fa
Feedback
اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

رفتن به کانال در Telegram

🎭✏ علاقه‌مند به تضادها و تعارضات آدم‌ها. نویسنده‌ای برای پاسخگویی به متلک‌های روزگار. یک وجودِ پرتاب‌شده، مثل همه‌مان. یکی از هزاران.

نمایش بیشتر
220
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
-2147483648_-233100.webp0.17 KB

فقط یک وحشت هست که گوی سبقت از وحشت جنگ می‌رباید: وحشت شعارهای توخالی درباره‌ی جنگ، تبلیغات جنگی. @Eshbakovski

4_5974064509600403239.mp33.86 MB

Repost from حــوســل
دارم از درون خورده می‌شم. هرچقدر زور میزنم کمتر نتیجه می‌ده. هرچقدر تلاش میکنم دست و پام توی این لجن فرو نره، بیشتر توش غوطه ور میشم. این من نیستم. من لای اون روشنایی و سوسو زدن چراغ‌های قدیمی، روی اون پارکت‌های چوبی، جلوی اون پرده‌های سیاه تعریف می‌شم. من خورشید سر ظهرم؛ بی‌سایه، بی‌مرز و شفاف. این من نیست. من وجودم جای دیگه‌ای معنی میگیره. من توی رگ‌هام سرب مذاب جولان نمیده، من توی مغزم دوتا مگس متناوبا پرواز نمیکنن. من اینقدر بی‌معنا و خودویرانگر نیستم. این باتلاق منو از خودم خالی میکنه و پوسته‌ای از من به جا می‌ذاره که توی اون هیچ چیزی نیست. من دارم لای اون تکه‌فلزهای تند و تیز دفن می‌شم. من دارم لای اون شیشه‌خرده‌ها مومیایی می‌شم. این من نیست. من جای دیگری ایستادم. وجود من داره لابلای این سایه‌ها دفن می‌شه. گاهی هم مثل امروز، بیست فروردین، کف خیابون خودم رو بالا میارم و وجودم پخش میشه رو‌ آسفالت. باز اون سایه‌ها دورم رو می‌گیرن. از روی آشغال‌ها و با آشغال‌ها جمعم میکنن و دوباره درشون غوطه ور می‌شم. @Hosalblog

در ابتدا، فرم بود و فرم نزد کیهان بود و فرم کیهان بود. همان در ابتدا نزد کیهان بود. همه‌چیز به واسطه‌ی کیهان فهمیده شد و به غیر از او چیزی از موجودات فرم نیافت. تو گویی تکه‌ای از هر جزئی از کیهان، تمام آن و تمام آن متشکل از بی‌شمار تکه‌ها و ما نیز گِلی در این فرم. به فرم‌ها بیاندیش. به اسارتت در میان دیوارها. به راهروهای طولانی و پیچ در پیچی که تمام عمر در آن‌ها زیسته‌ای. به لابیرنت‌های عصب‌های حیاتی مغزت. به فرم یکسان تمامی این‌ها. خوب یادم هست. تو هم یادت می‌آید؟ آن صف‌های طولانی به هم پیوسته از آدم‌هایی قد و نیم قد. از حیاط مدرسه به راهرو. عبور از درهایی چوبی و رسیدن به کلاس مورد نظر. تکرار این‌ها برای روزها و ماه‌ها و سال‌ها تا راهروهای پیچ در پیچ مترو و رسیدن به درهای قطار تا راهروهای ساختمان خوابگاه دانشجویی تا آن میزهای به‌هم‌چسبیده کانون‌ها و راهروی میانشان. به آدم‌ها سلام می‌کنی. وقتی قصد داری بروی مستراح، وقتی قصد داری بروی آشپزخانه، وقتی قصد داری یک بلیط بخری، وقتی قصد داری از اتاقی وارد اتاقی دیگر شوی. مکالماتی کوتاه. تک‌کلمه‌ای یا حداکثر تک‌جمله‌ای. جملاتی بی‌اهمیت و از روی عادت. یک، دو، سه، چهار. روزی چندبار در راهروی بلند فضای کار اشتراکی‌ای که در آن شاغلی به مستخدم، به مدیران سایر شرکت‌ها، به آدم‌های جورواجور دیگر خسته نباشید می‌گویی؟ تو گویی در این فرمِ دیوارهای دراز تمام‌نشدنی گیر افتاده‌ای. دلت هوای تازه می‌خواهد. دلت دیدن نور پشت این دیوارها را می‌خواهد. دلت به انتظار چشم‌هاست. ببین که چگونه جهانت بر تو کرده‌است راست و تو چنان می‌دوی که فرم تمام بدنت، راهرویی دراز را تداعی می‌کند. دست و پاهایت به طول تمام این صف‌ها و راهروها کش آمده‌اند. تو فرم را می‌شناسی. تو خوب می‌دانی که ریتم را هم فرم می‌سازد. فرم همه چیزست. کلمه فرم است. خدا فرم است. عشق فرم است. اجرا فرم است. نور فرم است. صدا فرم است. تو دانسته‌ای که در ابتدا فرم بود و فرم نزد کیهان بود و فرم کیهان بود. تو این فرم را نمی‌خواهی. تو می‌خواهی این فرم را پس بزنی. تو می‌خواهی این دیوارها را که تمام فرم بدنت را به شکل خودشان کشیده‌اند و زشت و بدقواره کرده‌اند سوراخ کنی و در آن پشت‌ها، در آن تاریکی، نور را ببلعی؛ به سان ماهی عشق نور از منطقه‌ی امنت، از آب دریا بیرون بجهی و فرمی تازه را تجربه کنی. نور را ببلعی و آب را پس بزنی. تو چیزی را می‌خواهی و چیز دیگری را نه، پس تو هنوز زنده‌ای و داری راه می‌روی. تو خوب می‌دانی که همه چیز فرم است، با فرم شروع شده و با آن پایان خواهد یافت. @Eshbakovski

همچنان هم یادآوری‌اش هیجان‌انگیزست. یک شبی می‌خوابیم، صبح فردایش بلند می‌شویم و می‌بینیم تمام شده‌اند. تا قطره‌ی آخرشان. تماماً دود می‌شوند و به هوا می‌روند. به همین پوچی. سقوط این موجودات بی‌بته همین شکل است؛ ابسورد، تهی و بی‌چیز. همسرایان هم به خودشان زحمت نخواهند داد که سقوطشان را اعلام کنند. شاید به اندازه‌ی اهمیت سرنوشت روزنکرانتز و گیلدنسترن در هملت شکسپیر باشند. همین. همین هم زیادست. کمتر از این‌ها. خیلی خیلی کمتر. آنقدر که در بینامتنیت متون و پاتکست‌ها هم گم شوند. نقطه‌ای شوند در تاریخ. تو گویی از اول هم نبوده‌اند. @Eshbakovski

06 ALA EY AHOUYEH VAHSHI KOJAEI.mp35.48 MB

بخش عمده‌ای از موسیقی‌ای که سال‌های خردسالی و کودکی‌ام در حافظه‌ی شنیداری‌اش ثبتشان کرده، مربوط است به صدای جادویی و همیشه غمناک اما شاد گیتار و حنجره‌ی فرامز اصلانی. حالا همه‌ی کودکی، خردسالی، نوجوانی و جوانی‌ام از تو می‌پرسند ای آقای شیک که «اَلا ای آهوی وحشی، کجایی؟ تمام ما را با توست سال‌ها آشنایی»... @Eahbakovski

زیست روانی مصیبت: تبریک عید به مثابه دروغی در راستای حفظ وضعیت موجود ۱.به تعبیر ژیژک، فیلسوف معاصر، به دو شکل می توان به روایت از بدبختی های بزرگ سیاسی - اجتماعی چون آشویتش یا اردوگاه های شکنجه یا زندگی کردن در وضعیت های نابسامان اجتماعی پرداخت: اول روایت کسانی که می کوشند به طور خطی و دقیق و منسجم به تصویر کردن چنین شرایطی بپردازند و با ذکر جزییات و تحلیل ظاهرا دقیق آمارها و علل و فرآیندها چنین شرایطی را قابل فهم سازند و آن را به قاعده در آورند و دوم روایت کسانی که به شکل نامنسجم و پر از تناقض  و آشفته و نزدیک به شعر و ادبیات از این شرایط سخن می گویند.ژیژک روایت دوم را به حقیقت این بدبختی ها نزدیکتر می داند چون معتقد است  تروما و رنج و دردی که انسان ها در این وضعیت ها تجربه می کنند ذهن و زبان را به صورتی سامان می بخشد که چیزی جز یک متن پریشان گو نمی تواند حاصل آن باشد.بدبختی های بزرگ اجتماعی - سیاسی بزرگترین خالق فرم های ذهنی پریشان گو و آشفته هستند، ذهن هایی که دیگر قادر نیستند قصه هایی با آغاز و پایان روشن بگویند.روایت یک جامعه آشوب زده نمی تواند چیزی جز یک روایت آشوب زده باشد. ۲.سخن گفتن های خطی و روشن چون "آمدن بهار را تبریک می گویم" یا " برای شما سالی پر از خیر و برکت در کنار خانواده تان آرزو می کنم" و....در جامعه ای که سالهاست تبدیل به یک دستگاه یا ماشین بزرگ تولید رنج و درد شده است و همه چیز در آن اعم از سیاست، فرهنگ،خانواده، بوروکراسی، ورزش، عاطفه، درس خواندن، دین،آداب و مناسک،و....همچون یک ماشین "مرده سازی" عمل می کند، چیزی جز تلاش دروغین برای به قاعده و به سامان در آوردن و طبیعی نشان دادن یک واقعیت دردناک انسانی آشوب زده نیست.در چنین وضعیتی سخنان بی معنا و هذیان گو و پرت و پلا گوی کسانی چون ......که به اشکال متفاوت می خواهند وضعیت وحشتناک زندگی انسان امروز ایرانی را به آسمان یا گناه افراد یا بی حجابی یا دشمنی دشمنان یا کور بودن چشم حسودان در ندیدن نیکی های این زندگی یا....نسبت دهند به حقیقت نزدیکتر است تا این تبریک های زیبای آمدن بهار و عید و تمنای شادی و وصال و آرزوی خیر و برکت و.‌‌‌....که چون دروغی بزرگ در میانه زیستن در وضعیت شکنجه می خواهند به تو بگویند اندکی احمق شو تا کسانی که این وضعیت را به تو تحمیل کرده اند باورشان به حماقت تو در سازش با این شرایط بیشتر شود و آسان تر به راه پر از دستاوردهای بزرگ اجتماعی و سیاسی خود ادامه دهند. ۳.صادقانه بگویم برساخت هر گونه روایت خطی و منسجم و و مبتنی بر انتظام زمان و فصول و ...از زندگی انسان امروز ایرانی چیزی جز اعتراف به ناتوانی ما در فهم بستر زندگی دهشتناک ما و نظم ذهنی آشوب زده و وجود روحی - روانی پر از زخم تک تک ما نیست. با این زخم ها روبرو شوید تا درمان را در درون خود بجوییم. دوری پانزده روزه یا حتی یک روزه یا حتی لحظه ای ما از واقعیت وجودی مان و به روایت در آوردن آن در قالب آرزو و تبریک چیزی جز اعتراف به یک مازوخیسم روانی و عاشقی کردن با زخم های عمیق خود نیست.در چشم سیاهی تنها باید زل زد و خیره بدان نگریست: لحظه های غفلت لحظه های مرگ نور و زندگی اند.

02 - The Four Seasons - Winter.mp316.29 MB

Repost from ART CHANNEL
❗️والسی برای نرسیدن ▪️آهنگساز: Eleni Karaindrou ▫️ویدئو: شاهین سپهری @artchanel

To-Vals-Tou-Gamou.mp39.75 MB

«مرد تا جایی عشق می‌ورزد که زن باشد.» بروس فینک در تفسیر سمینار هشتم لکان به نقل از او می‌آورد: "A man loves, it is insofar as he is a woman". اگر عشق را زاییده‌‌ی فقدان و اقرار به اختگی بدانیم و عاشق، کسی باشد که از به زبان آوردن این جایِ [همواره] خالی نمی‌گریزد، [یا کمتر می‌گریزد] درک این نکته آسان می‌شود که چگونه عشق امری زنانه است. اگر توضیحات ساده نبود اشکالی ندارد. طبیعی است که نیاز به شرح و بسط بسیاری دارد. به این حد اکتفا کنیم که عشق از نگاه تحلیلی امری اساساً زنانه است و این زنانگی (حتی فارغ از جنیست) اگر نبود، جهان و بودن ما به لعنت خدا هم نمی‌ارزید. 📝 محمدِ پویا / روان‌درمانگر @Eshbakovski

اهرام مصر را فراموش نکردم به یاد دارم که موتزارت مرده است اما موسیقیش هنوز در اتاق می‌نوازد، می‌دانم که علفها رشد می‌کنند، زمین می‌چرخد، و صفحه‌نمایش پیست منتظرم است.) حالت سر زنم را دیدم آنقدر بی‌حرکت بود که دلم برایش به درد آمد برای بودنش زیر ملافه‌ها. پیشانیش را بوسیدم. از پله‌ها پایین رفتم. وارد خیابان شدم. در ماشین باشکوهم نشستم. کمربندم را بستم. فرمان را گرفتم. از انگشتانم تا پایم که روی پدال بود گرم شدند و دوباره به دنیا وارد شدم. از تپه به پایین راندم. از خانه‌هایی پر و خالی از آدمها گذشتم. پستچی را دیدم. برایش بوق زدم و او برایم دست تکان داد. #چارلز_بوکفسکی ترجمه #مهیار_مظلومی از کتاب #شرطبندی_روی_الهام @charles_bukowski_poetry @mahyarmaz

. "بگذار در آغوشت بگیرد" بگذار آرامش و شادی در آغوشت بگیرند. در جوانی این حسها برایم بی‌معنی و ساده‌لوحانه بودند. روان‌پریش بودم با همه‌چیز سر ستیز داشتم و درست تربیت نشده بودم. به سختی سنگ بودم و برای خورشید هم قیافه می‌گرفتم. به هیچ مردی اعتماد نداشتم و به خصوص به هیچ زنی. در اتاقهایی کوچک زندگی جهنمی داشتم، هرچه دم دستم بود می‌شکستم خرد می‌کردم و مثل جن‌زده‌ها روی خرده شیشه‌ها راه می‌رفتم. سر هر موضوعی جدل می‌کردم مدام صاحب‌خانه‌ها عذرم را می‌خواستند مدام سر از زندان در می‌آوردم مدام دعوا می‌کردم مدام عقلم را از دست می‌دادم. زنان فقط برای سکس بودند و هیچ مردی دوستم نبود. مدام شغل عوض می‌کردم مدام شهر عوض می‌کردم از روزهای تعطیل متنفر بودم از بچه‌ها از تاریخ روزنامه موزه مادربزرگها ازدواج فیلم عنکبوت پاکبان، از لهجه انگلیسی متنفر بودم از اسپانیا فرانسه ایتالیا، از گردو و رنگ نارنجی متنفر بودم. ریاضی عصبانیم می‌کرد، اپرا حالم را به‌هم می‌زد، چارلی چاپلین به نظرم مصنوعی بود و به نظرم سوسول‌ها فقط از گل خوششان می‌آمد. آرامش و شادی برایم از پستی و ناتوانی ذهنی بود. با دعواهای خیابانی گذران کردم با سالها فکر کردن به خودکشی با عبور از میان زنان مختلف، اما کم‌کم به این نتیجه رسیدم که من زیاد فرقی با دیگران ندارم. آنها نیز پر از کینه بودند پر از خرده‌شکایتهایی که نادیده انگاشته شده بودند، با مردهایی دعوا می‌کردم که آنها نیز قلب سنگی داشتند. همه با آرنج به هم می‌زدند همه لاکپشتی حرکت می‌کردند همه برای به دست آوردن سودی ناچیز تقلب می‌کردند. دروغ، سلاحشان بود در داستانی پوچ که تاریکی در آن دیکتاتوری می‌کرد. محتاطانه گاهی به خودم اجازه دادم که حس خوبی داشته باشم. آنگاه در مکانهایی بی‌مقدار آرامش را یافتم: در خیره شدن به دستگیره کمد در گوش سپردن به باران در تاریکی، هرچه کمتر به چیزی نیازمند بودم حس بهتری داشتم. شاید آن زندگی قبلی خسته‌ام کرده بود، دیگر از اینکه در بحثی پوز کسی را بزنم به خود نمی‌بالیدم. یا اینکه خودم را روی تن زنی مست که زندگیش پر از اندوه است، بیاندازم. دیگر آن زندگی برایم قابل پذیرش نبود. دیگر آن جام زهر را نمی‌توانستم سر بکشم. نکات ظریفی برای پرسشگری وجود داشت. من عوض شدم. نمی‌دانم کی، اما عوض شدم. چیزی درونم به آرامش رسید. دیگر لازم نبود مردانگیم را ثابت کنم. دیگر لازم نبود چیزی را ثابت کنم. آنگاه چیزها برایم پدیدار شدند: لیوانهای کاغذی پشت پیشخوان کافی‌شاپ، سگی در پیاده‌رو، موشی که بالای کمدم ایستاده بود، بدنش، گوشهایش، بینی‌اش، انگار آنجا خشکش زده بود، تکه‌ای از زندگی درونش متوقف شده بود، نگاهم کرد، چشمانش زیبا بودند، و رفت. احساس خوبی داشتم در بدترین شرایط احساس خوبی داشتم و تعدادشان زیاد بود: مثل وقتی‌که رییسم پشت میزش نشسته بود و قصد داشت اخراجم کند چون خیلی غیبت داشتم. کت‌شلواری به تن داشت، کروات، عینک. می‌گوید: باید اخراجت کنم. گفتم، اشکالی ندارد. کاری را که لازم‌ست باید انجام دهد، او هم بالاخره زن دارد خانه بچه خرج دارد، و احتمالا دوست‌دختر هم دارد. برایش متاسفم. گیر کرده است. بیرون می‌روم آفتاب سوزان است. حالا موقتا کل روز برای من است. (کل دنیا پا روی گلوی هم گذاشته‌اند همه عصبانیند همه فکر می‌کنند به حق خود نرسیده‌اند همه فکر می‌کنند سرشان کلاه رفته‌است همه دلسردند همه سرخورده‌اند). من جرعه‌های آرامش را تکه‌های شادی را به زندگی‌ام راه دادم. من آنها را چون عدد شانس چون کفش‌های پاشنه‌بلند چون پستان چون آواز چون آثار هنری در آغوش کشیدم. (فکر اشتباه نکنید، چیزی به نام مثبت‌اندیشی سمی وجود دارد که مشکلات را نادیده می‌گیرد، و یک بیماری و سپر دفاعی‌ست.) دوباره کارد به استخوانم رسید دوباره نزدیک بود شیر گاز را باز بگذارم، اما وقتی لحظات شیرین فرا رسیدند با آنها سرشاخ نشدم. اجازه دادم مرا در بر بگیرند اجازه دادم نازپرورده شوم به آنها خوشامد گفتم. منی که فکر می‌کردم زشتم دوباره به آینه نگاه کردم و خودم را دوست داشتم تقریبا خوش‌تیپ بودم کمی نتراشیده نخراشیده با جای زخم و جوش و کج‌و‌کوله اما به طور کلی خوب بودم تقریبا خوش‌تیپ حداقل بهتر از بعضی ستاره‌های سینما که صورتشان شبیه باسن بچه‌هاست. در نهایت توانستم احساسات دیگران را درک کنم. خیلی اتفاقی به تازگی مثلا همین امروز صبح وقتی به پیست اسب‌سواری می‌رفتم چشمم به زنم در تخت افتاد به شکلی که سرش روی تخت بود (و البته قرنها پر از زندگان و مردگان را فراموش نکردم افراد در حال مرگ را از یاد نبردم

Hichkas Har Ye Rooz Ft Poobon.mp310.42 MB

الناسُ نیامُ فَاذا ماتوا اَنْتَبهوا. «مردم در خوابند، به مرگ بیدار می‌شوند.» -یک فیلسوف عرب- @Eshbakovski

من از انتقادات صریح همواره درس گرفته‌ام. شاید نه همان لحظه. مثلا چندی بعد. اما اکثر آدم‌های پیرامونم و احتمالاً در کل، عمدتاً به روش‌های مختلفی آن درس‌گرفتن را انکار می‌کنند. مثلاً اینکه من زنان زیادی را می‌شناسم که از شهریور ۱۴۰۱ تاکنون مطلقاً موهایشان را در معابر عمومی و... نپوشانده‌اند. گرفتاری‌های کم و بیش هم داشته‌اند، اما نکته این‌ست که زنان دیگرِ [احتمالاً] بیشتری در مواجهه با این حرف یک زن که «چرا هنوز به این پوشش اجباری تن در می‌دهید؟»، حمله می‌کنند که این حرف‌ها فشارآوردن‌ست، هرکس به سهم خویش دارد کاری می‌کند، از مردم نباید خواست که به خاطر انقلاب، کشته شوند و واکنش‌هایی از این دست. واقعیت اما چیز دیگری‌ست. در حال حاضر هم دست کم در تهران و سایر شهرهای بزرگ کسی از بی‌حجابی کشته نمی‌شود و تازه هرچه تعداد بیشتر شود احتمال خطر عمومی پایین‌تر هم می‌آید. اینکه گیردادن به تن‌دادن به حجاب اجباری ناشی از آرمانگرایی‌ای حاصل از پروژه‌ی چپ و... است، تنها پوششی است بر آشکارشدن این حقیقت که من نمی‌خواهم از دایره‌ی امنم خارج شوم. نمی‌خواهم از آستانه‌ی درد خودم فراتر بروم و اثری فردی و به دنبالش اجتماعی بگذارم. من می‌ترسم و ترسم حتی منطقی هم نیست. یک ترس واهی و خودباختگی از پیش است. پ.ن: کاش زن بودم تا با خیال راحت‌تری این‌ها را می‌نوشتم. به علت جنسیتم، هرگز در تمام این مدت احساس معذب‌بودن را به هیچ زنی بابت همراه‌نشدنش با بی‌حجابی و تسخیر خیابان‌ها نداده‌ام و حقش را هم نداشته‌ام، ندارم و نخواهم داشت. این سطور بالا صرفاً شرح نظر واقعی و شخصی‌ام بود و البته به نوعی گزارشی از آنچه دارد رخ می‌دهد نیز به شمار می‌آید. @Eshbakovski