FROMSOFTWARE
رفتن به کانال در Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
نمایش بیشتر1 698
مشترکین
+124 ساعت
-67 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
1 697
40
سکیرو از طریق ایوان، دیوار های روبرو و سمت چپ برج را بررسی میکند اما هیچ ورودی پیدا نمیکند.
مهم نبود به چه شکلی، به هر حال باید به مسیرش ادامه میداد و دو طرف دیگر برج را هم بررسی میکرد.
از اجساد دو نایتجار عبور میکند و سپس به طرف راست برج میرسد.
جای جای این قلعه پر از پادگان هایی بود که روزی محل عبور و مرور مردم عادی، نگهبانان با شرف و غیور و البته فرماندهان و سربازان قدرتمند و با لیاقت بود.
با وجود اینکه در این دوره، قبیله آشینا در اکثر موارد توسط وزارت داخلی محدود شده بود، اما همچنان قلعه باشکوهی که توسط اجداد ایشین صد ها سال پیش ساخته شده بود، همچنان پابرجا و استوار باقی مانده بود.
قلعه ای که روزگاری مملو از خدمه، نیروهای نظامی و مردم بود، اکنون به محوطه ای بی روح مبدل شده بود که به غیر از سَران بی مصرف و جاسوسان مرموز، فرد دیگری در آنجا حضور نداشت.
براستی که نام و هستی یک کشور، قبیله و اصلا هر سرزمینی بر ملتش پابرجاست.
آشینا در حال حاضر مرده بود.
همان تعداد کمی هم که در آن قلعه باقی مانده بودند، در اعماق قلبشان به چیزی جز قدرت و جاه طلبی یا اهداف پوچ و توخالی اهمیت نمیدادند.
از پشت دیوار مخفیانه محوطه بعدی را زیر نظر میگیرد. صرفا چند نایتجار را قدم زنان میتوانست ببیند که تعدادشان به انگشتان دست هم نمیرسید اما، هیچ وقت نباید جانب احتیاط را از دست میداد..
_ ((گرگ...
همیشه منتظر خطر باش.
_ ... ؟؟!
_ چیه چرا اینطوری منو نگاه میکنی؟
ببین گرگ کندذهن..
وقتی وارد منطقه دشمن میشی، همیشه احتمال غافلگیر شدنو بده. همیشه مطمئن باش یکی برات کمین کرده...
_...
هر چند..
اصلا گمون نمیکنم هیچ سرنخی از حرفام داشته باشی...))
باید بسیار حواسش را جمع میکرد. هرچه که بود، این نایتجار ها نیز نوعی شینوبی محسوب میشدند که دقیقا طبق حرف جغد، بر اسلوب غافلگیری بسیار پایبند بودند. با این اوصاف باید نقشه ای برای کشتن یا فرار از نایتجار ها پیاده میکرد تا براحتی بتواند به برج وارد شود و یا حداقل راه ورودی پیدا کند.
همچنین میتوانست تا هر چقدر که توان داشت را مستقیم و بی کَلّه بروی ایوان سمت راست برج بدود و اگر هم در طی مسیر کشته شد، در نهایت از حواس پرتی آنها استفاده کرده، زنده شود و ادامه مسیرش را در پیش گیرد، اما امن ترین راه استفاده از ایوان ها و پشت بام ساختمان کوچکتر کنار قلعه و مخفیانه کشتن تمامی نایتجار ها بود.
هر کاری که میکرد، باید سریعتر کورو را نجات میداد..
_ صدای چی بود...؟
درست قبل از اینکه به مسیر ادامه دهد و بروی ایوان کوچک ساختمان روبرو بپرد، صدای جیر جیر چوب کهنه ای را از ایوان کوچک بالای سرش میشنود..
@FromSoftware
1 697
39
برای اولین بار در آن روز اتفاقی کاملا متنوع و عجیب مشاهده کرده بود. معمولا در نگاه اول، خود زنی در جناح مقابل، اشتباهاتی که هنگام جنگ در جبهه مقابل اتفاق میافتد و منجر به آسیب به جناح خود میشود و از این قبیل اتفاقات برای حریف بسیار لذت بخش و دلپذیر است؛ اما یک فرد خردمند به بُعد دیگر موضوع توجه میکند.. آنان که حتی به خودی رحم نکردند، برای دشمنان خود چه برنامه هایی میتوانند داشته باشند یا آنقدر پیروزی بر حریف برایشان مهم است که حاضرند دست به هر کاری بزنند. در این مواقع یک جنگجوی کارکشته در عوض اینکه نبرد یا مقاومت را راحت و آسان در نظر بگیرند، باید بیشتر از همیشه حواسشان را جمع کنند..
اما سکیرو خود را عضو جناح مقابل، جاسوس، دزد و اصلا دشمن قبیله یا اهالی قلعه آشینا محسوب نمیکرد. دلیل مبارزه اش چیز دیگری بود و از قائله قدرت و سیاست بِدور بود...
از لبه ایوان بالا میآید و آهسته به اجساد دو نایتجار نزدیک میشود. با سوختگی پرهای سفید قاتل سکیرو، اکنون یونیفورم او هم به مانند شینوبی ارشد خود تیره شده بود..
_ هنوز زندست... ؟!!
با این که هردو مرده بودند اما سکیرو نگاهش به چشم های نایتجار سیاه که باز مانده بود میافتد. قسمت اعظمی از مردمک چشمانش تماما قرمز شده بود و دائما همانند چراغی روشن و خاموش میشد.
سکیرو به محض مشاهده حرکت کوچکی از دست نایتجار سیاه که اکنون در حال تکان خوردن بود، به بالای سرش رفته و با شمشیرش کارش را تمام میکند.
چیزی که مایه تعجب سکیرو شده بود این بود که لحظات قبل از مرگ نایتجار، هنگامی که در حال جان دادن بود چشمانش برای لحظه ای بسیار روشن و شفاف شد. آن چشم ها رنگی به قرمزی خون داشت که دائماً پُر رنگ و کم رنگ میشد.
همین اتفاق باعث میشود از نبرد خود با غول یادش بیاید. او هم درست همانند نایتجار چشمانی سرخ داشت. اما اگر ویژگی های هر دو صرفا بخاطر تشابه رنگ چشمشان مشابه بود، پس نایتجار باید از آتش بسیار وحشت میداشت و آن را هرطوری شده از خود دور میکرد اما درست برخلاف آن، با اطمینان کامل از آتش به عنوان تکنیکی در کشتن حریفش استفاده میکند.
_ ((سرورم خواهش میکنم از این تصمیم صرف نظر کنید...
نه تنها اون غار مقدسه و برای چند صد ساله که در اونجا آرامگاه های افراد شریف و با اهمیت قرار داره، بلکه اینکار واقعا ظلم در حق...
_ همینی که گفتم.
تو، کارگزارانت و غار رو دست دوساکو (Dosaku) میسپارم.
البته که ایشین از اهداف حقیقی و پشت پرده دوساکو هیچ اطلاعی نداشت و صرفا با تظاهر به محترم شمردن او و تحقیقاتش، و در واقع فرستادن او به سیاهچال برای خلاص شدن از شر او و اقدامات بچه گانه و از روی حسادتش نسبت به دوگن، قصد تبدیل غار متروک به سیاهچالی برای قربانیان دوساکو را داشت...))
چیزی شبیه به بادبادکی ساده با طنابی طویل به گوشه سمت راست ایوان برج وصل بود و حسابی در اوج گرفته بود. یعنی چه میتوانست باشد و کاربرد آن چه بود؟ هر چه که بود، مواجه با چیز های عجیب و غریب برای سکیرو مبدل به امری عادی و طبیعی شده بود.
@FromSoftware
1 697
38
پاک گیج شده بود.
تصورات عجیب و غریبی که هنگام مرگ دیده بود، مخفی بودن هویت قاتلش و مهم تر از همه، کاهش چشمگیر میزان کوفتگی و خستگی بدنش... همگی مایه سردرگمی بیش از حدش شده بود. همیشه بعد از هر بار زنده شدن، به قدری احساس خستگی میکرد که گویا نصف بدنش از کار افتاده، اما این بار فرق داشت.
صدای سوت، باری دیگر در حیاط قلعه طنین انداز میشود و سکیرو را به یاد هدف والای خود می اندازد. باید هر چه سریعتر راهی به داخل برج پیدا میکرد اما، اکنون که آن شخص بر لبه ایوان ایستاده بود، هیچ راه نفوذی برای ورود به ساختمان باقی نمانده بود یا لااقل از نظر سکیرو آنطور بنظر میرسید.
در آن لحظه با تمام وجود احساس درماندگی و ناامیدی میکند..
_ << حسابی گیر کردی مگه نه... >>
توله گرگ دوباره ظاهر شده بود اما اینبار در میانه و رأس پشت بام همان پادگان قرار داشت. در همان حین نسیم شروع به وزیدن میکند.
_ << خودت نمیتونی صحیح و سالم به قلعه برسی... اونقدر میمیری تا بالاخره ناامید میشی.. >>
صورتش را به سمت سکیرو برگردانده و آهسته و آرام با لبخند ترسناک و همیشگی اش، شروع به قدم زدن به سمت سکیرو میکند. اکنون نسیم کمی تندتر شده بود..
_ << اگه فقط یکبار دیگه اون روی دیگتو نشون بدی... میتونی تو یه چشم به هم زدن گنیچیرو رو پیدا کنی و بکشی... از اونم بالاتر... کورو رو که مایه رنج و عذابته رو هم میکشی... همرو میکشی و انتقامتو از همشون میگیری...>>
اکنون باد شدیدی صرفا در همان نقطه از قلعه جریان داشت و موجب تعجب سربازان پایین پادگان شده بود.
_ آب و هوای آشینا همینطوریه.
بعدشم چون بالای کوهیم همچین چیزایی عجیب نیست..
سکیرو بروی ایوان نشسته بود و گرگ که از طرف شیب پشت بام به او نزدیک تر میشد، او را محو حرف هایش کرده بود. سکیرو در حال غرق شدن به افکار پلید خود بود و درست زمانی که گرگ فک خود را کاملا باز میکند تا سکیرو را ببلعد، فریادی بسیار عجیب از طرف ایوان برج به همراه انفجاری کوچک به گوشش میرسد و حواس او را سر جایش میآورد.
اکنون قاتل از لبه ایوان دور و حواسش پرت شده و فرصتی برای سکیرو فراهم میشود تا دوباره شانس خود را امتحان کند. به سرعت از جایش بلند میشود و بی معطلی قلاب را به سمت ایوان پرتاب میکند و با قابلیت فوق العاده دست مصنوعی، قلاب کل بدن سکیرو را بواسطه دست مصنوعی به سمت خود میکشد و سپس سکیرو طی چند ثانیه به ایوان برج میرسد.
بلافاصله بعد از اینکه به لبه میرسد خود را با آویزان شدن از لبه پنهان میکند تا مخفیانه اتفاق روی ایوان را نظاره کند.
_ تو باعث ننگ کل شینوبی های نایتجار (Nightjar) هستی...
تو...
تو چت شده؟!!!!!
یک نایتجار با لباسی با پرهای سیاه در حال مبارزه با قاتل سکیرو بود که داشت صرفا از خود دفاع میکرد.
ناگهان نایتجار سیاه که گویا ارشد شینوبی مقابلش بود، سلاح خود که همانند بومرنگ بود را آتش میزند و به سرعت دیگر نایتجار را محکم در آغوش میگیرد و سپس براحتی، اول لباس حریفش را و سپس یونیفورم خود را با رضایت کامل آتش میزند تا هر دو در آتش بسوزند...
@FromSoftware
