fa
Feedback
AUSTRO LIBERTARIAN

AUSTRO LIBERTARIAN

رفتن به کانال در Telegram

لسه‌فر به این معنی است: بگذارید افراد انتخاب کنند که چگونه می‌خواهند در تقسیم کار اجتماعی شرکت کنند و بگذارید خودشان تعیین کنند که آنتروپرنرها چه چیزی باید تولید کنند. 👤لودویگ فون میزس کانال مطالعه: @LibertyReader

نمایش بیشتر
3 234
مشترکین
+624 ساعت
+147 روز
+6430 روز
جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+10
در 1 کانال‌ها
ژوئیه '26
+130
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+139
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+9
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+54
در 9 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+74
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+59
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+74
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+62
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+49
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+73
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+215
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+245
در 10 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+263
در 7 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+93
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+222
در 19 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+128
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+143
در 18 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+104
در 16 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+66
در 9 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+112
در 58 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+104
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+127
در 13 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+161
در 73 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+62
در 81 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+127
در 30 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+77
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+115
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+133
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+86
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+94
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+99
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+196
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+152
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+71
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+88
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+154
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+86
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+165
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+589
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
02 اوت+4
01 اوت+6
پست‌های کانال
مقایسه سوسیالیسم و سرمایه‌داری بازار آزاد در قالب ارباب حلقه‌ها سائورون کارآمدترین اقتصاد دستوریِ سرزمین میانه را اداره می‌کند؛ و همین باید به‌شدت شما را بترساند. اورک‌ها مالک هیچ‌گونه دارایی‌ای نیستند. آن‌ها تجارت نمی‌کنند، به‌صورت داوطلبانه تخصصی پیدا نمی‌کنند و بیرون از عرصهٔ جنگ هیچ چیز ارزشمندی تولید نمی‌کنند. موردور نیروی کار را با فرمان و حکم تخصیص می‌دهد: اینجا را بکن، آنجا رژه برو، و به فرمان بمیر. ارباب تاریکی اهداف تولید را تعیین می‌کند و فرماندهان با شلاق آن‌ها را اجرا می‌کنند. آشنا به نظر می‌رسد؟ باید هم آشنا باشد. هر برنامه‌ریز مرکزی در تاریخ مکتوب، همان چیزی را به خدمت‌گزارانش وعده داده که سائورون وعده می‌دهد: نظم، هدف و سهمی از فتوحات. مردم نومِنور نیز سخنرانی‌های مشابهی شنیدند. حالا به انسان‌های روهان و گوندور نگاه کنید: کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان. مردم تئودن اسب پرورش می‌دهند، چون زمین و فرهنگ سرزمین ریدِرمارک، پرورش اسب را به مزیت نسبی آن منطقه تبدیل کرده است. هیچ‌کس این کار را به آن‌ها تحمیل نکرد. سیگنال‌های قیمتیِ نهفته در مبادلهٔ داوطلبانه، طی نسل‌ها این فعالیت را سامان داده‌اند. آیا می‌خواهید کشورتان بیشتر شبیه موردور باشد، یا شبیه روهان، گوندور یا شایر؟ @austro_libertarian

2
مقایسه سوسیالیسم و سرمایه‌داری بازار آزاد در قالب ارباب حلقه‌ها سائورون کارآمدترین اقتصاد دستوریِ سرزمین میانه را اداره می‌کند؛ و همین باید به‌شدت شما را بترساند. اورک‌ها مالک هیچ‌گونه دارایی‌ای نیستند. آن‌ها تجارت نمی‌کنند، به‌صورت داوطلبانه تخصصی پیدا نمی‌کنند و بیرون از عرصهٔ جنگ هیچ چیز ارزشمندی تولید نمی‌کنند. موردور نیروی کار را با فرمان و حکم تخصیص می‌دهد: اینجا را بکن، آنجا رژه برو، و به فرمان بمیر. ارباب تاریکی اهداف تولید را تعیین می‌کند و فرماندهان با شلاق آن‌ها را اجرا می‌کنند. آشنا به نظر می‌رسد؟ باید هم آشنا باشد. هر برنامه‌ریز مرکزی در تاریخ مکتوب، همان چیزی را به خدمت‌گزارانش وعده داده که سائورون وعده می‌دهد: نظم، هدف و سهمی از فتوحات. مردم نومِنور نیز سخنرانی‌های مشابهی شنیدند. حالا به انسان‌های روهان و گوندور نگاه کنید: کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان. مردم تئودن اسب پرورش می‌دهند، چون زمین و فرهنگ سرزمین ریدِرمارک، پرورش اسب را به مزیت نسبی آن منطقه تبدیل کرده است. هیچ‌کس این کار را به آن‌ها تحمیل نکرد. سیگنال‌های قیمتیِ نهفته در مبادلهٔ داوطلبانه، طی نسل‌ها این فعالیت را سامان داده‌اند. آیا می‌خواهید کشورتان بیشتر شبیه موردور باشد، یا شبیه روهان، گوندور یا شایر؟ @austro_libertarian
1
3
نشر آماره منتشر کرد: "برای یک آزادی جدید" از مورای روتبارد ترجمه رامین احمدی تخفیف ۱۵ درصد + ارسال رایگان مورای روتبارد، «آقا
نشر آماره منتشر کرد: "برای یک آزادی جدید" از مورای روتبارد ترجمه رامین احمدی تخفیف ۱۵ درصد + ارسال رایگان مورای روتبارد، «آقای لیبرتاریَن» و «بزرگ‌ترین دشمن زندۀ دولت» لقب گرفت. بله، او پیشینیان بسیاری داشت که از آن‌ها بهره گیرد؛ کل سنت لیبرالیسم کلاسیک، اقتصاددانان اتریشی، سنت آمریکایی ضدجنگ و سنت حقوق طبیعی؛ اما او بود که همۀ این قطعه‌های پراکنده را در یک نظام یکپارچه و منسجم کنار هم قرار داد. قطعات مجزای این نظام بسیار ساده هستند (مالکیت بر خود، حقوق مالکیت سخت‌گیرانه، بازارهای آزاد و ضددولت­گرایی در تمام جنبه­های قابل‌تصور) اما پیامدهای آن‌ تکان‌دهنده و شگرف خواهند بود. همین کتابِ «برای یک آزادی جدید» سال‌ها وسیلۀ اصلی کسب این شناخت و فهم بوده است. این کتاب به لِنزی ضروری تبدیل می‌شود که از طریق آن می‌توانیم رویدادهای جهان واقعی را با بیشترین وضوح ممکن ببینیم. لیبرتارینیسم در بسترِ تاریخی آمریکا در پاسخ به دولت‌گرایی محافظه‌کار و تجلیل از برنامه‌ریزی متمرکز به سبک محافظه‌کارانه شکل گرفت. «علم آزادی» لینک خرید https://nashreamareh.ir/product/economics/international/for-a-new-liberty/
611
4
📌 دانشگاه یا کارخانه بازتولید رانت؟ بزرگ‌ترین بحران یک دانشگاه از جایی آغاز می‌شود که استقلال فکری هزینه پیدا کند و همسویی با سلیقه صاحبان قدرت، به سرمایه‌ای ارزشمندتر از دانش و پژوهش تبدیل شود. از همان لحظه، دانشگاه دیگر نهاد تولید علم نیست؛ نهادی است که به جای کشف حقیقت، در حال بازتولید مناسبات قدرت است. در اقتصاد، هر بازاری که رقابت در آن حذف شود، دیر یا زود به انحصار، رانت و ناکارآمدی می‌رسد. بازار ایده نیز از این قاعده مستثنا نیست. وقتی مسیر پیشرفت علمی نه از کیفیت پژوهش، قدرت استدلال و نوآوری، بلکه از میزان همسویی با جریان مسلط عبور کند، دانشگاه عملاً به یک بازار رانتی تبدیل شده است؛ بازاری که در آن چاپلوسی، بازدهی بیشتری از تفکر دارد و سکوت، سودآورتر از نقد است. در چنین بازاری، قیمت حقیقت دائماً کاهش می‌یابد و ارزش تملق هر روز بیشتر می‌شود. بدترین پیامد این وضعیت، تخریب سازوکار تولید سرمایه انسانی است. دانشگاهی که به جای تشویق پرسشگری، اطاعت را پاداش می‌دهد، در بلندمدت نه دانشمند تربیت می‌کند و نه نظریه‌پرداز؛ بلکه افرادی را پرورش می‌دهد که آموخته‌اند چگونه به جای اندیشیدن، رضایت صاحبان قدرت را جلب کنند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سرمایه علمی یک جامعه، آرام‌آرام به سرمایه‌ای کم‌بازده و فرسوده تبدیل می‌شود. تاریخ اندیشه اقتصادی نشان می‌دهد که تقریباً هیچ تحول بزرگی از دل هم‌صدایی بیرون نیامده است. از اقتصاد کلاسیک تا کینزی، از مکتب اتریش تا اقتصاد نهادگرا، همه زمانی با جریان مسلط در تعارض بوده‌اند. اگر دانشگاه تحمل شنیدن صدای مخالف را نداشته باشد، امکان ظهور نظریه بعدی را نیز از بین می‌برد. جامعه‌ای که اندیشه متفاوت را سرکوب می‌کند، در واقع آینده علمی خود را پیشاپیش قربانی کرده است. استادی که از نقد هراس دارد، پیش از آنکه دچار افول علمی شود، گرفتار زوال نهادی شده است. در چنین ساختاری، معیارها به تدریج وارونه می‌شوند؛ استقلال فکری به «مسئله»، پرسشگری به «حاشیه»، نقد به «بی‌ادبی» و تملق به «اخلاق حرفه‌ای» تعبیر می‌شود. این همان لحظه‌ای است که دانشگاه از یک نهاد علمی، به یک بوروکراسی محافظه‌کار تبدیل می‌شود؛ بوروکراسی‌ای که بیش از آنکه نگران حقیقت باشد، نگران حفظ وضع موجود است. هر نظام اقتصادی که در آن رانت بر رقابت غلبه کند، دیر یا زود سرمایه را فراری می‌دهد. دانشگاه نیز از این قانون مستثنا نیست. وقتی محیط علمی بر پایه روابط، ملاحظات و وفاداری شکل بگیرد، نخستین چیزی که مهاجرت می‌کند سرمایه فکری است. ذهن‌های مستقل یا سکوت می‌کنند، یا منزوی می‌شوند، یا مهاجرت می‌کنند. آنچه باقی می‌ماند، شبکه‌ای است که اعضایش بیش از آنکه به دنبال کشف حقیقت باشند، در اندیشه حفظ موقعیت یکدیگرند. تمدن علمی هرگز بر دوش انسان‌های مطیع ساخته نشده است. علم محصول تردید، نقد و جسارت است. اندیشه‌ای که برای بقا به حذف مخالف نیاز دارد، پیش از آنکه مخالفش را شکست داده باشد، به ضعف خود اعتراف کرده است. استادی که تحمل شنیدن صدای متفاوت را از دست بدهد، شاید بتواند سکوت ایجاد کند، اما هرگز نخواهد توانست علم تولید کند؛ زیرا حقیقت از دل آزادی متولد می‌شود، نه از دل ترس. ✍ جعفر ساعی‌نیا 🆔 Telegram 🆔 Instagram
517
5
باشگاهت رو حرفه‌ای و هوشمند مدیریت کن! 🏋️‍♂️ با کلاب‌پرو، تمام امور باشگاه از ثبت‌نام اعضا و برنامه‌ریزی تمرینی تا مدیریت ما
باشگاهت رو حرفه‌ای و هوشمند مدیریت کن! 🏋️‍♂️ با کلاب‌پرو، تمام امور باشگاه از ثبت‌نام اعضا و برنامه‌ریزی تمرینی تا مدیریت مالی و گزارش‌گیری، همگی در یک سیستم جامع و رایگان در اختیار شماست. همین حالا به سطح جدیدی از مدیریت برسید. لینک سایت : https://clubpro.ir تلگرام : @ClubPro_Support
618
6
رفاه امروز بشر نه مرهون لطف سیاست‌مداران است و نه دستاورد جنبش‌های سوسیالیستی؛ این رفاه، محصول مستقیم سیستم بازار آزاد و سرمایه‌داری است سرمایه‌داری از اتاق‌های هیئت‌مدیره آغاز نشد. این بازارچه‌ها، شبکه‌های اعتباری و دفاتر حسابداری دوطرفه‌ای که لوکا پاچیولی در سال ۱۴۹۴ تدوین کرد، حاصل مبادلات داوطلبانه‌ای بود که نسل‌به‌نسل تکرار شدند. هیچ‌کس برای این‌ها برنامه‌ریزی نکرده بود؛ و کل حرف اصلی دقیقاً همین است. روایتی که در مدرسه به خوردتان داده‌اند، وارونه است. به شما یاد داده‌اند کارخانه‌داران حریص آن‌قدر کودکان را استثمار کردند تا سرانجام در سال ۱۸۳۳، قانون‌گذاران شریف به نجات آن‌ها شتافتند. اما آنچه در واقعیت رخ داد این بود: انقلاب صنعتی استانداردهای زندگی مردم انگلستان را چنان با شتاب بالا کشید که جمعیت بین سال‌های ۱۷۵۰ تا ۱۸۵۰ دو برابر شد؛ صرفاً به این دلیل که دیگر مردم به این راحتی نمی‌مردند. دستمزدها بالا رفت و امید به زندگی افزایش یافت. کارخانه‌ای که امروز خواننده مدرن را وحشت‌زده می‌کند، در زمان خود، فراری بزرگ از چنگال گرسنگی در مزارع اجاره‌ای و اسارت در رحم و شفقتِ برداشت محصول بود. کودکان کار می‌کردند چون خانواده‌هایشان فقیر بودند، و کارخانه‌ها کاری کردند که این خانواده‌ها کمتر فقیر باشند. اصلاح‌طلبان زمانی سر رسیدند که بازار پیش از آن، کارِ اصلی و طاقت‌فرسا را انجام داده بود؛ آن‌ها آمدند و اعتبارِ دمیدن صبح را به نام خود زدند. سرمایه‌داری واقعی نیازمند “پول سالم” (Sound Money) است، و درست در همین‌جاست که تراژدی عمیق‌تر می‌شود. بین سال‌های ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۴، تحت سیستم استاندارد طلای کلاسیک، قیمت‌ها در بریتانیا با شیبی ملایم کاهش می‌یافت در حالی که حجم تولید منفجر شد. در آن دوران، شما می‌توانستید سکه‌ای را پس‌انداز کنید و مطمئن باشید که در آینده قدرت خرید بیشتری خواهد داشت. آن جهان در چند مرحله فروپاشید: نخست در ۱۹۱۴، زمانی که دولت‌ها استاندارد طلا را به حالت تعلیق درآوردند تا برای جنگ، پول بی‌پشتوانه چاپ کنند؛ سپس در ۱۹۳۳، وقتی روزولت طلای شهروندان را به قیمت هر اونس ۲۰.۶۷ دلار مصادره کرد و بلافاصله ارزش رسمی آن را به ۳۵ دلار تغییر داد؛ و در نهایت در ۱۹۷۱، زمانی که نیکسون دریچه طلا را به‌طور کامل بست و سیستم “ارز بدون پشتوانه محض” (Pure Fiat Regime) امروزی را به ما تحمیل کرد. آنچه پس از آن سر برآورد، “کورپوراتیسم” (شرکت‌سالاری رانتی) بود که ردای سرمایه‌داری را بر تن کرده بود. وقتی فدرال رزرو می‌تواند تریلیون‌ها دلار را از هیچ خلق کند و آن را به بانک‌ها و شرکت‌های نزدیک به شیر فلکه‌ی خلق پول بسپارد، دیگر با بازاری مواجه نیستید که سرمایه‌ها را تخصیص می‌دهد؛ بلکه با یک کارتل طرف هستید که امتیازات و رانت‌ها را توزیع می‌کند. نجات مالیِ بانک‌ها در سال ۲۰۰۸، تجلی دقیق رفتار سیستمی پولی بود که بر پایه‌ی ماشین چاپ پول بنا شده است. هرگاه کسی “سرمایه‌داری مهارگسیخته” را مقصر آشفتگی‌های اطرافتان دانست، از او بخواهید این مهارها و زنجیرهای دولتی را نشانتان دهد. پاسخ در رها کردن است. رگولاتوری کمتر، حذف بانک مرکزی، مالیات کمتر و دولت کوچک‌تر؛ نه بیشتر! @austro_libertarian
883
7
اندر احوالات متوهمین و سفیدشویان سوسیالیسم «لینکلن استفنز» در سال ۱۹۱۹ راهی روسیه شد، با لنین دیدار کرد و با شعاری به میهن بازگشت که افشاگران (Muckrakers) تا هفتاد سال بعد آن را تکرار کردند: «من آینده را دیده‌ام، و آن کار می‌کند.» او در واقع این جمله را پیش از عبور از مرز تمرین کرده بود؛ و همین به‌تنهایی نشان می‌دهد چه‌قدر مشاهده و داوری مستقل و عینی پشت آن بود. اما در همان حال که استفنز داشت ماشینِ هیولاییِ شوروی را تحسین می‌کرد، واقعیتِ «روی زمین» چیز دیگری بود. در سال ۱۹۲۱، قحطیِ رود ولگا در حال بلعیدن روستاها بود. تا زمان فروکش کردن این بحران، نزدیک به پنج میلیون نفر جان باختند. جوخه‌های مصادرهٔ غلات، دهقانان را تا آخرین دانه غارت کرده بودند؛ سپس سیاست «کمونیسم جنگی» لنین با حذف «سیگنال‌دهی قیمت‌ها» کار را یکسره کرد؛ همان علائمی که به کشاورز می‌گویند چه بکارد و به بازرگان نشان می‌دهند که بار را به کجا بفرستد. وقتی قیمت‌ها حذف شوند، «محاسبهٔ اقتصادی» ناممکن می‌شود. بدون مالکیت خصوصی، هیچ تولید عقلانی و بهینه‌ای وجود نخواهد داشت. باقی کارها را «چکا» (پلیس مخفی شوروی) بر عهده گرفت: اعدام‌ها، گروگان‌گیری‌ها و ساخت نخستین اردوگاه‌های کار اجباری در جزایر سولووسکی. ماشینی که استفنز ستایش می‌کرد، داشت با ظرفیت و زمان‌بندیِ صنعتی، جسد تولید می‌کرد؛ و رژیم دقیقاً به این دلیل به «ترور و وحشت» نیاز داشت که ساختار اقتصادی‌اش کار نمی‌کرد. آن روزنامه‌نگار به سیستمی نگریست که به‌تازگی میلیون‌ها نفر را از طریق مصادره‌های عمدی به کام مرگ فرستاده بود و آن را «آینده» نامید. البته او در یک مورد راست می‌گفت: آن سیستم واقعاً آینده بود. قحطی‌ها دوباره در سال‌های ۱۹۳۲ و ۱۹۴۷ تکرار شدند و در هر نقطه‌ٔ دیگری از جهان نیز که این نظریه پیاده شد، همین فاجعه رخ داد. خروجیِ سیستم همواره یکسان بود، چرا که نهاده‌های ورودی آن هرگز تغییری نکردند. منبع: ایکس Handre @austro_libertarian
1 527
8
رالف رایکو در مقاله «چرا اروپا رشد کرد و دیگران نکردند» به این پرسش می‌پردازد که چرا اروپا توانست به سرمایه‌داری مدرن، رشد اقتصادی و انقلاب صنعتی برسد، در حالی که تمدن‌های بزرگ دیگری مانند چین، هند و جهان اسلام با وجود پیشرفت‌های مهم، مسیر مشابهی را طی نکردند. از نظر رایکو، پاسخ اصلی را نباید فقط در منابع طبیعی، استعمار یا عوامل جغرافیایی جست‌وجو کرد، بلکه باید به نهادهای سیاسی و حقوقی اروپا توجه کرد. رایکو معتقد است یکی از ویژگی‌های مهم اروپا، پراکندگی قدرت سیاسی بود. اروپا برای قرن‌ها یک حکومت واحد و متمرکز نداشت، بلکه از مجموعه‌ای از پادشاهی‌ها، شهرهای آزاد و دولت‌های رقیب تشکیل شده بود. این رقابت میان حکومت‌ها باعث می‌شد قدرت حاکمان محدودتر شود و افراد، بازرگانان و اندیشمندان بتوانند در مناطقی که آزادی بیشتری وجود داشت فعالیت کنند. او تأکید می‌کند که رشد اقتصادی نیازمند امنیت مالکیت خصوصی، اجرای قراردادها و محدود بودن قدرت دولت است. در بخش‌هایی از اروپا، به‌تدریج چنین نهادهایی شکل گرفتند و به مردم اجازه دادند سرمایه‌گذاری کنند، تجارت کنند و نوآوری داشته باشند، بدون اینکه همیشه نگران دخالت یا مصادره اموال توسط حکومت باشند. رایکو همچنین نگاه مثبتی‌تر از دیدگاه سنتی به قرون وسطی دارد. او معتقد است این دوره فقط دوران عقب‌ماندگی نبود؛ بلکه در آن شهرهای آزاد، اتحادیه‌های تجاری، حقوق بازرگانی و برخی نهادهای مستقل شکل گرفتند که بعدها به پایه‌های جامعه سرمایه‌داری تبدیل شدند. از دیدگاه او، سرمایه‌داری اروپا نتیجه یک تحول تدریجی در نهادها بود؛ یعنی وجود رقابت سیاسی، آزادی نسبی اقتصادی، احترام بیشتر به مالکیت و محدود شدن قدرت دولت. به همین دلیل، او با این دیدگاه که پیشرفت اروپا فقط حاصل استعمار و غارت دیگر مناطق جهان بوده مخالفت می‌کند و معتقد است عوامل درونی اروپا، پیش از دوره استعمار گسترده، نقش مهمی در شکل‌گیری این مسیر داشتند. در مجموع، استدلال اصلی رایکو این است که «معجزه اروپایی» به دلیل وجود جامعه‌ای بود که در آن قدرت سیاسی پراکنده‌تر بود، دولت‌ها با یکدیگر رقابت می‌کردند، و فضای بیشتری برای آزادی اقتصادی، تجارت و نوآوری به وجود آمد. 🆓 @freemarketeconomy https://fee.org/articles/why-europe-rose-and-others-didnt/?utm_source=chatgpt.com
595
9
اثر ماندگار هنری هازلیت، «اقتصاد در یک درس» (۱۹۴۶)، از مهم‌ترین متون مقدماتی در دفاع از نظم بازار و سرمایه‌داری مبتنی بر مبادله داوطلبانه است. دعوی اصلی کتاب این است که تحلیل اقتصادیِ صحیح مستلزم آن است که نه‌فقط به آثار آنی و مرئی یک سیاست، بلکه به پیامدهای دیرپاتر و نامرئیِ آن بر تمامی کنشگران اقتصادی توجه شود. هازلیت در سراسر کتاب، خطاهای متداول در استدلال اقتصادی را یک‌به‌یک واسازی می‌کند. به نظر او، مداخلات حکومتی — مانند تعرفه، حداقل دستمزد، سقف و کف قیمتی و یارانه — با مختل کردن سیگنال‌های قیمتی و انحراف ساختار تولید، نتایجی به بار می‌آورند که غالباً از چشم عموم پنهان می‌ماند اما در عمل به کاهش کارایی تخصیصی و اتلاف منابع کمیاب می‌انجامد. او در بازخوانی مشهور مغالطه پنجره شکسته نشان می‌دهد که ویرانی یا اشتغال‌زایی مصنوعی از طریق هزینه‌کرد اجباری عمومی ثروت جدید خلق نمی‌کند؛ بلکه فقط منابع را از مسیرهایی که می‌توانستند در خدمت ترجیحات واقعی مصرف‌کنندگان و سرمایه‌گذاری مولد قرار گیرند، به مسیرهایی سیاسی و کم‌بازده منتقل می‌کند. این کتاب، با وجود ایجاز و نثر روانش، دفاعی نیرومند از آزادی مبادله و سیاست عدم مداخله (لسه‌فر) عرضه می‌کند و تأکید می‌ورزد که نظام قیمت‌ها در یک بازار آزاد، از طریق فرآیند هماهنگی عرضه و تقاضا، کارآمدترین شیوه برای هماهنگ‌سازی کنش‌های پراکنده افراد، تخصیص سرمایه و بهبود رفاه مادی است. از این رو، برای هر خواننده‌ای که بخواهد مبانی اقتصاد و پیوند آن با آزادی فردی را درک کند، «اقتصاد در یک درس» همچنان اثری اساسی و خواندنی است. @austro_libertarian
763
10
دولت از خود پولی ندارد؛ هر چه هست دارایی مردم است. دولت تنها زمانی صاحب پول می‌شود که دست در جیب شما کند و پولتان را بردارد. میلتون فریدمن @austro_libertarian
940
11
سوسیالیسم؛ ایدئولوژی شکست‌خورده در سال ۱۹۲۰، لودویگ فون میزس یکی از نیرومندترین ضربه‌های فکری تاریخ را بر پیکره سوسیالیسم وارد کرد. میزس در مقاله‌ی «محاسبه‌ی اقتصادی در جامعه‌ی سوسیالیستی» نشان داد که محاسبه‌ی عقلانی اقتصادی در نظام سوسیالیستی ناممکن است. استدلال او به‌طرزی ویرانگر ساده است. در بازار آزاد، قیمت‌ها از دل کنش‌های داوطلبانه‌ی میلیون‌ها فرد پدید می‌آیند. این قیمت‌ها بازتابِ کمبودهای واقعی، ارزش‌گذاری‌های ذهنی و مبادله‌گریزی‌ها و فرصت‌هزینه‌ها هستند. آن‌ها همچون علائم حیاتی عمل می‌کنند و به تولیدکنندگان می‌گویند چه چیزی را، به چه مقدار، و با چه ترکیبی از منابع تولید کنند تا منابع به‌صورت کارآمد تخصیص یابند. در سوسیالیسم، جایی که دولت مالکِ ابزارهای تولید است، قیمت‌های حقیقیِ بازار وجود ندارد؛ فقط تصمیم‌های اداریِ دل‌بخواهی در کار است. برنامه‌ریزان مرکزی، هر اندازه هم باهوش یا خیرخواه باشند، از اطلاعات لازم برای تخصیص عقلانی منابع برخوردار نیستند. آن‌ها نمی‌توانند ارزش نسبی کالاهای مختلف، هزینه‌های فرصتِ مربوط، یا این‌که آیا سرمایه را به‌طور کارآمد به‌کار می‌گیرند یا نه، بدانند. میزس نمی‌گفت که برنامه‌ریزان سوسیالیست لزوماً نادان‌اند. می‌گفت مسئله، ساختاری و حل‌ناپذیر است. حتی نیرومندترین ابررایانه‌ها هم نمی‌توانستند آن را حل کنند، زیرا دانشِ لازم پراکنده، محلی و پیوسته در حال تغییر است؛ دانشی که فقط از خلالِ مبادله‌ی واقعی در بازار پدید می‌آید. این بصیرت، رنگ و بوی پیش‌گویانه داشت. هر تلاش جدی برای برنامه‌ریزی متمرکز ــ از اتحاد جماهیر شوروی گرفته تا چینِ مائویی و ونزوئلا ــ سرانجام به کمبودهای مزمن، اتلاف و شکست اقتصادی انجامید. میزس نشان داد که سوسیالیسم فقط در عمل شکست نمی‌خورد؛ در نظریه هم شکست می‌خورد. مسئله‌ی محاسبه‌ی اقتصادی هنوز هم یکی از نیرومندترین استدلال‌هایی است که تاکنون به سود سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی طرح شده است. بدون آن‌ها، کنش عقلانی اقتصادی نمی‌تواند وجود داشته باشد. میزس به جهان دلیلی روشن و منطقی داد برای این‌که چرا جمع‌گرایی محکوم به شکست است. در اقتصاد، کمتر ایده‌ای تا این اندازه خوب از آزمون زمان سربلند بیرون آمده است. @austro_libertarian
1 085
12
سوسیالیسم؛ ایدئولوژی حسادت حسادت به یک ایدئولوژی نیاز دارد، و سوسیالیسم همیشه با خوشحالی آماده بوده تا چنین چیزی را فراهم کند. میزس در سال ۱۹۵۶ یک کتاب کامل درباره این موضوع نوشت، «ذهنیت ضدسرمایه‌داری»، و تشخیصش هنوز هم معتبر است: آدم‌هایی که از نتایج مبادله داوطلبانه ناراحتند، همیشه به‌دنبال آموزه‌ای می‌گردند که رنجش‌شان را به فضیلت تبدیل کند. چپِ وُک همین را پیدا کرد. دقت کنید که وُکیسم و سوسیالیسم در منشاء، چه چیز مشترکی دارند. هر دو از این پیش‌فرض شروع می‌کنند که نتایج نابرابر، خودِ بی‌عدالتی را ثابت می‌کند. تو بیشتر از همسایه‌ات درآمد داشتی؟ پس استثمار. یک گروه از گروه دیگر در درآمد میانه بهتر عمل کرد؟ پس ظلم ساختاری. هیچ‌کدام از این دو آموزه هرگز نمی‌پرسند آیا مردم انتخاب‌های متفاوتی کرده‌اند، ریسک‌های متفاوتی پذیرفته‌اند، یا برای دیگران ارزش متفاوتی ایجاد کرده‌اند. پرسیدن این سؤال همه‌چیز را خراب می‌کند، چون کل پروژه به مقصرسازی وابسته است، نه به فهم قیمت، سود و زیان. وقتی بپذیری که نتایج نابرابر یعنی بی‌عدالتی، به یک اصلاح‌گر نیاز داری. شخص یا نهادی قدرتمند؛ که اختیار داشته باشد قراردادها را نادیده بگیرد، مالکیت را مصادره کند، و بر اساس یک سلسله‌مراتب اخلاقی که خودِ برنامه‌ریزان تعریف می‌کنند بازتوزیع انجام دهد. این شغل فقط یک متقاضی دارد: دولت. برای همین است که فعال وُک و سوسیالیست همیشه به یک میز سیاست‌گذاری می‌رسند و اجاره‌گذاریِ دستوری در نیویورک، مالیات بر ثروت در ساکرامنتو، و سهمیه‌های استخدام در هر اداره منابع انسانی از سیاتل تا بروکسل را طلب می‌کنند. مارکوزه و مکتب فرانکفورت دهه‌ها پیش فهمیدند که کارگر غربی حاضر نیست نقش تعیین‌شده‌اش را به‌عنوان یک انقلابی بازی کند. او در عوض ثروتمند شد. سرمایه‌داری برایش ماشین، خانه و کولر آورد، و او دیگر به مردانی که از راه سلب مالکیت وعده آرمان‌شهر می‌دادند گوش نداد. انقلابی‌ها به پایگاه مشتری تازه‌ای نیاز داشتند. طبقه به هویت تبدیل شد، اما سازوکار همان ماند: ستمگر و ستمدیده، گناه و مظلومیت، انقلاب و حکومت. پس دلبستگی به سوسیالیسم از نظر منطقی کاملاً قابل‌فهم است. وُکیسم تقاضای اخلاقی برای اجبار را فراهم می‌کند؛ سوسیالیسم دستگاه اقتصادیِ اجبار را. هیچ‌کدام در دنیایی با مالکیت خصوصی و مبادله داوطلبانه دوام نمی‌آورند، چون در آن دنیا با خدمت به مشتری بالا می‌روی، نه با تصرف کمیته‌ها. ونزوئلا از ۱۹۹۹ به بعد این آزمایش را اجرا کرد. قفسه‌های فروشگاه نتایجش را نشان دادند. منبع: ایکس Handre @austro_libertarian
1 753
13
حسادت به یک ایدئولوژی نیاز دارد، و سوسیالیسم همیشه با خوشحالی آماده بوده تا چنین چیزی را فراهم کند. میزس در سال ۱۹۵۶ یک کتاب کامل درباره این موضوع نوشت، «ذهنیت ضدسرمایه‌داری»، و تشخیصش هنوز هم معتبر است: آدم‌هایی که از نتایج مبادله داوطلبانه ناراحتند، همیشه به‌دنبال آموزه‌ای می‌گردند که رنجش‌شان را به فضیلت تبدیل کند. چپِ وُک همین را پیدا کرد. دقت کنید که وُکیسم و سوسیالیسم در منشاء، چه چیز مشترکی دارند. هر دو از این پیش‌فرض شروع می‌کنند که نتایج نابرابر، خودِ بی‌عدالتی را ثابت می‌کند. تو بیشتر از همسایه‌ات درآمد داشتی؟ پس استثمار. یک گروه از گروه دیگر در درآمد میانه بهتر عمل کرد؟ پس ظلم ساختاری. هیچ‌کدام از این دو آموزه هرگز نمی‌پرسند آیا مردم انتخاب‌های متفاوتی کرده‌اند، ریسک‌های متفاوتی پذیرفته‌اند، یا برای دیگران ارزش متفاوتی ایجاد کرده‌اند. پرسیدن این سؤال همه‌چیز را خراب می‌کند، چون کل پروژه به مقصرسازی وابسته است، نه به فهم قیمت، سود و زیان. وقتی بپذیری که نتایج نابرابر یعنی بی‌عدالتی، به یک اصلاح‌گر نیاز داری. شخص یا نهادی قدرتمند؛ که اختیار داشته باشد قراردادها را نادیده بگیرد، مالکیت را مصادره کند، و بر اساس یک سلسله‌مراتب اخلاقی که خودِ برنامه‌ریزان تعریف می‌کنند بازتوزیع انجام دهد. این شغل فقط یک متقاضی دارد: دولت. برای همین است که فعال وُک و سوسیالیست همیشه به یک میز سیاست‌گذاری می‌رسند و اجاره‌گذاریِ دستوری در نیویورک، مالیات بر ثروت در ساکرامنتو، و سهمیه‌های استخدام در هر اداره منابع انسانی از سیاتل تا بروکسل را طلب می‌کنند. مارکوزه و مکتب فرانکفورت دهه‌ها پیش فهمیدند که کارگر غربی حاضر نیست نقش تعیین‌شده‌اش را به‌عنوان یک انقلابی بازی کند. او در عوض ثروتمند شد. سرمایه‌داری برایش ماشین، خانه و کولر آورد، و او دیگر به مردانی که از راه سلب مالکیت وعده آرمان‌شهر می‌دادند گوش نداد. انقلابی‌ها به پایگاه مشتری تازه‌ای نیاز داشتند. طبقه به هویت تبدیل شد، اما سازوکار همان ماند: ستمگر و ستمدیده، گناه و مظلومیت، انقلاب و حکومت. پس دلبستگی به سوسیالیسم از نظر منطقی کاملاً قابل‌فهم است. وُکیسم تقاضای اخلاقی برای اجبار را فراهم می‌کند؛ سوسیالیسم دستگاه اقتصادیِ اجبار را. هیچ‌کدام در دنیایی با مالکیت خصوصی و مبادله داوطلبانه دوام نمی‌آورند، چون در آن دنیا با خدمت به مشتری بالا می‌روی، نه با تصرف کمیته‌ها. ونزوئلا از ۱۹۹۹ به بعد این آزمایش را اجرا کرد. قفسه‌های فروشگاه نتایجش را نشان دادند. منبع: ایکس Handre @austro_libertarian
1
14
متاسفانه هنوز هم اطلاعی از امیرحسین (مجنون) رضایی در دست نیست. به امید ازادی این انسان شریف و آزاده.
1 499
15
اندر احوالات این روزهای ما و بدبختی‌هایی که بر ما تحمیل می‌شود... «جذابیتِ مهلکِ حکومت در این است که به فضول‌ها (دخالت‌گران) اجازه می‌دهد بدون پرداختِ هیچ هزینه‌ای، تصمیمات خود را بر دیگران تحمیل کنند. این وضعیت به آن‌ها این امکان را می‌دهد که چنان رفتار کنند که گویی هیچ هزینه‌ای در کار نیست، حتی زمانی که هزینه‌های ویرانگری در میان است - هزینه‌هایی که دیگران می‌پردازند.» - تامس سول @austro_libertarian
1 428
16
یکی از رایج‌ترین خطاهای تحلیلی در میان طرفداران مداخله دولت(اقتصاددانان طرفدار دخالت دولت) این است که گمان می‌کنند دخالت دولت صرفاً به حوزه اقتصاد محدود می‌شود. اما اقتصاد فقط مجموعه‌ای از اعداد و شاخص‌ها نیست؛ اقتصاد بستر تصمیم‌گیری انسان‌هاست. هرچه دولت سهم بیشتری از اقتصاد را در اختیار بگیرد، ناگزیر بر بخش‌های بیشتری از زندگی مردم نیز اثر می‌گذارد و درباره آنها تصمیم می‌گیرد. دولتی که منابع تولید، اشتغال، سرمایه‌گذاری و درآمد را کنترل می‌کند، به‌تدریج مسئول تأمین هزینه‌های بیشتری نیز می‌شود. از آموزش و درمان گرفته تا اشتغال، مسکن، یارانه و حتی سیاست‌های جمعیتی. در چنین ساختاری، دولت برای اجرای این تعهدات به منابع مالی عظیمی نیاز دارد و هرچه دامنه دخالتش گسترده‌تر شود، وابستگی جامعه به بودجه عمومی نیز افزایش می‌یابد. نمونه‌ای از این گسترش مداخله را می‌توان در سربازی اجباری مشاهده کرد. هنگامی که دولت نقش مسلط را در اقتصاد و تخصیص منابع بر عهده می‌گیرد، کنترل نیروی انسانی نیز برایش اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. در چنین چارچوبی، سیاست‌هایی مانند خدمت اجباری صرفاً یک تصمیم نظامی نیست، بلکه بخشی از سازوکار اداره متمرکز جامعه است. در مقابل، در اقتصادی که بخش خصوصی آزادی بیشتری برای فعالیت دارد، بخش قابل توجهی از خدمات، سرمایه‌گذاری‌ها و فرصت‌های شغلی توسط بازار و نهادهای غیردولتی تأمین می‌شود. بنابراین دولت نیازی ندارد برای هر مسئله‌ای هزینه کند یا در هر حوزه‌ای تصمیم‌گیر اصلی باشد. نقش آن بیشتر به ایجاد امنیت، تضمین حقوق مالکیت، اجرای قانون و فراهم کردن کالاهای عمومی محدود می‌شود. مشکل زمانی حادتر می‌شود که مداخله دولت، به بزرگ‌تر شدن بدنه آن منجر می‌شود. دولت بزرگ، به دلیل تعدد وظایف، گسترش بوروکراسی و افزایش هزینه‌های جاری، بیش از هر چیز در معرض ناکارآمدی قرار می‌گیرد. هرچه دامنه مسئولیت‌های دولت وسیع‌تر باشد، منابع مالی بیشتری نیز نیاز دارد و اگر این منابع از محل درآمدهای پایدار تأمین نشود، کسری بودجه اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. در اقتصادهایی مانند ایران، این کسری معمولاً از طریق استقراض یا خلق پول جبران می‌شود و پیامد آن چیزی جز افزایش نقدینگی، تورم و کاهش قدرت خرید مردم نیست. بنابراین، مسئله فقط دخالت دولت در اقتصاد نیست؛ مداخله اقتصادی، به‌تدریج دولت را بزرگ‌تر، پرهزینه‌تر و ناکارآمدتر می‌کند و دامنه تصمیم‌گیری آن را به سایر حوزه‌های زندگی شهروندان گسترش می‌دهد. در چنین شرایطی، هزینه این گسترش دولت را مردم با تورم، کاهش رفاه و محدود شدن حق انتخاب خود می‌پردازند. ✍ جعفر ساعی‌نیا 🆔 Telegram 🆔 Instagram
1 416
17
اندر احوالات مدیریت کمونیستی و اتلاف منابع 1⃣ هواپیماهایم را پس بده! مائو این حرف را پس از آن زد که فهمید کارخانه‌های تولید ن
اندر احوالات مدیریت کمونیستی و اتلاف منابع 1⃣ هواپیماهایم را پس بده! مائو این حرف را پس از آن زد که فهمید کارخانه‌های تولید نشان، چه بلایی سرِ صنعت هوانوردی چین آورده‌اند. در ژوئن ۱۹۶۹، کمیته مرکزی حزب کمونیست چین بخشنامه‌ای صادر کرد که تولید هرگونه نشان مائو را بدون مجوز ویژه ممنوع می‌کرد. «کیشِ شخصیت»، عملاً نیروی هوایی را بلعیده بود. 2⃣ در مارس ۱۹۶۹، دولت چین اعلام کرد که از آغاز انقلاب فرهنگی تاکنون ۲.۲ میلیارد نشانِ رئیس‌مائو تولید شده است. بعدها یک مجموعه‌دار حساب کرد که این تعداد نشان حدود ۹۶ هزار تُن آلومینیوم مصرف کرده؛ مقداری که برای ساخت نزدیک به ۴۰ هزار جنگندهٔ میگ-۲۱ کافی بود. اگر مائو میزس را خوانده بود، شاید هواپیماهایش را نگه می‌داشت. @austro_libertarian
1 824
18
💡انجمن علمی اقتصادپژوهان پس از یک دوره وقفه، از ابتدای مردادماه فعالیت‌های خود را از سر خواهد گرفت. مجموعه فکری ما بر این باور است که توسعه و پیشرفت اقتصادی بدون تقویت سرمایه علمی و پژوهشی امکان‌پذیر نیست و مسیر حل بسیاری از مسائل اقتصادی از دل پژوهش، گفت‌وگوی علمی و مشارکت نخبگان می‌گذرد. از تمامی دانشجویان، پژوهشگران، اساتید، فعالان اقتصادی و علاقه‌مندان دعوت می‌شود در مسیر توسعه فعالیت‌های انجمن همراه ما باشند. چنانچه پیشنهاد، ایده یا برنامه‌ای برای ارتقای فعالیت‌های انجمن دارید، یا مایل به همکاری در حوزه‌های علمی، پژوهشی، آموزشی و اجرایی هستید، خوشحال می‌شوم از طریق پیام مستقیم با بنده، جعفر ساعی‌نیا در ارتباط باشید تا با هم فصل تازه‌ای از فعالیت‌های اقتصادپژوهان را رقم بزنیم. @JafarSaeiniya 🆔 Telegram 🆔 Instagram
1 228
19
چرا افزایش عرضه‌ی پول منجر به رشد اقتصادی نمی‌شود؟ فرانک شوستاک این دیدگاه که افزایش عرضه پول می‌تواند یک اقتصاد را از رکود بیرون بکشد، بر این فرض استوار است که پول اثر خود را از مسیر مخارج کل منتقل می‌کند. یعنی وقتی مردم پول بیشتری در اختیار داشته باشند، قادر خواهند بود بیشتر خرج کنند و به تبع آن، دیگران نیز همین مسیر را دنبال خواهند کرد. اما واقعیت این است که پول، فی‌نفسه، فقط امکان مبادله میان تولیدکنندگان را فراهم می‌کند؛ یعنی وسیله‌ای است که به یک تولیدکننده اجازه می‌دهد محصول خود را با محصول تولیدکننده‌ای دیگر معاوضه کند. به تعبیر موری راتبارد: پول، به خودی خود، نه قابل مصرف است و نه می‌توان آن را به‌طور مستقیم به‌عنوان یک کالای سرمایه‌ای یا نهاده تولید در فرایند تولید به‌کار گرفت. بنابراین پول، فی‌نفسه، ماهیتی نامولد دارد؛ کالای راکدی است که به‌خودی‌خود هیچ چیز تولید نمی‌کند. ادامه متن را در Instant View مطالعه کنید @austro_libertarian
2 208
20
متاسفانه هنوز هم اطلاعی از امیرحسین (مجنون) رضایی نیست. به امید ازادی این انسان شریف و آزاده.
2 093