فرهنگ
رفتن به کانال در Telegram
📚 فرهنگ «پنجرهای به دنیای فرهنگ، ادبیات و هنر» هرکه آید، نانش دهیم و از ایمانش نپرسیم... ارتباط با ادمین: @Farhang_doostan
نمایش بیشتر5 257
مشترکین
-124 ساعت
-117 روز
+5030 روز
آرشیو پست ها
5 263
نور در زبان سپهری، بیانی نمادین و استعاری از معرفت و معنویت است.
در سورهی تماشا هم میگوید:
آن که نور از سر ِ انگشت ِ زمان، برچیند
میگشاید گره ِ پنجرهها را با آه.⁷
یعنی اگر کسی بتواند از آگاهیهای راهیاب و راهگشای زمانه، بهره ببرد، میتواند گره ناگشودهی فرهنگ، شعر، ذهن و زبان و تاریخ را به تمامی باز کند.
دلالتهای متن و دلالتهای بینامتنی، چنان روشن و راهگشا هستند که جایی برای سیگار، نمیگذارد.
برگردان سخن سهراب این است:
رهگذر (سالک، عارف، جویندهی حقیقت) با اشارات و عبارات راهنمایش، راه را با همهی تاریکیهایش برای سوار ( جویندهی حقیقت) روشن کرد.
✍ م. فرهنگ ۱۴۰۴/۲/۳۰
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱. حافظ در بارهی دشواری راه حقیقت میفرماید:
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، این راه ِ بینهایت
۲. نقد شعر سهراب سپهری، چ اوّل، تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۷۰، ص ۲۶۳.
۳. هشتکتاب، چ ششم، تهران: انتشارات طهوری، ۱۳۶۶، ص ۳۶۴.
۴. مثنوی، دفتر دوم، ص ۳۶۴، بیت ۳۰۵.
۵. دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۷۲.
۶. هشتکتاب، ص ۳۳۸.
۷. همان، ص ۳۷۳.
#سهراب_سپهری
📚@FarhangDoostan
5 263
🟡 شاخهی نور
سپهری در شعر نشانی، از سواری سخن میگوید که برای یافتن خانهی دوست، پا به راه گذاشته و چون نمیداند به کدامین راه برود، نشانی ِ خانه را از رهگذری که او نیز از جویندگان است، میپرسد.¹
رهگذر، سالک ِ راهآشنایی است که میداند خانهی دوست، کجاست.
شعر، با زبانی تازه که ویژهی سبک سهراب است، جستوجوی عارفانه را روایت میکند.
سوار در این شعر، نوآموز حقیقتجویی (خود ِ ِ شاعر) است که پا به راه ِ طلب ِ دوست گذاشته است.
دوست در ادب ِ عارفانه، استعاره از خداست. راهی را که سوار در پیش گرفته تا به خانهی دوست برسد، یادآور راهی است که سی مرغ ِ ِمنطقالطیر عطّار، در پیش گرفتند و به راهنمایی هدهد، با پیمودن راههایی دشوار و پشت سر گذاشتن هفت وادی (منزل) به کوه قاف که نشیمنگاه سیمرغ بود، رسیدند.
روایت سهراب در شعر نشانی، برابر است با وادی ِ طلب در سلوک عرفانی.
هفت منزلی که سی مرغ، در گزارش فریدالدین محمّد عطّار، سختی آن را بر خود هموار کردند و پس ِ پشت گذاشتند، عبارتند از:
طلب، عشق، معرفت، استغنا (بینیازی)، توحید، حیرت، فقر و فنا
رهگذر به سوار میگوید: پس از پشت سر گذاشتن درخت سپیدار، کوچهباغ، گُل ِ تنهایی، فوّارهی اساطیر زمین، ترس شفاف و صمیمیت ِ سیّال ِ فضا، به کودکی میرسد که از کاج بلندی بالا رفته و میخواهد از لانهی نور، جوجه بردارد.
درخت کاج، برابر با کوه قاف و لانهی نور، همان آشیانهی سیمرغ است که کودک ِ درونی ِ رهگذران وادی عرفان، میخواهد از آن، جوجهی حقیقت را که فلسفه با آنهمه تواناییاش از رسیدن به آن، ناتوان است، بردارد.
سخن این یادداشت بر سر چند و چون شاخهی نور است در این عبارت:
رهگذر، شاخهی نوری که به لب داشت، به تاریکی ِ شنها بخشید.
دکتر رضا براهنی در یادداشتی که در کتاب طلا در مس، آمده، شاخهی نور را استعاره از سیگار میداند.
دکتر سیروس شمیسا در مقالهای با نام نشانی که در شرح این شعر، قلم زده است، بیآنکه نامی از او بیاورد، میگوید:
«یکی از منتقدان، احتمال داده است که ممکن است شاخهی نور، استعاره از سیگار باشد، اما این معنی، ظاهراً با حال و هوای شعر، مناسب نمینماید و مخصوصاً فعل ِ بخشید، که برای آن ذکر شده، این احتمال را ضعیف میکند».²
سخن سیروس شمیسا، سنجیده و درست است. شعر، چنانکه آمد، روایتی از وادی طلب در آیین عرفانی است.
سهراب در شعر پشت ِ دریاها، که روایتی از سفر رؤیایی و شورانگیز او به شهری در آن جاست، میگوید:
باید قایقی بسازم و از این خاک غریب، دور بشوم. من در این سفر دریایی، تنها قایق برمیدارم؛ قایقی که تور ندارد، زیرا نه دلبستهی صید مرواریدم و نه پریهای دریایی که از سر ِ افسونگری، سر از آب بهدر میآورند.
او به این دلیل از این خاک غریب (کرهی خاکی) کوچ میکند که مردمش با اساطیر، انسی ندارند، از مستی ِ معرفت و معنا، بیبهرهاند و آیینهها (دل، فرهنگ، شعر، هنر، دین و تاریخ) شادی آفرین نیستند.
او پس از پیمودن این دریای شگفت که نمادی از عشق و آگاهی و ایمان است، به شهر پشت دریاها میرسد و میبیند تمامی پنجرهها ( دیدهها و دلها)، رو به تجلّی باز می شوند، کبوتران (فرشتگان، ارواح متعالی) به فوّارهی هوش بشری نگاه میکنند و دست ِ هر کودک ِ دهسالهی شهر، شاخهی معرفتیست.³
قرینههای راهگشا، در ادب عرفانی و به پیروی از آن در زبان سهراب و این شعر هست که دست خواننده را میگیرند و با دلالتهای زبانی، به سراپردهی معنا میبرند.
شاخهینور، در اینجا نمادی از اشارات، بیانات و رهنمودهای عارفانه است.
فعل ِ «بخشید»، در رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید، نخستین قرینه و لانهی نور، قرینهی پایانی ِاین متن نمادین است.
قرینهی دیگر متن، هفت نشانی است که در میانهی روایت جای گرفته است.
مولانا در دفتر دوم مثنوی میگوید:
بود اناالحق در لب ِ منصور، نور
بو انالله در لب ِ فرعون، زور⁴
میگوید: حسین بن منصور حلّاج، با گفتن اناالحق، نور بر لب داشت و فرعون با گفتن انالله (من، خدا هستم)، واژهی دروغ بر لب.
در غزلیّات شمس از خوردن نور، سخن به میان میآورد. خوردن نور، استعاره از آگاهی و دریافتهای عاشقانه است که با آن، روح را زنده نگه میدارد.
من، سَر نخورم که سَر، گران است
پاچه نخورم که استخوان است
بریان نخورم که هم زیان است
من نور خورم که قوت ِ جان است⁵
سپهری در شعر ِ و پیامی در راه، میگوید:
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگها، نور خواهم ریخت.⁶
5 263
📷 الّاکلنگبازی محمدابراهیم باستانی پاریزی و منوچهر ستوده در ژنو
در دیدار با محمدعلی جمالزاده
عکاس: ایرج افشار
5 263
۲۴ ژوئن (۳ تیر) سالروز درگذشت میشل فوکو
انسان، ابداع ِ دوران ِ اخیر است؛ ابداعی که میتوانیم شرط ببندیم مانند چهرهای ترسیمشده بر شنهای کنارهی دریا، محو خواهد شد.
#میشل_فوکو
الفاظ و اشیا
5 263
+2
📷 مجموعههدایای خانوادهی شاهنشاهی پهلوی به عتبهی حسینی و عباسی
کربلا، موزهی حرم امام حسین
5 263
📷 لوحهای بر روی آیینه در مدخل حرم حضرت علی:
گر در حرمت آینهکاری کردم
کاری نه سزای شهریاری کردم
تا جلوهی حق ببینم از طلعت ِ تو
در پیش ِ رُخت آینهداری کردم
بندهی درگاه علوی
محمدرضا شاه پهلوی
سال ۱۳۷۰ قمری
5 263
هروقت به کتابفروشی میآمد، کارش این بود که مواظب خرید دانشآموزان باشد. نمیگذاشت بچهها کتاب مبتذل عشقی بخرند.
یادم نمیرود که صمد روزی به کتابفروشی آمده بود، به جوانی که میخواست کتاب جنایی بخرد خیلی اصرار کرد که منصرف بشود، جوان نپذیرفت. اصرار صمد فایدهای نکرد.
صمد چون معلم بود میدانست که چهطور حرف بزند. هر طوری بود آدرس جوان را گرفت. جوان کتاب دلخواه خود را خرید و رفت، ولی صمد کتابهایی که میخواست او بخواند را خودش خرید و برای جوان پست کرد.
همین جوان، بارها به کتابفروشی آمد و سراغ صمد را گرفت، ولی صمد رفته بود. «صمد» به «ارس» پیوسته بود.
دستی میان دشنه و دل، دفتر اول از نوشتههای پراکندهی خسرو گلسرخی، بهکوشش کاوه گوهرین
انتشارات آرویج، صص ۲۱۷ و ۲۱۸ چ دوم، سال ۱۳۸۷
#صمد_بهرنگی
📚@FarhangDoostan
5 263
🌹۲ تیرماه، زادروز صمد بهرنگی، گرامی باد!
غرض رفتن است نه رسیدن.
زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچجا راه نمیبرد، اما نباید ایستاد.
با اینکه میدانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد.
وقتی هم که مُردیم، مُردیم، به درک!
از نامههای #صمد_بهرنگی
گردآورنده: اسد بهرنگی
📚@FarhangDoostan
5 263
🎥 سخنرانی استاد محمدتقی شریعتی (پدر دکتر علی شریعتی)
در سالگرد دکتر #علی_شریعتی
(تابستان ۱۳۶۳)
📚@FarhangDoostan
5 263
📕 اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر
✍ #ژان_پل_سارتر
ترجمه: مصطفی رحیمی
#کتاب_بخوانیم
📚@FarhangDoostan
5 263
۲۱ ژوئن (۳۱ خرداد) زادروز ژان پل سارتر
مرگ من، ادامهی زندگی من است بدون ِ وجود من.
#ژان_پل_سارتر
گوشهنشینان آلتونا
ترجمهی ابوالحسن نجفی
5 263
🎧 راز ِ چشم
شعر: م. فرهنگ
ملودی و تنظیم: سهیلرادیو
در شب ِ مردمک ِ چشم ِ تو، رؤیایی هست
که مرا میخوانَد
📚@FarhangDoostan
5 263
۲۹ خرداد، سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی
🌹یادش گرامی!
مولوی دو بار مرا از مردن باز داشت:
نخستین، سالهای بلوغ بود. بحران روحی همراه با بحران فلسفی... مسیر، صادق هدایت را که آن ایام خیلی وسوسهانگیز بود، پیش پایم نهاد و من برای پیمودن آن، ساعاتی پس از نیمهشب، آهسته از خانه بیرون آمدم. جادهی تاریک و خلوت ِ کوهسنگی، نزدیک میشد و من ساعاتی دیگر خود را در آن آرام یافته میدیدم.
ناگهان دلبستگی، تنها دلبستگیام به این دنیا در این زندگی، مرا مردد کرد. مثنوی!
و این جمله، نزدیکیهای استخر در درونم کامل شده بود و صریح: «زندگی؟ هیچ، یک خیالبافی پوچ، اما این فایده را دارد که در آن با مثنوی خوش بود و با او دنیا را گشت و رشد کرد... .»
برگشتم. مرگ و زندگی دو کفهی همسطح بودند، اما مثنوی کفهی زندگی را سنگینتر کرد و مرگ را که از آن بینصیب بود محکوم ساخت.
زنده ماندم و با آغاز نهضت ملی، جهت گرفتم.
#علی_شریعتی
با مخاطبهای آشنا
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
