متلهف
رفتن به کانال در Telegram
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
4 174
گاهی میانِ خلوتِ جمع، یا در انزوای خویش، موسیقیِ نگاهِ تو را گوش میکنم!
وز شوقِ این محال، که دستم به دستِ توست؛ من جای راه رفتن پرواز میکنم.
4 174
انگار که فرود آمده باشی بر دلم و نور آورده باشی به رگ های من و من سرخوشانه دیوانه باشم در زلالی ات. همه چیز قطعی ست؛ تو بر دلم نشسته ای نور در رگ هایم و من سرخوشانه دیوانه ام.
4 174
"دلم میخواهد همه چیز را بگذارم و بروم طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد."
4 174
«من به زندگی کردن
رضایت دادم
به خاطر برگها
و به خاطر دوستانم
سگها و گربهها
و به خاطر چند عشق
زودگذر
من به زندگی کردن
رضایت دارم
به خاطر تماشای
لحظهها»
- بیژن جلالی
4 174
در باتلاقی از اندوه دستو پا میزد تا به زیر کشیده نشود، با بال شکسته در آسمان ابری و بارانی پرواز میکرد، در آلودهترین ساعات شب به غم؛ لبخند میزد، در سردترین کالبدها روح تازه میدمید، در میان چمنزار آتش گرفتهی آرزوهایش میرقصید، به دنبال قاصدک های رها شده میدوید. در تیمارستانی تاریک موسیقی مینواخت، در خیابان نفرت اواز عشق میخواند، او در تمام صفحات سیاه زندگی نقاشی میکرد.
4 174
شبیه مِه شده بودی. نه می شد در آغوشت گرفت، و نه آنسوی تو را دید! تنها می شد در تو گم شد؛ که شدم.
4 174
"و خود را در نگاه تو، در درنگ غافلگیر شدهی چشمان تو باز یافتم و باز شناختم و یک بار دیگر زنده شدم."
