fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 289
مشترکین
-424 ساعت
+27 روز
+11730 روز
آرشیو پست ها
کانال‌های دیگه مدام یادآوری می‌کنند چقدر باید شکرگزار باشم که دیگه نه دانش‌آموز هستم، نه دانش‌جو🧘🏻‍♀️

روز شما به‌خیر ⏳
روز شما به‌خیر ⏳

من خودم این پادکست را نشنیده‌ام، اما‌ ماجرای همین‌ مرد است.

پ.ن برای متن بالا درباره کتاب خصم: طاقت ندارم این عکس در کانال باشد، به‌زودی‌‌ پاکش می‌کنم.

photo content

photo content

در نوجوانی کشش عجیبی به خواندن بخش حوادث روزنامه‌ها داشتم. پدرم هر روز در مسیر برگشت به خانه از دکه روزنامه می‌خرید؛ بخش حوادث برای من بود و جدول شرح در متن متعلق به مادرم. سعی می‌کردم در خلوتم مانند یک گزارش‌گر اخبار روایات قتل، دزدی و کلاهبردی‌ را بلند بخوانم. حتی یک‌بار مجله‌ای با مضمون حوادث خریدم؛ چیز زیادی از ماجراهای درون‌ مجله خاطرم نیست اما کشتن فردی یا افرادی دیگر نقطه اشتراک تمام آن روایات بود. نمی‌دانم چرا چنین مجله‌ای وجود داشت و چرا برای فروختن آن به من، نرسیدن به سن قانونی را لحاظ نکردند. هنوز هم دلایل منطقی‌ای برای این علاقه‌ی عجیب در ذهن ندارم، اما هرگز شهامت این را نداشتم که حتی در خیالاتم با قاتل رو‌به‌رو شوم و از او بپرسم در لحظات پیش از ارتکاب قتل دقیقن به چه فکر می‌کرده، حالا پس از گذشت چیزی حدود ۱۰ سال می‌بینم کسی به نام امانوئل کارِر پس از خواندن وقوع یک جنایت تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌ی قاتل را بنویسد؛ البته چیزی که کارر نوشته‌ با نام خصم بین گزارش چند قتل و زندگی‌نامه درجا می‌زند. اگر روحیه‌ی حساسی دارید از این‌جا به بعد را نه بخوانید، نه ببینید. در ژانویه‌ی ۱۹۹۳ مردی به نام ژان‌کلود رومان ابتدا همسر و سپس دو فرزندش را به قتل می‌رساند. بعد برای صرف ناهار در خانه‌ی پدر و مادرش حاضر شده و آن دو را هم به قتل می‌رساند. سپس برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت و بی‌گناه نشان دادن خود، خانه را به آتش‌ می‌کشد. کارر پس از خواندن پرونده، کتابی با نام اردوی زمستانی را تحت تأثیر شخصیت ژان‌کلود نوشته‌ که ادعا می‌کند بنا بر اعتراف خود قاتل، خیلی به دوران کودکی او نزدیک است. • فرق این پرونده با هزاران پرونده‌ی قتل دیگر که در سرتاسر جهان رخ می‌دهند چیست؟ خود ژان‌کلود. اگر حرفی بزنم لذت کشف این‌ موضوع را زایل کرده‌ام. تفاوت دیگر هم نحوه‌ی نگارش این قتل است؛ این‌‌که نویسنده در هر دو کتاب، تحلیلی از دلایل رفتارها و عمل‌کردها ارائه داده است و بر تأثیر محیط تربیتی کودک در شکل‌گیری شخصیت او در بزرگ‌سالی تأکید می‌کند. • آیا کتاب را بخوانم؟ من‌ پاسخ سرراستی برای این سوال ندارم. اگر به ماجراهای جنایی علاقه‌مند هستید، بله اما انتظار نداشته باشید کتاب شما را غافلگیر کند. خصم، حیرت و نفرت تنها احساساتی هستند که در لابلای ستور کتاب جریان دارند. • با این حساب آيا از جنایات دیگر هم کتابی در می‌آید؟ بی‌شک بله، اما من دیگر حاضر به سفر در ذهن مالیخولیایی قاتلی دیگر نخواهم بود.

پیش از آفتاب که برمی‌خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته‌ای. • جلال آل احمد

photo content

آقایان برای باز کردن سر صحبت با من از علاقه‌‌ی بسیارم به کتاب‌ها وام می‌گیرند. "این روزها چه می‌خوانید؟" "نویسنده‌ی مورد علاقه‌تان کیست؟" "فلان کتاب را خوانده‌اید؟" کم‌صبرها به سرعت مسیر سؤالات را به "شما با کسی در رابطه هستید؟" تغییر می‌دهند و صبورترهای‌شان کمین می‌کنند تا از بررسی رفتار و سبک زندگی‌ام به این موضوع پی ببرند تا احیانن در صورت نداشتن شانسی برای بیان درخواست، غرورشان خدشه برندارد. صبورترین این‌ها دوستم 'شاندل' بود. البته نام اصلی‌اش که شاندل نبود، لقب‌ش این بود. مردی در دهه‌ی سوم زندگی‌اش؛ آرام، متین، صبور، عزیز، بی‌نهایت قابل احترام و بسیار کتاب‌خوان. هر چه کتاب حسابی در زندگی‌ام خوانده‌ام متعلق به دوران هم‌خوانی با او بوده است. او تمام مدت صبر کرد. یک‌سال، دو سال، شاید هم سه سال و هر دو بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمیدیم حرف دل‌ش چیست و باز بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمید که آخر کار است و نمی‌شود و چون شاندل هم مثل همه طاقت دل‌سوزیِ من را به‌ ادعای خود نداشت رفت. طوری رفت که انگار هرگز نبوده‌است؛ همین رفتن درست و حسابی‌اش هم قابل احترام است. نوار زمان در ذهنم به عقب‌تر برمی‌گردد. به دوران دانشجویی. من و پسری هم‌دوره‌ی خودم آن‌قدر در ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم تا بالاخره یک اتوبوس که از تمام پنجره‌هایش آدم بیرون می‌زد از راه برسد و ما غیرمتمدنانه خود و کوله‌ی پرمان را بچپانیم میان آدم‌ها. کوله پر بود چون ترم ۱ به‌قدری جوگیر بودیم که تمام کتاب‌های به‌درد نخور علوم پایه را خریده بودیم، با دست خودمان البته به‌جز استاد زبان خارجه که ما را مجبور کرده بود کتابش را بخریم. غالب اساتید زبان با پول فروش کتاب‌های به درد نخورشان به دانشجویان بی‌زبان امرار معاش می‌کنند. من و همکلاسی‌ام روی صندلی‌های فلزی ناراحت ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم. روز اول چند بار تا نزدیکی صندلی قدم زد اما جلو نیامد. روز دوم آمد و سر دیگر صندلی نشست اما حرفی نزد. سومین بار تصمیم گرفت برای باز کردن سر حرف با من از کتاب‌ها وام بگیرد. "ببخشید، چی می‌خونید؟" آن موقع ۱۸، ۱۹ ساله بودم و غیراجتماعی؛ صحبت کردن با جنس مخالف و عضو اکیپی بودن در خانواده‌ی ما قفل بود، هنوز هم قفل است. من دختر حرف‌گوش‌کنی بودم اما خیلی وقت است که دیگر نیستم. جلد کتاب را رو به او نگه داشتم. خوب خاطرم هست که آن موقع چه می‌خواندم، شرم دارم عنوان کتاب را بگویم. راستش گول معرفی سوشال مدیا را خورده بودم، همان‌جا هم پشت دستم را داغ کردم تا از کتابی که هر چه بیشتر سر زبان‌ها می‌افتاد، بیشتر دوری کنم. گفت در زندگی‌اش تنها کتاب سینوهه را خوانده، دفعه‌ی دیگر کتاب را می‌آورد تا برای خواندن با هم جابجایشان کنیم. قبول کردم. دفعه بعد کتاب‌ها مثل محموله‌ جابجا شدند؛ مثل حاملان مواد بی‌هیچ حرفی و سریع. البته از این‌که من چنان جدی و ساکت بودم که صاحب سخن بر سر ذوق نمی‌آمد هم نمی‌شود گذشت! کتاب سینوهه را بردم خانه و با ورق زدن کتاب با لکه‌های جدیدی از پفک مواجه شدم و تا روزی که کلاس سر برسد از استرس برای سلامت کتابی که امانت سپرده بودم خواب و خوراک نداشتم. بعد از گذشت چند روز کتاب را سالم دریافت کردم و بعد.. سینوهه هم همراه با جواب رد به دست او رسید و ما دیگر هرگز کتاب و کلامی جابجا نکردیم. ترم سوم دانشگاه هم‌زمان با شیوع ویروس کرونا بود، کلاس‌ها مجازی شدند و دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم. البته این‌که با اخلاق آن روزهای‌م با خود گفته باشد این دختره مشکل دارد هم چندان عجیب نمی‌نماید. داشتن هم‌صحبت برای حرف زدن از کتاب‌ها، نویسنده‌ها، فیلم‌ها و نوشتن خیلی خوب است، من که از صحبت درباره‌ی این موضوعات سر باز نمی‌زنم، اما در اکثر مواقع در مغایرت با سایر وجهه‌های ارتباط است. در مغایرت.

باران اریب به پنجره می‌بارد، بهار کج شده است. • فکر می‌کنم تو را فراموش کرده‌ام، قائم عظیمی

شب‌های روشن. تهران. بهار سال سه
+1
شب‌های روشن. تهران. بهار سال سه

شب‌های تهران، خرداد سال سه
+1
شب‌های تهران، خرداد سال سه

تب ۱۷۹۳ در مورد همه‌گیری بیماری تب زرد در فیلادلفیا -اولین پایتخت آمریکا- ست. شخصیت اول قصه دختری به نام Mattie هست که همراه با مادر و پدربزرگش طبقه‌ی بالای کافه‌شون زندگی می‌کنن. یک روز صبح خبر می‌رسه دختر جوانی که تو کافه‌شون کار می‌کرده در عرض یک شبانه‌روز با یک تب معمولی مرده و از این‌جا زمزمه‌های تب زرد از همه‌جا شنیده می‌شه... پ.ن: اگر سطح زبان انگلیسی‌تون متوسطه و دوست دارید کتاب زبان اصلی بخونید، این کتاب نوجوان می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه.

اگر سطح زبان انگلیسی‌تون متوسطه و دوست دارید کتاب زبان اصلی بخونید، این کتاب نوجوان می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه.

Fever 1973, L.H.A.pdf1.32 MB

گفتم که حرفه ای منزوی تر از حرفه ی نویسندگی نیست. به این جهت که به هنگام نوشتن از هیچکس نمیتوانی کمک بگیری و هیچکس قادر نیست بداند در جست و جوی چه هستی. بله ،ما تنهاییم. در مقابل کاغذ سفید تنهای تنها هستیم. •گابریل گارسیا مارکز •بوی درخت گویاو

خانه‌ی ویرجینیا و لئونارد وولف🤍

photo content

گزارش ۱۹ خرداد.mp32.47 MB

شهرزاد - آمار و تحلیل کانال تلگرام @ghostoflib