3 288
订阅者
-424 小时
+27 天
+11730 天
帖子存档
3 288
احساس میکردم که گویی حجاب سنگینی بر جاذبهها و زیباییهای زندگیام فرو افتاده و تمام راهها را، سوای سوختن و ساختن، به رویم بسته است.
[آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز]
3 288
"پیپ" در کتاب آرزوهای بزرگ بسیار بسیار دوست داشتنیست؛ پسربچهی مؤدب و حساسی که نسبت به نحوهی رفتار دیگران و تأثیرش بر روان خود آگاه است.
3 288
پسر جوانی را آورده بودند اورژانس؛ بخش مسمومیتها. اقدام کرده بود به خودکشی. مرد مسنی ایستاده بود پشت در بخش مسمومیتها؛ کوتاه و سیهچرده. چشمان بیحالتش را به نقطهای نامعلوم در آن راهروی طویل دوخته بود. پدر آن جوان بود. نمیدانم پسرش در کدام یک از آن اتاقها بود، به نظر نمیآمد خودش هم بداند. خانم پرستار سر پیرمرد فریاد میکشید" آقا پسرت میخواسته خودش را بکشد، چرا؟ میدانی؟ حالیات هست داشته چهکار میکرده؟"
مرد همچنان خیره به آن نقطهی نامعلوم ایستاده بود. هر چه میگذشت قدش کوتاهتر مینمایاند، شانههایش افتادهتر میشدند؛ انگار به درون خودش پناه میبرد.
جوانش از مرگ برگشته بود. کسی که اقدام به خودکشی کرده مگر زنده برمیگردد؟ من خودم بارها از مرگ برگشتهام؛ از شبی که تا دیروقت فکر مردن بودهام. به خیالشان جوان را نجات داده بودند و پرستار همچنان فریاد میکشید که "باید ببریدش پیش روانشناس، حالیتان هست؟"
3 288
یکی از دوستان من کتاب روزها در راه از مسکوب رو با قیمت مناسبی میفروشه.
اگر قصد خرید این کتاب رو دارید، بهش پیام بدید.
@reypapatya
3 288
تمام امروز مشغول خواندن یک رمان پلیسی، ماجرایی به نام قاتل، روباه است بودم؛ یکی از کتابهاییست که به تازگی از کتابخانه امانت گرفتهام. دو روز پیش برای برگرداندن کتابها رفته بودم و دقیقهی نود چشمم به این کتاب خورد. تمام مدت من را درگیر خود کرد، حتی با وجود اینهمه سر و صدای بیرون. تا فصل آخر فکر میکردم این هم یک رمان پلیسی عادیست مثل رمانهای پلیسی دیگر. یک نفر در goodreads نوشته بود داستان را نیمه رها کرده، چون به نظرش آبکی بوده؛ کاش میتوانستم به او بگویم به خواندنش ادامه بدهد. فصل آخر تمام داستان را عوض کرد، تمام داستان.
3 288
بعضی صبحها هم فقط غمگین از خواب بیدار میشوی. نمیدانی روحت در طول شب کجاها ویلان و سیلان بوده؛ در خواب عاشقی قدیمی، در خاطر کسی که ترکت کرده، همراه عزیزی که مرده و دیگر نیست، در خواب معشوقی که دوستت ندارد یا تنها متحسّر و آواره هزارتوهای ذهنت را گز میکرده.
تو از همهجا بیخبر، غمگین از خواب بیدار میشوی و میل شدیدت به گریه را فرو میخوری و دم نمیزنی، تا این هم بگذرد.
3 288
این مدت مجموعهی داستان کوتاه dance of the happy shades رو میخوندم.
اگر سطح زبان متوسطی دارید، به کارتون میاد.
3 288
ترس چیزی شبیه سایهی بزرگ جسمی کوچک است؛ دروغین و مبالغهآمیز. تنها وقتی از نقطهی امنت خارج شده و چراغ را روشن میکنی، به کوچکیاش پی میبری.
در این زندگانیای که زیر سایهها جریان دارد، باید مدام مثل مربیِ کنار رینگ خودت را تشویق کنی، مدام در گوش خود تکرار کنی که بلند شوی، زانوانت را بتکانی و بلند شوی، کم نیاوری.
مدام باید فشار دستانت دور گِل را زیاد کنی و درد شانههایت را نادیده بگیری تا گل از کنترل دستان تو خارج نشود.
3 288
ترس چیزی شبیه سایهی بزرگ جسمی کوچک است؛ دروغین و مبالغهآمیز. تنها وقتی از نقطهی امنت خارج شده و چراغ را روشن میکنی، به کوچکیاش پی میبری.
در این زندگانیای که زیر سایهها جریان دارد، باید مدام مثل مربیِ کنار رینگ خودت را تشویق کنی، مدام در گوش خود تکرار کنی که بلند شوی، زانوانت را بتکانی و بلند شوی، کم نیاوری.
مدام باید فشار دستانت دور گِل را زیاد کنی و درد شانههایت را نادیده بگیری تا گل از کنترل دستان تو خارج نشود.
3 288
من گه گداری دوست داشتم اینکارو بکنم. ولی میترسیدم صاحب مغازه بهم بگه چرا انقدر داری کتاب رو رصد میکنی- من تاحالا باغ کتاب نبودم. ولی حتی برای شهر کتاب هم، همین حس رو دارم
