چای وگپ ( وآن سالها)
رفتن به کانال در Telegram
داستانها .وقصه ها پلی به گذشته دکتر کریم عزتی زاد ه کلهر @Karimizzatizade @farhadezzati https://t.me/tea_Gap
نمایش بیشتر1 673
مشترکین
+224 ساعت
+107 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
1 674
.
🔹 *در ایتالیا جوانی به نام آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت.*
هر بطرى را به قیمت دو لیره میفروخت، هزینه تولید 1.8 لیره بود، هر روز 200 بطری میفروخت و درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میكرد.
روزی دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که فروش عرق سگی ممنوع شد و پلیس عرقفروشىها را پلمپ کرد.
آلفردو در پاركى سرگردان و بسيار غمگين بود، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت:
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم امروز تمام عرقفروشیهای شهر رو تعطیل کردند چیزی تو خونه داری به من بدی؟ به جای دو لیره، بهت 10 لیره ميدم.
آلفردو سريع به خانه رفت یك بطرى در کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دست مشتری داد و ده لیره گرفت و به مشتری گفت:
اگه باز هم خواستی بیا و به دوستان قابل اعتمادت هم بگو، اسم رمز اينه:
*"آقا ببخشید! دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟*
روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت هر روز تعداد مشترى بیشتر میشد در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود او خانه خرید و برای مادرش خدمتکار گرفت و با ویتوریا نامزد کرد و دوستان جدیدی پیدا کرد!
آلفردو کمکم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه عرقسگی میفروشد ماموری را برای تحقیق فرستادند، مامور فردایش برگشت و گفت نه قربان آلفردو هیچ قانونشکنیای انجام نداده است!
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت! مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست!
ماموران برای حقالسکوت روزانه 5 لیره میگرفتند! کمکم خود رئیسپلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.
تا اینکه موسولینی به گسترش یک باند مافیايى مشکوک شد و اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود!
آلفردو مقاماتى را خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات بود و برای آلفردو اطلاعات میآورد و مرتب موسولینی را در مورد مافیا گیج میکرد.
آلفردو با متفقین متحد شد و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد در نظام جدید، نخستوزیران توسط آلفردو نصب و عزل میشد در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که *"پدر خوانده"* کیست.
هر سیاستمدارى تلاش کرد که فروش عرقسگی را آزاد كند به شکل فجیعی ترور شد.
عموم تصور میکنند که مافیا در فقدان قانون رشد میکند حال آنکه دقیقاً جریان برعکس است مافیا از قانون تغذیه میکند منتهی از یک قانون اضافی يا نامناسب!
*هر جا قانون اضافه اى باشد مافیا آنجاست!*
1 674
برای دوست عزیزم ماندانا فیروزآبادی که در گفت و گو دربارهی علت پردهنشینی زنان، از من خواست، از آنچه گفتیم، برایش بنويسم.
راز زنان پردهنشین و مکر دایهها چه بوده؟
در داستانهای کهن که نمود زندگی واقعی مردم هستند، زنان را پردهنشین میبینیم.
معمولا زنی که جوانیش سپری شده، در نقش دایه، واسطهی ارتباط این زنان پردهنشین با مردان است. دایهها زنانی کاردان و بهرهمند از مکر و دستان هستند.
اما به گمانم دیدگاه منفی نسبت به زن، بخاطر وجود دایههای مکار این زنان پردهنشین نبوده. چه، این خودش معلول است. علت را باید در چیز دیگر جُست.
باید دید اصلا چرا زنان پردهنشین شدند؟
پس از انقلاب کشاورزی و یکجا نشین شدن انسانها، این مسأله وضوح بیشتری پیدا کرد که:
زنها هرماه مقدار زیادی خون از دست میدهند ولی نمیمیرند و با همهی رنج و سختی دوباره میتوانند برخیزند و به زندگی ادامه دهند.
در حالیکه هر موجود دیگری وقتی خون از دست میدهد، میمیرد و زندگیاش تمام میشود.
آیا این اتفاق ماهانه، در نظر مردان، عجیب، جادویی، توجیهناشدنی و اسرارآمیز نموده و برای همین زنان جوان را به این علت مجبور کردند به پردهنشینی؟
نمونههای احتراز از زنان در موعد ماهانه هنوز در ادیان دیده میشود. چنانکه در برخی دینها زن در این ایام حتی نباید از طعامی بخورد که بر آن دعا خوانده شده!
پردهنشینی بخاطر آن وضعیت ماهانه کمکم سبب دوری و پردهنشینی طولانیتری برای زنان شد.
آیا برای همهی زنان؟ آیا زنان طبقات پایینتر اجتماع که باید سخت کار میکردند، همیشه پردهنشین بودند؟ آیا این زنان فقط در چندروز مشخص در ماه، پردهنشین بودند؟
و یک پرسش مهمتر:
آیا این پردهنشینی خواستهی خود زنان نبوده؟
ویل دورانت میگوید: شاید اینکه در ایامی خاص از زنان پرهیز کنند از ابداعات خود زنان بود تا بتوانند به این ترتیب، راحتی خود را بیشتر حفظ کنند؛ ولی علتهای اصلی به زودی فراموش میشود و زن، وقتی چشم بازمیکند، خود را در نظر دیگران "نجس" میبیند و کم کم، خود این نجاست را باور میکند و حیض، و حتی بارداری را همچون ننگی تلقی مینماید. از همین تحریمات و امثال آنهاست که حس حیا و گناهکاری و نجاست و ناپاکی روابط جنسی پدیدار شده است؛ نیز از همینهاست که زهد و عزبماندن رهبانان و فرمانبرداری و زیردستی زنان در جهان پدیدار گشته است. (ص ۸۵، ج ۱، تاریخ تمدن ویل دورانت)
پرسش دیگر اینکه:
چرا مردان به دایهها اعتماد میکردند؟
چرا دایهها پردهنشین نبودند؟
چون آنها دیگر در موعد ماهانه دچار خونریزی نمیشدند؟
و در این حالت انگار دیگر آن قدرت جادویی را از دست داده بودند؟
آیا مردان آگاه نبودند به قدرت بالای زنان یائسه در مکر و فریب و حقه و دستان، که در واقع جادوی اصلی همین بوده؟
آیا زنان یائسه وانمود کردند که با پایان دوران باروری، هیچ خطری ندارند و خود را کاملا بیآزار نشان دادند و با قیافه حق به جانب این امتیاز را به دست آوردند که رابط دنیای زنان پردهنشین باشند با جهان بیرون؟ (و در واقع نبض همهچیز را در دست بگيرند!)
در داستانهای هزار و یکشب و قصههای کهنی که به ادب فارسی راه یافته، این زنان مُحتاله (حیلهگر) و دلیلههای مکار بسیارند!
اطلس اثنیعشری
1 674
با سپاس از همه شما عزیزان که در اندوه از دست دادن مادرمان با حضور خود یا برقراری تماس و یا ارسال پیام با ما ابراز همدردی نموده و غم سترگ این مصیبت را برایمان آسانتر نمودید و عشق و ایثار را نثار قلب اندوهگین ما نمودین صمیمانه تشکر و قدردانی میکنیم. از اینکه به سبب تألمات روحی امکان پاسخگویی به تک تک شما عزیزان میسر نیست پوزش میطلبم. امید است که بتوان گوشه ای از محبتهای شما را در شادی هایتان جبران کنم.
برادر کوچک شما.. هادی نورملکی جوبشهر
1 674
وقتی چخوف ملک روستایی خود را در ملیخوو خرید، میخواست مطمئن شود که دهقانان محلی میدانند چه زمانی او، به عنوان یک پزشک، برای کمک در دسترس است. او یک سیستم ساده اما مؤثر راهاندازی کرد: هر زمان که در خانه بود و آماده پذیرش بیماران یا رفتن به ملاقاتهای خانگی بود، یک پرچم پزشکی خاص را بر روی میلهای بیرون خانهاش برافراشت. روستاییان محلی به افق نگاه میکردند تا پرچم را ببینند، زیرا میدانستند که اگر در اهتزاز باشد، "پزشک خوب" بیماریهای آنها را کاملاً رایگان درمان خواهد کرد.
برای کشاورزان زحمتکش حومه روسیه، آن تکه پارچه ساده که در باد تکان میخورد، تفاوت بین مرگ و زندگی بود. آنها اهمیتی نمیدادند که مردی که طناب را میکشد، نویسنده مشهوری است که داستانهایش در سالنهای بزرگ سن پترزبورگ مورد بحث قرار میگیرد. برای آنها، آنتون پاولوویچ روح خستگیناپذیری بود که در دل شب با کالسکه خود از میان گل و لای یخزده عبور میکرد تا تب کودک را آرام کند.
این پیوند عمیق با فقرا، تمام وجود او را تعریف میکرد. چخوف زندگی کوتاهی داشت و در سن ۴۴ سالگی بر اثر سل درگذشت، اما در آن سالها انسانیت بیشتری نسبت به آنچه اکثر افراد در طول یک قرن انجام میدهند، به نمایش گذاشت. او توانست همزمان دو دنیای دشوار را متعادل کند و به طرز مشهوری زندگی دوگانه خود را با طنزی تند برای یکی از دوستانش توضیح داد.
چخوف گفت: پزشکی همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه من. وقتی از یکی خسته میشوم، شب را با دیگری میگذرانم.
این ترتیب غیرمتعارف به زیبایی جواب داد. آموزش پزشکی او به جای اینکه حواسش را پرت کند، به دریچهای مخفی تبدیل شد که از طریق آن به وضعیت انسان نگاه میکرد. او به مردم به عنوان شخصیتهایی برای قضاوت یا سخنرانی نگاه نمیکرد؛ او به آنها مانند یک پزشک دلسوز نگاه میکرد که به بیمار نگاه میکند و نقصها، دلشکستگیهای آرام و تناقضات روزانه آنها را با همدلی کامل مشاهده میکند.
معشوقه ادبی او شهرت جهانی برایش به ارمغان آورد، اما همسر قانونیاش او را در واقعیتهای تلخ رنج بشر گرفتار کرد. وقتی یک اپیدمی ویرانگر وبا استانهای اطراف را فرا گرفت، چخوف از جایگاه مشهور رو به رشد خود برای فرار به مکانی امن استفاده نکرد. در عوض، او مسئولیت چندین حوزه پزشکی را کاملاً به تنهایی بر عهده گرفت و هزاران دهقان بیبضاعت را بدون درخواست حتی یک روبل درمان کرد.
حتی زمانی که ریههای خودش از کار افتاد و از بیماری که در نهایت او را کشت، شروع به سرفه کردن خون کرد، تمرکز او همچنان به بیرون معطوف بود. او از درآمد ادبی خود برای تأمین مالی ساخت مدارس روستایی، سازماندهی پروژههای امدادی برای خانوادههای قحطیزده و ساخت یک کتابخانه عمومی در زادگاه فقیر خود، تاگانروگ، استفاده کرد و شخصاً جعبههای کتاب را برای پر کردن قفسهها ارسال میکرد.
او قاطعانه معتقد بود که زندگی باید با اقدامات مشخص سنجیده شود نه با نظریههای زیبا. او یک بار خاطرنشان کرد که خوب است اگر هر یک از ما چیز خوبی از خود به جا بگذاریم، اثری که همچنان وجود داشته باشد و ثابت کند که زندگی ما بیهوده نگذشته است.
وقتی او سرانجام در تابستان ۱۹۰۴ برای آخرین بار چشمانش را بست، دنیای ادبیات در سوگ یک نابغه سوگواری کرد، اما دهقانان ملیخوو در سوگ یک حامی سوگواری کردند. مدتها پس از محو شدن حضور فیزیکی او، گرمای سخاوت خارقالعاده او باقی ماند.
چخوف به جهانیان نشان داد که عظمت واقعی در این نیست که چقدر از دیگران بالاتر میروید، بلکه در این است که چقدر حاضرید برای بالا بردن آنها خم شوید. زندگی او به ما یادآوری میکند که میراثی که بر پایه مهربانی خالص بنا شده باشد، تنها چیزی است که هرگز واقعاً محو نمیشود.
ما فرشتگان انسانی هستیم
نویسندگان
بیداری روح انسان
ما نویسندگان «ما فرشتگان انسانی هستیم» هستیم، کتابی که دیدگاه جدیدی از تجربه انسانی را گسترش داده و به طور خودجوش توسط خوانندگان به ۱۴ زبان ترجمه شده است.
امیدواریم نوشتههای ما چیزی را در شما برانگیزد!
1 674
یتیمی چو بینی سر افکنده پیش/
مزن بوسه بر روی فرزند خویش/
یتیم گر بگرید که نازش خرد؟/
وگر خشم گیرد که بارش برد ؟/
الا تا نگرید که عرش عظیم /
بلرزد همی گر بگرید یتیم/
سعدی
1 674
💥 تحلیل فرهنگشناختی "کلکلاو" (چکاوک کاکلی)
نویسنده: دکتر سید محمد ساعدی
💢زاگرس، گنجینهای فرهنگی با پیوندی ناگسستنی با طبیعت است. در این منطقه، پدیدههای طبیعی نه تنها بخشی از محیط زیست، بلکه جزیی از هویت فرهنگی، زبان و باورهای مردمان هستند. پرنده "کلکلاو" (چکاوک کاکلی) نمونهای برجسته از این تعامل است که در فرهنگ بومی زاگرس به نمادی چندبعدی تبدیل شده است.
لایههای تحلیل فرهنگشناختی کلکلاو
۱. لایه زیستشناختی و معیشتی
🖍نام "کلکلاو" از صدای متمایز این پرنده گرفته شده که نشاندهنده دقت مشاهده مردمان منطقه است.
· عبارت "کلکلاوسا" نمادی از دانش بومی است که از رفتار پرنده برای پیشبینی رشد گیاهان (مانند بوته خیار) استفاده میکند.
· این پدیده نشاندهنده همزیستی هوشمندانه انسان با طبیعت و درک عمیق از چرخههای زیستی است.
۲. لایه باورها و اخلاقیات
🖍 تابوی کشتن کلکلاو با استدلال "بَچِه دوریشه" (بیگناه است)، ریشه در اخلاق زیستمحور دارد.
· بیت "بوره پل بکش، بیقوموخویشه" نمادی از اولویت سازندگی بر تخریب است.
· این باورها نشاندهنده نظام اخلاقی پیشرفتهای است که بر حفاظت از طبیعت و خدمت به جامعه تأکید دارد.
۳. لایه ادبیات شفاهی و زبان
🖍 ضربالمثل "شوگارته مهم، شوگار کلکلاو" نمونهای از تهدید شاعرانه است که هوشمندی ادبیات شفاهی را نشان میدهد.
· تشبیه رفتار انسان به پرنده، بیانگر قدرت تخیل و غنای زبانی در فرهنگ زاگرس است.
· کلکلاو در این بافت، به نماد ادبی تبدیل شده که در گفتار روزمره کاربرد گستردهای دارد.
۴. لایه پیوند با آیینها و معنویت
· ارتباط "کاکل پرنده" با "کاکل درویشان"، همنمایی زیبایی بین طبیعت و معنویت ایجاد میکند.
· این پیوند نشان میدهد که فرهنگ زاگرس از هر دو جهان مادی و معنوی الهام میگیرد.
🖍جمعبندی؛
مطالعه کلکلاو به عنوان یک نماد فرهنگی نشان میدهد که مردمان زاگرس:
1. طبیعت را بهصورت عمیق و نظاممند درک میکردند (گاهشماری طبیعی).
2. از این درک، چارچوبی اخلاقی میساختند (تابوی کشتن).
3. از طبیعت، شعر و ادبیات خلق میکردند (ضربالمثلها).
4. و با آن پیوندی معنوی برقرار میکردند (نماد کاکل).
این تحلیل ثابت میکند که فرهنگ زاگرس نه تنها غنی و پیچیده است، بلکه الگویی ارزشمند از همزیستی انسان و طبیعت ارائه میدهد که برای جهان امروز با چالشهای زیست محیطی و فرهنگی اهمیت فراوانی دارد.
🖍کلکلاو تنها یک پرنده نیست؛ پیامآور فرهنگی است که درسهای عمیقی برای تعامل پایدار با طبیعت و حفظ تنوع فرهنگی به همراه دارد. حفظ این گنجینههای فرهنگی، همانند حفاظت از محیط زیست، برای نسلهای آینده ضروری است.
1 674
یادی از زندهیاد آسید ولی حسینی
زندهیاد سید ولی حسینی از بزرگترین استادان و راویان مقامات تنبور بود؛ هنرمندی که بیتردید در پنجاه سال اخیر کمتر کسی به اندازه او بر مقامات اصیل تنبور آگاهی و تسلط داشت.
سید ولی، مکتبدیده محضر آسید شمسالدین بود. نقل است که با وجود سن کم، حدود ۱۱ تا ۱۳ سالگی، از شاگردان برگزیده مجالس آسید شمسالدین به شمار میرفت و همواره در کنار ایشان حضوری مؤثر داشت.
خانواده سید ولی، از هفت نسل پیش تاکنون، از نوازندگان نامدار تنبور بودهاند. اصالت این خاندان به قلعه زنجیر قلخانی بازمیگردد و حدود سیصد سال پیش به گهواره مهاجرت کردهاند.
آن مرحوم در آموزش مقامات تنبور، دقت، حساسیت و دلسوزی مثالزدنی داشت و هیچگاه دانستههای خود را از شاگردان دریغ نمیکرد. او شاگردان بسیاری را پرورش داد که امروز هر یک از بزرگان تنبورنوازی ایران هستند؛ از جمله علیاکبر مرادی و طاهر یارویسی.
سید ولی در ۳۰ فروردین ۱۳۷۷ و در سن ۸۸ سالگی، در گهواره چشم از جهان فروبست. آرامگاه ایشان در روستای توتشامی، در محلی به نام دار سید نصیر قرار دارد؛
روحش شاد اقا سیدولی بزرگ، چه رنج ها که نکشید ، نان و نمکش را خورده ایم و با عشق و علاقه در بارگاه خانواده با عشق و علاقه صدای تنبورش را گوش داده ایم.
