تاریکجا
Відкрити в Telegram
شما در تاریکی صداها خواهید شنید زیرا استخوانها روی هم میریزند، ولی باید راه خود را بروید. | نیما | حرفهای همسایه —t.me/tarikja?direct —www.instagram.com/tarikjamag
Показати більше5 628
Підписники
+124 години
+77 днів
+5730 днів
Архів дописів
5 628
| تا هیچچیز آنجا عوض نشود
| رنه شار
یک
دست یاریگر مرا بگیر، ای یار، و نردبام سیاه را بالا برو؛ از شهوت دانهها دود برمیخیزد، شهرها آهنند و ورّاجیِ دوردست.
دو
خواهش ما، پیش از آنکه بر دل دریا شنا کند، پیراهن گرم او را از تنش میکنْد.
سه
در یونجهی صدای تو فوجِ چرخزن پرندگان نگرانی خشکسالی را دور میکند.
چهار
آنگاه که ماسههای زخمخوردهای که از گردونههای کُندروی زمین بیرون میآیند راهنما شوند، آرامش به فضای بستهی ما نزدیک میشود.
پنج
انبوه تکهپارهها مرا از هم میدرد. و شکنجه بر پا ایستاده است.
شش
نه آسمان دیگر آنچنان زرد است، نه خورشید آنچنان آبی. ستارهی گریزپای باران از راه میرسد. برادر، سنگ آتشزنهی باوفا، یوغ تو آب شده است. تفاهم از شانهی تو بیرون زده است.
هفت
زیبایی، من در تنهایی سرما به سراغ تو میآیم. چراغ تو سرخ است، باد میدرخشد. آستانهی شب گود میافتد.
هشت
من، در اسارت، با کند شدن حرکت پیچک در هجوم سنگ ابدیت یکی شدهام.
نه
باد با هرچه از او زندگی میگیرد، میگوید «دوستت دارم».
دوستت دارم و تو در من زندگی میکنی.
| ترجمهی حسین معصومی همدانی
| خاکستر ناتمام
5 628
شروع کرد برای خودش به حرف زدن. ~ میدانستم اینجا برای چهکار آمده است: فکرهای ما به دردش نمیخورد، آمده بود که بدنهایمان را تماشا کند، بدنهای زندهای را که جان میکندند.
تام میگفت: انگار توی کابوس میگذرد. داری چیزی را فکر میکنی، هی احساس میکنی که درست شد، دیگر داری میفهمی، و بعد لیز میخورد، از دستت درمیرود و میافتد. با خودم میگویم بعدش دیگر هیچچیز نیست. ولی نمیفهمم یعنی چه. بعضی وقتها انگار دارد دستگیرم میشود... و بعد دوباره از دستم درمیرود، دوباره به فکر دردها و گلولهها و شلیک تفنگها میافتم. من معتقدم بیرون ماده هیچچیز نیست، باور کن. پس دیوانه نشدهام. ولی یک چیز هست که جور درنمیآید. نعش خودم را میبینم: این کارِ مشکلی نیست، ولی خودم هستم که آن را میبینم، با چشمهای خودم. باید بتوانم فکرش را بکنم... فکر کنم که دیگر هیچچیز را نمیبینم، دیگر هیچچیز را نمیشنوم و زندگی برای دیگران ادامه دارد. پابلو، آدم طوری ساخته نشده که اینطور فکر بکند. باور کن: بارها برایم اتفاق افتاده که یک شب تمام بیدار بمانم و منتظر چیزی باشم. ولی اینیکی با آنها فرق میکند: از پشتْ بیخِ خِرِ آدم را میگیرد، پابلو، و ما آمادگیاش را نداریم.
گفتم: خفهشو! میخواهی یک کشیش برایت خبر کنم؟
| دیوار
| ژان پل سارتر
| ترجمهی ابوالحسن نجفی
5 628
لاشین، کبک
زبان تسکیندهندهی دردِ زیستن با بقیهست؛ زبان ازنو گشایندهی سرِ زخمهاست. شنیدهام که انسانشناسان آن لحظههایی را زیادی جدی میگیرند که کلمهای یا تکهی کلامی، عینهو سوراخِ کلیدی، به درونِ دیگری راه باز میکند و جهانی یکسره بیگانه، در عبارتی جورنشده، غرّان از جلوی آدم میگذرد. آنجا را یادتان هست که پروست چقدر جوشی میشود وقتی عبارتِ get her pot broken* از دهان آلبرتین میپرد؟ یا آنجا که یک برلینی میگوید squat town و یکباره غروب جلویت نقش میبندد، زمستان، عشاقی که در آشپزخانهای چرک، با پنجرههای بخارگرفته، نیمرو میزنند؛ رودخانهای که سرد از کنار میگذرد و گربههای کوچکی که خرچخرچکنان بر برف میروند. دفتر یادداشتت را میتوانی با این نکتههای کوتاه پُر کنی؛ نکتههایی به هیجانانگیزیِ کاربرد ناآگاهانهی یک اصطلاح خویشاوندی. من مثلاً، به واسطهی آشناییام با امپراتور، اصطلاحاتِ کیر [dick] و کس [cunt] و زمین زدن [score] را به دفترم اضافه کردهام. معنی لغویشان را از قبل بلد بودم، اما حالا کاربردشان دستم آمده. همین راههای غیرمنتظرانهست که به تحقیق جان میدهد. امشب که انداختهایم در جادهی شمارهی ۱۵ به پیش میرانیم، اخبار شامگاهی رادیو خبری از زادگاهم میدهد: مردی با تفنگ شکاری پا گذاشته به کلاس درسی و چهارده دختر را به ضرب گلوله ناکار کرده است. یادداشتی در جیبش بوده که از زنها بریده بوده، لبهای آنها آزارش میداده و نتوانسته کسی را زمین بزند [score]. خب، هرکسی دیواری دارد که باید به طرفش برود؛ هرکسی قلبش دریچههایی دارد که باید در شبی سرد علاجشان بکند. ولی خب میدانی که هیچکداممان پاک و معصوم نیستیم. آن خشمی که زبان پناهش میدهد و عشق ازش فرمان میبرد را میشناسی. هر سه را. چرا اطاعت؟
*اشارهی کارسون اینجا به صحنهایست در رمان اسیر، از مجموعهی در جستوجوی زمان ازدسترفتهی مارسل پروست که آلبرتین عبارتی عامیانه و رکیک بر زبان میآورد که مارسل معنای جنسی پنهان آن را درمییابد.
| آبراههها: جستارها و شعرها
| ان کارسون
5 628
شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن وگدار میخواند، به هر دم
خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مردهای در گور،
و من اندیشناکم باز:
ـــاگر باران کند سرریز از هرجای؟
ـــاگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکیآور شب،
چه اندیشه و لیکن که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، میپوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟
| نیما
5 628
شعر آنجاست که همهچیز درش رخ میدهد. شعر، عینهو عشق، شوخی، خودکشی و هر عملِ از بن براندازانهای، جز به آزادی و حقیقت خود به چیز دیگری اعتنایی ندارد. به زبان آوردن کلمههایی همچون آزادی و حقیقت در اشاره به جهانی که درش زندگی میکنیم (یا نمیکنیم) دروغ گفتن است. اما وقتی این کلمهها را به شعر نسبت بدهیم، دروغی در کار نیست. شعر آنجاییست که درش هرچیزی شدنیست.
رودرروی حسِ تبعید و اشتیاقِ بیانتها، این شعر است که ایستاده است ـــسرزمین موعود. هر روز شعرهایم کوتاهتر و کوتاهتر میشوند: خردهشعلههایی برای او که در غریبآباد گم شده بود. چند سطری که پیش بروم، معمولاً به چشمان کسی برمیخورم که میشناسمش و در انتظارم است؛ چیزهای بهصلحرسیده، چیزهای خصمانه، چیزهایی که دائم امر ناشناخته را پدید میآورند؛ و آن تشنگی همیشگیام، گرسنگیام و دهشتم. از همانجا ندادادن آغاز میشود، احضار، برانگیختن. به الهام که برسد، من از آن ارتودوکسهام، اما این دستوپایم را نمیبندد که هیچ، بلعکس، میگذارد مدتی مدید بنشینم فقط و فقط پای یک شعر. و این کار را طوری میکنم که شاید یک نقاش را به یادت بیارد: تکهای کاغذ را میچسبانم به دیوار و میروم در بحرِ تماشایش؛ کلمهها را عوض میکنم و سطرها را میزنم. گاه کلمهای را که میزنم، کلمهای دیگر را به جایش خیال میکنم، بیآنکه حتا اسمش را بدانم. بعد، همینطور که منتظر آن کلمهای هستم که میخواهمش، در فضای خالی طرحی میکشم که بهش اشاره دارد. این طرح به آیین احضار میماند. این را هم بگویم که کششم به سکوت میگذارد شعر و نقاشی را در روح و معنا به هم بیامیزم؛ از این منظر، آنچه دیگران شاید لحظهی مکاشفه بنامندش، برای من صحن مکاشفهست.
از قدیمالایام انذارمان دادهاند که شعر راز است. بااینحال، به جایش میآوریم: میدانیم که کجا نهفته است. پیش من این سؤال که «شعر برایت چه معنایی دارد؟» لایق یکی از این دو جواب است: سکوت یا کتابی که درش ماجرایی هولناک را روایت میکنند؛ ماجرای اویی که عازم میشود تا شعر و شاعری و امر شاعرانه را به پرسش بکشد؛ تن شعر را به آغوش بکشد؛ و به قدرت افسونگر و تکاندهنده و انقلابی و تسلیبخشاش پی ببرد. کسانی پیشتر از اینها از این سفر حیرتآور برامان گفتهاند. من اما، این روزها، اتود میزنم.
| سنتِ گسست
| آلخاندرا پیثارنیک
5 628
آندرهی عزیزم،
~ فعالترین صورتِ حضور من شده است... غیبت. من دیگر حضوری ندارم الا با عشق، نافرمانی و سقفِ بلندِ خاطره. در این اقرار نه زبانبازیای هست، نه ابهامی، نه ادا و اصولی. میتوانی این را حس کنی؟ فراگذشتن از ارزشها دست داده است. «برهی عرفانی» روباهی شدهست، روباهْ گرازی و گراز، این طفلِ سرگرمِ بازی. امید ـــکه از زبان من دشنامی استـــ چیزی است که خود دیگر ندارم، اما خوش دارم که دیگرانی داشته باشند از حادثه تا روایتش، چه فاصلهای! از آنجا که چیزی برای تأملات ندارم (این کار کسلم میکند)، کنار اجاق افتادهام و گوشبهزنگم. من اگر چنین به آسیبپذیری و ضعف، به اضطراب و دلهره، حرمت مینهم از آن روست که این دو سلطهای بر من ندارند، چرا که این دو مرا پروردهاند و تغذیه کردهاند.
من نمیتوانم یک چیز را دو بار دوست بدارم. من خواستار ناهمگونی هرچه بیشترم. آدم باید با همان ورقها که بازی به او عطا کرده گلیم خود را از آب بیرون بکشد. از آنجا که بازی در دستی این ورقها را به او داده، همین که پرسشگری و خطر کند، دستِ دیگری آنها را از او باز خواهد ستاند؛ و خود او نیز، لابد، با آنها بازستانده خواهد شد و، از این رو، افزوده. مدد حقیقی در ابهام میآید.
| به آندره برتون، ۱۹۴۷
| رنه شار
| ترجمهی همایون فولادپور
| خاکستر ناتمام
5 628
| دورنما
| حسن عالیزاده
این برگهای خشک
خیس
در صبح و
دود
رگبار دیشبی
سرد
امّا نه بیوقت
این ظرفهای لبپریدهی چینی
با لکّههای چربی
یک تکّه نان
یک کارد
بوی کپک
و پوست دستهای موقّت
زیبا
تنها همین صبح
و باز
تازه
در دور و
دود.
| روزنامهی تبعید
5 628
| وقتکشی
| حسن عالیزاده
چترش
جا مانده تویِ راهرو
چون ابر ـــدخترکـــ همهجارو.
یک هفته میشود او رفته
باران
بارانِ بیوقفه.
شقّــــ
نه!
باز
چترِ قشنگِ دخترِ طنّاز.
یک گوشهیِ ملافه نقشِ لبش
قرمز
تاب و تبش چه حیف
حیف از نشانههایِ تنش، شد چروک و چرک.
یک هفته میشود او رفته
شاید دو هفته یا که سه هفته...
از قصد جا گذاشته
چتری که بیخودی آبیست.
| روزنامهی تبعید
5 628
5 628
سالها قبل بود، زمان شکلِ مدوّرش را بازیافته بود، هیئتِ تلخِ تجسمِ یادها بود که بر کنارهیِ برکهیِ ساکت و آرامِ جایی در دوردست اصفهان میلرزید، برگها شلال در باد و شاخههایِ لرزان و سبزِ بیدهای مجنون نبود که در کجبودنِ تنهیِ لاغرشان فرصت مییافتند چون موهایِ زنی لَخت بیاویزند و عمود برقصند، هماهنگ با اختلافاتِ همیشگیِ ظریف. برکه را دو دایرهیِ ناقصِ بزرگ و یک گذرِ پلمانندِ میانی میساختند که شبیهِ دو چشم میشد. ساکت، بیهیچ حرفِ اضافهای قدم زدیم. هر کس طوفانی از چیزهای لمسناشدنی را در ذهنِ خود مرور میکرد. خاطرات و یادهای دورْ پوست را لمس میکردند و خواهشِ لمسِ هرچهدورْ برکه را آرامتر نشان میداد.
| بیدهای مجنونِ شبانهی اصفهان
| مانا روانبد
5 628
منتظر خواندن قصهی «چکمهی جادو»ی تو هستم. پیوسته کار کن، بیامان هرچه میتوانی بنویس، هرچه که فرشتهی هنرت برایت میآورد. ازو بهتر مادیانی سراغی ندارم که عالیترین راهوار سفر زندگی است. وقتی مینویسی بار وجود دیگر بر دوشت سنگین نمیماند. ساعتهای نفسبریدگی که از پس میآیند و تا تواناییمان بازنگشته، ساعتهای دهشتند.
اما چه میتوان کرد؟ دو جام سرکه و یک جام می بسی بهتر است تا آب رنگزده.
من دیگر شور ناآرام جوانی را ندارم و تلخکامی ادواری من رفته است و همه اکنون در رنگی خنثا به هم آمیختهاند که در آن هرچیز شکسته و درهم است.
میبینم که دیگر انگار هرگز نمیخندم. دیگر هم غمگین نیستم. پختهام.
از وقار من سخن میگویی، دوست دیرین، و غبطهی آن را میخوری؟ این سنگینی بهراستی شگفتآور است. من بیمارم، عصبیام، هرروز اسیر لحظات بیشمار دلهرهام. زنی ندارم، محفلی ندارم، هیچیک از بندهای این دنیای پست را ندارم. آهسته به کار خود سرگرم و مانند کارگری خوب که آستینهایش را بالا زده و پیشانیش عرق نشسته و در باران و برف، تگرگ و توفان، چکش سندان میکوبد.
در آن روزگار گذشته من چنین نبودم. تغییر بهوجهی طبیعی روی داد. نیروی اراده در آن تأثیری داشت و امیدوارم که بیشتر رهمنونم باشد. تنها ترسم از این است که مبادا عزمم سست شود، چراکه روزهایی پیش میآید که لختی من به وحشتم میاندازد.
اما گمان میکنم یک چیز را به دست آوردهام، چیزی بزرگ را، و آن اینکه برای مردمی چون ما خوشی در مغز باید باشد و نه در جایی دیگر. طبع واقعت را بیاب و خود را بدان همآهنگ کن...
بکن آنچنانکه من میکنم. بیر از دنیای بیرون و زندگی کن مانند خرس قطبی ــهمهچیز به جهنمــ همهچیز ازآنجمله خودت! همهچیز بهجز فراست و هوشت، مغزت.
چنان شکافی اکنون میان من و دیگر دنیاست که گاهی از شنیدن سادهترین و طبیعیترین نکات حیران میگردم. پیشپاافتادهترین کلمهها گاهی سبب شگفتی بیپایانم میشود. حرکات و بیانهایی هست که ازشان سر درنمیآورم، همین.
و حماقتهایی میبینم که کلهام از آن به چرخ میافتد.
هرگز، بهدقت، گوش دادهای به کسانی که به زبانی بیگانه سخن میگویند که تو از آن کلمهای نمیفهمی؟ من چنین حسی دارم. اما این بهتزدگی را مخوان... هرچیز که دیرزمانی بنگریش گیرا میشود.
| به آلفرد لوپواتون، سپتامبر ۱۸۴۵
| گوستاو فلوبر
| ترجمهی ابراهیم گلستان
| جُنگ صدف
5 628
گناه زن نبود که وقتی او از در دوستی درآمد مردی بود که دیگر از کف رفته بود. زن از کجا میتواند بداند که هرچه میگویی دروغ میگویی؛ که فقط از سر عادت و برای راحت زندگی کردن حرف میزنی. از وقتی که دیگر حرفهایش پروپایی نداشت دروغهایش پیش زنان بیشتر میگرفت تا وقتی که به آنها راست میگفت.
نه این بود که او دروغ میگفت، بلکه حقیقتی برای گفتن نبود.
| برفهای کلیمانجارو
| ارنست همینگوی
| ترجمهی ابراهیم گلستان
5 628
ولادیمیر: درخت، درخت رو ببین.
استراگون: دیروز اونجا نبود؟
ولادیمیر: چرا، مسلمه که اونجا بود. یادت نمیاد؟ نزدیک بود خودمونو ازش حلقآویز کنیم. ولی تو حاضر نشدی. یادت نمیاد؟
استراگون: خواب دیدی.
ولادیمیر: یعنی ممکنه که تو به این زودی یادت رفته باشه؟
استراگون: من اینطورم، یا فوراً فراموش میکنم یا هیچوقت فراموش نمیکنم.
ولادیمیر: پوتزو و لاکی رو چی، اونا رو هم یادت رفته؟
استراگون: پوتزو و لاکی؟
| در انتظار گودو
| ساموئل بکت
| ترجمهی مراد فرهادپور
5 628
خیّام: «ای کاش جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی»
فرم رباعی، به عنوانِ کوتاهترین فرمِ کلاسیکِ شعری، مناسب بود برای خیّامی که فرصتِ عمر را کوتاه میدید برای رودهدرازی؛ تنوّعِ مضمون این رباعیها بسیار محدود و تقریباً هیچ است. یعنی او تکّهتکّه میگوید و همان را مدام میگوید: هیچ را. کوتاه میگوید و بریدهبریده و همان؛ همانِ کوتاهِ متکثّر را میگوید. شاید از همین روست که مدام از موتیفِ سبزه و چمن میگوید. سبزه همان همانِکوتاهِمنکسرِمتکثّر است که میآید، و میرود، بیهوده، و بیاهمیّت: هیچوپوچ. امّا پوچی هیچی نیست. پوچی هیچیِ قضاوت شدهست. و خیّام قاضی نیست، شاهد است، شاهدِ هیچ، شاهدِ ملالِ عصرهایِ نیشابور، و این تنوّع بیهوده. پس آیا این اصرارِ خیّام بر بیهودگی، بیش از یک محتوای صرف، نشانهی وفاداریِ او به ادبیات نیست؟
| صادقیّه در بیات اصفهان
| کیوان طهماسبیان
