fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

رفتن به کانال در Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

نمایش بیشتر
1 697
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
#Art By : Andrew Anthony @FromSoftware
#Art By : Andrew Anthony @FromSoftware

37 در تصورش همه چیز را به صورت نقاشیی متحرک و البته سیاه و سفید می‌دید. آدم ها در آن به شکل آدمک هایی با ظواهری عجیب بودند که فقط می‌شد پُست و مقام آنان را از روی کلاه، شنل یا وسایل دیگری که در اختیار داشتند تشخیص داد. منطقه سرسبزی را مشاهده می‌کرد که درست در وسط آن، قسمتی محصور قرار داشت که چندین ژنرال با کاتانا های قدرتمند و بران خود، با نظمی بسیار زیبا و دقیق در حال انجام کاتا (Kata) بودند. سکیرو می‌توانست در بالای تپه ای که بر دوجوی بدون سقف آنجا مشرف بود، رهبری مقتدر، با صلابت و البته با اهدافی والا برای خود و مردمش مشاهده کند. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت که ناگهان یک تنگوی سیاه و پلید به عقابی که روی شانه آن جنگجوی تک چشم نشسته بود حمله می‌کند و سرانجام پس از کشتن بی رحمانه عقاب، خود با چنگال های تیزش بروی شانه های او می‌نشیند. با این کار اقتدار مرد فرو می‌ریزد و بر زمین می‌افتد. در همان حین تنگو با نفسش، آتشی سیاه از منقار خود بیرون می‌دهد و تمام درختان و منطقه غرق در آتش نفرین شده تنگو می‌شود. صورت تنگو با این که کوچک بود اما سکیرو آن چشم ها و لبخند مرموز و ترسناک بروی چهره تنگو را خوب می‌شناخت و همین تعجب او را دو چندان کرد. آن وجهه بسیار شبیه به صورت توله گرگی بود که چندین دفعه با او در مسیرش مواجه شده بود. آیا در عالم خواب و بيهوشی هم ول کن او نبود؟ اصلا آیا خود آن توله گرگ بود که در ظاهر تنگو در آنجا حاضر شده بود؟... طولی نمی‌کشد که مردی جوان با کمانی بزرگ بر دوشش، از پایین تپه خود را به پیرمرد رسانده و بعد از کمی نشستن کنار او - که گویی حال او را می‌پرسید - به سمت لبه تپه می‌رود و جانشین او می‌شود. اکنون مُشکی از جیبش درآورده و کمی از آن را اول خود می‌نوشد و بعد باقی آن را بروی قسمتی از شعله های آتش می‌ریزد و با این‌کار، آتش تمامی آن منطقه خاموش می‌شود. پیرمرد در کنار مرد جوان که نظاره گر صحنه بود با خیال راحت روی زمین ولو شده بود اما در سوی دیگر، تمامی آن محوطه زیبا و پر از گل و گیاه، تبدیل به خاکستر شده بود و علاوه بر این‌که تعداد فرماندهان به کمتر از نصف رسیده بود، با بی نظمی تمام و هر یک به خودی خود کاتا را اجرا می‌کرد... چشمانش را باز می‌کند و خودش را بروی ایوان کوچکی، پشت پادگانی می‌یابد که تا همین چند لحظه پیش قصد پریدن از روی پشت بامش به سمت بالکن برج اصلی را داشت. مخفیانه از پشت دیوار سَرَک می‌کشد و فردی با ظاهری آشنا نزدیک لبه برج می‌بیند که در حال بررسی دره زیر پایش و اطراف آن بود. لباس قاتل سکیرو درست مشابه یونیفورم همان جسدی بود که در ابتدای سفرش چند شوریکن از کنار او برداشته بود... @FromSoftware

Watchdog of the Old Lords VS Darkbeast Paarl (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Depths #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : смешные картинки @FromSoftware
#Art By :  смешные картинки @FromSoftware

Pitiful Grandchild.. This, Was Your Last Wish?... #Fun @FromSoftware
Pitiful Grandchild.. This, Was Your Last Wish?... #Fun @FromSoftware

Capra Demon #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

36 در میان تاریکی هوا، لنگلنگان چند قدمی برداشته اما طولی نمی‌کشد که بر زمین می‌افتد. جراحاتش بسیار عمیق بود، در حدی که نمی‌توانست حتی برای چند لحظه بروی پایش بایستد...)) چاره دیگری نداشت. تنها گزینه ای که در حال حاضر برای مداوایش در اختیار داشت همان تکه گیاه عجیب و غریبی بود که در اصل متعلق به ژنرال ماتسوموتو مرده بود. آن را در دهانش گذاشته و پس از اولین گاز زدن، انرژی و قوت بسیار بالایی - حتی بالاتر از حالت معمولی اش - می‌گیرد. سپس دو مرتبه صدای سوت را می‌شنود و این‌بار کاملا حواسش جمع نجات اربابش می‌شود، اما اگر در حین مسیر دوباره کشته می‌شد چه؟ ترس و اضطراب زیادی در وجودش بود. چگونه باید مسیری را پیدا می‌کرد؟ آیا اصلا ورودی دیگری به قلعه وجود داشت؟ چه موانعی می‌توانست در سر راهش قرار داشته باشد؟ و از همه مهمتر آیا می‌توانست خود را به موقع به کورو برساند؟ باریکه ای از خون ژنرال و سربازان نزدیک سکیرو به راه افتاده بود که ناگهان رنگ آن به سیاهی می‌گراید.. _ << تا بخوای برسی بالا، کورو کارش تمومه... عمر خودتو الکی هدر نده.. برو و به ارباب دیگه ای خدمت کن.. برو و به گنیچیرو خدمت کن... غرورتو بذار کنار... کورو ارزششو نداره....>> _ ... رنگ باریکه کاملا سیاه شده بود و ناگهان خطی کج و مأوج و سفید براق اما نسبتا کوچک به همراه خطی طویل تر و بزرگتر از آن در پایین همان خط در باریکه پدیدار می‌شود و نقش مبهمی از گرگی را نمایان می‌کند. اما بلافاصله بعد از نه شنیدن از سکیرو محو می‌شود و باریکه خون به حالت عادی اش بازمی‌گردد.. بدون معطلی و وقفه ای دیگر براه می‌افتد. از همان روشی که به پشت بام ها راه یافته بود استفاده می‌کند و خود را به قسمت پادگان های کوچکی با عده ای بسیار کم از سربازان در پشت دیوار سمت راست راهرو آنجا می‌رساند که چندان سرحال نبودند. از مقابله با آنان صرف نظر می‌کند و خودش را به بالاترین پشت بام نزدیک برج می‌رساند. از همان نقطه می‌توانست براحتی بپرد و در طی پرش، قلابش را به گوشه ایوان گیر بدهد و خود را به برج برساند. کمی دورخیز می‌کند اما در همین لحظه با وجودی که چندان مطمئن نبود اما شک به حضور و حتی مورد نظر گرفته شدن توسط فردی پنهان می‌برد.. _(( گرگ... یه شینوبی واقعی، بعضی چیزا تو ذاتشه. مثلا میتونه خوب جست و خیز کنه، واکنشش به ضربات و حملات خوبه. یا حتی میتونه بفهمه داره از پشت سر مورد حمله قرار میگیره و یا دارن نگاش میکنن.. _ پس... با این اوصاف نظرتون راجه به من چیه؟ _... تا اینجای کار... افتضاح! ))) در فاصله بین برج و پشت بامی که بروی آن بود دره عمیقی قرار داشت که با یک اشتباه میتوانست باری دیگر بمیرد و به دردسر همیشگی اش بربخورد. خوب تمرکز می‌کند و سرانجام میپرد و انگشت دست مصنوعی اش را کش می‌دهد و درست در حین پرواز طنابش به سمت ایوان، سلاحی عجیب با کارایی شوریکن به گردنش اصابت کرده و به دره سقوط می‌کند.. مرده بود... این را می‌دانست. نمی‌توانست دقیقا ببیند یا بفهمد که موقع مرگ چه اتفاقی می‌افتد اما مثل این بود که زمین یا دره زیرپایش مانند شیشه ای آرام تکه تکه شده و فرو می‌ریزد و سپس در اعماق تاریکی بی نهایت سقوط می‌کند. خودش را دومرتبه سقوط کنان درون چاه می‌بیند اما این بار، از دور شیء براقی را مشاهده می‌کند که شباهتی به گردنبند دانه درشت عابدان داشت. گویا گردنبند آنقدر سنگین بود که سرعت سقوطش از سکیرو کمتر بود، چرا که لحظه به لحظه به آن نزدیک تر میشد تا اینکه در نهایت سکیرو به آن رسیده و به دستش می‌آورد و با تعجب می‌فهمد که چندان هم سنگین نبوده. پس علت معلق بودنش روی هوا چه بود؟ ناگهان گردنبند در دستانش خود بخود تکه تکه می‌شود و در همان حال تصویری در ذهنش مجسم می‌گردد.. @FromSoftware

-_- #Fun @FromSoftware
-_- #Fun @FromSoftware

Lower Undead Burg #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Hako @FromSoftware
#Art By : Hako @FromSoftware

35 صوت آهنگین از داخل قلعه می‌آمد اما سکیرو علی رغم اینکه مطمئن بود که صدای سوت چندان از قسمت های بالای برج نبود، اما نمی‌دانست که دقیقا اربابش در چه طبقه ای از برج قرار دارد. در خیال خود کورو را دیده بود که تا مدتی نه چندان دور، به دیدار گنیچیرو می‌رفت تا هر نقشه ای برای کورو کشیده بود و البته سکیرو از آن بی خبر بود را عملی کند. با زحمت از جایش بلند می‌شود و به سمت درب برج می‌رود اما بعد از چندین بار تلاش برای باز کردن آن، متوجه قفل بودن آن می‌شود. باید راهی دیگر برای ورود به ساختمان پیدا می‌کرد. در حین خروج از راهروی ورودی برج، چشمش به صندوقی می‌خورد که تا آن لحظه متوجه آن نشده بود. درِ آن را باز کرده و با پاکتی کوچک حاوی نامه ای کوتاه و گیاهی بسیار ریز به شکل برگ در آن صندوق مواجه می‌شود.. " ژنرال ماتسوموتوی (Matsumoto) گرامی امیدوارم بتوانید تمامی این هدایا را به موقع به کلیه فرماندهان غیور آشینا برسانید و البته از آگاه کردن سربازان از جنگ بزرگ و احتمالی که در پیش است غافل نشوید. امیدوارم که این هدایا در هنگامه نبرد دستگیرتان باشد. با احترام گنیچیرو آشینا " آن گیاه چه می‌توانست باشد؟ سکیرو آن را نزدیک دهانش می‌برد ولی.. اگر یک گیاه سمی و وسیله ای برای مرگ زودتر و راحت‌تر بود چه؟ نه نمی‌توانست اینطور باشد. چراکه سامورایی ها برای چنین کاری ‌که هر چند مرگ راحت نبود اما با افتخار و شرف بود، هاراگیری کرده و این ترفند مخصوص شینوبی های یاغی و سرکش است.. (( بعد از پیروزی ایشین بر وزارت داخلی، گیوبو نیز به جمع اشراف قلعه آشینا پیوسته و باری دیگر سرزمین آشینا توسط صاحبان واقعی اش پس گرفته می‌شود. آیا واقعاً صرفا سرزمین و مِلک تنها موضوع دارای اهمیت است؟ یا منظور از سرزمین، ملت و مردمی هستند که با فرهنگ و آداب و رسوم واحد در آن زندگی می‌کنند؟ ساکنان آشینا - از زمانی که پدر ایشین به دست وزارت کشته می‌شود - همواره با وزارت داخلی در حال جنگ بودند تا از وطنشان دفاع کنند اما، اگر مفهوم اصلی سرزمین را در نظر داشته باشیم، آیا اصلا یک نفر غیر نظامی و بی پناه هم در آن سرزمین باقی مانده بود که از او دفاع کنند؟ براستی که مسیر و معنی پاک و صادقانه میهن پرستی در افکار سران قبیله آشینا رو به انحطاط بود.. نیمه شب گذشته بود. هیچکس و هیچ چیز، حتی دست فروش یا کلاغی هم در میان اجساد نبود تا آنها را غارت کند و از آن راه، نان و یا مالی کسب کند. در میان سکوت مرگبار آن منطقه، جسدی آهسته تکان خورده و از روی زمین بلند می‌شود... @FromSoftware

Bloody Crow of Cainhurst VS Alfred the (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware