متلهف
رفتن به کانال در Telegram
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
4 174
“کولی کنارِ آتش،
رقص شبانهات کو؟
شادی چرا رمیده؟
آتش چرا فسرده؟”
بگذر از این تباهی…
این روزگار وهم است
فردا که بازآیی
آتش دوباره گرم است!
کولی کنار آتش
آوازِ جان به می ده
کشتی شکستگانیم
دریا بشو تو ای دل
کولی کنار آتش
رقصات جهان من شد
آتش دوباره تش شد
داغِ دو دیده تر شد
این مرد خاک خورده
کولی، دوباره زن شد!
کولی جهان من شو
تا با جهان بگویم
با دوستان مروت
با مرگ خود مدارا…
کولی کنار آتش
دست مرا تو بفشار
دست مرا تو بفشار
دست مرا تو بفشار
دست من است در خاک
وهم من است در باد
کولی، تو فهم من باش
از این جهانِ بر باد.
4 174
تماشای تو تماشای پروازِ انبوهی از کاکاییهاست، انبوهی از اندوهِ زیبا که در سینهام مینشینند. و میخواهند مسیحی باشم که صدای پرندهای بیجان را در گلوی این شهر میشنود، بیاینکه بداند به سمتِ صلیب میرود.
4 174
«اما چه میتوانستم بکنم وقتی هرگز و در هیچجا برای من آسایشی وجود نداشت و هیچوقت نمیتوانستم دهانم را باز کنم و حرفهایم را بزنم و خودم را به شما و به دیگران بشناسانم.»
- فروغ فرخزاد
4 174
همچو سیگاری روشن که نه می کشی و نه خاموشش میکنی، لایِ انگشتانت باقی مانده ام؛ آیا فراموش کرده ای که در حال سوختنم؟!
