متلهف
前往频道在 Telegram
4 174
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2230 天
帖子存档
4 174
Repost from آنائل
میگفت: چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ آدمها هرکدام ظرفیتی دارند و مشکلاتی... و من نمیدانم هرکدام، با چه زور و تقلایی روی پاهایشان ایستادهاند. چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ وقتی که هیچ انسانی در شرایط عادی دلش نمیخواهد آزار برساند و هر واکنش ناخوشایند و آزاردهندهای، برآمده از استیصال و رنج عمیق انسانهاست، نه از سرِ تصمیم به آزار. چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ وقتی که هیچکس انتخاب نکرده در این لحظه و ثانیه مرا زخمی کند و اگر زخمی برداشتهام، برای ایستادن در مکان و زمان اشتباه بوده؛ مثل آدمی که وسط جنگ، وارد شهری شده و بیخبر از همهجا، تیر خورده و آدمهای شهر مقصر نیستند! چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ وقتی که هر واکنشی، کنشی داشته و هر رفتاری، زمینهای که آن را ایجاد کرده.
میگفت: چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ وقتی خودم هم بارها بیآنکه بخواهم، باعث ناراحتی کسانی بودهام و میدانم گاهی انسان به حدی درحال غرق شدن است که برای نجات خودش به هرکسی و هرچیزی چنگ میزند و به این فکر نمیکند که شاید دیگری را هم غرق کند!
میگفت: چرا از آدمها ناراحت بشوم؟ مگر درختان از زمستان دلگیر میشوند؟
صبر میکنند تا بهار شود.
- نرگس صرافیان
4 174
چه ضعیفند آنان که میخواهند با زور و تهدید و فشردن انگشتهای آدمِ آویزان از صخره، توجهی را جلب کنند، احساس قدرت کنند، یا آتش خشم درونشان را خاموش کنند...
4 174
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؛
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد؛
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش؛
و او یکروز پیدرپی دم گرم خویش را درگلویم سخت بفشارد؛
و خوابِ خفتگانِ خفته را آشفته تر سازد؛
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را.
4 174
اگر روزى زنده ماندیم و با هم در يك خانه چاى خورديم،برايت تعريف خواهم كرد كه اين روز ها
چقدر سخت دیر و دور گذشت..؛
4 174
یه سری سرابم هست که نمیبینیشون.
فرقی نمیکنه چقدر دور باشی یا چقدر نزدیک،
تا وقتی که صداشون توسط یه کر شنیده نشه؛
نقابشون توسط یه هفت خط کشیده نشه؛
قلادشون با دستای یه سگ گرفته نشه؛
مداداشون با کتاب نوشته نشه؛
این "نشه" ها نخواهد شد باقی میمونه.
4 174
یه سری سرابم هست که نمیبینیشون.
فرقی نمیکنه چقدر دور باشی یا چقدر نزدیک،
تا وقتی که صداشون توسط یه کر شنیده نشه؛
نقابشون توسط یه هفت خط کشیده نشه؛
قلادشون با دستای یه سگ گرفته نشه؛
مداداشون با کتاب نوشته نشه؛
این "نشه" ها نخواهد شد باقی میمونه.
4 174
«نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. من آن قدر به تنهایی خود عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم. تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم.»
- از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
