fa
Feedback
پَریما

پَریما

رفتن به کانال در Telegram

رفتنی استیم، بمانیم که چه؟

نمایش بیشتر
225
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
Repost from من یافارم|
تو دنیای ارتباطات، من انگار بی‌ربط‌ترینم.

تابستان شروع شده و از ته دل خوشحالم هنوز شب‌ها یک بارانی می‌زند. احوال مشخصی ندارم مثل همین آب و هوا ولی عمدتا خوب است خوشم و از بخت خوش روزها هم دارند مثل برق و باد می‌گذرند. این احوال خودم فردا و شخصا هست. حالا یک سری ناخوشی‌هایی هم وجود دارند ولی کمی در پستو رفتند و در زاویه دیدِ الآنم نیستند. رسم دنیا چرخ چرخ است آنها هم یک سال بعد یک روز بعد یا یک لحظه بعدتر در نظرم غول بی‌شاخ و دم خواهند شد ولی تا همان یک سال بعد یک روز بعد یا یک لحظه بعدتر دلم می‌خواهد آسوده خاطر بمانم انگار که از من بی‌غم‌تر در دنیا یافت نشود. پنجم تیرماه ۴۰۳ خوابگاه، در میانه‌ی امتحانات

آدم نمی‌دونه چیزی که داره از دست می‌ده فرصت هست یا چیزی که بدست می‌آره نعمت...

Repost from امیری
photo content

چیزی که وحشت روز و شبم بود داره دیگه خیلی نمی‌ترسونتم. دارم از همین می‌ترسم.

غم‌انگیزه بودنت خوشی نیاره.

نامه‌ی دوم؛ گفت: هر روز که درد داری دیگه باید بهش عادت کرده باشی. واقعا آدم به درد هم عادت می‌کند؟ مهم نیست، جدی‌اش نمی‌گیرم. اینکه بفهمد دارم درد می‌کشم یا نه چیزی را برای من آسان‌تر نمی‌کند. سلام لوبیای عزیزم، در همه‌ی این روزها که واقعا لاجان و گرسنه بودم امروز حالت دل‌بد‌کن کمتری داشتم صبح نان و پنیر و زیتون خوردم بیشتر میل داشتم اما پنیر تمام شد. چنتا انجیر خیس کرده بودم چقدر لذیذ بودند. بعدتر هم یک خورده ماکارونی آبپز را نمک و شیره و سس تند و پودر سیر زدم. آن هم مقدار کمی بود و بعدش سریع چند قاشق ماست خوردم تا دهانم طعمی نداشته باشد. بیشتر از همه از روغن و پیاز وحشت دارم. خیلی دلم می‌خواست بروکلی بخورم اما هفته پیش که آن را با ماست خورده بودم، شبش آنقدر درد کشیدم که دلم می‌خواست زندگی‌مان تمام شود. اما پدرت تمام تلاشش را کرد تا اینطور نشود. یکم سریال دیدم ولی حوصله‌ام کم شده یک قسمت را هم در چند نوبت می‌بینم بعد چنتا ظرف بود آنها را شستم و دیدم حوصله دارم یک کاری بکنم. آن لکه بزرگ چای را از روی فرش پاک کردم. بعد هم خوابم گرفت هم درد شکم و کمرم داشت زیاد می‌شد و هم باز گرسنه بودم. خوابیدم بعد از دو ساعت با درد بیشتر بیدار شدم. اگر خواب‌های چرت و پرت ترسناک یا اضطراب‌آور را فاکتور بگیریم، در خواب دردی را حس نمی‌کنم و این باعث می‌شود بیشتر دلم بخواهد بیدار نباشم. تلاش‌های نافرجامی هم برای ترتیب دادن یک برنامه‌هایی داشتم. اینجا ساعت چهار شب می‌شود و آدم فکر می‌کند دیگر برای هر چیزی دیر است. من هم بیخیالش شدم و رفتم کمی عدس و برنج را توی زودپز ریختم تا یک شله‌ی سیر کننده داشته باشم تا بپزد هم رفتم حمام. من که از طعم زیاد فراری بودم بهش رب‌انار تقریبا ترش از همان سس‌های تند کره‌ای و پودر سیر زدم. تند تند هم می‌خورم تا قبل از اینکه حس کنم دلم می‌خواهد برشان گردانم. بعد هم باز چند قاشق ماست خوردم. این‌ها شرح یک روزِ نادر در این دو ماه بود که توانستم کمی سیر و سرحال باشم. هیچ زمان فکر نمی‌کردم حاملگی این همه سخت و طاقت فرسا باشد. همه درباره سختی زایمان صحبت می‌کنند که احتمالا آن هم غول آخر این همه درد کشیدن باشد و الا که فکر نمی‌کنم پایانی داشته باشد. از همان بعد از ساعت‌های یک و دو ظهر درد‌ها بیشتر و بیشتر می‌شوند تا عصر به اوج خودشان می‌رسند و همینطور مصمم و مداوم تا صبح ادامه می‌دهند. ساعت هفت و هشت صبح اغلب همه چیز بهتر است. می‌توانم با آن کنار بیایم. در این بین خانه و پدرت را از دست دادم. شستن و پختن و رُفتن دیگر ازم نمی‌آید و دلم می‌سوزد این طفلک هم غذای آباد نمی‌خورد. خیلی پرچانگی کردم امیدوارم روزهای بعد هم اشتهایی داشته باشم و بار بعدی چیزهای بهتری برایت تعریف کنم. حالا تازه کنار آمدیم با اینکه اگر نماندی هم باید مراقب خودم باشم و هر وقت دیگری که همه چیز بهتر بود فرزندی هم داشته باشیم. به هرحال مراقب خودت باش من هم ویتامین‌ها را مرتب می‌خورم. مادرت، مادر خسته و ناامیدت

دیشب آقای اسنپی چاووشی گذاشته بود ما با هم گفتیم چه قشنگه اینو از چاووشی نشنیده بودیم بعد هم تایید می‌کردیم آره خیلی آهنگ زیاد داره چاووشی و ما همه رو نشنیدیم بعد همون رو سرچ کردیم فهمیدیم با هوش مصنوعی ساخته شده بود ولی واقعا قشنگ بود و خیلی به صداش می‌اومد اسمش هم من ساده بود.

دنیایی که توش هنوز آهنگِ گوش‌ نداده شده از چاوشی وجود داشته باشه، هنوز جالبه.

امروز دلم یک توجه بی‌حد و حصر می‌خواد. مثلا نیلوفر باشم

مثال یک جوجه خیس و تنها منتظرم آفتاب بیاد گرم شم و خوب.

یک نفر پست‌ها رو سریع فوروارد می‌کنه و اصلا حس سیف بودن نمی‌ده.

فکر می‌کنم هنوز خیلی هم نفهمیدم چه اشتباهی کردم.

بورژوای درونم دلش نوکر می‌خواد.

هشت صبح هنوز هیچ نوری نیست آسمون ابری و گرفته ست تمام امعا و احشام درد می‌کنه. مرضیه خیلی چابک می‌خونه این آواز رو و بهش نمی‌رسم، این آروم‌تره.

Repost from چتمارس.
photo content

حرف زدن نه برای تسکین، بلکه فقط برای گفتن.

امروز فهمیدم آدم باید شکمش سیر باشه تا بتونه زندگی کنه. من دوماهه گرسنه‌ام و حتی یک وعده پر و سیر کننده نتونستم بخورم. داشتم فکر می‌کردم امروز یک نقاشی بکشم ولی واقعا گرسنه ام و حوصله فکر کردن به اینکه چی بکشم هم ندارم.

چند روز پیش‌تر لیلی یک آهنگ برام فرستاده بود اسمش فریبا بود و انگار شادمهر هم خونده بودش، با یک پستی از کانال میثم که گفته بود اینو برای پریما بفرستن و اون آدم خوبیه فقط کانالش خیلی غمگینه. بعد هم خودش از اینجا لفت داده چون فن آخر بروسلی فراره. تو اینجا نیستی بروسلی ولی می‌خوام بگم منم دلم می‌خواد از خودم و اینجا فرار کنم. این روزها رو اسکیپ بزنم بره بره بره به روزهای خوب با جان جور و دل جمع.

هیچ‌کاری نکردن: درد کشیدن، غصه‌ خوردن، مدام خوابیدن، هیچی نخوردن، بازم درد کشیدن، دلتنگ شدن، کنار اومدن، پنیک کردن.