ar
Feedback
عشق و نور

عشق و نور

الذهاب إلى القناة على Telegram

بیداری معنوی با نرمین لینک گروه سلام زندگی👇 https://t.me/salamzendgi7 لینک صوتی های نرمین👇 https://t.me/narminbgs

إظهار المزيد
1 258
المشتركون
+124 ساعات
+67 أيام
+2830 أيام
أرشيف المشاركات
فلسفه‌ بافی ها را که رها کنی، حقیقت را بی‌واسطه تجربه می‌کنی فیلسوف از کیستی و چیستی خویش هیچ نمی‌داند ولی آموخته در باره اش فلسفه بافی کند تا در رده فیلسوفانِ جهان معتبر بنظر رسد. رویای فیلسوفان چیست؟ یافتنِ پاسخ هایی منطقی و قابلِ اثبات برای من کی و چیستم یا آفریدگار جهان که هرگز پاسخی برای این سوال نبوده، نیست و نخواهد بود یعنی سهلِ ممتنع. برای همین فلسفه‌ها و فلسفه‌ گری ها و فلسفه بافی ها، هیچ راهی به فراسو نمی یابند. "هیچ" نه قابل تفکر، نه تحلیل و نه بیانپذیر است فقط می‌توانی تجربه اش کنی. 🌹🌹🌹

هدفٍ زندگی مردم اطراف خودت را تماشا کن: آنان آدم‌های آهنی شده‌اند. آنان همان چیزها را بارها و بارها و بارها تکرار می‌کنند. هر صبح، هر شب در همان شیار حرکت می‌کنند؛ و البته مرده به‌نظر می‌رسند. هیچ برقی در چشمانشان نیست؛ هیچ درخششی از نور در آنان نخواهی یافت. بودا این تکرارِ همیشگی را چرخ، سانسار Sansar می‌خواند. بیرون‌زدن از این چرخه، بیرون آمدن از این شیار، ‌نیروانا Nirvana است. زندگی، بازیِ بازی‌هاست، بازی نهایی است. اگر زندگی را بعنوان یک بازی بگیری و در موردش جدّی نشوی، معنای عمیق و عظیمی در آن هست. اگر ساده و معصوم باقی بمانی، این بازی بسیاری از چیزها را به تو خواهد بخشید. تو زمانی یک ببر بودی، و زمانی یک صخره و زمانی یک درخت بودی و زمانی یک انسان شدی؛ گاهی یک مورچه بودی و گاهی یک فیل... بودا می‌گوید تمام اینها بازی هستند.تو هزاران نقش را بازی کرده‌ای تا: زندگی را در تمام صورت‌های آن بشناسی با درگیرشدن در بازی‌های پشتِ سرهم، بازی‌کن تمام استحاله‌ها permutations و فرگشت‌های مادّه را در روند تکامل تجربه می‌کنی، این هدف زندگی است. وقتی همچون یک درخت وجود داری، زندگی را در یک تجلّی آن می‌شناسی. هیچکس دیگر جز آن درخت نمی‌تواند آن را بشناسد. درخت بینش خودش را دارد. وقتی ابرها در آسمان جمع می‌شوند و یا خورشید می‌درخشد و یارنگین‌کمانی در آسمان هست، فقط آن درخت می‌داند که چگونه احساس کند. درخت ادارک خاص خودش را دارد. وقتی نسیم از کنارش می‌گذرد، فقط درخت می‌داند که چگونه تحت وزش آن قرار بگیرد. وقتی پرندگان شروع به خواندن می‌کنند، فقط درخت آن را می‌شناسد، ‌فقط آن درخت برای آن نوا و موسیقی گوش شنوا دارد. درخت راهی است برای شناخت زندگی ــ راه مخصوص خودش. فقط درخت آن را می‌شناسد. یک ببر راه دیگری برای شناخت زندگی دارد؛ بازی دیگری را بازی می‌کند. مورچه یک بازی کاملاً‌متفاوت دارد…. میلیون‌ها بازی وجود دارد. تمام این بازی‌ها مانند کلاس‌های درس یک دانشگاه هستند. تو از هر کلاس گذر می‌کنی و چیزی می‌آموزی. آنگاه به کلاس دیگر می‌روی. انسان آخرین نقطه است. اگر تمام درس‌های زندگی را آموخته باشی و درس انسان بودن را گرفته باشی، فقط آنوقت است که قادر خواهی بود تا به خودِ مرکز زندگی حرکت کنی. آنوقت قادر به شناخت خداوند خواهی بود، یا که نیروانا را بشناسی. تو توسط تمام این بازی ها سعی داشته‌ای به خداوند نزدیک شوی ـــ از راه‌ها و جهت‌های مختلف، به‌شیوه‌های متفاوت و با ادراک‌های گوناگون. ولی هدف همان است ــــ که هرکسی سعی دارد تا حقیقت را بشناسد: راز زندگی در چیست؟ ما چرا اینجا هستیم و من کیستم؟ و این چیست که پیوسته به بودن ادامه می‌دهد؟ فقط یک راه برای شناخت حقیقت وجود دارد و آن راهِ وجودین و بودش است ولی اگر مانند یک سومنامبولیست somnambulist، کسی که در خواب راه می‌رود، از یک کلاس به کلاس دیگر بروی، ناهشیار… از یک کلاس به کلاسی دیگر کشانده شوی و عامداً و آگاهانه حرکت نکنی، حقیقت را از دست خواهی داد. اینگونه است که بسیاری از مردم به نقطه‌ی انسان‌بودن می‌رسند ولی نمی‌توانند هیچ خدایی را ببینند! این فقط نشان می‌دهد که آنان درس‌ها را ازدست داده‌اند، از آموختن درس‌هایشان پرهیز کرده‌اند. آنان در کلاس حضور داشتند ولی نکته را نگرفتند. وگرنه هرموجودی که به مرحله‌ی انسان‌بودن رسیده باشد، باید که فردی بادیانت و با حقیقت باشد. انسان‌بودن و بادیانت‌بودن باید مترادف همدیگر شوند. آنها اکنون مترادف نیستند. مردمان بسیار کمی بادیانت هستند. منظورم از انسان بادیانت کسی نیست که هر یکشنبه به کلیسا برود. منظورم کسی نیست که مسیحی، مخمدی،‌هندو، جین یا بودیست باشد. منظورم از دیانت هیچ سازماندهی مذهب و دین سازمان‌یافته شده نیست. وقتی می‌گویم “بادیانت” منظورم کسی است که: آگاه باشد زندگی سرشار از فراسو است…. که هرشکل از حیات به چیزی که بزرگتر از زندگی است منتهی می‌شود…. که هر گام تو را به خداوند، به حقیقت، به نیروانا و به آزادی هدایت می‌کند…. که چه بدانی و چه ندانی، تو به سمت آن پرستشگاه غایی در حرکت هستی. وقتی فرد در عمق درونش چنین احساسی داشته باشد، آنوقت او فردی بادیانت است. شاید به کلیسا برود و شاید نرود؛ این بی‌ربط است. شاید خودش را یک مسیحی یا یک محمدی یا یک هندو بخواند و شاید هم نخواند؛ اینها بی‌ربط هستند. شاید به سازمانی تعلق داشته باشد و شاید تعلق نداشته باشد ـــ ولی او به خداوند تعلق دارد و وقتی می‌گویم “خدا” یادتان باشد که منظورم از خدا، آنچه که در فراسو هست، است #اشو آموزش فراسو

آرامش و سکوت، ضعف نیست؛ نشانه‌ی بلوغ است. تو کسی را ترک نمی‌کنی؛ بلکه در خویشتن می‌مانی، و همین‌ جاست که حقیقت بی‌واسطه وجودت عیان و آشکار می‌شود. قدرت واقعی یعنی بتوانی بشنوی، ولی در اجبار پاسخ دادن به کسی نباشی. درد را احساس کنی، اما چرخه‌ی رنج را ادامه ندهی. ببینی که بازی‌های کهنه دوباره تو را فرا می‌خوانند و آگاهانه وارد آن‌ بازی‌ها نشوی. جهان اغلب واکنش نشان دادن را با قدرت واقعی که از عشق لبریز است، اشتباه می‌گیرد، اما قدرت حقیقی در شفافیت، آگاهی و سکوتی نهفته است که آن را فدای هیاهوی جهان نمی‌کنی. تو می‌آموزی که سخت نباشی، بلکه عمیق باشی؛ از درد نگریزی، اما آن را نیز چند برابر نکنی؛ به هر تحریک و وسوسه‌ای پاسخ ندهی، بلکه مکث کنی، نفس بکشی، گوش بسپاری و آگاهانه پاسخ دهی. البته به هر سوالِ پیش و پا افتاده ایی پاسخ نمی‌دهی اغلب ناشنیده میگیری و سکوت اختیار می‌کنی. مهربانانه‌ترین پاسخ، سکوت است؛ نه از سر غرور، بلکه از سر عشق؛ عشق به خود، به جهان و به حقیقت. گاهی برای حفظ نور درونت، تنها کافی است پایت را به دنیای تاریک دیگران نگذاری و از آنها فاصله بگیری، آرامش و سکوت را انتخاب کنی، جایی که خدا در آن حضور دارد.

در سکوتِ درون، هیچ منی نیست ولی در گفتمانهای ذهنی یکعالمه من ها دارن باهم حرف میزنن 🌹🌹🌹

کافیه یک بار ژرفای سکوتِ درونتو تجربه کنی اونموقع هرگز با گفتمانهای تکراریِ ذهنت، اشتباه نمیگیری در سکوتِ درون، منی نیست در گفتمانهای ذهنی یکعالمه من ها دارن حرف میزنن 🌹🌹🌹

کافیه یک بار ژرفای سکوتِ درونتو تجربه کنی اونموقع هرگز با گفتمانهای تکراریِ ذهنت، اشتباه نمیگیری 🌹🌹🌹

در سکوتِ زنده، هیچ توجیهی و هیچ اجباری به باور کردن، وجود نداره 🌹🌹🌹

احساسِ ضعف باعث میشه، نفس آدمی به هرکسی ی جوابی بده تا ضعف خودشو بپوشونه "من نمی‌دانم" ، تنها چیزی که انسانهای دانشور امروزی، شهامتِ بیانش و ندارن ! 🌹🌹🌹

عارضه سخن گفتنِ بی اختیار، اعتیادی ست که چون تقریبا همه انسانهای دانشور و مدرنیته امروزی، بدان مبتلایند، واقعا به این نوع اعتیاد مزمن واقف و آگاه نیستند. انسانها از چیزی نگفتن و سکوت اختیار کردن هم خجالت می‌کشند زیرا شرطی شدگی های جامعه‌، سکوت اختیار کردن را هم در رده ارزشهای معنوی، نشانه ضعف و بی ادبی معنا کرده است و انسانها برای اینکه برچسبِ بی ادبی به آنها نخورد، حتی اگر چیزی برای گفتن نداشته باشند "از این در و از آن در " برای هم تعریف می‌کنند بگذریم از غیبت کردن و سخن چینی و بدگویی از دیگران... بخاطر بسپاريد که تنها زبان الهی همانطور که در همه کهن آموزه های معنوی بدان اشاره شده است سکوت است. وقتی سکوتِ زنده از اعماقِ وجود، سخنور شود، کلامش آغشته به شهده الهی ست نه خشک و خالی که بدل نشیند و قلب ها را لمس نکند... 🌹🌹🌹

بیشتر مردم گفت‌وگو نمی‌کنند؛ فقط نوبتی حرف می‌زنند. کسی گوش نمی‌دهد، همه منتظرند تا دوباره خودشان سخن بگویند. گوش دادن یک هنر است و فقط در سکوت ممکن می‌شود. تا زمانی که ذهن پر از کلمات است، نه دیگری را می‌شنوی و نه حقیقت را. #اشو

حسرت در زندگی انسان دكتر ایرج شهبازی

بیشتر گفت‌وگوهای انسان نه از آگاهی، بلکه از بی‌قراری ذهن سرچشمه می‌گیرد. انسان نمی‌تواند با خودش تنها بماند، پس با کلمات فاصله‌اش را از خودش پُر می‌کند. اگر تنها باشد، با خودش حرف می‌زند؛ اگر کسی کنارش باشد، با او. مهم نیست مخاطب چه کسی است؛ مهم این است که سکوت شکسته شود. دقت کن که بیشتر مکالمه‌های روزانه، نه چیزی را تغییر می‌دهند و نه چیزی به زندگی اضافه می‌کنند. ساعت‌ها حرف زده می‌شود، اما وقتی به پایان می‌رسد، هیچ اتفاقی در درون انسان نیفتاده است. ذهن فقط خسته‌تر و شلوغ‌تر شده است. به همین دلیل است که انسان از سکوت فرار می‌کند. چون در سکوت، دیگر کسی نیست که حواسش را پرت کند. آنجا باید با ترس‌ها، تنهایی، آشفتگی و حقیقت وجود خودش روبه‌رو شود. برای بسیاری، این روبه‌رو شدن دشوارتر از ساعت‌ها حرف زدن است. «اگر می‌خواهی راستین زندگی کنی، کم‌کم ساکت می‌شوی؛ زیرا بیشتر چیزهایی که می‌گویی ضروری نیست. فقط آنچه را می‌دانی حقیقت دارد بگو؛ وگرنه سکوت کن.» سکوت به معنای سرکوب نیست. سکوت، نبودنِ کلمه نیست؛ حضور آگاهی است. وقتی آگاه می‌شوی، کلماتت کمتر می‌شوند، اما هر کلمه وزن پیدا می‌کند. دیگر برای پر کردن خلأ حرف نمی‌زنی؛ فقط زمانی سخن می‌گویی که سخنت بتواند نوری به زندگی خودت یا دیگری اضافه کند. پیش از هر سخن، از خودت بپرس: «آیا این حرف لازم است؟ آیا حقیقتی را روشن می‌کند؟ آیا از عشق و آگاهی می‌آید، یا فقط از عادتِ ذهن برای شلوغ کردن فضا؟» شاید اگر هر روز فقط چند دقیقه سکوت را تمرین کنیم، بسیاری از حرف‌هایی که می‌خواستیم بزنیم، خودبه‌خود از بین بروند. آن‌وقت گفت‌وگوهایمان کمتر می‌شود، اما عمیق‌تر، زنده‌تر و واقعی‌تر خواهد بود. #اشو

دنیای ما پر از استادان و گوروهای معنویت شده و کسانیکه هنوز با استاد درون خودشون وصل نشدن، بین اینهمه استادان و گوروها تلو تلو میخورن ولی واقعا به خودآگاهی نمیرسن مگر با همسوییِ قلبیِ خودشون پیش برن. چون قلب معنویِ هرکسی، حقیقتِ بی آلایش رو می‌شناسه(هرچه از براید لاجرم بر دل نشنید) و سخنانی که از سکوت زنده، سخنوری میشن نه از تو کتابها، بلافاصله با قلبشون درک و دریافت میکنن نه با ذهنشون. برای آگاهی بیشتر تا همسویی قلبی رو بیاموزید، چند تا توصیه لازمه: اونایی که واقعا بیدار شدن و ادعای بیدار شدن ندارن، هرگز از واژه استاد استفاده نمیکنن. نمیگن من یک استاد معنوی هستم و فقط از من پیروی‌ کنید چون دارم حقیقت رو بهتون میگم. بیدارانِ واقعی میدونن که حقیقت در بیان نمیگنجه. حقیقت الهی، امری کاملا درونی و تجربیِ و هرکسی فقط خودش میتونه با طی مراحل بیداری، حقیقتِ الهی رو تجربه کنه. بیدارانِ واقعی، هرگز از هیچ به اصطلاح استادان یا گورو های دیگری و همچنین دیگر رهپویانِ حق، بدگویی و عیب جویی نمیکنن، پس اگه راهتون به استادانی برخورد که در مورده دیگران بدگویی میکنن، شک کنید. چون شک تون بجاست. همه چی رو با گواه قلبتون محک بزنید نه با عقل و فهمِ ناقص تون. تا بصیرت وارده عقل نشه، عقل ناقص میمونه. مهمترین چیز در مسیر معنوی همسوییِ قلبیِ به قلب معنوی تون اعتماد کنید. منظور از قلب معنوی انرژی سنج و قطب نمای درونِ سینه شماست که بهش چاکرای قلب میگن. 🌞بادا راهتون سهلتر و خودآگاهی تون افزونتر بشه تا روزی سر تعظیم در مقابل استاد درونتان فرودآورید. 🌹🌹🌹

خدا کپی برداری نمی‌کند حقیقتِ خودش است تو خدایی به خواب رفته هستی که در خواب، رویای انسان بودن/ شدن را می‌بینی.

همه چیز یکتاست

به #ندای_درونتان گوش فرا دهید: این(ندای درون) تنها نسخه ی آسمانی است که من توصیه می کنم اگر با حساسیت زیاد و خیلی آگاهانه گوش فرا دهید هرگز گمراه نخواهید شد وقتی به صدای دلتان گوش می دهید، هرگز تجزیه نمی شوید. با گوش دادن به ندای درونتان به سبک و سنگین کردن درست و غلط ، خود به خود در مسیر گام بر میدارید. تمامی هنر بشر امروزی در گوش دادن آگاهانه و توجه عميق به ندای درون است. از این ندا پیروی کنید و به هر کجا رهنمونتان می کند، بشتابید. گاه ممکن است به خطا رهنمون شوید. ولی به خاطر بسپارید که آن خطا برای پختگی شما لازم است. و گاهی ممکن است به گمراهی بیافتید، اما باز بخاطر بسپارید: این گمراهی بخشی از رشد وتکامل شماست. بارها و بارها ممکن است بیفتید ولی دوباره برخیزید. چون این گونه است که فردی قدرتمند می شود. همه افت و خیزهای پی در پی، به کمال می رسند. هرگز تابع قوانین بیرونی  نباشید. هیچ قانون تحمیلی درست نیست، چون قوانین را مردم خلق کرده اند مردمی که میخواهند بر شما فرمان برانند. آنچه مسیح انجام داد پیروی از ندای قلبش بود، اما آنچه مسیحیان می کنند، گوش دادن به ندای درونشان نیست. آنها مقلدند و زمانی که تقلید میکنید انسانیت تان به هدر میرود و خدای تان را تخریب میکنید هرگز مقلد نباشید. #اشو #کتاب_شهامت

تو دنیای ما همه نامی دارن چه تو دنیای واقعی و چه تو مجازی ها. برای تصوارتِ ذهنِ غیره شهودی و شرطی شده ما، وقتی نام و چهره و جنستی واردش بشه و در موردش صحبت بشه، فوری تبدیل به شخصی میشه که ذهن، تصوراتی براش خلق میکنه که هیچ ربطی به اون روحی که در ورای اون نام و چهره و جنسیتِ، نداره. اون روح از طریق این نام و چهره به وضوح ميگه که من اونی که تصور می‌کنید نیستم ولی ذهن کاویده نشده، بازم تصوراتی واسه خودش میبافه چون از "هیچ یا هيچکس" نمیتونه تصوری داشته باشه تا بتونه با مقیاس و معیارهای خودش، اندازه گیریش کنه. مشکلی که با نامها و چهره ها و تصوراتِ ذهنی داریم در همین نامگذاری های ذهنیِ. همه جهان القایی است به محص اینکه چیزی را در قالب اسم قرارداده و در باره اش چیزی می‌گوییم، دیگر لایتناهی نیست. اسم گذاری برای هرچیزی، سرچشمه دنیای وهم و خیال است. پیش از اسم گذاری، هیچ چیزی و معنایی در جهان نیست. چیزی جز سکوت و آرامش در جهان بی کلام و بدون چون و چرا در جریان نیست.

بیرون همچو قطره ایی هستیم که کنار ساحل دریا وایستادیم و از بیرون به دریا نگاه می‌کنیم و از ترس خدا خدا میکنیم(دل بدریای درون زدن شهامت می‌خواد) چون بهمون باور دادن که خدایی هست که همه چی دست اونِ، ما هم از خدای باروهای موروثی و نکاویده مون، تصوری از خدا ساختیم که بیشتر شبیه نفسِ خودمونه از همه چی میترسه حتی از خودش چون از هستیش دور افتاده و در افکار و اندیشه های بی سروته اش دنبال خودش میگرده و چیزی از خودش حالیش نمی‌شه چون در پسِ افکار و اندیشه های خودشه ولی اینو نمیدونه. وقتی دریابی که تو فکر کننده نیستی و هيچی از خالق نمیدونی، بلافاصله با سطوح والاتری از آگاهی وصل میشی و پی می‌بری که فکرکننده بخش بسیار کوچکی از آگاهی نامحدوده که هیچ اسمی نداره بینام و شکلِ و جنسش مثل آب اقیانوس مایع(ژله مانند) است و به هر شکل و فرمی که بخواد درمیاد‌ مثلا بشکل انسان. و اون اقیانوس درون خودته و فقط خودت میتونی تجربش کنی. تجربه دیگری مال خودشه مال تو نیست. اینو هرگز فراموش نکن. 🌹🌹🌹

خودبرتر 11: ذهنی که شاهد نداشته باشد خودسر عمل می‌کند به ذهنتان باور ندهید چون فرمان دراختیار ذهنتان است وماهم برده ذهن مان هستیم تمام تصمیمات ما ازذهن بیمارماست پس افکار ما آقا الاغه نشسته وبرای ما تصمیم میگیرد ببینید ذهنتان به کجا نگاه می‌کند وچه می‌خواهد تا زمانی خواسته ای داری ذهنتان شمارا رهبری می‌کند وقتی خواسته دارید یعنی به جهان هستی می‌گویید من کمبود دارم من نیاز دارم وجهان هستی بیشتر برات کمبود درتو ایجاد میکند وهمین باعث می‌شود دائما نیازمند باقی بمانید نخواه داده می‌شود راز همینه.

وقتی خرفهمی پشت فرمانِ کنترل بنشنید، کار تمام است فهم من شد عجبا دشمن من من از این فهم ضررها دیدم ای خدا کاش نمی فهمیدم
وقتی خرفهمی پشت فرمانِ کنترل بنشنید، کار تمام است فهم من شد عجبا دشمن من من از این فهم ضررها دیدم ای خدا کاش نمی فهمیدم