شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 293
مشترکین
-124 ساعت
+117 روز
+11630 روز
آرشیو پست ها
3 293
نام کاوه میرعباسی همیشه در جایگاه مترجم در سایهی نام نویسنده جا خوش کرده است، اما اکنون "سینهریز" را قلم زدهاند. برای منِ خوانندهی معمولی، رمان اول ایشان کشش کافی را داشت و تقریبن تمام تمهای داستانی را پوشش میداد؛ فقر، عشق، جنایت، مکافات و صبر، اما شخصیتهای دو وجهی و تقابل شرّ و خیر و پیروز بودن خیر از واقعگرایانه بودن داستان تا حدی میکاست.
راحتتر بگویم؛ در هر انسانی ویژگیهای خوب و بد وجود دارد، اما در این کتاب، داوود فقط بدذات است و ناصر فقط فروتن و خوشذات. افشین لوس و بیعرضه و ضعیف است و نوشین باعرضه و مرد.
با اینهمه خواندنش را دوست داشتم.
3 293
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
پیشنهادهایی برای آخر هفته
یک فیلم: we live in time
یک سریال: the penguin
یک کتاب فارسی: لیلی و باغهای جهنم/پیام ناصر
یک کتاب ترجمه: خداحافظ کلمبوس/
فیلیپ راث/سرور کرمپور
یک تاتر: با خشم به گذشته نگاه کن
یک پادکست: کارناوال/داستاکو/جافکری
یک حضور: قدمزنی در پاییز، بیهدف و بی هراس.
یک کشف: با شفقت و مدارا به خودت نگاه کن.
کس دیگهای حواسش بهت نیست.
یک تجربه: گاهی بشکن، گریه کن. لازم نیست همیشه قوی باشی.
یک پرسه: به محله بچگیت برگرد. دنبال نشانهها بگرد. به یاد بیار که رها و بدون قضاوت بودی.
یک تمرین: یک رابطهی شکسته رو ترمیم یا تموم کن.
یک مبارزه: قفس نساز و قفسساز رو توجیه نکن.
#حمیدسلیمی
@hamid59salimi
3 293
پیرو تصمیمِ خواندن ده کتاب در ده روز متوالی، دیروقت، 'زمان رازداری' سیمون دوبووار را از کتابخانه برمیدارم. تابستان است. آسفالت خیابانها زیر سنگینی گرما در حال ذوب شدن هستند و خدا میداند تا چه اندازه من در این سرمای کلافهکنندهی شب، به این گرما محتاجم. پس از خواندن چیزی حدود ۳۰۰۰ صفحه از خاطرات سیمون و سارتر که بخش جدائیناپذیر زندگی او بوده است، میتوانم رد پای زندگی شخصی او را در تمام داستان ببینم. اندیشهی اگزیستانسیالیسم، چپگرایی، علاقه به سفر به ایتالیا و بالاتر از همه، ترس از کهنسالی زن قصه بر تمام داستان سایه انداخته است. گاهی حتی به نظر میرسد این قصهی زندگی خود اوست و آندرهی پرکار و مغموم همان سارتر است.
زوجی فرهنگی، فعال در حوزهی سیاست و همچنان عاشق، سالهاست صبح خود را با نوشیدن فنجان چای چینی پررنگ و داغی در تخت شروع میکنند، در حالیکه در آرامش نامههای ارسالشده را میخوانند، اما از شبی که یگانه فرزندشان فیلیپ مقابل آنها میایستد و اعتراف میکند که به عقاید و تصمیمات آن دو پایبند نیست، صبحها شکل دیگری به خود میگیرند. یکی از درسگفتارهای کلاس نوشتن این بود که نویسنده باید کنار بماند و اجازه دهد شخصیتها با یکدیگر گفت و گو کنند؛ درست اتفاقی که در این کتاب میافتد؛ در مکالماتی که در پس خشم، ترس از پیری و تنهایی میان آن دو شکل میگیرد که درخشان است و زن و مرد را به یکدیگر بازمیگرداند. صبحهای تکراری گذشته که خاطره و شادمانگی تعهدی را در خود دارند تکرار خواهند شد.
3 293
پیرو تصمیمِ خواندن ده کتاب در ده روز متوالی، دیروقت، 'زمان رازداری' سیمون دوبووار را از کتابخانه برمیدارم. تابستان است. آسفالت خیابانها زیر سنگینی گرما در حال ذوب شدن هستند و خدا میداند تا چه اندازه من در این سرمای کلافهکنندهی شب، به این گرما محتاجم. پس از خواندن چیزی حدود ۳۰۰۰ صفحه از خاطرات سیمون و سارتر که بخش جدائیناپذیر زندگی او بوده است، میتوانم رد پای زندگی شخصی او را در تمام داستان ببینم. اندیشهی اگزیستانسیالیسم، چپگرایی، علاقه به سفر به ایتالیا و بالاتر از همه، ترس از کهنسالی زن قصه بر تمام داستان سایه انداخته است. گاهی حتی به نظر میرسد این قصهی زندگی خود اوست و آندرهی پرکار و مغموم همان سارتر است.
زوجی فرهنگی، فعال در حوزهی سیاست و همچنان عاشق، سالهاست صبح خود را با نوشیدن فنجان چای چینی پررنگ و داغی در تخت شروع میکنند، در حالیکه در آرامش نامههای ارسالشده را میخوانند، اما از شبی که یگانه فرزندشان فیلیپ مقابل آنها میایستد و اعتراف میکند که به عقاید و تصمیمات آن دو پایبند نیست، صبحها شکل دیگری به خود میگیرند. یکی از درسگفتارهای کلاس نوشتن این بود که نویسنده باید کنار بماند و اجازه دهد شخصیتها با یکدیگر گفت و گو کنند؛ درست اتفاقی که در این کتاب میافتد؛ در مکالماتی که در پس خشم، ترس از پیری و تنهایی میان آن دو شکل میگیرد که درخشان است و زن و مرد را به یکدیگر بازمیگرداند. صبحهای تکراری گذشته که خاطره و شادمانگی تعهدی را در خود دارند تکرار خواهند شد.
3 293
این اواخر اینقدر تو بدو بدو بودم که به آرامش حالا عادت ندارم. پس چرا چالش ۱۰ روز ۱۰ کتاب نذارم برای خودم؟🤷🏻♀
3 293
در میان قفسههای کتابفروشی قدم میزدیم که پرسید: "اگر زندگیات یک کتاب بود، چه عنوانی برای آن انتخاب میکردی؟" میم گفت: "ایستاده در مه."
من ثانیههای طولانی در سکوت به چند عنوان فکر کردم؛
اول. تا مدتها به اشتباه تصور میکردم که تمام زندگی در مشتم است، خیلی به ارادهم غره بودم، اما ارادهی چی، کشک چی؟ به قول یکی از آموزگاران دوران دبیرستانم، محدودهی ارادهی ما در این دنیا همان داستان پرواز پرندهایست در قفس. آدمهایی که میآیند، میمانند یا بیرون انداخته میشوند یا با پای خود میروند بیشتر از خود ما مسیر زندگیمان را تعیین میکنند و چهقدر من از نماندن آدمهایی که روزگاری دیوانهوار برای ماندنشان جنگیدم، ممنونم. پس اول به عنوانِ "از شما ممنونم که نماندید." فکر کردم.
دوم. بعد ذهنم به روحیهی خارپشتی "مرگان" کشیده شد؛ مرگانِ کتاب جای خالی سلوچ که همیشه جایی پس ذهن من خانه دارد. دولتآبادی در کتاب نوشته: [برای مرگان این احوالات داشت کهنه میشد. مرگان احساس میکرد خوی خارپشتی پیدا کرده است که هر وقت نیش حملهای را به سوی خود میبیند سر به درون میکشد و یکپارچه خار میشود، چنانچه هیچ جانوری نمیتواند در او نفوذ کند. حالا هم مرگان همان خارپشت بود.]
این خارپشتبودگی در تمام سیر و احوالات زندگی مرگان وجود دارد. اغراق نیست اگر بگوییم پازلهای درخشان این رمان، مواجهه این خارپشت با جانوران دیگر است. پس عنوان منتخب دوم "روحیهی خارپشتی" بود.
سوم. به "سِلکی" فکر کردم. پس از تماشای فیلم outrun بود که پی بردم، ساکنین جزایر ارکنی بر این باور بودهاند کسی که آنجا غرق شود، تبدیل به فک خواهد شد. فکهایی که "سلکی" نام دارند. سلکیها به هنگام جزر و مد از پوستهی حیوانی خود خارج شده و به شکل انسانهایی زیبا بیرون میآیند و شبهنگام، برهنه، زیر نور ماه میرقصند؛ مثل روح بسیاری از ما که معلوم نیست کِی و کجا غرق شدهاند.
با وجود اینکه تمام این عناوین در ذهنم رژه میرفتند تنها کلمهی "یکرنگی" را بلند به زبان آوردم. میدانم "یکرنگی" عنوانی نیست که در ویترین کتابفروشیای جای بگیرد، کسی را مقابل قفسهای نگه دارد یا ترغیب کند کتاب را دست گرفته و ورق بزند. احتمالن افراد بسیار کمی هم این کتاب را خواهند خواند، اما از جمله کلماتی بود که فکر کردم قویّن میتواند من را توصیف کند. با تمام این تفاسیر کتاب نصفه و نیمه فعلن این حرفها را ندارد.
