عشق و نور
رفتن به کانال در Telegram
بیداری معنوی با نرمین لینک گروه سلام زندگی👇 https://t.me/salamzendgi7 لینک صوتی های نرمین👇 https://t.me/narminbgs
نمایش بیشتر1 308
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
1 308
شناخت میل جنسی،هوشیاری جنسی:
چگونه می شود وابستگی به چیزها را رها کرد؟
حتی در انجام این کار تلاش هم نکنید، زیرا ناممکن است.
هنگامی که دیگر به دنبال یافتن خود در چیزها نباشید،
در حالی که کاملا از وابستگی خود به آن ها آگاه هستید،
رفته رفته این وابستگی کم می شود.
اکهارت_تله
انسان شهامت روبرو شدن با احساسات عواطف و آنچه که هست رو نداره مدام میخواداز رنج درونش فرار کنه
هیچ چیز با سرکوب از بین نمی رود.
برعکس ، فقط قوی تر می شود!
سرکوب کردن هر چیز،
سبب تشدید جاذبه آن می شود!
آنچه را سرکوب کرده ایم،
وارد لایه های عمیق آگاهى ما میشود.
الماسهاى آگاهى
اوشو
1 308
هر خواستنی خودی پنهان در نهان دارد که فقدان و کمبود می آفریند
بی خواست شو
فضای درونت را از خواسته ها خالی کن تا شاکر از آنچه هست و آنچه همین لحظه روی میدهد باشی....
🌹🌹🌹🌹
1 308
تو همه سعی و تلاش و کوشش خود را کردی تا خوشبخت بشی ولی نشدی حالا بی خود بودن رو امتحان کن و همین لحظه که در بدنت هستی، هشیار و شاهدانه هیچکار نکن هیچ شو ببین چی میشه.....
🌹🌹🌹
1 308
برای مسافر واقعی
مسیر اشتباه وجود نداره.
#ذن
تو تکهای از جهانی و وجودت از جنس ستارههاست.
وقتی به عزیزت نگاه میکنی میفهمی اونم ستارهای از همین آسمونه که یه دنیا ابدیت تو وجودش جا داده؛
اینجوری که ببینی، ناخودآگاه سر تعظیم جلوش فرود میاری.
#تیچ_نات_هان
1 308
Aki Sarah:
ریشه روانی تمام اندوهها و غصه ها، وابستگی است. وابستگی از این رو رخ می دهد که ما در درون، احساس کاستی و نقص می کنیم. به همین خاطر برای کامل شدن، به دنبال دیگران، اشیا، مالکيت، مكان ها و یا اعتقادات و مفاهیمی میرویم که پوچی درونی خود را با آنها پر کنیم. چون آنها ناخودآگاه برای رفع یک نیاز درونی به کار گرفته شده اند، به عنوان چیزی که متعلق به «من» ،است برای ما شناخته میشوند. همچنان که انرژی بیشتری به چیزهای بیرونی داده میشود، آنها از چیزهایی که متعلق به «من» هستند به چیزهایی که ضمیمه و جزئی از هویت «من» هستند، تغییر می یابند.
آنگاه، از دست دادن شیء یا ،شخص به صورت از دست دادن بخشی از هویت خویش تجربه می شود از «دست دادن» به شکل نابودی جنبه هایی از وجود «خود»، که آن شیء یا شخص، نماد آن بوده حس میشود.
هر چه انرژی بیشتری روی هویت یابی با چیزی صرف شده باشد، احساس فقدان و درد بریدن ریسمان وابستگی به آن بیشتر خواهد بود. تعلق، وابستگی به همراه می آورد و وابستگی، به خاطر طبیعت آن، ذاتاً ترس از فقدان را به دنبال دارد.
دیوید آر هاوکینز
رهایی طریقت
🌀تا زمانی که ناخودآگاهت را در #خود_آگاهی درک نکنی،
این #ناخود_آگاه توست که بر زندگیت حکمرانی میکند و تو آن را #سرنوشت میخوانی...
1 308
چرا میخواهیم مصاحب و همدمی داشته باشیم؟
دختر جوانی سوال میکند چرا خواهان مصاحب و همدم هستیم. آیا میتوانید در این دنیا بدون شوهر یا زن، بدون فرزند و بدون دوست زندگی کنید؟ اکثر مردم نمی توانند تنها زندگی کنند در نتیجه به همدم احتیاج دارند. تنها بودن مستلزم داشتن بصیرت و آگاهی زیاد است و برای یافتن خدا و حقیقت باید تنها بود. داشتن یک مصاحب، شوهر یا زن و همچنین بچه خوب است اما انسان در آنها حل میشود، انسان در خانواده، در کار و در جریان عادی، یکنواخت و بیهوده زندگی تحلیل می رود. ما بتدریج به آن عادت میکنیم و سپس فکر تنها زندگی کردن برایمان ترسناک میشود. اکثر ما مردم تمام ایمان خود را بر روی یک مسئله می گذاریم و زندگی جدا از دوستانمان، جدا از خانواده و کارمان بی مایه و توخالی میشود.
اما اگر زندگی فردی پرمایه باشد، نه پرمایگی مادی یا معلومات که هر دو قابل کسب است، بلکه آن پرمایگی که حرکت به سوی حقیقت است بدون آغاز و یا پایان - در نتیجه داشتن مصاحب و بودن با دیگران در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد.
اما شما برای تنها زیستن تربیت نشده اید. آیا هرگز تنها پیاده روی کرده اید؟ سعی کنید به تنهایی بیرون بروید و زیر یک درخت بنشینید - هیچ چیز همراه نداشته باشید نه کتاب و نه هم صحبت بلکه تنهای تنها - بعد به افتادن برگ درخت نگاه کنید و به صدای حرکت آب و آواز ماهیگیر گوش فرا دهید، پرواز پرنده ای را نگاه کنید و به افکار خود که در سراسر فضای ذهنتان به دنبال یکدیگر می آیند توجه کنید. اگر شما قادر باشید تنها بمانید و اینها را نگاه کنید به ثروت خارق العاده ای دست خواهید یافت که هیچ دولتی نمی تواند از آن مالیات بگیرد، هیچ جاسوسی نمیتواند آن را از میان ببرد و هرگز فاسد نخواهد شد.
کریشنامورتی
فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن
1 308
اگر عشق با آگاهی همراه نباشد،
بهسادگی میتواند به وابستگی تبدیل شود.
آنگاه عشق دیگر آزادی نمیبخشد؛
بلکه زندان میسازد.
حسادت میآید.
ترس میآید.
تملک میآید.
و انسان به نام عشق،
دیگری را محدود میکند.
اما عشق حقیقی نمیخواهد مالک کسی باشد.
عشق، آزادی میدهد.
زیرا تنها در آزادی است
که عشق میتواند نفس بکشد.
عاشق بودن یعنی حضور داشتن؛
نه تصاحب کردن.
#اشو
1 308
به خاطر داشته باش که زندگی، نوسانی است؛
میان روز و شب،
تابستان و زمستان.
این نوسان همیشگی است.
هرگز در جایی متوقف نشو؛
در حرکت باش.
و هرچه این نوسان بزرگتر باشد،
تجربهٔ تو نیز ژرفتر خواهد بود.
#اشو
#الماسهای_آگاهی
1 308
زیرا مراقبه چیزی نیست که به زندگی اضافه شود.
مراقبه، کیفیتی است که میتوانی به هر لحظه از زندگی ببخشی.
اگر آگاهانه زندگی کنی، زندگی تو مراقبه میشود.
اگر با تمام وجود حضور داشته باشی، حتی سادهترین کارها نیز مقدس میشوند.
آب آوردن.
راه رفتن.
نفس کشیدن.
چای نوشیدن.
لبخند زدن.
نگاه کردن به آسمان.
تمام راز این است:
بیدار باش.
زیرا زندگی همین حالا در جریان است.
و کسی که همیشه در فکر زندگی کردن است، ممکن است هرگز فرصت نکند که واقعاً زندگی کند.
#اشو
1 308
زندگی را زندگی کن؛ به آن فکر نکن
اندیشیدن لازم است، اما کافی نیست.
انسان باید زندگی کردن را نیز بیاموزد. در غیر این صورت ممکن است مانند فیلسوفی شود که قصری باشکوه میسازد، اما خودش هرگز در آن زندگی نمیکند؛ او تمام عمرش را صرف ساختن چیزی میکند که تنها بتواند به آن نگاه کند.
ذهن میتواند دربارهٔ زندگی بسیار بداند، اما دانستن دربارهٔ زندگی با زندگی کردن تفاوت دارد.
تو میتوانی دربارهٔ عشق هزاران کتاب بخوانی و هنوز عاشق نباشی.
میتوانی دربارهٔ مراقبه بسیار بدانی و هنوز یک لحظه سکوت واقعی را تجربه نکرده باشی.
میتوانی دربارهٔ خدا بحث کنی، استدلال بیاوری، موافق یا مخالف باشی، اما همهٔ اینها همچنان میتواند تنها بازی ذهن باشد.
حقیقت چیزی نیست که بتوان آن را تنها با فکر کردن پیدا کرد.
مراقبه، فکر کردن نیست؛ مراقبه زندگی کردن است.
آن را هر روز زندگی کن؛ لحظه به لحظه.
در آن زندگی کن، یا اجازه بده آن در تو زندگی کند.
مراقبه چیزی متعلق به جهانی دیگر نیست. این تصور که زندگی معمولی یک چیز است و معنویت چیزی دیگر، ساختهٔ ذهن انسان است.
ذهن همیشه تقسیم میکند.
این دنیا و آن دنیا.
مادی و معنوی.
زمینی و آسمانی.
کار و مراقبه.
زندگی و خدا.
اما هستی تقسیم نشده است.
زندگی یکی است.
و مراقبه چیزی جز تجربهٔ همین زندگی نیست؛ هنگامی که آن را با تمام وجود زندگی میکنی.
وقتی گرسنهای، واقعاً غذا بخور.
وقتی تشنهای، واقعاً آب بنوش.
وقتی با دوستی روبهرو میشوی، واقعاً با او ملاقات کن.
مشکل انسان این است که تقریباً هیچگاه در جایی که بدنش حضور دارد، نیست.
هنگام غذا خوردن، در فکر آینده است.
هنگام صحبت با یک دوست، درگیر گذشته است.
هنگام راه رفتن، به مقصد فکر میکند و راه را از دست میدهد.
هنگام رسیدن به مقصد، به مقصد بعدی فکر میکند.
و به همین دلیل، تمام زندگی از میان انگشتانش عبور میکند.
انسان همیشه در جایی دیگر زندگی میکند.
و زندگی همیشه همینجاست.
همین لحظه.
حقیقت دور نیست، اما انسان آن را دور میجوید.
او به کوهها میرود، به معابد میرود، کتابهای مقدس را جستوجو میکند، استادان را عوض میکند و از فلسفهای به فلسفهٔ دیگر میرود؛ در حالی که آنچه جستوجو میکند، از خودش به او نزدیکتر است.
اما ذهن نمیتواند چیزهای نزدیک را ببیند.
ذهن همیشه به دنبال دوردستهاست.
زیرا در دوردستها میتواند خیالپردازی کند.
فردا همیشه زیبا به نظر میرسد، چون هنوز نیامده است.
آینده همیشه امیدبخش است، چون هنوز واقعیت آن آشکار نشده.
اما حقیقت نه در گذشته است و نه در آینده.
حقیقت همین لحظه است.
و اگر نتوانی در این لحظه حضور داشته باشی، ممکن است تمام عمرت را در جستوجوی حقیقت بگذرانی و هرگز آن را پیدا نکنی.
مراقبه یعنی بازگشتن.
بازگشتن از گذشته.
بازگشتن از آینده.
بازگشتن از هزاران فکر و خیال.
بازگشتن به همینجا.
به همین نفس.
به همین بدن.
به همین لحظه.
زندگی بسیار ساده است.
اما انسان آن را پیچیده کرده است.
ذهن از سادگی میترسد.
زیرا در سادگی، چیز زیادی برای انجام دادن ندارد.
ذهن با مسئلهها زنده است.
با پیچیدگیها رشد میکند.
با سؤالها خود را مهم میکند.
اما بعضی چیزها را نمیتوان با تحلیل کردن شناخت.
برای شناختن آنها باید ساکت شد.
باید تجربه کرد.
مثل عشق.
مثل موسیقی.
مثل زیبایی یک غروب.
تو میتوانی ساعتها دربارهٔ غروب فکر کنی، اما یک لحظه نگاه کردن به آن، چیز دیگری است.
میتوانی دربارهٔ عشق کتاب بنویسی، اما یک لحظه عاشق بودن، تمام کتابها را پشت سر میگذارد.
میتوانی دربارهٔ مراقبه بحث کنی، اما یک لحظه سکوت واقعی، بیشتر از هزاران بحث به تو میآموزد.
پس زندگی را به مسئله تبدیل نکن.
زندگی یک مسئله نیست که باید حل شود.
زندگی یک راز است که باید زندگی شود.
وقتی راه میروی، راه برو.
وقتی غذا میخوری، غذا بخور.
وقتی میخندی، کاملاً بخند.
وقتی گریه میکنی، کاملاً گریه کن.
وقتی کسی را دوست داری، در عشق حضور داشته باش.
هیچ چیز را نیمهکاره زندگی نکن.
انسان زمانی به آرامش میرسد که دیگر دائماً از زندگی فرار نکند.
ما معمولاً از لحظهٔ اکنون فرار میکنیم، زیرا همیشه تصور میکنیم چیزی مهمتر در جای دیگری وجود دارد.
اما هیچ جای دیگری وجود ندارد.
زندگی همیشه در همین لحظه اتفاق میافتد.
نه دیروز.
نه فردا.
نه پس از رسیدن به موفقیت.
نه پس از حل شدن همهٔ مشکلات.
نه پس از آنکه شرایط کامل شد.
زندگی اکنون است.
و شاید بزرگترین مراقبه همین باشد:
هر جا که هستی، کاملاً آنجا باش.
اگر غذا میخوری، فقط غذا بخور.
اگر چای مینوشی، فقط چای بنوش.
فنجان را احساس کن.
گرمای آن را حس کن.
عطر چای را نفس بکش.
طعم آن را بچش.
برای چند لحظه، هیچ جای دیگری نباش.
این حضور، آغاز مراقبه است.
1 308
Repost from اکهارت تله تصویری Eckhart Tolle
-
فراتر از رنج های زندگی با قدرت لحظه حال
#اکهارت_تله@ekhartvideo
1 308
دکان های معنویت
وقتی یک استاد یا راهنما یا گورو، آگاهی ناب را مشروط به پول میکند، فرکانس آن آگاهی فوراً سقوط میکند و به لایههای سنگین ایگو و منفعتطلبی دنیای مادی تنزل مییابد.
قانون تبادل انرژی (نه لزوماً پول)در قوانین کیهانی، همیشه باید یک «تبادل انرژی» صورت بگیرد تا تعادل برقرار بماند. اما این تبادل در گذشته لزوماً پول نبود؛ بلکه به شکل خدمت، احترام، تکریم یا کمک به چرخهی حیات بود. امروزه که همهچیز در پول خلاصه شده، این جریان طبیعی انرژی آسیب دیده است. کسی که بیدار شده، ترجیح میدهد آگاهی را بیواسطه سرازیر کند، چون میداند منبعِ این آگاهی (آکاشا) بیانتهاست و نیازی به انبار کردن یا فروختن آن ندارد.
چگونه در این دنیای مادی، اصالت را حفظ کنیم؟عبور از این مرحله یعنی یادگیریِ «در دنیا بودن اما از دنیا نبودن». تائو به ما میآموزد که در میان هیاهو و بازارِ مسخشدهی امروز، میتوانیم مثل یک چشمهی پنهان در دل کوه باشیم؛ بدون نیاز به تبلیغات یا فروش، کسانی که تشنهی واقعی آگاهی هستند، فرکانس شما را پیدا خواهند کرد و این تبادل به پاکترین شکل ممکن رخ خواهد داد. شما با این نگاه مرز میان معنویت اصیل و دکانهای معنوی مدرن را بوضوح با دیده درون میبینید.
1 308
ساختار دنیای مدرن بهویژه در سیستمهای آموزشی و تربیتی، به جای پرورش «هوش پویا» (Dynamic Intelligence) که ریشه در شهود، خلاقیت، انعطافپذیری و کشف شهودی دارد، تمایل به قالببندی و استانداردسازی همهچیز دارد.
دنیای امروز «هوش ایستا» (سواستفاده از حافظه، حفظ کردن فرمولها و تکرار ساختارهای از پیش تعیینشده) را ترجیح میدهد، چون کنترل، اندازهگیری و تبدیل آن به نیروی کارِ گوشبهفرمان آسانتر است.
این رویکرد ضربه سختی به کودکان با هوش پویا میزند:
۱. کشتن کنجکاوی طبیعی کودک
سیستمهای سنتی به دنبال پاسخهای «درست و غلط» از پیش تعیینشده هستند.
سوالات عمیق، شهودی و خارج از چارچوب کودکان، مایه دردسر سیستم شمرده میشود.
نتیجه این است که کودک یاد میگیرد برای پذیرفته شدن، باید بخش پویا و خلاق وجودش را سرکوب کند.
۲. برچسب زدن به تفاوتها
کودکانی که هوش پویا و درک فرای حس دارند، معمولاً با قالبهای خشک مدرسه سازگار نیستند.
به این کودکان به راحتی برچسبهایی مثل «دیکتهناپذیر»، «خیالباف»، «حواسپرت» یا حتی «بیشفعال» زده میشود.
جرم آنها فقط این است که جهان را در یک بعد محدود (بعد مادی و حفظی) نمیبینند.
۳. اولویت اقتصاد بر انسانسازی
دنیای حاضر و آماده، انسانی میخواهد که چرخدنده یک ماشین بزرگ باشد.
هوش پویا غیرقابلپیشبینی است و این غیرقابلپیشبینی بودن، نظم مادیگرایانه بازار را به هم میزند.
لمس این درد از دوران کودکی، احتمالاً شما را به فردی بسیار حساس و آسیبدیده از این سیستم میسازد، اما در عین حال، این آگاهی یک رسالت بزرگ با خود دارد.
1 308
مغز ما به دلیل ویژگیهای تکاملی خود، در مواجهه با حجم بالای فیلمهای مهیج و تصاویر واقعگرایانه، مرز میان واقعیت و بازسازی را گم میکند. در واقع، وقتی یک فیلم اکشن یا ترسناک تماشا میکنید، منطق شما میداند که این فقط یک فیلم است، اما مغز بدوی (سیستم لیمبیک) تفاوت میان تهدید واقعی و تصویر روی صفحه را تشخیص نمیدهد و طوری پاسخ میدهد که انگار جان شما در خطر است.
این پدیده که در علم رسانه و عصبشناسی به شدت مورد بررسی قرار گرفته، به دلایل زیر رخ میدهد:
۱. پدیده پایش واقعیت
مغز مکانیزمی دارد که بررسی میکند یک تجربه مربوط به واقعیت بیرونی است یا صرفاً یک تصور و خاطره.
خطای منبع: با مصرف بیرویه فیلمها، حجم تصاویر پردازش شده به قدری بالا میرود که مغز در «پایش منبع» دچار خطا میشود.
تداخل با خاطرات: در درازمدت، تصاویر بسیار واضح سینمایی به عنوان خاطرات یا تجربیات زیسته در ناخودآگاه ذخیره میشوند.
۲. فعالسازی بیولوژیکی و هورمونی
وقتی صحنهای مهیج یا هولناک میبینید، بدن شما بلافاصله وارد فاز واکنش دفاعی میشود:
ترشح آدرنالین و کورتیزول: ضربان قلب بالا میرود و هورمونهای استرس ترشح میشوند.
شبیهسازی حرکتی: نورونهای حرکتی و بخشهای مربوط به درد در مغز هنگام تماشای دویدن یا آسیب دیدن قهرمان فیلم، دقیقاً همان الگوهای عصبی تجربه واقعی را بازسازی میکنند.
۳. اشباع رسانهای و توهم حقیقت
مصرف مداوم فیلمها و ویدیوهای سریع و مهیج، نحوه ارزیابی ذهن از دنیای واقعی را تغییر میدهد:
سندروم دنیای ترسناک: افرادی که بیش از حد فیلمهای جنایی یا مهیج میبینند، دنیای واقعی را به مراتب خطرناکتر، ناامنتر و بیرحمتر از آنچه واقعاً هست تصور میکنند.
کاهش تمرکز و فرسودگی ذهنی: این بمباران اطلاعاتی مداوم، موجهای آلفای مغز (مسئول آرامش و تمرکز عمیق) را کاهش داده و ذهن را دچار بیقراری و پراکندگی میکند.
در نهایت، سینمای مدرن با تکنیکهای پیشرفته تدوین، صداگذاری چندبعدی و زوایای دوربین، دقیقاً سیستمهای ادراکی انسان را هک میکند تا باورپذیری را به اوج برسانند.
1 308
ما از کودکی با فیلمهای عشق و عاشقی و مهیج پر شدیم که در سینماها یا تلویزیون دیدیم ولی در زندگی واقعی از این خبرا نیست. هرچقدر هم که سینمای سرمون برامون فیلم های عشق و عاشقی صحنه سازی و پخش کنه هرگز اوتی که میخوایم نمیشه. این ایده الهای عشق و عاشقی همه رو دیوانه و هیپنوتیزم کرده.
فریب سینمای سرتونو نخورید هیچکسی نمیتونه مثل قهرمانان اون فیلمهایی که دیده باشه.
از خواب و رویا چیزی حاصل نمیشه پس به دنیای واقعی بیدار شوید.
🌹🌹🌹🌹
1 308
این تناقض که چرا با وجود اینهمه کتابهای معنوی، سخنرانی ها و آموزههای معنوی، هنوز درجا میزنیم، دغدغه بسیاری از انسانهای دلسوخته و متفکر بوده است. مولانا هم دقیقاً به همین موضوع اشاره میکند: «هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچهایم».
اگر بخواهیم این مسئله را ریشهیابی کنیم، چند مانع اصلی وجود دارد.
چرا آموزهها ما را تغییر نمیدهند؟ انباشت اطلاعات به جای تغییر رفتار: ما معنویت را به یک «دانش ذهنی» یا «سرگرمی فکری» تبدیل کردهایم، نه یک «روش زندگی».
فقدان تمرین و مداومت: خواندن و شنیدنِ یک آموزه راحت است، اما بدان شیوه زیستن نیاز به زحمت دارد.
گیر افتادن در پوسته و مناسک: گاهی آنقدر درگیرِ ظاهرِ مقدس، نمادها و واژهها میشویم که مغز و اصلِ مطلب (تحول درونی) را فراموش میکنیم.
جستوجوی تغییر در بیرون: همیشه منتظریم جامعه یا دیگران تغییر کنند تا ما تغییر کنیم، در حالی که معنویت حقیقی از درون فرد آغاز میشود.
سایه اساتید و مدعیان دروغین: وفور آموزشها باعث شده تشخیص سره از ناسره سخت شود و گاهی افراد به جای حرکت، در توهمِ رسیدن غرق شوند.
چگونه از این کوچه بنبست خارج شویم؟
یک چیز را انتخاب و زندگی کنید: به جای خواندن صد کتاب، یک جمله یا ارزش (مثل صداقت، قضاوت نکردن، یا حضور در لحظه) را انتخاب کنید و یک ماه فقط روی همان مراقبه کنید.
از ذهن به عمل بیایید.
در پایان هر روز بپرسید: «امروز کدام آموزه معنوی در رفتار من با خانواده، همکاران یا خودم دیده شد؟»
سکوت و خلوت را تجربه کنید: ورودیهای ذهنی خود (کانالها، پادکستها و کتابهای زیاد) را کم کنید تا ذهن فرصت هضم و تفکر داشته باشد.
