زئـــوس | آرزو نامداری
نویسنده:آرزو نامداری(A_N) خالق رمان های: 🍁تژگاه 🍁زهـــــار 🍁شـــوگار زئـــــوس(فرمانروا) 🍁زهار(حقعضویتی) 🍁نَسَـ♚ـبـــ پارتگذاری روزانه و منظم کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌ ادمین تبلیغات: nazinovel@
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام زئـــوس | آرزو نامداری
کانال زئـــوس | آرزو نامداری در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 22 197 مشترک است و جایگاه 1 526 را در دسته کتب و رتبه 15 434 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 22 197 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 29 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -299 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -17 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 1.43% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 6.75% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 317 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 499 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 25 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, آیسا, چشم, کس تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“نویسنده:آرزو نامداری(A_N)
خالق رمان های:
🍁تژگاه
🍁زهـــــار
🍁شـــوگار
زئـــــوس(فرمانروا)
🍁زهار(حقعضویتی)
🍁نَسَـ♚ـبـــ
پارتگذاری روزانه و منظم
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌
ادمین تبلیغات: nazinovel@”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 30 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 30 ژوئیه | 0 | |||
| 29 ژوئیه | 0 | |||
| 28 ژوئیه | 0 | |||
| 27 ژوئیه | 0 | |||
| 26 ژوئیه | +1 | |||
| 25 ژوئیه | 0 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | 0 | |||
| 22 ژوئیه | 0 | |||
| 21 ژوئیه | 0 | |||
| 20 ژوئیه | +2 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | 0 | |||
| 17 ژوئیه | 0 | |||
| 16 ژوئیه | +1 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | 0 | |||
| 12 ژوئیه | +1 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | +1 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | +1 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
| 2 | sticker.webp | 337 |
| 3 | _اگه بدونی مادرت با خانوادهی من چیکار کرده هنوزم دوستم داری...؟
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
لبخند روی لب های گیسو آرام آرام خشک شد.
نمیدانست این حرف درست بعد از بله ای که از ته دلش بیرون آمده بود و به عاقد گفته بود چه معنی دارد!
نگاه لرزانش را به او داد
_ نمیفهمم عماد ، منظورت چیه؟!
به نیمرخ مردانهاش خیره ماند، همان مردی که چند دقیقه قبل دستش را گرفته بود و با نگاهش آرامش میداد… همان مردی که حالا انگار غریبه بود.
_ میدونی گیسو ، سی سال هر شب با کابوس حلق آویز شدن مادرت از خواب بپری یعنی چی؟!
دخترک تکان سختی خورد و ناباور دست های سردش را به دست های مردانه او رساند.
صورت همیشه گلگونش حالا رنگ پریده بنظر میرسید.
حالش خوب نبود ، کل روز رفتار های عماد را به پای استرسش برای مراسم گذاشته بود
عاقد با تردید دفتر را پایین آورد و صدایش را صاف کرد
_ شاه داماد ، بنده وکیلم؟!
تمام جانش گوش شده بود برای شنیدن صدای عماد!
بعد از مراسم هم میتوانست برای مردش ناز کند که چرا دست هایش را پس زده بود دیگر؟!
صدای پچ پچ ها بالا رفته بود
_ دعواشون شده اینا؟" واه واه شب عروسی داماد چرا میرغضب شده؟ " عروس داره گریه میکنه؟"
صدای عاقد برای بار سوم بلند شد
_ عروس خانوم؟! ....آقای داماد مراسم ادامه داره انشالله؟!
با بلند شدن ناگهانی عماد بدن خشک شده اش نبض گرفت
صدای پچ پچ ها بالا گرفته بود
_ نه!
ناباورانه دست روی بازوی عماد گزاشت
_ شو...شوخی میکنی؟ چرا داری این کارو با من میکنی؟! تو...تو عاشق منی عماد!
عماد تلخ و گزنده خودش را از او جدا کرد و همانطور که به سمت در میرفت لب جنباند
_ عماد عاشق دختر خورشید بشه؟!
اشک های راه گرفته از چشمانش دست خودش نبود.
گیسو جانش بود و حالا شده بود دختر خورشید؟!
بی توجه به تن لرزان دخترک تیز به سمت خورشید چرخید
_ بله گفتن کاری نداره گیسو!کاش قبلش از مامانت میپرسیدی چرا مادر بیچاره ی من خودش و دار زد!؟
چرا یه زن متاهل باید معشوقه یه مرد زن و بچه دار بشه!؟
بین من و تو یه جنازه سی ساله خوابیده گیسو!
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
و رفت!
او را میان خاله زنک هایی که با نگاهشان سر تا پایش را سوراخ میکردند رها کرد..
دخترک نای نگاه کردن به مادرش را حتا نداشت و سر و صداهایی که هر لحظه بیشتر میشد را نمیشنید!
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk
مرد بی معرفتش رفت و نمیدانست قرار است سال ها خاک این شهر را برای پیدا کردن و یک لحظه بوییدن فرفری های دخترک به توبره بکشد‼️💯
https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk | 233 |
| 4 | ❤️
-ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت!
پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد.
برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم:
- ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس!
سیگارش روتوی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار روتوی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام.
- محرم ام شو!
چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت.
-می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی!
اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم:
-شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟
انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد.
-اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه!
بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت:
-فکرات روکه کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری!
با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش روبه هم کوبیدم.
من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!
❌دو روز بعد
-خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره!
با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم!
با دستایی که میلرزید شمارش روگرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید.
-ســــ...لام
- به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟
-من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رومی خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره!
گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید:
-متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته!
بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه کردم:
- هیـــراد!
صدای کلافه اش بلند شد و گفت:
- شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی!
هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه.
- قبوله!
- آدرس بیمارستان روبفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم
ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم!
تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه!
و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم!
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk | 74 |
| 5 | _لبای اونم لمست کرده بودن؟!
دست روی لبهای دختر فشرده و فریاد زده بود.
_شاهرخ… من…برات توضیح…میدم.
_چه توضیحی لعنتی؟! من واسه تو یه بازیچه بودم؟! منی که یک جماعت ازم حساب میبردن و موقع پریودی خانم دل و کمرشو ماساژ میدادم؟! جلوت دهنِ ول و بیچفت و بستمو کنترل میکردم که مبادا حرفی از توش در بیاد که به مذاقت خوش نشینه؟! من آدمی بودم که انقدر واسه یه دختر خودمو پاره کنم پناه؟!
به گریه افتاد:
_نه…نبودی…تو برای من اینطوری شدی…شاهرخ…بخدا من ارشیا رو دوست نداشتم…من…من اولش خواستم…انتقام مامان و داییمو ازتون بگیرم…اما بعد…به خدا عاشقت شدم شاهرخ! به خدا عاشقت شدم که اجازه دادم دستت به تنم بخوره! که…چیزی رو که با هیچ مردی تجربه نکردم...با تو تجربه کنم!
مرد پوزخند زده و از او دور شد:
_دریوری تفت نده برام، احمق فرضم نکن کثافتِ هرزه!
سمت کت و سوئیچش رفته و آنها را چنگ زد:
_برگشتم لشِ نحستو از این خونه جمع کرده باشی! یه جوری برو ردِ پاتم نمونه!
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
پناه از سماواتیها کینه به دل داره… میره سمت ارشیا که انتقام بگیره اما بعد میبینه عموی ارشیا، شاهرخ! گزینهی بهتریه برای انتقام! شاهرخی که اگر بفهمه بهش خیانت شده…از روش رد میشه!
(ولی پشیمون میشه، شاهرخ دلش واسه این دخترهی نرمِ پوستشیشهای تنگ میشه و مثل هاپو میفته دنبالش تا پیداش کنه🥹😂❤️🔥)
❌❌❌❌❌❌
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 | 109 |
| 6 | 🔥🔥معشوقه ی باد 🔥🔥
- امروز یه نفر اومده بود دَم کارگاه
از گوشه ی چشم نگاهم کرد
- یه زن.....
دستش که می رفت سوییچ را از روی میز بردارد بی حرکت ماند
- اسمش ژاله بود
سرش را که بالا آورد سرما تا بن استخوانم دوید
- آخرش رو بگو.....
- میشناسیش مگه نه ؟
میگفت چند ماهه باهاش رابطه داری ....
می گفت .....می گفت بارداره
پوزخند زد
- که چی ؟ تو چرا معترضی؟
- حالت خوبه؟ معترض نباشم ...؟
خودش را جلوکشید
- نه..... نباش ، تو هیچ حقی نسبت به من و زندگیم نداری
- می فهمی چی می گی......انگار یادت رفته من زنتم.....
- زنم ....نه ... تو فقط دختر عطا دریاداری ....
پلک روی هم گذاشتم
- چون دختر عطا دریادارم رفتی با یکی دیگه ؟
- نمی دونم شاید...، به نظرم همین یه فقره کفایت می کنه برای اینکه شبانه روز بگیرمت زیر مشت و لگد.....
چرخیدم و پشت کرده ایستادم
دوست نداشتم غم نگاهم را ببیند
- پس... پس چرا باهام ازدواج کردی؟
- برای اینکه دستم به بابات نمی رسید
نزدیک شدنش را حس کردم نفسی را کنار گوشم دمید
- بالاخره یکی باید تقاص خون مامانم رو پس بده یا نه؟
کی بهتر از دختر خوشگل عطا.....
دم اسبی موهایم را کشید سرم به عقب خم شد
صورتش مماس صورتم قرار گرفت
- تا وقتی بالای دار نبینمش دلم آروم نمی گیره
تکلیف توام روشنه قراره با هووت اینجا زندگی کنی
تو همین خونه......
زن به درد بخوری نیستی اما کلفت خوبی میشی.....
💔💔💔
https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6
https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6
https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 | 231 |
| 7 | _زندگیم؟ نمیزاری ببینمت؟
ملافه را بیشتر دور خودم پیچیدم
+نه.نیانزدیک.برو بیرون!دوش گرفتم میام
_خب چرا برم بیرون؟
+چـون.. راحت نیستم
ثانیه ای سکوت شد اما باکشیده شدن یک دفعهای ملافه جیغ بلندی کشیدم او باخنده مرا درآغوش گرفت وشروع کرد به بوسیدنم
_هیش آروم.. یعنی چی نمیزاری ببینمت؟اونم فردای شبی که..
+وااای...هیچی نگو پرهام
و دوباره تقلا کردم تا از او جدا شوم اما با حرکت یک دفعه ای که...
https://t.me/+ceyYf_oLyqUyNTFk | 567 |
| 8 | + پـَ.رهـام تو...داری..اشـ..تـباه می..کنی..
فشار دست پرهام بیشتر از قبل شد طوری که دیگر نمی توانست لبـهایش را تکان دهد
_ نه..نه.. نمیزارم.. اینبار دیگه نمیزارم..دیگه اشتباه قبل تکرار نمیکنم
آدرینا متوجه نمی شد او راجب چه چیزی صحبت می کند در آن لحظه حتی نگران جانش هم نبود فقط نگران کودک دو ماهه اش بود که درون شکمش نفس می کشید اما پدرش بی خبر از وجـود او...
پرهام دستش را به لباس دخترک گرفت و او را گوشه ای پرت کرد طوری که سرش به لبه تیز میز برخورد کرد و با جیغ دردناکـش...
https://t.me/+VbvMlv8GM95jNmE0
https://t.me/+VbvMlv8GM95jNmE0 | 364 |
| 9 | sticker.webp | 861 |
| 10 | - جفت دخترا کنکور قبول شدن داداش ، یعنی چی واسه ترنم جشن میگیری واسه پناه نه؟
فرخنده پرسید و خسرو بدخلق گفت :
- امشب راهیش کن بره کتابخونه ای جایی ، یه بهونه جور کن تو خونه نباشه ...جشن ترنم رو خراب نکنه
فرخنده حیران لب زد
- خدا مرگم بده ، داداش چی میگی ، دخترتو از خونه بیرون کنم؟
پناه مگه بچه ات نیست؟ گناه داره دورت بگردم بچه اس ، دل این بی زبون میشکنه
خسرو محل نداد
برایش مهم نبود
برای خسرو پناه اهمیت نداشت
آن دختر حاصل ازدواج زورکی اش در جوانی با دختر خان بالا بود .
هیچ وقت نه مادر آن دختر را دوست داشت و نه حالا دخترش را
اگر بخاطر حرف فک و فامیل نبود از همان اول بعد مرگ آن زن ، دخترش را بهزیستی میگذاشت .
خسرو از پناه متنفر بود و آن دختر برای یک نگاه این پدر میمرد
فرخنده که دید تلاشش برای راضی کردن خسرو بی فایده اس رو کرد به مهراب ، پسرش و گفت
- تو یه حرفی به داییت بزن مادر ، آخه درسته اون بچه امشب خونه نباشه؟
اونم قد ترنم زحمت کشیده ، کنکور قبول شده..
همان لحظه ای که فرخنده داشت برای پناه دلسوزی میکرد ، پناه از بیرون آمده بود
پشت در آشپزخانه بود ، برای خسرو یک جوشانده گیاهی پیدا کرده بود که شبها راحتتر بخوابد
ذوق داشت زودتر به پدرش بگوید
خواست جلو رود ، وارد آشپرخانه شود که با حرف مهراب سرجا میخکوب شد
- دایی حق داره مادر من ، شما به زور اومدی پناه رو بکنی تو چشمش؟
والا هیچکس تو این خونه از این دختر خوشش نمیاد ، خود شما هم فقط دلت براش میسوزه
از آنچه شنید تمام تنش یخ زد
لبخند از روی لبهایش پاک شد و همانجا دم در خشکش زد .
کاش به دل کوچکش رحم میکردند
اما خسرو با حرفش آخرین ضربه را هم به قلب آن طفل معصوم زد
- کاش اون شبی که مادرش مرد ، دخترشم با خودش میبرد ...سربار واسه من نمیذاشت
مهراب پیشنهاد داد
- عروسش کن دایی ...هر کی در خونه رو زد بده بهش بره ..
ضربه کاری تر از این نمیتوانست باشد
پناهی که تمام عمرش در این عمارت کنار مهراب قد کشیده بود.
عاشق این پسر عمه شده بود ..چه داشت می شنید؟
هیچ کدامشان دوستش نداشتند؟
لبهایش از بغض لرزید.
فرخنده داشت حرص و جوش میزد
- مهراب ، من دارم میگم تو داییت رو آروم کن بذاره پناه تو جشن امشب شرکت کنه ، تو بدتر آتیش بیار معرکه میشی؟ پناه رو شوهر بده؟ ...اون بچه رو من واسه تو در نظر گرفتم
مهراب زیر خنده زد و با تمسخر گفت
- چی میگی مامان ، من مگه مغز خر خوردم؟
تو صورت این دختره نمیتونم نگاه کنم حالا بگیرمش؟
فرخنده خواست چیزی بگوید اما قبل از انکه حتی کلامی حرف بزند این پناه است که وارد آشپزخانه میشود و با صدای ضعیفی زمزمه میکند
- سلام
سر هر سه نفر به سمتش کشیده میشود
پدرش اخم میکند ، مهراب زهرخندی میزند و فرخنده است که با هول و ولا میپرسد
-کی اومدی قربونت برم؟
لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان
- زود برگشتی
با حرف خسرو...سر بالا میکشد تیله های پر ابش را به چشمان او میدهد و سپس با صدای گرفته از بغضی می گوید
- دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...اجازه میدین؟
از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدانست قصد ناپدید شدن از این شهر را دارد .
خسرو اما خوشحال شد و گفت
- خوب کردی ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟
نگاه تارش به بسته در دستش می دوزد و سپس آن را روی میز مقابل خسرو میذارد
- واسه بی خوابیتون خوبه ، آرومتون میکنه
بهت و ناباوری لانه کرده در چشمان خسرو ،پدرش را نادیده میگیرد و سپس ادامه میدهد
- من برم وسایلمو جمع کنم ، الان دوستام میرسن
از پیش چشمان متعجب خسرو می رود
و اوست که دست پیش کشیده و آن بسته را برمیدارد
زهرخندی میزند و آن را در سطل زباله می اندازد
نگاه مهراب اما به جای خالی پناه بود
هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن.
چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون.
چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود.
اون لحظه ای که خسرو داشت با ترنم میخندید و میرقصید پناه رفته بود
اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود.
پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد.
به چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته .
به چشم خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفت
و به چشم اون مرد نامرد
دیگه پناهی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش به گوش مهراب برسه.
دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه که گریه هاشو از دمپنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه .
از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن که کاش پیدا بشه ..
به این خونه برگرده
https://t.me/+CP3XNT3Rvx4yMmE0
https://t.me/+CP3XNT3Rvx4yMmE0
آخ که دیر یادتون اومد این بچه رو😭 | 636 |
| 11 | زهرا قاسم زاده(گیسوی شب) خالق رمان های یاغی، رامش،غرور وغیرت و.... دوباره دست به قلم شده و یه رمان خفن خلق کرده🤩
رایحه
دختری از خانواده متمول
که چند سال قبل با اینکه خانوادهها مخالف بودن اما پا روی همهی خط قرمز ها میذاره و با پسر مورد علاقهش ازدواج میکنه!
واین باعث طرد شدنشون ازخانوادهها می شه...!
مهرداد مردیه که مرد بودومردونه پای رایحه و عشقش موند!
اما درست موقعی که رایحه میخواد خبر بارداریش رو به همسرش مهرداد بده خبر تصادفش رو میشنوه!
رایحه اونقدر آشفته ونگران به سمت بیمارستان حرکت میکنه که حالش بد میشه و تو راه بیمارستان ماشین بهش میزنه...
و فاجعه اونجاست که رایحه به هوش میاد!
وقتی رایحه به هوش میاد میفهمه بچهش سقط شده وبدون اینکه از چیزی خبرداشته باشه تو همون بیمارستان در حال اهدای قلب همسرش به مردی هستند که...
https://t.me/+-TDGIGByywxjZThk
- بابت عزدار شدنتون تسلیت میگم.
- ممنونم.
- بابت اینکه...عزای عزیزتون رو تحمل میکنید تا من نفس بکشم، متاسفم وخیلی ممنونم!
رایحه پربغض و با چشمانی خیس سربالا میکند. خیرگی نگاه پر آبش چنان پُر سوز است که سیب گلوی مرد روبهرویش را پایین و بالا میکند.
-غم شما قابل جبران نیست...
رایحه به میان حرفش میزند:
- هیچی ازت نمیخوام، فقط...
ادامهاش را توان ندارد بگوید و سبحان از زلزل چشمان زنِ مهرداد، آن تپندهی قرضی در سینهاش گویی تپشش دیوانهوار میشود...!
دستش میرود تا روی سینهاش بنشیند و آن را کنترل کند؛ اما ...
https://t.me/+2o2zYQtOBiswZjE0
https://t.me/+2o2zYQtOBiswZjE0
#زهراقاسمزاده (گیسویشب) | 214 |
| 12 | ♨️بنر واقعی ♨️
_مامانی، میشه بابامو عوض کنی؟
با حیرت به پسرکم نگاه کردم.
_چرا مامان جون؟
پسر پنج سالهام جلو خزید.
_بابام منو دوست نداره، ولی شاهین رو خیلی دوس داره.
شاهین.
پسرِ ده ساله ی همسرم.
پسری که از عشق قبلیاش بود، وقتی که فوت شد انگار که روحش هرگز از این خانه نرفت.
_ میشه یه بابایی بیاری که منو دوس داشته باشه؟
جگرم برای کودکم خون شد. حتی او هم فهمیده بود ما جایی در قلب شاهرخ نداریم.
چشم بستم، سرش را بوسیدم.
_مامانی من یه نقاشی کشیدم، میشه ببینیش؟
از جا بلند شد و به سمت کمدش رفت، هر چه گشت چیزی پیدا نکرد با بغض جیغ کشید.
_نقاشیم نیست! نقاشیِ رویاهام رو کشیده بودم، فقط من و تو بودیم، یه خونه ی جدید داشتیم، بابا و شاهین رو نبرده بودیم با خودمون.
زیر گریه زد.
_حتما اون شاهین پاره اش کرده، شاهین خیلی بد جنسه.
مشت کوچکش را بوسیدم.
پسرش فهمیده بود ما تنها هستیم!
فهمیده بود منو پدرش هرگز خانواده نمیشویم.
_دورت بگردم مامان، گریه نکن. شاهین دست نمیزنه، شاید خدمتکار موقع تمیز کاری حواسش نبوده انداخته.
کمی آرام تر شد.
_شاهین رو دوس ندارم، همه چیزمو ازم میگیره.
نمی توانستم باور کنم این جمله را پسر پنج سالهام گفته باشد.
برایم پیام امد.
«_لطفا حاضر شو، باید درباره ی زندگیمون صحبت کنیم»
شاهرخ بود!
قرار بود امشب بگویم که پسرش فکر میکند او ما را نمیخواهد!
بگویم که پسرش یک پدر جدید میخواهد.
بگویم تا شاید چیزی درست شود!
***
«چند ساعت بعد»
صحبت هایمان را کردیم، جلوتر رفت و در خانه را برایم باز کرد.
دستم را گرفت و پشتش را بوسید، از مردی که سال هاست اتاقمان را جدا کرده دیدن این تغییر عجیب بود.
_همه چیز رو درست میکنم دیار، ببخش که به پام سوختی و ندیدم، ببخش که پسرم با کمبود پدرش بزرگ شد.
لبخند زدم.
از همان نوزده سالگی که می دانستم همسرش فوت شده و یک پسر دارد، به این مرد اعتماد داشتم و عاشقش بودم.
_بابا، بابایی.
با صدای شاهین لرزی به تنم نشست.
_دارا رخت خوابم رو پاره کرده.
شاهرخ با حیرت به شاهین نگاه کرد، او را در آغوش کشید.
_از کجا میدونی دارا بوده؟
دارا بالای پله ها ایستاده بود و با ترس به آن دو خیره شد
_خودم دیدمش بابا.
چهره ی شاهرخ رفته رفته قرمز تر می شد! چرخید و خیره ی من ماند.
_تو بهم بگو دیار! پسری که تربیت کردی اینه! حالا من چطور ازش دفاع کنم؟
باز هم اشتباه کردم!
شاهرخ هیچوقت اشتباهات شاهین را نمی دید.
اخر او ثمره ی عشقش بود و دارای من...
دارای من برای او هیچکس نبود!
_بابا من خیلی اون رو تختی رو دوس داشتم!
شاهرخ با صدای بغضی پسرکش داغ تر شد.
_پسر درستی تربیت نکردی دیار جان! تف میکنه رو من! آدامس میچسبونه به شلوارم، در نهایت رو تختی هم پاره میکنه!
از پله ها بالا رفتم تا کنار پسرم بایستم و نترسد.
_بسه هرچقدر همه چیز رو گردن من انداختی شاهرخ! شاید این کارها از نبودِ پدرشه، یه بارم از خودت بپرس، چقدر برای دارای من پدر بودی؟
او هم از پله ها بالا آمد و صدایش بالا تر رفت.
_من همه ی تلاشم رو کردم تا پسرم ادب داشته باشه! اما تنها چیزی که میبینم یه بچه ی لوس بی ادبه.
با دیدن خیسیِ پشت شلوار پسرم جگرم به خون نشست! دارای من آنقدر ترسیده بود که به خودش ادرار کرده بود!
برای اولین بار در این خانه صدایم بالا رفت!
فریاد زدم.
_چون دارا پسر عشقت نیست نمیتونی هرچی میخوای بهش بگی! این پسر از گوشت و خون خودته! شاهین که ثمره ی عشق مُردهاته عزیز تره نه؟
دستش بالا رفت و من با حیرت به دستش که در هوا مانده بود خیره شدم، می خواست مرا بزند؟
وسط راه مشتش را به دیوار کوبید.
_حرمت نگه دار دیار! حرمت نگه دار.
من اما دیگر نمی ترسیدم.
_انقدر به بهانه ی حرمت نگه داشتن ساکتم کردید که ناپدید شدم! هیچکس تو این خونه نه منو دید نه پسرمو.
می دانستم شاهین نقاشی پسرم را پاره کرده بود، تکه های نقاشیاش را در سطل زباله ی اتاق شاهین دیده بودم و چیزی نگفتم.
به سمت اتاق شاهین رفتم که تکه های کاغذ را بیاورم، تا بفهمد که پسر من تنها خطاکار نبود!
صدای دارا اما مرا متوقف کرد.
_بابای بد، آرزو میکنم بمیری، اگه بمیری مامانم میتونه بابای بهتری واسه من بیاره، آقای تو مهد کودک مامانمو دوس داره!
چشم های به خون نشسته ی شاهرخ را که دیدم به سمت کودکم دویدم، دست شاهرخ بالا رفت تا دارای مرا کتک بزند؟
_شاهرخ چکار میکنی! میخوای دارا رو بزنی؟
_برو اونور دیار ببینم چی میگه این تخم سگ!
بازویم را گرفت و مرا به سمت پله ها هول داد، تعادلم را از دست دادم و افتادم.
دستم را به سرم گرفتم و تمام تنم روی پله ها غلت خورد... اخرین چیزی که شنبدم صدای پشیمان شاهرخ و اشک دارا بود...
_دیاررر...دیار رر، غلط کردم، دیار پاشووو غلط کردم... بخدا همه چیز رو درست میکنم دیار بلند شو..
https://t.me/+F_ffXgABUp03MWJk
❌پارت رمان کپی نکن الهام نگیر ❌ | 442 |
| 13 | _انسولینشو بشکن ببینم بازم میتونه با بدن وا رفته برام دلبری کنه که باباشو ببخشم...
هومن وا رفته به حماس نگاه کرد. این همه بیرحمی از اویی که عاشق دلجو بود، بعید بود.
_دلجو زنته! حواست هست چی داری میگی؟
سگرمههای حماس درهمتر شدن. خشم و نفرت سوار بر احساسش شده بود و عصبی روبه هومن توپید:
_دخترِ قاتلِ داداشمه نه زنم... کاری که گفتم بکن...
هومن دوباره اصرار کرد:
_میمیره حماس!
نزدیک سالگرد برادرِ جوون مرگ شده بود و باز دلش آتیش گرفته بود. آتیش قتلی که پدر دلجو عشقش مرتکب شده بود.
_به جهنم... مگه بابای الدنگش دلش برای داداش من سوخت... فکر کرده با دلبری و ناز و عشوه میتونه باباش و از دارِ اعدام خلاص کنه؟ کاری میکنم که جون باباشو ول کنه برای جون خودش التماسم کنه... همه رو بشکن جز یکی.
زمزمه آخرش بین نفس زدنهاش گم شد.
_اوکی صلاح ملک خویش خسروان دانن.
با رفتن هومن، حماس تیکه به مبل زد و منتظر برگشتن دلجو از بیرون شد.
دختری که روزگاری نچندان دور دین و دنیاش بود. عاشقش بود و میخواستند ازدواج کنند حالا با آن صورت مظلوم و اَدهای ریز و درشتش شده بود خارِ قلبِ حماس...
صدای لطیف و پرنازش را کمی بعد شنید:
_حماسم... عمرِ دلجو کی برگشتی؟
دخترک با همون تاپ دوبندی سرخی که حماس شیفتهش بود اومد و تو بغل حماس خزید.
_امروز رفتی دادگاه؟
نفس حماس از شنیدن عطرش بند رفت و خودش را به راه دیگری زد.
_برای؟
لیوان شربت شیرین شده رو که از قبل آماده کرده بود از روی میز برداشت و به لبهای دلجو نزدیک کرد و گفت:
_بخور حالت جا بیاد عزیزِ حماس...
دلجو با لبخند و لذت لیوان شربت را گرفت.
_اوم چه خوشمزهست... مرسی عشقم.
تای ابروی حماس بالا پرید. کینه جای عشق را میان قلبش گرفته بود.
_مخصوص تو گفتم درست کنن.
دلجو قری به گردنش داد:
_مرسی عزیزم نگفتی رفتی دادگاه یا نه؟
حماس خیرهی صورت دخترک زمزمه کرد:
_دادگاه؟!
دلجو نیمی از لیوان را سر کشید.
_آره دیگه گفتی رضایت میدی بابامو قصاص نکنن یادت رفته دیشب گفتی؟
دلجو ندید که حماس چطور نفس حبس کرد. تا چیز بیشتری نگوید.
_آها اون...
دلجو نگران شد.
_نگو که یادت رفت؟
حماس نگاه به نیمهی پر لیوان کرد و جدی شد:
_اگر گفتم میرم پس حماسه و حرفش. بخور اینو حالت جا بیاد.
لیوان را بار دیگه به لبهای سرخ دخترک فشار داد.
دلجو کلافه از یک دندگی مرد تمام شربت را سر کشید و لیوان را کنار گذاشت و بیقرار تکرار کرد:
_یعنی فردا میری رضایت میدی؟
حماس چشم باریک کرد. با لحنی مرموز و تلخ پرسید:
_رضایت بدم؟
دلجو آشفته سر تکان داد:
_آره دیگه به خدا همه چیز غیرعمد بوده. بابام قاتل نیست میخوام وقتی آزاد شد هر دوتاتونو سورپرایز کنم... میخوام...
حماس عصبی از حرفهای همیشگی دلجو اونو بین دستهاش فشرد و از بین دندونهای قفل شدهش غرید:
_نگفتم حرف زیادی بزنی حماس یادش بیاد خبط و خطای باباتو... بخشش تو کار نیست.
دلجو بغضش را خورد. ترس داشت از پشیمان شدن حماس.
_ببخشید... حماس ج... ون... نفسم....
رنگ دخترک سرخ شده بود و کامش خشک.
قندش بالا بود و خودش این را به راحتی فهمید.
_ق... ن... د... م... ان... سو...
نیشخند حماس زهری کشنده بود. بریده بود از بس دخترک عشقشان را قربانی نجات بابای قاتلش کرده بود.
_انسولین میخوایی دلبرِ حماس؟
حال دلجو مدام بدتر میشد. دنیا دور سرش میچرخید و نفسش سنگین شده بود.
_یخچا...
_نداریم خانمم. نداریم اگر میخوایی زنده بمونی باید قیدِ باباتو بزنی. باید قصاص بشه دِ یالا بگو فرصت کمهها!
دلجو پایین پای حماس افتاد.
_حم...
حماس گویی به جنون رسیده بود. داغ برادرش کمرش را خم کرده بود. تمام وجودش سیاهی انتقام و قصاص بود. انگار دختری که روزگاری برایش میمرد را دیگر نمیدید.
_التماس کن خانمم التماس.
نگاه ناباور دلجو به حماس بود.
_بابا... مو... نجا... ت... بده
حماس عصبی از جا پاشد و غرید:
_بابات؟ هنوزم میگی بابات؟ داری تلف میشی زن!
دلجو دست سمت حماس دراز کرد:
_با... با... م
چشمهای دخترک بسته شد و بیهوش کف سالن افتاد.
حماس لعنتی زیر لب فرستاد. طرف آشپزخونه رفت تا انسولین را بیاورد که صدای پیامک صوتی گوشیاش بلند شد.
هومن بود:
_همه انسولینها رو شکستم، ولی به اون دختر شربتو نده حماس... زنت حاملهست قرار بود سورپرایزت کنه... دکترش گفت اگر قندشو کنترل نکنه بچهاش خفه میشه...
نفس حماس بند رفت. دنیا روی سرش آوار شد.
عشقش حامله بود؟ آن هم بچهی حماس را؟
نگاه ناباور و وحشتزدهی حماس به طرف دلجو برگشت و...
https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk
https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk
https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk
https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk
انسولین زن حامله اشو میشکنه وقتی میرسوندش به بیمارستان که😢😢😢😢 | 768 |
| 14 | _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه...
تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟
نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟
بی نفس پچ می زنم:-یه ماهه که فوت کرده.
پردرد می نالد:-پس این بچه؟ کی می خواد...
حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد: - من هستم... اینجام تا آخرش...
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست میده و حالا این حامده که باید تاوان زندهماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره... | 209 |
| 15 | sticker.webp | 159 |
| 16 | _سردست یا ماهیچه؟ پسر اون گوشتا رو درست خرد کن... چه وضعشه؟
_چشم آقا ببخشید... دیگه تکرار نمیکنم. اینطوری خوبه؟
از نگاهش میشد فهمید که راضی است. اما آزادِ مغرورِ قصاب هیچ وقت زبانش خوب گفتن رام نمیشد. کمی جلو رفتم و از بین انبوه مشتری ها سرک کشیدم.
_اینجا نوشته نسیه نداریم! بزرگ هم نوشته جوون. ننه بابات از خونه دَکِت کردن. بدو محفلشونو به هم بزن. وگرنه کی با این پول بهت گوشت میده! بعدی...
پسر بچه از میان پیر و جوان خجالت زده عبور کرد. نگاه آزاد قصاب به چشمان من افتاد. چاقویش رو هنگام نیز کردن جایی میان دو انگشتش کشید و بلند نعره کشید.
_آخ آخ... ای بر پدر این چشمای شهلایی صلوات...
_اوستا... اوستا چی شد دستت؟ ای بابا هر وقت این دختر خانوم میاد اینجا چرا دستتو میبری؟ ده تا جای زخم رو دستته!
آزاد دست تنومندش را بر روی سر پسر فرود آورد.
_برو رد کارت بچه جون. کی به تو گفت آزاد صدات میکنه؟ مِن بعد خود سر از جات بزنی بیرون گردنتو میزارم زیر ساطور...
گویی با آن پسر لج بود. پسرم از دردی که در تصوراتش پیچیده بود ناله ای کرد و محو شد. آزاد رو کرد به من.
_چی بدم سرکار خانوم؟ چنجهای گذاشتم کنار. لخته لخته... گوشت نَر هم هست. لذیذ و خوش خوراک... بکشم دو کیلو ببری؟
پول مچاله شده میان دستم را یواشکی روی میز گذاشتم.
_همین اندازه بده آقا آزاد. شب مهمون داریم. بد نباشه یه وقت گوشت خونه نیست...
نگاهی به پول نکرد. مشما را سنگین پر کرد و جلویم گذاشت.
_ببر خانوم. بخور راضی بود هضمم شد اون وقت پولشو بیار.
یه محله فهمیده بود آزاد دلباخته من است. حالا چطور به او میگفتم که کفترش دارد پر میکشد؟
_خدا مرگم بده... چه خبره؟ اینا واسه پسر دایی بی همه چیزم زیادیه! خیلی آدم حسابیه؟ اگه آدم حسابی بود به زور نمی اومد عقدم کنه!
چشمانش قرمز شد. سبیل هایش موج برداشت. دستان بزرگش را روی میز کوبید.
_مغازه تعطیله... فردا همین موقع گوشت یه حیوونی میخوام نذری بدم به گربه های محله که از گوشت سگ کثیف تره!
گرخیده به ساطورش که در دست داشت نگاه انداختم.
_کجاست این پسره... الله اکبر... کجاست این مادر مرده که با همین ساطورو بزنم دو شقهش کنم؟
لبخند میان ترس هویدا شد.
_شب میان آقا ازاد.
نفسش رو پر حرارت در صورتم خالی کرد.
_قبل غروب خورشید جلو خونتونم. این دندون لقو من میکنم! سهوا اگه پام گیر کرد خوردم زمین، تریلی از روم رد شد، سنگ بارید رو کلهم...، بدون دارم لنگ لنگون میدووم. مبادا جواب مثبت بدیا...
کیسه گوشت رو زیر بغلم زد و...
https://t.me/+1wcZJdv7IwgwNWM8
https://t.me/+1wcZJdv7IwgwNWM8
https://t.me/+1wcZJdv7IwgwNWM8
آزاد سر دسته خرافکارا اما مهربون ترین آدم رو زمین واسه تابانه! دختری که لنگ کلی پوله. افتاده تو محله خلافکارا و باید به ازدواج با پسر دایی عوضیش تن بده... تا اینکه آزاد...🔥🥹
https://t.me/+1wcZJdv7IwgwNWM8
https://t.me/+1wcZJdv7IwgwNWM8 | 135 |
| 17 | -به زور عقدت نکردم که دوباره تو بغل اون حرومزاده ببینمت.
با ترس به کمد چسبیدم ولی تخس جیغ کشیدم:
-شاید چون به زور عقدم کردی رفتم بغل نامزد قبلیم، عشقم!
به سمتم حمله کرد و مشتش رو بالای سرم به کمد کوبید.
-تو مال منی الیسا. بهت گفته بودم نمیذارم زن پسرعموم شی. نذاشتم.
دستش رو سمت موهام اورد. به آرومی نوازشم کرد و گفت:
-ولی نمیذارم با غیرت و آبروی من بازی کنی. دیگه حق نداری اون عارف حرومی رو ببینی.
یهو گلوم و گرفت و غرید:
-فهمیدی؟!
سعی کردم هلش بدم عقب و جیغ کشیدم:
-من بردهی تو نیستم. نمیتونی مجبورم کنی که عارف و نبینم.
نیشخندی زد و دامنم رو داد بالا.
-مطمئنی؟!
با اینکه ترسیده بدم، دستم رو روی سینهاش فشار دادم و پررو گفتم:
-آره، مطمئنم. تو نمیتونی بهم زور بگی. اصلا من طلاق میخوام.
گلوم رو محکمتر فشار داد و با دستش پاهام رو لمس کرد.
-زن حامله نمیتونه طلاق بگیره!
خودش رو بهم چسبوند و با لذت گفت:
-زن حاملهای که استراحت مطلقه هم نمیتونه از خونه بیرون بره!
جیغی کشیدم و خواستم پسش بزنم که داخل اتاق پرتم کرد و در قفل کرد.
فقط صداش و از پشت در شنیدم..
-حتما حاملگی بهت میاد خانومِ خوشگلم!
استراحت کن فعلا ..
اسیرم کرده بود..اما من موندنی نبودم.. میرفتم با بچه ام و داغ به دلش میزدم..
https://t.me/+SP5IlAz2pmBkNjY0
https://t.me/+SP5IlAz2pmBkNjY0 | 41 |
| 18 | -اتاقا رو تمیز کردم ، تمام دسشویی و حموما رو هم شستم. میتونم برم؟
با دیسیپلین همیشه جذاب و مرد وارانهاش به طرف دخترک برگشت
مانند هرزمانی که این دختر را میدید و داغ دلش تازه میشد اخم کرد
-کدوم گوری میخوای بری که از صبح یه جا بند نیستی؟
دخترک دستانی که به خاطر زیادی در آب ماندن چروک شده بودند را در هم پیچاند و نگاه به چشمات مردی انداخت که عاشقش بود
سرخ شد و نگاه گرفت
-یه سر برم عمارت پیش عزیز!
دستان شیرزاد در جیبش مشت شدند
برای رفتن به خانهی آن مرتیکه ی حرامزاده اینقدر هیجان زده بود؟
_دیروز چی بهت گفتم؟سفارش دسر عروسی داریم. پونصد تا دسر هلو !
دیار آب دهانش را قورت داد
لحن مرد زیادی خشن شده بود و دیار نمیدانست چه خطایی از او سر زده که مرد را اینقدر عصبانی کرده است
-اما شما گفتید دسرا رو برای پنجشنبه میخواین...امروز که...
شیرزاد با خشم قدمی به طرفش برداشت و حرف دخترک نیمه تمام ماند
با ترس نگاهش را بالا کشید و چشمان مرد روی لبهای سرخ و چشمهای گرد شدهی سیاهش دوید
آن چشمهای معصوم و مهربان
شیرزاد قلبش را محکم نگه داشت که با کوبش مزخرفش، خشمش را زایل نکند
-دارم از پونصد تا دسر حرف میزنم؛شده تا صبح بیدار باشی باید برسونی!
-آخه...آخه من با آقاجهانبخش کار مهمی دارم
نام جهانیخش میتوانست آتش شعله ی نگاه مرد را سوزان تر کند
مردی که نامزد داشت
مردی که در جواب مادرش که میخواست دیار را عروسش کند ، گفته بود او فقط یک بچه ی احمق است!
-چه کاری میتونی با اون پفیوز داشته باشی تو؟
قلب دخترک تند تر تپید
میتوانست خشم این مرد را جای حسادت بگذارد؟
یادش است گفته بود دیار بچه است!
-آقای شیرمرد من به هلو حساسیت دارم...نفس تنگی میگیرم وقتی...
شیرزاد دیگر تاب نیاورد و بازویش را چنگ زد.
بوی عطر دخترک مرد را به یاد روزی انداخت که در تاریکی ، دیار را با نامزدش اشتباه گرفت و او را وحشیانه بوسید
چرا هیچ وقت نتوانست بعد از آن روز ، نامزد خودش، رها را ببوسد؟
سیب گلویش تکان خورد و آرام غرید:
-واسه رفتن به خونهی اون حرومزاده دروغ هم میگی؟
-نه به خدا. من از بچگی به هلو حساسیت داشتم .به خاک مادرم دروغ نمیگم!
لب هایش میلرزید از بغض و توهینی که به شخصیتش شده بود
و شیرزاد حتی نمیدانست چگونه آنقدر نزدیکش شده که نفس هایش را حس میکند
-هیچ گوری نمیری!
چشمانش خیس بود، درست مانند پرنده ی کالیوپ
دندان های مرد به هم چسبید و بینی اش را به بینی دخترک هجده ساله چسباند:
-تا صبح دسرا رو ازت میخوام دیار...آماده نباشن حسابت با کرام الکاتبینه!
گفت و قبل از اینکه وسوسه ی بوسیدن آن دختربچه دیوانه اش کند ، با ضرب رهایش کرد.
وقتی بیرون رفت، تی پای محکمی به لاستیک موتور غول پیکرش زد و فحشی نثار خود کرد
آن مرتیکه جهانبخش فکرهایی در سر داشت که این روزها دائم دیار را به خانه اش دعوت میکرد
باید با کلید در را قفل میکرد که کالیوپ کوچک و رنگی جایی نرود
https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk
❌❌❌
دوازده ساعت بعد:
نمیدانست حکایت این همه اضطراب چیست
شب را تماما بیدار مانده و گاهی به سرش میزد که برود دنبال دخترک
از این سر اتاق به آن سرش دررفت و آمد بود که بالاخره تلفنش زنگ خورد و نام شاهپور باعث شد بغرد:
-بالاخره تشریف نحسش رسید!
-الو شیرزاد؟
صدای نفس نفس زنان شاهپور که در گوشش نشست ، قلبش از سینه سقوط کرد
-اگر بلیط دهلی برات گرفته بودم الان از مرز هندوستان رد شده بودی مرتیکه. نرسیدی رستوران؟
-رسیدم...دیار...شیرزاد دیار...
نفس شیرزاد هم کم کم مانند شاهپور تنگ میشد و ترسی عمیق دست و پاهایش را خشک کرد:
-جوون بکن کره خررر!
-شیرزاد دیار رو آوردم بیمارستان ، دکترا میگن چند ساعته که هوشیاریش پایین اومده!
رنگ از رخش پرید و پاهایش با لرزش به طرف در خیز برداشتند:
-چه گوهی میخوری شاه؟
-میگن اگر زودتر میرسید بیمارستان میشد براش کاری کرد...سطح اکسیژنش تا صبح به صفر رسیده و مغز رو به کما برده!
https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk
https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk
https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk
عاشقانهای در دل تفاوتهای نژادی
تقابل عشقی از قلب کابل و سودایی در عمق ایران
اثری از : آرزونامداری | 111 |
| 19 | - حواسم بود امشب مثل هیچ شبی نبودی!
سایه تنش را از روی تنم برداشت و من نگفتم از بیبی چک مثبت.
نگفتم چون اون فقط به من پناه دادهبود.
بچه تو قرار ما جایی نداشت.
-نه خوبم!
صدای دکتر تو سرم زنگ خورد " جنینت ضعیفه مراقب باش بهش فشار نیاد "
اون از همیشه ملایمتر رفتار کردهبود. صداش زدم.
-سوران ؟
با چشمان بسته هووم کشید که گفتم:
-امشب شب آخره محرمیتمونه!
بغض تو گلوم چنگول کشید و اونم چشمهای خوشرنگ عسلیشو باز کرد.
-میدونی قراره ازدواج کنم؟
نمیدوستم. شوک بزرگی بود.خفه و لرزان نالیدم:
-ازدواج ؟
از سرجاش نیمخیز شد و نگاهش روی تنم رقصید و سر تکون داد.
-چه بیخبر ؟
دستانش برای لمس برآمدگی بالاتنهم جلو آمد و تبدار گفت:
-همچینم بیخبر نیست.. میدونستی من آدم موندن نیستم...
میدانستم.این بار دست هایش موهایم را لمس کرد و دختری که قرار بود خوشبختش کند را معرفی کرد.
-دختر یکی از سهامدارهای معروف شرکته!
حق داشت.من یک دختر یتیم بیهمهچیز بودم.
او یک مرد زیادخواه.
با بغض و بیچارگی لبخند زدم.
-دوسش داری ؟!
گوشهی لبش بالا رفت :
-چه فرقی داره ؟
برای من فرق داشت.
-میخوام بدونم هنور امید داشته باشم تو زندگیت بمونم ؟
جای لبخندش را اخم گرفت و نفس های عصبی کشید:
-آره دوسش دارم...حداقلش اینه مادر بچهم یه زن با اصالت و خانوادهداره!
جان کندم تا جلوی چشمهایش اشک نریزم.
شلیک حرفهایش را به سمتم نشانه گرفت:
-سرمه اگه منم بخوام تو خودت نباید قبول میکنی از من بچهدار بشی ؟
دلم میخواست میگفتم نامرد منم حق زندگی داشتم...نداشتم ؟
از جاش بلند شد و با نیشخند تمسخرآمیزی گفت:
-اونم بچهی که ننه بابای مامانش معلوم نیستن!
پیراهن سفیدش را پوشید و کت شیکش را تنش کرد.
نفهمید حرف هایش تا چه حد دلمو شکست.
عطر زد و حین پوشیدن کتش گفت:
-دیگه نمیام اینجا...بوی تنت هوایم میکنه...خونهم دادم اجاره تا دو روز دیگه تخلیه کن...
بعد از رفتنش همانجا سر خوردم.حتی ارزش یه خونهام نداشتم!
❌❌
https://t.me/+0zqn4Zimeno5MjFk
https://t.me/+0zqn4Zimeno5MjFk
بچهم توی تب میسوخت که تندتند از پلهها بچه بغل بالا رفتم.
مقابل منشی ایستادم.
-تو رو خدا بزار برم داخل بچهم تو تب میسوزه
-عزیزم نمیدونی چقدر شلوغم....مگه بشینی آخرشب نوبتت بشه...
گرمای تن بچهمو حتی از روی لباس هم حس میکردم.
به هق هق افتادم.
-تو رو خدا یه وقت بهم بده حال بچهم خیلی بده!
منشی با بیرغبتی سر تکون داد و بیمیل گفت:
-بشین ببینم میتونم چیکار کنم...
صدای آشنای مردی که داخل مطب دکتر بود بالا رفت و من بیاهمیت به خودم تن بچهم بیشتر چسبوندم و دستم پیشانیاشو لمس کرد.
- یعنی چی من بچهدار نمیشم ؟ یعنی مشکل از منه ؟ من در اینجا رو تخته میکنم...!
این بار صدای به هم کوبیدن در اومد و چشم من به مردی افتاد که دوسال پیش مرا ول کردهبود.
نگاه اونم مات به من و دخترکوچولوم بود.
صدای منشی باعث شد تا نگاه اون از روم برداشته بشه:
-خانم شما که حال بچهتون بد بود برید داخل!
به سمتم قدم برداشت و نگاهش غمگین به من چسبید.
با بهت و صدای گرفتهای گفت:
-ب...بچه...تو...؟
https://t.me/+0zqn4Zimeno5MjFk
https://t.me/+0zqn4Zimeno5MjFk
https://t.me/+0zqn4Zimeno5MjFk
توصیهی ویژه♨️ | 111 |
| 20 | _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه...
تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟
نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟
بی نفس پچ می زنم:-یه ماهه که فوت کرده.
پردرد می نالد:-پس این بچه؟ کی می خواد...
حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد: - من هستم... اینجام تا آخرش...
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست میده و حالا این حامده که باید تاوان زندهماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره... | 229 |
