fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 288
مشترکین
-424 ساعت
+27 روز
+11730 روز
آرشیو پست ها
احساس می‌کردم که گویی حجاب سنگینی بر جاذبه‌ها و زیبایی‌های زندگی‌ام فرو افتاده و تمام راه‌ها را، سوای سوختن و ساختن، به روی‌م بسته است. [آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز]

"پیپ" در کتاب آرزوهای بزرگ بسیار بسیار دوست داشتنی‌ست؛ پسربچه‌ی مؤدب و حساسی که نسبت به نحوه‌ی رفتار دیگران و تأثیرش بر روان خود آگاه است.

پسر جوانی را آورده بودند اورژانس؛ بخش مسمومیت‌ها. اقدام کرده بود به خودکشی. مرد مسنی ایستاده بود پشت در بخش مسمومیت‌ها؛ کوتاه و سیه‌چرده‌. چشمان بی‌حالتش را به نقطه‌ای نامعلوم در آن راه‌روی طویل دوخته بود. پدر آن جوان بود. نمی‌دانم‌ پسرش در کدام یک از آن اتاق‌ها بود، به نظر نمی‌آمد خودش هم بداند. خانم پرستار سر پیرمرد فریاد می‌کشید" آقا پسرت می‌خواسته خودش را بکشد، چرا؟ می‌دانی؟ حالی‌ات هست داشته چه‌کار می‌کرده؟" مرد هم‌چنان خیره به آن نقطه‌ی نامعلوم ایستاده بود. هر چه می‌گذشت قدش کوتاه‌تر می‌نمایاند، شانه‌هایش افتاده‌تر می‌شدند؛ انگار به درون خودش پناه می‌برد. جوانش‌ از مرگ برگشته بود. کسی که اقدام به خودکشی کرده مگر زنده برمی‌گردد؟ من خودم بارها از مرگ برگشته‌ام؛ از شبی که تا دیروقت فکر مردن بوده‌ام. به خیال‌شان جوان را نجات داده بودند و پرستار هم‌چنان فریاد می‌کشید که "باید ببریدش پیش روان‌شناس، حالی‌تان هست؟"

یکی از دوستان من کتاب روزها در راه از مسکوب رو با قیمت مناسبی می‌فروشه. اگر قصد خرید این کتاب رو دارید، بهش پیام بدید. @reypapatya

+1
روز همه به‌خیر🥛

یک روز داغ تابستانی، شلیل و کلاسیک جدید
یک روز داغ تابستانی، شلیل و کلاسیک جدید

تمام امروز مشغول خواندن یک رمان پلیسی، ماجرایی به نام قاتل، روباه است بودم؛ یکی از کتاب‌هایی‌ست که به تازگی از کتاب‌خانه امانت گرفته‌ام. دو روز پیش برای برگرداندن کتاب‌ها رفته بودم و دقیقه‌ی نود چشمم به این کتاب خورد. تمام مدت من را درگیر خود کرد، حتی با وجود این‌همه سر و صدای‌ بیرون. تا فصل آخر فکر می‌کردم این هم یک رمان پلیسی عادی‌ست مثل رمان‌های پلیسی دیگر. یک نفر در goodreads نوشته بود داستان را نیمه رها کرده، چون به نظرش آبکی بوده؛ کاش می‌توانستم به او بگویم به خواندنش ادامه بدهد. فصل آخر تمام داستان را عوض کرد، تمام داستان.

بالاخره من هم رفتم سراغ normal people!

روز شما به‌خیر🧳
روز شما به‌خیر🧳

بعضی صبح‌ها هم فقط غمگین از خواب بیدار می‌شوی. نمی‌دانی روح‌ت در طول شب کجاها ویلان و سیلان بوده؛ در خواب عاشقی قدیمی، در خاطر کسی که ترک‌ت کرده، همراه عزیزی که مرده و دیگر نیست، در خواب معشوقی که دوستت ندارد یا تنها متحسّر و آواره هزارتوهای ذهن‌ت را گز می‌کرده. تو از همه‌جا بی‌خبر، غمگین از خواب بیدار می‌شوی و میل شدیدت به گریه را فرو می‌خوری و دم نمی‌زنی، تا این هم بگذرد.

این‌ مدت مجموعه‌ی داستان‌ کوتاه dance of the happy shades رو می‌خوندم. اگر سطح زبان‌ متوسطی دارید، به کارتون میاد.

روز همه به‌خیر🧳
روز همه به‌خیر🧳

ترس چیزی شبیه سایه‌ی بزرگ جسمی کوچک است؛ دروغین و مبالغه‌آمیز. تنها وقتی از نقطه‌ی امن‌ت خارج شده و چراغ را روشن می‌کنی، به کوچکی‌اش پی می‌بری. در این زندگانی‌ای که زیر سایه‌ها جریان دارد، باید مدام مثل مربیِ کنار رینگ خودت را تشویق کنی، مدام در گوش خود تکرار کنی که بلند شوی، زانوانت را بتکانی و بلند شوی، کم نیاوری. مدام باید فشار دستان‌ت دور گِل را زیاد کنی و درد شانه‌هایت را نادیده بگیری تا گل از کنترل‌ دستان‌ تو خارج نشود.

ترس چیزی شبیه سایه‌ی بزرگ جسمی کوچک است؛ دروغین و مبالغه‌آمیز. تنها وقتی از نقطه‌ی امن‌ت خارج شده و چراغ را روشن می‌کنی، به کوچکی‌اش پی می‌بری. در این زندگانی‌ای که زیر سایه‌ها جریان دارد، باید مدام مثل مربیِ کنار رینگ خودت را تشویق کنی، مدام در گوش خود تکرار کنی که بلند شوی، زانوانت را بتکانی و بلند شوی، کم نیاوری. مدام باید فشار دستان‌ت دور گِل را زیاد کنی و درد شانه‌هایت را نادیده بگیری تا گل از کنترل‌ دستان‌ تو خارج نشود.

دوستان خوب من از مصاحبت با شما لذت بردم♥️ پیام‌های معرفی کتاب رو پاک نمی‌کنم. شب به‌خیر

تو باغ کتاب خیلی آزادی داری

من گه گداری دوست داشتم اینکارو بکنم. ولی می‌ترسیدم صاحب مغازه بهم بگه چرا انقدر داری کتاب رو رصد می‌کنی- من تاحالا باغ کتاب نبودم. ولی حتی برای شهر کتاب هم، همین حس رو دارم

😬😬😬

https://t.me/ghostoflib/1912 مثل این میمونه یه لباسی رو پرو کنی باهاش عکس بگیری😭