Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
کانال بسته
Dr. Morris Setudega استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی, عضو انجمن روانشناسان APA عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO عضو انجمن systemis سویس نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در دانشگاه #dr_morris_setudegan
نمایش بیشتر567
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
👑 ترومای اولیه (Primary / Direct Trauma)
در بستر انقلاب، خیابان، سرکوب، دستگیری، مجروحیت و شاهد مرگ دیگری بودن.
👑ترومای اولیه چیست؟ (Primary / Direct Trauma)
ترومای اولیه زمانی رخ میدهد که فرد:
خودش مستقیماً در معرض تهدید مرگ، خشونت شدید یا آسیب جدی قرار گرفته
یا با چشم و بدن خودش شاهد مجروح شدن، کشته شدن یا شکنجه دیگران بوده
و در آن لحظه احساس کرده:
«کنترلی ندارم، ممکن است بمیرم»
در انقلابها، ترومای اولیه اغلب ترومای حاد + جمعی + سیاسی است؛
یعنی همزمان هم فردی است، هم تاریخی، هم هویتی.
🤴تجربههای ترومای اولیه در خیابان (مثالهای واقعی)
مثال ۱: مواجهه مستقیم با مرگ
دیدن شلیک به انسان زنده
دیدن جان دادن دوست یا غریبه
دیدن جسد روی زمین
🏛 مغز این را بهعنوان تهدید مطلق بقا ثبت میکند، نه «خاطره»
مثال ۲: آسیب جسمی + شوک روانی
زخمی شدن با گلوله، ساچمه، باتوم
خونریزی شدید
فرار در حالی که بدن آسیب دیده
🏛 بدن یاد میگیرد: «دنیا ناامن است»
مثال ۳: تعقیب، محاصره، فرار
دویدن در کوچهها
قایم شدن
شنیدن فریاد و تیر
🏛 اینها حافظه بدنی میسازند، نه فقط ذهنی
مثال ۴: بازداشت یا نزدیک به بازداشت
دستگیری کوتاه
تهدید، تحقیر، چشمبند
شنیدن صدای شکنجه دیگران
🏛حتی اگر «آزاد شده باشند»، سیستم عصبی آزاد نشده
🏛 علائم شایع ترومای اولیه (بعد از خیابان)
🏛علائم عصبی–بدنی
بیخوابی یا کابوس
گوشبهزنگی دائمی (Hypervigilance)
تپش قلب، درد معده، تنفس سطحی
واکنش شدید به صدا (موتور، ترمز، فریاد)
🏛علائم روانی
فلشبک (تصویر، بو، صدا)
احساس غیرواقعی بودن دنیا (Derealization)
بیحسی یا انفجار خشم
شرم یا گناه:
«چرا من زندهام؟»
علائم هویتی
تغییر نگاه به انسان، دنیا، آینده
شکستن اعتماد پایه
احساس «دیگه اون آدم قبلی نیستم»
🏛 اینها نشانه ضعف نیستند
نشانهی عبور از تجربهای غیرانسانیاند.
🏛تشخیص مهم: PTSD یا واکنش طبیعی؟
🌇 همهی این افراد PTSD ندارند اما:
اگر علائم بیش از ۱ ماه
با اختلال در خواب، کار، رابطه
همراه با اجتناب شدید یا فلشبک
→ بررسی تخصصی لازم است.
🇮🇷 راهکارها
1. اولین قدم: ایمنی
سیستم عصبی تا وقتی حس نکند «الان امنم»، ترمیم نمیشود.
محیط قابل پیشبینی
خواب منظم (حتی با کمک کوتاهمدت)
کاهش محرکها
2. کار با بدن، قبل از ذهن
ترومای خیابان بدنی است
پیادهروی آرام
نفس عمیق طولانی
آب گرم
لمس امن (پتو، زمین)
🏛 صرفاً حرف زدن کافی نیست.
3. روایت کنترلشده، نه غرقشدن
گفتن تجربه به فرد امن
بدون فشار برای «جزئیات»
به ریتم بدن احترام گذاشتن
4. معنا بدون قهرمانسازی
نه انکار رنج
نه اجبار به «قوی باش»
🏛 قهرمانسازی افراطی، درمان نیست؛
اغلب مانع سوگواری میشود.
5. درمانهای مؤثر
اگر امکانش هست:
Trauma-focused CBT
EMDR
Somatic / Body-based therapy
ACT (برای زندگی بعد از تروما)
جمله مهم
«واکنشهای تو، واکنش طبیعی به موقعیتی غیرطبیعی است. بدن تو دیوانه نشده؛ زنده مانده.»حتما مراقب خود و اطرافیان باشید. ارادت دکتر موریس ستودگان +Think
✨آسیب ثانویه چیست؟
(Secondary Trauma / Vicarious Trauma)
آسیب ثانویه یعنی: فرد خودش مستقیماً در معرض خشونت، سرکوب یا فاجعه نبوده، اما از طریق تماشای مداوم، شنیدن، همذاتپنداری عاطفی و درگیری ذهنی با رنج دیگران دچار علائم روانی واقعی میشود.
این آسیب «خیالی» یا «ضعف» نیست؛
سیستم عصبی واقعاً فعال و فرسوده میشود.
اصطلاحات نزدیک:
Secondary Traumatic Stress
Vicarious Trauma
Collective Trauma
Moral Injury
(وقتی حس بیعدالتی و ناتوانی پررنگ است)
مکانیسم عصبی–روانی
مغز بین «دیدن مکرر خشونت» و «تجربه مستقیم» همیشه فرق نمیگذارد
آمیگدالا دائم فعال میماند → حالت هشدار مزمن
کورتیزول بالا → بیخوابی، تحریکپذیری، افسردگی
حس کنترل صفر + مسئولیت اخلاقی بالا = فرسودگی شدید
چرا در انقلابها این آسیب شدیدتر است؟
چون سه عامل همزمان وجود دارد:
پیوند هویتی
«این مردم، مردم من هستند»
«میتوانستم جای آنها باشم»
تماس مداوم با تصاویر واقعی
ویدیوهای شکنجه، تیراندازی، جنازه
خبرهای شبانهروزی بدون فاصله امن
ناتوانی در عمل
نه میتوانی برگردی
نه میتوانی کمک مؤثر کنی
فقط میبینی و میسوزی
این ترکیب، دقیقاً دستور ساخت آسیب
ثانویه است.
مثالهای مشخص از انقلاب (افراد خارج از کشور)
مثال ۱: بیخوابی مزمن
فردی در آلمان یا کانادا:
ساعتها شب گوشی دستش است
میگوید: «اگه نخونم انگار خیانت کردم»
بدن در حالت جنگ است، حتی در تخت خواب
→ این هایپراَروزل ناشی از آسیب ثانویه است، نه استرس ساده
مثال ۲: عصبانیت ناگهانی و پرخاشگری
با خانواده یا دوستان کوچکترین بحث را انفجاری جواب میدهد
از آدمهای «بیتفاوت» متنفر میشود
احساس میکند کسی «حق زندگی عادی» ندارد
→ نشانهی خستگی اخلاقی (Moral Exhaustion)
مثال ۳: افسردگی همراه با گناه
«من اینجام امنم، اونا دارن میمیرن»
لذت از غذا، رابطه، طبیعت از بین میرود
احساس بیارزشی یا بیمعنایی
→ ترکیب Survivor’s Guilt + Secondary Trauma
مثال ۴: بیحسی عاطفی (Numbing)
بعد از مدتی:
دیگر حتی خبرهای بد هم اشک نمیآورد
احساس تهی بودن
قطع ارتباط با بدن
→ این مکانیسم دفاعی سیستم عصبی است، نه بیرحمی
نکته مهم: این افراد «ضعیف» نیستند
برعکس:
همدلی بالا دارند
وجدان اخلاقی فعال
سیستم عصبی حساستر (که هم نعمت است هم هزینه)
چه چیزی کمک میکند؟ (خیلی کوتاه و عملی)
نه قطع کامل خبر، نه غرقشدن:
دوزبندی آگاهانه خبر
۱–۲ بازه مشخص در روز
نه قبل خواب
بازگشت به بدن
پیادهروی، نفس عمیق، آب گرم
بدن باید بفهمد «الان امنی»
تبدیل ناتوانی به کنش کوچک
نوشتن، ترجمه، کمک رسانهای، حمایت عاطفی
حتی کوچک → سیستم عصبی آرامتر میشود
نامگذاری تجربه
گفتن اینکه: «این آسیب ثانویه است»
همین نامگذاری، شرم را کم میکند
تهیه شده در +Think م. ستودگان
سال نو میلادی رو به همه دوستان تبریک میگم؛
سالی که آرزو دارم پایان سرکوب، سکوت و تحمیل باشه. به امید آزادی ایران از خشونت، دروغ و تبعیض، و روزی که زندگی، زن، مرد و آینده، گروگان یک عده مذهبی اشغالگر نباشه، ارزوی ماست.
امیده که این سال، سال بازپسگیری کرامت، صدا و حق انتخاب مردم ایران و بازگشت به وطن باشه.
نور بر تاریکی پیروزه، موریس ستودگان ✨
انقلاب واقعی آن لحظهایست که انسان جرأت میکند آینده را از دل ترسها و عادتهای کهنه بیرون بکشد و به جهان بگوید: "میشود طور دیگری هم زیست، انگونه که در شان انسان است."
موریس ستودگان✨
"انسان با نادیدهگرفتن عقدههایش آزاد نمیشود؛ آزادی زمانی آغاز میشود که با آنها به سازگاری برسد. زیرا همین عقدهها هستند که بیصدا، مسیر رفتارهای ما را در جهان ترسیم میکنند."
م. ستودگان
🍉
یلدا فقط بلندترین شب سال نیست؛
شب ماندن با تاریکیست،
بیآنکه عجله کنیم آن را انکار یا روشن کنیم.
در روان ما هم یلداهایی هست؛
شبهایی که معنا عقب مینشیند،
و امید هنوز به زبان نیامده
اما زنده است.
یلدا (چلّه) یادآور این حقیقت روانکاوانه است:
رنج، اگر دیده و تحمل شود،
خود به خود به روشنایی راه میدهد.
نه با شتاب،
بلکه با ماندن.
امشب، کنار هم مینشینیم
نه برای فرار از تاریکی
بلکه برای تحمل مشترک آن؛
و همین اشتراک
اولین شکل نور است.
یلدایتان آرام و چلّه شما پربار
موریس ستودگان +Think
.
📌دکتر آذرخش مکری
📚🧠 رشد شناختی محصول فرد نیست، محصول محیط است
🔹️توانایی شناختی انسان در خلأ شکل نمیگیرد؛ بلکه در بستر یک Epistemic Environment یا «محیط شناختی» رشد میکند—مجموعهای از تعاملات اجتماعی، منابع معرفتی، نهادهای آموزشی، هنجارهای فکری و فناوریهای انتقال اطلاعات.
بهواسطه همین محیط، انسان در معرض دانش تجمعی (Cumulative Knowledge) قرار میگیرد؛ دانشی که طی نسلها انباشته شده و از طریق زبان، فرهنگ، همکاری و یادگیری اجتماعی منتقل میشود.
🔹️از منظر علوم شناختی و فلسفهٔ معرفت، ذهن انسان یک سیستم بسته نیست؛ بلکه سیستمی توزیعشده است که بخشی از پردازش و یادگیری خود را به جامعه، فناوری و ساختارهای اپیستمیک واگذار میکند.
🔹️بنابراین، نبود تعامل، گفتوگو و دسترسی به شبکهٔ دانش، نهتنها رشد را کند میکند بلکه ظرفیتهای شناختی را محدود میسازد. انسان تنها، امکان تولید و نگهداری معرفت پیچیده را ندارد.
✨درود بر زنان و دوستان بزرگوار
به مناسبت روز زن، خواستم چند خطی خطاب به همهی زنان این جمع و همهی زنانی که در زندگی ما نقش ساختهگر و الهامبخش دارند بنویسم:
✨روز زن؛ بزرگداشت نیرویی که جهان را نگه میدارد
روز زن یادآور این حقیقت است که هیچ تحول روانی، هیچ رابطه سالم و هیچ جامعهای بدون حضور نیروی زنانه—چه درون ما و چه در میان ما—ممکن نمیشود.
زن فقط یک "جنسیت" نیست؛ یک اصل است:
اصل پیوند، آفرینش، شهود، ظرافت، استقامت و معنا.
در این جمع بارها دیدیم که چگونه حضور زنان، صدای صادقانهشان، روایتهای درد و رشدشان و توانایی شگفتانگیزشان برای دوباره ایستادن، چطور فضای روانی همهی ما را غنیتر کرده و به کار در این گروه عمق داده است.
✨ برای تمام زنانی که…
روشنایی کوچک درونشان را—even when tired—خاموش نکردند،
میان ویرانیها ایستادند و دوباره ساختند،
در سکوت رنج کشیدند اما در صدا دادن به رنج دیگران سخاوتمند بودند،
به جهان امکان دادند مهربانتر و آگاهتر باشد،
و در این مسیر، گاهی خودشان فراموش شدند.
امروز روز یادآوری است:
ارزش شما به نقشهایتان نیست؛ به بودنتان است.
به همان نیروی آرام تغییری که با حضور شما در هر جمعی جاری میشود.
✨ و برای مردان گروه
روز زن فرصتی است برای دیدن نیروی زنانه در درون خودمان:
توان پذیرش، لطافت، مراقبت، تحمل تنش بین ایگو و عقده، و تمایل به فهمیدن.
نیرویی که رشد ما بدون آن ممکن نیست.
✨سخن پایانی
برای همهی زنان این گروه:
بودنتان، صدایتان، مسیر رشدتان و شجاعتتان الهامبخش است.
امید که در این راه، نور درونتان نهفقط بماند، بلکه جهانهای تازهای را روشن کند.
✨روز شما فرخنده و پربار
با افتخار از طرف گروه ما +Think
✨👂👂👂👂مدل چهارگوش
شولتس فُن تون (Schulz von Thun)
یا "چهار ضلع یک پیام"
Vier-Seiten-Modell /
Kommunikatioدnsquadrat
یا
Four Dimension of Communication Model
یکی از مهمترین مدلهای روانشناسی ارتباطاته. این مدل توضیح میده هر جملهای که ما میگیم، همزمان ۴ تا پیام مختلف داره — و شنونده هم اونو با ۴ تا گوش👂🦻👂🦻 مختلف میشنوه.
مدل چهارگوش شولتز فُنتون میگه هر پیام ۴ تا لایه داره! تو تصویر بالا میشه دید. یعنی هنگام صحبت کردن، یک پیام دارای ۴ بُعد گوناگونه یا از کانالهای مختلف ارسال و دریافت میشه:
👂۱) وجه محتوا (Sachinhalt) — "چه چیزی میگویم؟"
این بخش شامل اطلاعات، داده، واقعیت، خبره.
مثال: به راننده میگه: چراغ سبز شد
وجه محتوا یعنی: الان چراغ سبزه.
👂۲) وجه خودافشایی (Selbstoffenbarung) — "من در مورد خودم چه میگویم؟"
هر حرف ما ناخواسته چیزی دربارهی حالت درونی، نگرش، احساس، شخصیت یا نیازهای ما آشکار میکنه.
مثال: به راننده میگه "چراغ سبز شد."
خودافشایی پنهان میتونه باشه:
من عجله دارم. من حواسم به مسیر هست. من کنترلم کم شده و عصبیام. شنونده معمولاً از این لایه سریع برداشت میکند.
🦻۳) وجه رابطه (Beziehung) — "تو در نظر من چه کسی هستی؟ رابطهٔ ما چیست؟"
در هر جملهای پیام رابطه وجود داره: اینکه من تو رو چطور میبینم، چطور ارزیابی میکنم، با چه لحنی با تو حرف میزنم، چه جایگاهی برای تو قائلم.
مثال: به راننده میگه: "چراغ سبز شد!"
پیام رابطه میتونه این باشه:
تو حواست نیست. تو راننده ناشی هستی. من اجازه دارم به تو امر کنم. من از تو توقع دارم سریعتر عمل کنی.
گاهی دعواها دقیقا از برداشت رابطهای شروع میشه.
🦻۴) وجه درخواست (Appell) — "میخواهم تو چه کار کنی؟"
هر پیام معمولاً یک دستور، خواهش، انتظار یا دعوت در خودش داره.
مثال: به راننده: "چراغ سبز شد."
وجه درخواست: حرکت کن!
گاز بده! دیگه وای نستا!
✨ نتیجهٔ کلیدی مدل
✔️ ما همزمان با ۴ تا دهان حرف میزنیم.
✔️ شنونده هم با ۴ تا گوش میشنوه.
⚡️اگه گوشهای ما با گوینده هماهنگ نباشه، سوتفاهم شروع میشه.
🔥 یک مثال واقعی
مریم به شوهرش میگه: " رضا کف آشپزخونه خیسه!"
هر چهار تا پیام:
محتوا: کف خیسه.
خودافشایی: من ناراحتم، من تمیزی برام مهمه، من نیاز به کمک دارم.
رابطه: تو مسئول اینجا هستی، تو باید کمک کنی، من بهت یادآوری میکنم.
درخواست: زمین رو خشک کن!
ولی شوهر ممکنه فقط گوش محتوایی بشنوه: خب خیسه، که چی؟
یا از گوش رابطهای بشنوه: الان داری منو سرزنش میکنی؟
و دعوا شروع میشه.
✨چرا این مدل تو زوجدرمانی و کار بالینی مهمه؟
✔️ توضیح میده چرا سوء تفاهمها طبیعی هستند
✔️ کمک میکنه دیدگاه فرد از رابطه و قدرت در پیامها رو تحلیل کنیم
✔️ برای کار با عقدههای رابطهای، فرافکنی، و حساسیتهای دوران کودکی عالیه
✔️ در درمانهای سیستمی و ارتباطی پایه کلیدی کاره
✔️ به مراجع کمک میکنه بدونه چطور میتونه پیامهاش رو شفافتر بفرسته و از چه گوشهایی داره میشنوه
🌈 یک تمرین کاربردی
هر بار کسی چیزی گفت از خودتون بپرسین:
"من الان با کدوم گوش شنیدم؟ محتوا؟ رابطه؟ خودافشا؟ درخواست؟"
☄من با وجه محتوا فرستادم!
دکتر موریس ستودگان
منبع؛ Miteinander reden 1" — Friedemann Schulz von Thun
ارتباط با یکدیگر – جلد اول چون این کتاب کتاب مادر این مدل چهارگوش هست که شولتز فونتون دقیقاً در همین کتاب اونو توضیح داده و تو دانشگاه ها تدریس میشه.
#مدل_چهارگوش
#شولتز_فن_تون
Think+
✨👂👂👂👂مدل چهارگوش
شولتس فُن تون (Schulz von Thun)
یا "چهار ضلع یک پیام"
Vier-Seiten-Modell /
Kommunikatioدnsquadrat
یا
Four Dimension of Communication Model
یکی از مهمترین مدلهای روانشناسی ارتباطاته. این مدل توضیح میده هر جملهای که ما میگیم، همزمان ۴ تا پیام مختلف داره — و شنونده هم اونو با ۴ تا گوش👂🦻👂🦻 مختلف میشنوه.
مدل چهارگوش شولتز فُنتون میگه هر پیام ۴ تا لایه داره! تو تصویر بالا میشه دید. یعنی هنگام صحبت کردن، یک پیام دارای ۴ بُعد گوناگونه یا از کانالهای مختلف ارسال و دریافت میشه:
👂۱) وجه محتوا (Sachinhalt) — "چه چیزی میگویم؟"
این بخش شامل اطلاعات، داده، واقعیت، خبره.
مثال: به راننده میگه: چراغ سبز شد
وجه محتوا یعنی: الان چراغ سبزه.
👂۲) وجه خودافشایی (Selbstoffenbarung) — "من در مورد خودم چه میگویم؟"
هر حرف ما ناخواسته چیزی دربارهی حالت درونی، نگرش، احساس، شخصیت یا نیازهای ما آشکار میکنه.
مثال: به راننده میگه "چراغ سبز شد."
خودافشایی پنهان میتونه باشه:
من عجله دارم. من حواسم به مسیر هست. من کنترلم کم شده و عصبیام. شنونده معمولاً از این لایه سریع برداشت میکند.
🦻۳) وجه رابطه (Beziehung) — "تو در نظر من چه کسی هستی؟ رابطهٔ ما چیست؟"
در هر جملهای پیام رابطه وجود داره: اینکه من تو رو چطور میبینم، چطور ارزیابی میکنم، با چه لحنی با تو حرف میزنم، چه جایگاهی برای تو قائلم.
مثال: به راننده میگه: "چراغ سبز شد!"
پیام رابطه میتونه این باشه:
تو حواست نیست. تو راننده ناشی هستی. من اجازه دارم به تو امر کنم. من از تو توقع دارم سریعتر عمل کنی.
گاهی دعواها دقیقا از برداشت رابطهای شروع میشه.
🦻۴) وجه درخواست (Appell) — "میخواهم تو چه کار کنی؟"
هر پیام معمولاً یک دستور، خواهش، انتظار یا دعوت در خودش داره.
مثال: به راننده: "چراغ سبز شد."
وجه درخواست: حرکت کن!
گاز بده! دیگه وای نستا!
✨ نتیجهٔ کلیدی مدل
✔️ ما همزمان با ۴ تا دهان حرف میزنیم.
✔️ شنونده هم با ۴ تا گوش میشنوه.
⚡️اگه گوشهای ما با گوینده هماهنگ نباشه، سوتفاهم شروع میشه.
🔥 یک مثال واقعی
مریم به شوهرش میگه: " رضا کف آشپزخونه خیسه!"
هر چهار تا پیام:
محتوا: کف خیسه.
خودافشایی: من ناراحتم، من تمیزی برام مهمه، من نیاز به کمک دارم.
رابطه: تو مسئول اینجا هستی، تو باید کمک کنی، من بهت یادآوری میکنم.
درخواست: زمین رو خشک کن!
ولی شوهر ممکنه فقط گوش محتوایی بشنوه: خب خیسه، که چی؟
یا از گوش رابطهای بشنوه: الان داری منو سرزنش میکنی؟
و دعوا شروع میشه.
✨چرا این مدل تو زوجدرمانی و کار بالینی مهمه؟
✔️ توضیح میده چرا سوء تفاهمها طبیعی هستند
✔️ کمک میکنه دیدگاه فرد از رابطه و قدرت در پیامها رو تحلیل کنیم
✔️ برای کار با عقدههای رابطهای، فرافکنی، و حساسیتهای دوران کودکی عالیه
✔️ در درمانهای سیستمی و ارتباطی پایه کلیدی کاره
✔️ به مراجع کمک میکنه بدونه چطور میتونه پیامهاش رو شفافتر بفرسته و از چه گوشهایی داره میشنوه
🌈 یک تمرین کاربردی
هر بار کسی چیزی گفت از خودتون بپرسین:
"من الان با کدوم گوش شنیدم؟ محتوا؟ رابطه؟ خودافشا؟ درخواست؟"
☄من با وجه محتوا فرستادم!
دکتر موریس ستودگان
#مدل_چهارگوش
#شولتز_فن_تون
Think+
✨مرحله لیمینال Liminal stage
تو زندگی خیلی از ما تو این مرحله بودیم بدون اینکه بدونیم اسمش چیه. لیمینال به وضعیت گذار rites of passage و قرار گرفتن بین دو حالت پایدار و احساسات امبی والنت اشاره داره که با ابهام، بیثباتی و تغییر مشخص میشه. این مفهوم از انسانشناسی گرفته شده و به معنای "در آستانه" هست و میتونه هم زمینهساز نوآوری باشه و هم باعث اضطراب بشه. به طور خاص تو بعضی مواقع و رویدادها، مثل مهاجرت از یک شهر کوچیک تره با زبان متفاوت به شهر بزرگ مثلا تهران برای شروع جدید یک دوره از زندگی، این اصطلاح تو روانشناسی با تمام اهمیت خاصش کمتر شناخته شده و بیشتر تو جامعهشناسی به کار رفته، که توش دانشجوها تو حال گذار از محیط دانشگاه به دنیای حرفهای اند.
✨مفهوم لیمینال: گذار و قرار گرفتن در "آستانه" بین دو مرحله یا وضعیت پایدار.
✨ویژگیها: ابهام، بیثباتی، و پتانسیل برای تغییر و نوآوری.
مثال: وضعیتی که مثلا یک دانشجو با پایان تحصیلات از شهرستان مهاجرت میکنه و برای شروع حرفه شغلی این احساس ناشناس رو تجربه میکنه.
✨کاربرد در رویدادها: به عنوانی برای رویدادهایی که هدفشون معرفی مسیرهای جدید زندگی و کمتر شناخته شده ست، مخصوصا تو سنین ۲۳ تا ۳۰ که جوانان وارد حرفه جدید میشن یا تشکیل زندگی مستقل میدن که با چالشهای شغلی و محیطی روبرو میشن و مهارت مدیریت این مراحل رو هم یاد نگرفتن و هم قابل اموزش نیست. این یک نوع learning by doing هست که باید تحمل کرد و تجربه کرد.
علل روانشناسی این تغییرها میتونه؛ تغییر شهر یعنی به نوعی فروپاشی "هویت موقعیتی" باشه تا فرد هویت جدید بدست بیاره. چون شخص تو شهر خودش شناخته شده هست و یک ساختار داشت و یا فرزند کسی بود و...ولی تو شهر بزرگ همه این هویت ها ریست میشه. و طبیعتا این سنین قبلا گفتم یکی از مهمترین دورههای شکلگیری "هویت حرفهای" ما هست. شخص دقیقا وسط مرحلهای قرار میگیره که باید اعتبار و کفایت خودش رو تثبیت کنه. پس هر چیز کوچیکی هم تو این دوران بزرگ دیده میشه.
و ورود به شهر بزرگی مثلا تهران با فشار اجتماعی، سرعت، رقابت همراهه. شهرهای بزرگ مثل تهران جاییه که آدم اولش حس میکنه گم شده یا اندازهی یک ذرهست.
این همیشگی نیست. سیستم عصبی ما زمان میخواد تا با ریتم شهر بزرگ و فاصله ها و سرعت هماهنگ بشه.
از نگاه روانشناسی کمی عمیقتر ببینیم؛ جابهجایی + کار جدید + دوری از خانواده؛ این سهتا با هم معمولاً یک "بحران کوچک هویتی" ایجاد میکنن. یعنی ایگوی هم قبلی جواب نمیده و هم نسخهٔ جدید از ایگو هنوز شکل نگرفته. برای همین تصویر بالا رو نمادین انتخاب کردم و این مرحله گذار مرحله لیمینال که مرز بین دو فضا، یا دو مکان، یا دو هویت و شاید مرز بین گذشته و آینده رو خیلیها ازش رد میشن و بعدش نسخهٔ قویتری ازشون ساخته میشه. نکته آخر و مهم این هست که گاهی شرم فرهنگی هم شکل میگیره در این میان و این یک ضعف شخصی نیست و عادت کردن به فرهنگ جدید نیاز به زمان داره.
دکتر موریس ستودگان
برداشت از نوشته و کتاب های استاد بی نظیرم Karl Heinz Brisch در مورد تروما مهاجرت و دلبستگی
🟠پ.ن. من از این دوره لیمینال مینویسم چون ۵ بار مهاجرت کردم و میدونم از چی مینویسم و چه احساسی میتونه ما رو تسخیر کنه، مخصوصا اگه زبان هم به عنوان یک عامل فرهنگی نقش بازی کنه...
✨تقدیم به همه اونهایی که مهاجرت رو به عنوان یک شانس جدید برای استقلال و رشد انتخاب کردند.
✨نادیدهگرفتن
Ignoring/Ostracism / Silent Treatment
نادیده گرفتن یکی از اشکال ویژهی خشونت عاطفی است که با وجود ظاهر غیرتهاجمی، پیامدهای عمیق روانی و بینفردی دارد. پژوهشهای گستردهی روانشناسی اجتماعی، علوم اعصاب، نظریه دلبستگی و روانتحلیل نشان دادهاند که طرد یا بیپاسخیِ عمدی میتواند همان سیستمهای عصبی دخیل در "درد فیزیکی" را فعال کند، هویت فرد را تضعیف سازد و رابطه را بهسمت تخریب و فروپاشی روانی سوق دهد. در مقاله فوق، این پدیده را کوتاه توضیح میدهیم.
برای خواندن متن روی Instant-View کلیک کنید.
Think+
سوگواری واکنش معمول به فقدانِ شخصِ محبوب، یا از دست دادنِ یک امر انتزاعی است که جای او را گرفته مانند وطن، آزادی یا یک ایدهآل. (…)
در فرایند سوگ میبینیم که "من" ابژه را بهعنوانِ از دسترفته اعلام میکند، اما آن ابژه برای مدتی طولانی، همچنان در واقعیتِ روانی زنده میماند.
Sigmund Freud (1917). Mourning and Melancholia.
این جمله یکی از بخش های کار تحلیلی من ۳۰ سال پیش بود که سوگ اون تموم شده. و از نگاه مناین جملهی فروید از مهمترین جملات "سوگ و مالیخولیا" هست و عمق روانتحلیلیِ سوگ رو تو یک پارادوکس ظریف نشون میده. و تو این چند مدت گذشته مدام منو با سوالات دوستان تعقیب میکنه.(ملانکولیا=مالیخولیا)
از دید فروید سوگ یعنی اعلام فقدان توسط "من" . یعنی ما وقتی شخصی، ارزشی یا ایدهآلی رو از دست میدیم، ایگو باید این واقعیت رو اعلام کنه؛ ابژه دیگه وجود نداره. این اعلام رسمی فقدان هست؛ مثل صدای ناقوس. ایگو میپذیره که رابطهای قطع شده و باید انرژی روانی از ابژه جمع بشه. این همون واقع بینی سوگ هست.
ولی ابژه هنوز در روان زنده ست و اینجاست که عمق کار شروع میشه. فروید میگه حتی وقتی "من" عقلانی اعلام میکنه که ابژه رفته، تو ناخودآگاه ابژه هنوز زنده، حاضر، و فعاله. لابد میپرسیم چطور؟ در واقع تو خاطرهها، تو فانتزیها، تو رابطههای درونی، تو بازنماییهای هیجانی، تو بخشی از هویت ما. و بههمین دلیل سوگ "زمان" میبره. روان نمیتونه بهصورت ماشینی ابژه رو حذف کنه. چون سوگ یک فرایند جدا شدن تدریجی از ابژه هست، نه یک تصمیم منطقی آنی.
و فروید توضیح میده که لیبیدو (سرمایهی عاطفی ما) که به ابژه بسته شده باید قطعه قطعه و آهسته جدا بشه. و دوباره به "من" برگرده. تو سوگ، ما ابژه رو "دفن نمیکنیم"، بلکه اون رهاسازی انرژی روانی رو تجربه میکنیم. به همین دلیل بعضی روزها احساس آرامش میکنیم و بعضی روزها دوباره غم فوران میکنه. چون هنوز بخشی از لیبیدو در ابژه گیر کرده.
فروید میگه حتی ابژههای انتزاعی هم زنده میمونن و مثال از وطن، آزادی، یک ایدهآل، یک رابطهی ناتمام، یک تصویر از خود، میزنه، یعنی برای روان، "ابژه" فقط یک انسان نیست؛ بلکه هر چیزی میتونه باشه که با اون پیوند عاطفی ساختیم. پس سوگ فقط برای مرگ نیست؛ برای شکستِ یک رویا، مهاجرت، از دسترفتن جوانی، پایان رابطه، یا فروپاشی باورها هم میتونه باشه.
و بنا به گفته فروید زنده موندن ابژه تو سوگ خودش یک تضاد اصلی تو روان ماست. و این رو میشه تو فروید با سه مرحله نشون داد. سطوح آگاه، ناخوداگاه و تعارض بین این دو.
تو سطح اگاه "من" میگه: "اون رفته."
تو سطح ناخوداگاه: ابژه میگه: "من هنوز اینجام."
تعارض بین دو سطح اگاه و ناخوداگاه: سوگ همین تعارضه.
در واقع، روان باید ابژه رو در درون و نه در بیرون دفن کنه.
حالا تو نگاه فروید چرا این به ملانکولیا مربوط میشه جالب توجه هست. تو سوگ سالم، ابژه آرامآرام
از جایگاه مرکزی خارج میشه و انرژی روانی آزاد میشه و به "من" برمیگرده.
ولی تو ملانکولیا ابژه هنوز زنده ست ولی بهصورت مهاجم و فرد شروع میکنه به حملهکردن به خودش؛ چون سایهی ابژه روی "من" افتاده. و اینجاست که خودانتقادی شدید، بیارزشی، و خودتخریبی دیده میشه.
میخوام یک پیوند اینجا با نگاه یونگ بزنم چون یونگ این جمله رو تکمیل میکنه؛ میگه ابژه تو سوگ، تبدیل به یک محتوا در روان میشه. بهصورت عقده یا بهصورت سایه و ما با تصویر درونی ابژه کار میکنیم، نه با خود ابژه. یعنی سوگ یک فرایندی درونی میشه، نه بیرونی. "من" کمکم یاد میگیره یک رابطه جدید تو درون با ابژه برقرار کنه.
فروید تو این مقاله ملانکولیه میگه: سوگ از کنترل ارادی ما خارجه. سوگ مثل یک "جراحی" درون روان ماست. روان باید ابژه رو تو لایههای مختلف جدا کنه و این کار از "من" سختتره.
✔️میخوام این جمله فروید رو برای سه تا سوال تو این ماه تو گروه و تو گروه اموزشی در سه سطح استفاده کنم:
👈 سوگ رابطههای تمامشده
حتی وقتی فرد میدونه رابطه تمام شده، ابژه در روان زنده هست: صدا، خاطره، رویا، خشم، امید به بازگشت…[برای و.ج]
👈سوگ باورها و ایدهآلها
وقتی فرد از یک جهانبینی جدا میشه؛ مثل باور دینی، ایدئولوژی، نقش خانوادگی، تصویر از خود، درونش همچنین اون ابژه فعاله و دنبال پاسخ هست که چرا....[برای هلیوس۱۱۱۱]
👈سوگ برای جنبههایی از خود
مثلاً سوگ نسخهای از خود که دیگه وجود نداره: کودکی، جوانی، قدرت، وطن، موقعیت، سلامت، معصومیت. [برای م.ب]
سوگ زمانی آغاز میشه که "من" اعلام میکنه "ابژه" رفته، ولی زمانی پایانش احساس میشه که ابژه در روان هم آرامآرام خاموش میشه.
م. ستودگان +Think
#سوگ #من #ابژه
#ملانکولیا
#فروید
✨اهمیت توجه در عشق
دکتر موریس ستودگان
ژاک لکان Jacques Lacan، به شکل خاص و پیچیدهای به مسئله عشق پرداخته و "توجه" l'attention را نه صرفاً به معنای تمرکز روانشناختی، بلکه همانند عملی در چارچوب زبان، میل، و سوبژکتیویته بررسی میکند.
درباره "اهمیت توجه در عشق" از نگاه لکان، میتوانیم توجه به دیگری همانند میل به شناخته شدن نگاه کنیم. چرا که او میگوید:
"عشق یعنی بخشیدن چیزی که نداریم به کسی که ان را نمیخواهد." L’amour, c’est donner ce qu’on n’a pas à quelqu’un qui n’en veut pas.در این جمله، عشق و توجه به دیگری نه به معنای بخشیدن چیزی واقعی، بلکه میل به دیده شدن، شناخته شدن و تأیید شدن توسط دیگری است. پس توجه در عشق، نوعی درخواست برای بازشناسی میباشد. و نکته دیگری که اینجا میتواند حائز اهمیت باشد "نگاه دیگری" و میل به توجه است. چرا که در نظریه لکان "نگاه" (le regard)، به شکلی که لکان توضیح میدهد؛ نشان میدهد که چگونه انسان در حضور "نگاه دیگری" به یک ابژه بدل میشود. ما به "توجه" دیگری نیاز داریم تا حسِ وجود پیدا کنیم. در عشق، توجه یعنی میل به دیده شدن توسط کسی که ما را شکل میدهد. ما عاشق کسی میشویم که نگاهش، ما را معنا میکند. و در جای دیگر لکان عشق را همانند آینه ای برای میل تعریف میکند. زیرا عشق شکلی از "فرافکنی میل خود" به دیگری است. اینجا توجه کردن به معشوق، درواقع بازتاب دادن تصویری از خود ما به دیگری است: "ما به کسی توجه میکنیم که میل او به میل ما شباهت دارد." یعنی در عشق، توجه نوعی بازی زبانی و نمادین است که در آن، دیگری بهمثابه آینه میل ما عمل میکند. توجه ما به معشوق، به نوعی تلاش برای تثبیت تصویر خود نزد اوست. چرا لکان میگوید، توجه در عشق همانند ساختار نمادین است. زیرا در نظریه لکان، عشق در سه سطح خیالی imaginary، نمادین symbolic، و واقعی real قرار میگیرد. توجه معمولاً در سطح خیالی و نمادین معنا پیدا میکند: خیالی: تصویری که از معشوق داریم و میخواهیم با او یکی شویم. نمادین: زبان و معناهایی که با معشوق رد و بدل میکنیم. در این سطح، توجه یعنی شریک شدن در ساختار معنا. بنابراین توجه در عشق، ابراز میل نیست، بلکه تلاش برای به رسمیت شناخته شدن است. توجه یعنی تلاش برای بودن در چشم دیگری، در زبان او، در میل او. بیتوجهی معشوق میتواند "بحران میل و هویت" ایجاد کند، چون ما وابسته به نگاه او برای معنا یافتن هستیم. Think+
✨وقتی نوجوان، سیستم را "ناتوان" میکند
✍️ دکتر موریس ستودگان، درمانگر سیستمی
بیشتر ما مادر و پدر هستیم و هم دوران نوجوانی را پشت سر گذاشتهایم و همه بیاد میاوریم که چگونه والدین مان را به قول سویسی ها گاهی بالای درخت موز فرستادیم. (استعاره برای عاصی کردن...)
دوران نوجوانی یکی از پرتلاطمترین فصلهای زندگی یک نوجوان و سیستم خانواده است. گاهی والدین در اطاق درمان میگویند: "نوجوانم ما را دیوانه کرده!" اما به انها یادآور میشوم که مشکل فقط "در نوجوان" نیست؛ چون بخشی از آن نتیجه آموزشها و بخشی از ان در تعاملِ میان والد و نوجوان نهفته است، که توانسته سیستم را از تعادل خارج کند.
در چنین شرایطی، والدین احساس میکنند که دیگر لجام مدیریت سیستم در دست انها نیست، گاهی ناامید میشوند و فقط به بحرانهای پیدرپی سیستم واکنش علت و معلولی نشان میدهند. نوجوان، بیآنکه قصدی داشته باشد، ناگهان مرکز نمایش سیستم میشود – طبیعتا با توجه منفی و مثبت شرطی هم میشود– و والدین به تماشاگران درمانده سیستم خود تبدیل میشوند. اینجاست که مرزهای الاستیسیته سیستم تربیت کودکان قابل حس میشود. و چند نکته مهم که از نگاه سیستمی بهتر است هم والدین و هم مشاوران مدرسه و روانشناسان و هم بخش پداگوجیک مدارس بدانیم.
✔️از دست رفتن مدیریت سیستم توسط والدین:
وقتی والدین صرفاً منتظر بحران بعدیاند، نوجوان عملاً قدرت بیشتری در تصمیمگیریهای سیستم پیدا میکند و این رفتار خود را در سیستم مدارس هم نیز بازتاب میدهد.
راه حلی ممکن در سیستم این است که والدین دوباره بهصورت فعال، قوانین، مرزها و انتظارات را شفاف کنند تا نوجوان بداند در چه چارچوبی حق انتخاب دارد. و اگر والدین تنها قادر به این کار نباشند وظیفه مشاور و درمانگر است که سیستم را به این مهم اگاه سازند. فراموش نکنیم که کودکان و نوجوانان با تعریف کردن داستانها تاثیرات فروانی در رفتار گروه های همسن خود (پیرز گروپ) خواهند داشت.
✔️از دست دادن دیدگاه واقعبینانه:
گاهی والدین تنها "خطاها" و "رفتارهای مشکلساز" نوجوان را میبینند و تصویر کامل را از یاد میبرند. بازگرداندن نگاه انسانی و علمی یعنی دیدن اینکه نوجوان، علاوه بر مشکلاتش، ویژگیهای سالم و ظرفیت رشد هم نیز دارد، از طرفی وظیفه والدین به عنوان مدیران سیستم در مدیریت تفاوت ها و همچنین به عهده مشاوران و درمانگران برای ارتقا مهارت و سواد تربیت است.
✔️وابستگی عاطفی بیش از حد:
گاهی والدین ناخودآگاه نوجوان را مسئول احساسات خود میدانند. در اطاق درمان بارها شنیدهایم؛ مثلاً "او مرا خسته و افسرده کرده" یا "ترجیح میدهم تنها باشم." کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم" اینها لحظه های ناامیدی و ناتوانی والد است. درحالیکه باید یاداوری کنیم که مسئولیت هیجانات، با خود والد است. استقلال عاطفی والدین شرط مهم آرامش سیستم است.
✔️فرسودگی روانی والدین:
در یک سیستم اگر تمام انرژی صرف کنترل و اصلاح شود مثلا اصلاح رفتار نوجوان، احتمالا تاریخ مصرف توان روانی والد تمام میشود. مراقبت والدین از خود و حفظ سلامت ذهنی، نه خودخواهی بلکه بخشی از مسئولیت والدگری و مدیریت سیستم است.
✔️از دست دادن اعتماد به نفس والدینی:
وقتی تلاشها بینتیجه میماند، والد احساس ناتوانی میکند. و این بارها شنیده شده و در این مرحله به عنوان درمانگر و مشاور مدرسه باید یادآور شد که والدین بر تلاشهای خود کنترل دارند، ولی نه بر نتیجهها. وظیفهی آنان، فراهم کردن فرصت رشد و انتخاب است، نه تضمین رفتار ایدهآل کودکان و نوجوانان.
✔️زمان برای بازسازی روانی والد:
بارها دیده ایم که والدین برای مدت طولانی احساس میکنند همه چیز از دستشان خارج شده و دیگر توان راهبردی ندارند و باور دارند که "از کنترل خارج شدهاند"، اینگونه ابرازها نشانهی فرسودگی عاطفی نقش والد به عنوان مدیر سیستم است. گفتوگو با یک درمانگر یا مشاور مدرسه میتواند به بازیابی وضوح ذهنی، آرامش هیجانی و قدرت تصمیمگیری انجا کمک کند که به والد یادآور شویم که والدگری بخشی از وظایف سیستمی آنهاست نه تمام آنها.
✔️و باید همه اعتراف کنیم که نوجوانی دوران آزمون مرزها و هویتیابی ما بوده و امروز برای کودکان ما نیز صدق میکند، گرچه والدین رفتار خود در دوران نوجوانی را عمدتا "بهتر" دسته بندی میکنند، اما در این میان باید به انها یاداور شویم، که والدین نیز با نوجوانان خود در حال رشدند. بهتر است به عنوان والد، درمانگر، مشاور مدرسه، معلم و گاهی نیز برادر و خواهر بزرگتر بدانیم؟ گاهی لازم است بهجای تلاش برای کنترل مطلق نوجوان، به راهبری. مدیریت آرام، مرزهای شفاف و گاهی مراقبت از خود بازگردیم.
باید دانست تنها آرامش و تعادل روانی میتواند به نوجوان احساس پایایی در سیستم، امنیت و رشد واقعی بدهد.
با تکیه بر دکتر Carl Pickhardt
Think+
#بحران_نوجوانی
#نقش_سیستمی_والدین
The more you try, the more likely you are to win. Every effort builds momentum, sharpens your skill, and brings you closer to success.
It’s all a numbers game — the more chances you take, the higher your odds of hitting your goal. Keep showing up, keep trying, and watch persistence turn the odds in your favor.
👉 mindset
همونطور کلیپ بالا میگه👆👆👆آگاهی ذهنی همون تغییر رفتار نیست. ما گاهی دقیق میدونیم چرا یک رفتار تکراری داریم، حتی ریشههای اونو تحلیل کردیم. ولی "فهمیدن" به تنهایی کافی نیست. چرا؟ چون بخشی از ما، یعنی سیستم عصبی، بدن، با زبان دیگهای حرف میزنه: زبان امنیت و تهدید. Polyvagal Theory نظریهٔ پلیواگال که Stephen W. Porges مطرحش کرده، میگه که احساس امنیت بدن شرط مهمی هست برای اینکه سیستم عصبی بتونه وارد حالت رشد، ارتباط، و همکاری بشه؛ نه فقط بقا.
اگه ذهن بگه "وقتش رسیده تغییر کنم"، ولی بدن بگه هنوز "ما در امنیت نیستیم"، نتیجه این میشه که بین آگاهی ذهنی و رفتار، ناهماهنگی شکل میگیره.
یکی از کلیدهای نظریه پلیواگال، مفهوم "نوروسِپشن" neuroception هست: یک فرآیند ناخودآگاه که بدن مرتباً محیط رو برای نشانههای "امن" یا "تهدید" میسنجه. یادگیری بدن روی این محوره: کدوم واکنشها برام به امنیت ختم میشن؟ مثلاً برای بعضی ها:
سکوت کردن یعنی واکنش که منجر به آرامش شده، یا
اجتناب کردن واکنشی که مقابله نشدن رو در بر داره، پس حالت "کمخطر" شده و یا موندن تو یک رابطه آسیبزا میتونه نشون بده بدن یاد گرفته "اگر بمونم، دستکم چیزی عوض نمیشه" و این خودش امنیت نسبی تولید میکنه.
اینجا بدن با زبان فیزیولوژیک میکه: "اگه این الگو رو بشکنم، ممکنه امنیتم رو از دست بدم." ذهن: "باید تغییر بکنم." بدن: "نه، چون امنیتت تو این هست، ریسک نکن."
نظریه پلیواگال میگه که وقتی سیستم عصبی تو حالت "حس امنیت" نیست، دسترسی به حالتهای بالاتر تنظیم اعصاب، ارتباط اجتماعی، یادگیری، خلاقیت کاهش پیدا میکنه. یعنی برای اینکه تغییر واقعی اتفاق بیفته، باید هم ذهن و بدن مسیر رو بپذیرن.
تغییر رفتار نیاز به انرژی روانی، تابآوری resilience و وضعیت عصبی تنظیمشده داره. وقتی که فرد تو حالت "خستگی هیجانی" هست یا سیستم عصبی تو حالت "فریز" یا فعالیت تهدید panic هست، حتی تغییر مثبت ممکنه بهعنوان تهدید تلقی بشه. تو این حالت بدن ترجیح میده به همون الگوی آشنا، هرچند دردناک، برگرده چون حداقل قابلپیشبینی و نسبتاً امنتر از ورود به وضعیت ناشناخته هست براش. این دقیقاً همون لحظهای هست که فرد میگه: "میدونم این رفتار بده، ولی نمیتونم ازش خارج بشم".
نظریه پلیواگال این نکته رو مطرح میکنه که تو حالت تهدید یا "عدم احساس امنیت"، سیستم عصبی به حالتهای پائینتر سلسلهمراتب mobilisation یا freeze میره و دسترسی به حالتِ بالاتر social engagement یعنی احساس امنیت و ارتباط، کمتر میشه. پس وقتی سیستم عصبی در حال دفاع یا تهدیده، آگاهی ذهنی به تنهایی "کافی" نیست تا تغییر شکل بگیره.
باید بدونیم که مغز و سیستم عصبی ما برای بقا ساخته شده، نه الزاماً فقط خوشبختی. وقتی وضعیت تغییر برای سیستم ما به معنای "احتمال خطر" باشه، حتی اگه ذهن بخواد، بدن ممکنه مخالفت کنه. نظریه پلیواگال میگه که در حالت "احساس امنیت" همون ventral vagal state بدن میتونه عملکردهایی مثل ارتباط، خلاقیت، یادگیری رو بهخوبی فعال کنه؛ ولی وقتی احساس تهدید داره، به حالت "mobilisation" یا "immobilisation" میره. پس اگه تو چرخه تکراری هستیم — بدنمون هنوز به این نتیجه نرسیده که تغییر هم میتونه امن باشه — باید باهاش همراه بشیم، نه علیهاش. این نکته مهمی برای درمانه: همراهی با بدن، تنظیم عصبی، حس امنیت و بعد تغییر رفتاری.
م. ستودگان
#poly_vagal_theory
#ventral_vegal_state
#آگاهی_ذهنی
#تغییر_رفتار
#نظریه_پلی_واگال
#احساس_امنیت
#تاب_اوری
Think+
