fa
Feedback
متلهف

متلهف

رفتن به کانال در Telegram

متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

نمایش بیشتر
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
مثه این میمونه که سکوتو هی ولوم بدی

‌امان از خودخوری و ناتوانی در هضم خود!!

مثه این میمونه که سکوتو هی ولوم بدی

photo content
+8

پیاده کن از دلت آدمی راکه تو را دربست نمی‌خواهد.

Repost from آنائل
می‌گفت: چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ آدم‌ها هرکدام ظرفیتی دارند و مشکلاتی... و من نمی‌دانم هرکدام، با چه زور و تقلایی روی پاهایشان ایستاده‌اند. چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ وقتی که هیچ انسانی در شرایط عادی دلش نمی‌خواهد آزار برساند و هر واکنش ناخوشایند و آزاردهنده‌ای، برآمده از استیصال و رنج عمیق انسان‌هاست، نه از سرِ تصمیم به آزار. چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ وقتی که هیچ‌کس انتخاب نکرده در این لحظه و ثانیه مرا زخمی کند و اگر زخمی برداشته‌ام، برای ایستادن در مکان و زمان اشتباه بوده؛ مثل آدمی که وسط جنگ، وارد شهری شده و بی‌خبر از همه‌جا، تیر خورده و آدم‌های شهر مقصر نیستند! چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ وقتی که هر واکنشی، کنشی داشته و هر رفتاری، زمینه‌ای که آن را ایجاد کرده. می‌گفت: چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ وقتی خودم هم بارها بی‌آنکه بخواهم، باعث ناراحتی کسانی بوده‌ام و می‌دانم گاهی انسان به حدی درحال غرق شدن است که برای نجات خودش به هرکسی و هرچیزی چنگ می‌زند و به این فکر نمی‌کند که شاید دیگری را هم غرق کند! می‌گفت: چرا از آدم‌ها ناراحت بشوم؟ مگر درختان از زمستان دلگیر می‌شوند؟ صبر می‌کنند تا بهار شود. - نرگس صرافیان

چه ضعیفند آنان که می‌خواهند با زور و تهدید و فشردن انگشت‌های آدمِ آویزان از صخره، توجهی را جلب کنند، احساس قدرت کنند، یا آتش خشم درونشان را خاموش کنند...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؛ نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛ ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد؛ گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش؛ و او یکروز پی‌در‌پی دم گرم خویش را در‌گلویم سخت بفشارد؛ و خوابِ خفتگانِ خفته را آشفته تر سازد؛ بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را.

Repost from آنائل
ما از نفوذ سایه‌های‌ شک در باغهای بوسه‌هایمان رنگ می‌بازیم ما در تمام میهمانی‌های قصر ِنور از وحشت آوار می‌لرزیم ...

Repost from N/a
اشکی از چشم‌هایش نمی‌آمد؛ همین باعث شد که قلبش همیشه خیس باشد.

photo content
+7

اگر روزى زنده ماندیم و با هم در يك خانه چاى خورديم،برايت تعريف خواهم كرد كه اين روز ها چقدر سخت دیر و دور گذشت..؛

‌‏یه سری سرابم هست که نمیبینیشون. فرقی نمیکنه چقدر دور باشی یا چقدر نزدیک، تا وقتی که صداشون توسط یه کر شنیده نشه؛ نقابشون توسط یه هفت خط کشیده نشه؛ قلادشون با دستای یه سگ گرفته نشه؛ مداداشون با کتاب نوشته نشه؛ این "نشه" ها نخواهد شد باقی میمونه.

‌ ‌‏یه سری سرابم هست که نمیبینیشون. فرقی نمیکنه چقدر دور باشی یا چقدر نزدیک، تا وقتی که صداشون توسط یه کر شنیده نشه؛ نقابشون توسط یه هفت خط کشیده نشه؛ قلادشون با دستای یه سگ گرفته نشه؛ مداداشون با کتاب نوشته نشه؛ این "نشه" ها نخواهد شد باقی میمونه.

‌دود شدیم و به کام زندگی خوش نیومدیم.

«نمی ‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. من آن‌ قدر به تنهایی خود عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می ‌کنم. تا دور هستم دلم می‌ خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می ‌شوم می‌ بینم اصلاً استعدادش را ندارم.» - از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

پرسید: حضورش به چه ماند؟ گفتم: به شنیدن صدای‌ آدمی که در غربت،به زبان مادریت سخن بگوید.

photo content
+4