323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
323
Repost from تاریکجا
«در یک غروب بیسرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمیدانم چه میکردم یا نمیکردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستیبخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بیغروب ظلمانی و خستگیزای زندگیای بود که در من میدوید و یا حتا نمیدوید بلکه پخش میشد و گم میشد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان میبینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که مینشینی و مینوشی و یا نمینشینی و نمینوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین میاندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم میخواهی بدانی به چه کتاب علاقهمندم و چه نویسندهای را میپسندم که نمیخواهم بدانی و سبکم چیست که نمیخواهم بدانی و چه میگویم که نمیخواهم بدانی و آخر روزی خودم را میکشم یا نمیکشم که به مرگ طبیعی میمیرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همهچیز را خواهی دانست.»
—در این شماره، بهرام صادقی
❚❚❚
323
Repost from بیژن الهی
نفیر زمستانی
بیژن الهی
و آن پرنده اگر
تن به باد نمیداد، نمیدیدی
باد از کدام سوست، نمیدانستی
آتشِ یاقوت بر انگشتت
از چه خاموش شدهست.
پس
با همین خموشیده، با همین نگین،
نامه را سربهمهر نما!
این نفیر زمستانی... این صدا
همیشه از پسِ پشت میآید،
بر دوش تو میساید و دور میشود،
اما
آنجا که دگر به گوش نمیآید،
آنجا
ایستاده محرم تو
به روشنیی درّهها...
—دیدن
323
Repost from تاریکجا
محبوبِ من که پیرهنت
از نورِ آبیِ فانوسهایِ دریایی است
تب را به چهرهات
ــــکه نور
با لذتی نهانی بر آن آرمیده استــــ
میبوسم.
دوست دارم و میگریم.
من زندهام.
قلب تو آن ستارهیِ صبح است
که در دوامِ فاتحهیِ خود
ــــزان پیشتر که
پیکارِ برجها را
پایان دهدــــ
شراره کشید.
دور از تو کاشکی
پوستِ تنم بادبانی شود
که از باد روی برمیتابد.
—رنه شار، ترجمهی پرویز مهاجر، جُنگِ اصفهان، شمارهی ۱۰
❚❚❚
323
هرچند دگرباره امید بازگشتنم نیست
هرچند امیدم نیست
هرچند امید بازگشتنم نیست
به تزلزل میان سود و زیان
درین گذر کوتاه کجا که رؤیاها درگذرند
از برزخِ رؤیاگذرِ میان زاد و میر
(تبرکم بخش پدر) گرچه آرزو نمیکنم آرزوی
[این چیزها کنم
از پنجرهی چارتاق رو به ساحل خارا
بادبانهای سفید هنوز میافرازد دریاسو،
[دریاسو افرازان
بالهای نشکسته
و دلِ گمشده سخت میشود و شاد میشود
به گل گمشدهی یاسمین و صداهای گمشدهی دریا
و جانِ سُستمایه به شورش میخیزد
برای باهوی خمیدهی زرین و بوی گمشدهی دریا
به بازیاب میخیزد
بانگ بلدرچین و مرغ چرخندهی باران را
و دیدهی نابین میافریند
تاشهای تهی میان دروازههای عاج
و رایحه تجدیدِ نمکمزّهی ریگزار میکند
اینک زمانِ تَنِش میان میر و زاد
مکان انزوا کجا که سه رؤیا درگذرند
بین صخرههای آبی
ولی صداهای برانگیخته از سرخدار که برباد میرود
باشد که سرخدارِ دگر انگیزد و پاسخ گوید.
خاهر خجسته، مادر قدسی، جانِ چشمه، جانِ باغ،
مگذار که خود را با دروغ به سُخره بگیریم
بیاموز روی آریم و روی نیاریم
بیاموز در سکون بنشینیم
حتا میان این صخرهها.
آرامش ما به مشیّتِ او
و حتا میان این صخرهها،
خاهر، مادر
و جانِ رودبار، جانِ دریابار،
مگذار در جدایی باشم
و بگذار بانگ من فرا تو آید.
#بیژن_الهی
323
از چه این سوزش را
همیشه پنداری؟ ـــــای ماه دمشق!
و نورست آخر
که مینشاند آتش را در
حریقِ جنگلها. ـــــعشق.
—معلقهی ماه روی دشتهای دمشق، بیژن الهی
❚❚❚
323
Repost from تاریکجا
بدرود
آرتور رمبو
ترجمهی کیوان طهماسبیان
خزان به اینهمه زودی! ــــولی چه سود حسرتِ یک آفتابِ ابد خوردن، اگر که در سرِ ما کشفِ نورِ خداست، ــــدور ازین مردمان که فصلفصل میمیرند.
خزان. زورقمان برامده در مهِ غلیظِ بیحرکت به سمتِ بندرِ افلاس میگردد، به شهر عظیمْ، با آسمانِ ملکوکْ به داغ و لجن. اَیّ! شندرههای پوسیده، نانِ خیسیده در باران، مستی، آن هزار عشق که مرا بر صلیب کشاندند! پس مگر او تمام خواهد کرد، این ملکه عفریتِ کرورکرور جان و تنِ مرده، که بر آنها داوری خواهد شد! من هنوز میبینم پوستِ جویده از آکله و گل را، از کِرم پُرْ موها و زیرِ بغلهام، و از کرمهای زشتتر دلم، پهن میانِ آن ناشناسهای بیسنّ، بیاحساس... اگر مرده بودم!... چه احضارَ روحِ موحشی... من از افلاس متنفرّم. و من به زمستان مشکوکم چراکه فصلَ آسودنست!
ــــگاهی در آسمان بیانتها ساحل میبینم پوشیده از قومهای سفیدِ غرق در شادی. یک قایق بزرگ، بر فرازِ سرم، بیرقهای چند رنگش را با بادهای صبح به رقص میآرد. من هرچه جشن بود خلق کردهام، هرچه فتح، هرچه درام. میخواستم گلهای تازه بسازم، ستارههای جدید، تنهای نو، زبانهای نو. من فکر میکردم که قدرتِ ماوراءِ طبیعت دارم. امّا زهی! باید خیال و خاطرههایم را به خاک بسپارم! برای هنرمند و افسانسرای مغلوب چه افتخارِ قشنگی!
من! من که خود را مغ و ملک خواندم، معاف از تنبیه، مرا دوباره به خاک پس دادند رزقی برای جستن و واقعیّتِ زبری برای هماغوشی.
ای رعیت!
آیا من اشتباه میکنم؟ صدقه آیا برای من خواهر مرگ است؟
خلاصه، حلالم کنید دروغی که بر خود خوراندم. و بگذارید برویم.
ولی دستِ دوست کو! پناهم کجاست؟
آری، ساعتِ آتی هرچه نباشد سخت است سخت.
چون میتوانم بگویم که فتحم نصیب شدهست: دندانقروچه، جزّووزّ، آهونالهی خوره دیگر بس. خاطراتِ نجس تمام. برچیده این تهماندهی حسرات، ــــحسودیی مسکینها و بیسروپاها و دوستانِ مرگ و عقبماندگانِ از همه نوع. ــــملعونها، کاش انتقام میگرفتم!
مطلقاً باید مدرن بود.
تغزّل موقوف: بُردهات را بچسب. اَی شبِ شاقّ! خون خشکیده بر صورتم دود میکند، و در پشتِ سر هیچ ندارم، مگر آن درختِ کوچکِ موحش!... جنگِ روح چنان وحشیست که جنگِ آدمیان؛ و رویتِ عدل تنها نصیبِ حضرتِ حقّ است.
باری شبِ عید است. گوارایمان تمامِ بادهی قوّت، و نوشیی اعلا. و در سپیدهی صبح، مسلّح به سوزِ صبر، ما شهرهای پر شوکت را خواهیم گشود.
از دستِ دوست چرا گفتم! حسنش همین، که بر عشقهای پیر دروغ میتوانم بخندم وَ بر جفتهای دغل شرم جاری کنم، ــــمن اسفلالسافلینِ زنان را دیدم؛ ــــو اکنون مجازم تمامِ حقیقت را در یک روح و یک تن تصاحب کنم.
❚❚❚
323
Repost from بیژن الهی
شرح چند نکته
پابلو نرودا
ترجمهی بیژن الهی
زودا که بپرسید: یاسها چه؟ یاسها کجاست؟
کجاست آن الهیّاتِ شقایقی؟
و رگبار که دمْریز
واژهها میفشانْد پر از
روزنهها و پرندهها؟
خواهم گفت با شما
که بر من چه گذشت.
خانهــزندگیام
در حومهی مادرید بود،
در شهرکی پر از ناقوس،
و پر از برجهای ساعت، و پر از درخت.
هم از آنجا میشد
به چهرهی خشکِ کاستیل نگریست:
اقیانوسی از چرم.
خانهام معروف
به خانهی گلها بود، که در هر شکاف و هر ترکی
شمعدانی عطری شکفته بود:
خانهی چشمنوازی بود،
و پر از کودک و سگ.
به یاد داری تو، رائول؟
به یاد داری، رافائل؟
فدریکو، تو که دیگر به یاد داری از
همان زیرِ زمین،
هم از آنجا که غرقهی نورِ خرداد شدند
در دهانِ تو گلها.
برادر، ای برادر من!
همهچیزی
بلند با صدای قوی،
نمک کالاها،
تودههای تپندهی نان،
بازارهای حومهی من
با مجسمهاش
چون دواتی خشک
میان خیک روغنماهی:
روغنی جاری در قاشقها
نبضانی ژرف
از انبوهیِ پاها و دستها
در خیابانها،
مترها و لیترها،
زندگی با مقیاسی برّا،
تلی از ماهی،
نسج شیروانیها
با خورشیدی سرد
که لغ میزند در آن بادنما،
عاج لطیف، عاج شوریدهی سیبزمینیها،
گوجهفرنگیها
که انبارانبار
قل میخورند تا دریا.
و یک روز صبح
اینهمه گر گرفت،
یک روز صبح
لهیبها
برجهید از خاک،
همگان به کام او رفتندــــــ
و دیگرْ آتش بود،
دیگر باروت،
و دیگر همه خون.
راهزنان یا طیارهها و مغربیان،
راهزنان با حلقهها در انگشت، با همسران طاغوتی،
راهزنان با راهبانِ زنگیِ دستــدرــدعا،
به آسمان آمدند برای کشتن کودکان،
و خون کودکان
در خیابانها دوید
بیهیاهو، چون خون کودکان.
ای شغالان که شغالان همه خوار خواهندتان شمرد،
ای خردهریگها که خارهای خشک بیابانی
خواهندتان جوید و تف خواهند کرد،
ای افعیان که هر افعی
بیزار
از شماست!
رویدرروی شما، دیدهام که خون،
خون اسپانیا،
برمیاید چون کوه
تا شما را همه غرق کند
در موجی از غرور،
از غرور و از خنجر!
ژنرالها
خائنان!
در خانهی مردهام نظر کنید،
در اسپانیای شکسته نظر کنید:
آهن داغ میروید
از هر خانه جای گُل،
از هر چالهی اسپانیا
درمیاید اسپانیا،
و از هر کودک مرده
تفنگی که چشم دارد، چشم،
و از هر قتلی
گلولهیی
تا روزی برسد
به چراگاهِ هر دلی.
و خواهید پرسید: چرا
چرا سرودهی او
سخن از خوابها و از برگها نمیگوید
و نه از آتشفشانهای بزرگ زادبوم او؟
بیایید و ببینید چه خونیست در خیابانها.
بیایید و ببینید
چه خونیست در خیابانها.
بیایید و ببینید چه خونیست
در خیابانها!
—از «اسپانیا در دل»، چاپ ۱۹۴۷
323
به یادِ یار و دیار آن چُنان بِگِریَم زار
که از جهان رَه و رسمِ سفر براندازم
من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب
مُهَیمَنا به رفیقانِ خود رَسان بازم
323
ازمن چرا رنجیدهای
غلامعلی پورعطایی (۱۳۲۶-۱۳۹۳) را بیشتر به «نوایی نوایی» میشناسیم اما این شاهکار جنابشان را بشنوید که خودش میگوید «دوتار سازِ دل است. کسی از عبارت دوتارنوازی استفاده نمیکند و همه میگویند دوتارزنی. دوتار را میزنند، ولی بقیهی سازها را مینوازند. دوتار یکجور فریادست اما این زدن به معنای خشونت نیست. بیشتر جوشش و عصیان روح است.»
/
[وقتی آمدم این کار عطایی را از آن کانال قدیم به اینجا منتقل کنم دیدم پنج سال پیش این را به شکرانهی سلامتیِ احسان گذاشته بودم که اصلاً داشتم برای او موسیقی جدا میکردم بفرستم. عمر بازیها دارد. باز به شکرانهی سلامتیِ خودش.]
—
روایتِ روانبُد
323
من نمیرفتم به غربت تو فرستادی مرا
دوتار و آواز حسن یزدانی
(از ساندکلود هم میتوانید شنید.)
الیوت جایی گفته بود شعر فرانسوی میشنیدم و گریه میکردم وقتی هنوز کلمهای زبان فرانسه نمیدانستم. من دوتار نمیدانم، فرق سبکهای نواختن و آواز و مقامها را، ولی از هزاران گاهی یکی چنان در من میگیرد که روزها از خود بیخودم میدارد:
من نمی رفتم به غربت تو فرستادی مرا
گر بمیرم من به غربت خون من گیرد تو را
گر بمیرم من به غربت بر سرم کوبان شود
نعش من را بر نداری صاحبش پیدا شود
(دلم نیامد اشاره نکنم که مصرع آخر را دو جور میشود خواند، با دو لحن و دو مقامِ سخن. این شعر است، یادگاریِ حسن یزدانی بجنوردی، حسن بخشیِ اماموردی.)
روایتِ روانبُد
323
«تو» حالا نام زخم است؛ زخمی از همه زخمیتر. هیچچیز از خودِ «تو» کارگرتر نیست. حتا «نبودنت»، حتا «دیگر نبودنت». حتا «رفتنت»، «آمدنت»، «پیغامهای گاهوبیگاهت»، «عکسی از تو که ناگهان از لای صفحاتِ تربیت احساساتِ خاکگرفتهی فلوبر بیرون میافتد». دیگر هم هیچ «تو»یی، حتا خودِ تو، نمیتواند کاری با «زخمی که به جا گذاشتی» بکند. شمشیر تو از تیزی افتاده اما پوستِ من خاطرهی عبور تو را مرور میکند. خاطرهی تو را عبور میدهم از پوستِ چاکچاک. خاطرَت، انگار بخواهد طفلِ تشنهاش را آب بدهد، اینقدر در این درّه میرود و میآید که چشمهها میجوشد از دلِ زخم ـــــزبان باز میکند از نو. اما زخمی که میبندد، پوستِ اضافه میآورد. پوست با تکرارِ خودش بافتی تازه میسازد؛ زخمْ اضافهای میزاید: مازادِ زخم. این مازادِ عبور و مرور یادِ توست.
—از زخمهای نهانی، عماد مرتضوی
https://t.me/tarikja
323
Repost from تاریکجا
یادْ حق است، حق دارد. یادِ کسی که بیاید، هر چه دور و محو ــــچون طرحِ صورت، در آینهی بخارگرفتهی حمامــــ یا نزدیک و محو ــــچون در آینهی بخارگرفتهی حمام، طرحِ صورتیــــ یا پَرت و بیخود، باید دست بُرد به گشودنِ راهی، پاک کردنِ بخاری، تا سیمای مبهم پیشتر آید و دور شود و شاید روشن شود. از دور روشنم، به محاوراتِ بیگاه.
«حق است یادِ تو که میانهی حرفهای بیخودی بیاید. سیمهایی که صدای مخصوص دارند، زنی که میداند زخمههای این سیوپنج سال با چه آهنگی نواخته و آمدهاند. بعد تلخیست. تلخیِ دهان، وقتِ بیداریِ دیر. مکعبهای سیمانیِ موجشکن است، آینهی کثیفِ حمام، سفرههای باز و غذاهای نیمخوره.»
بسترْ نور است. در آن روشنتریم. مرگها و عشقها، تجلیاتِ حسن و لطفها، بیماریهای مزمن و ناتوانی، بدنهای علیل، محتضر، خواب، عریان یا گرم همه در پهنهی بستر نمایانده میشوند. بدنهای پوشیده هم همیشه همسایهاند با ناخوشی، مرگ، اندوه. بستر و مرگ، ملازم بودهاند از زمانی؛ بستر و اشرافیت هم از دیرزمانی تا همین قرن نوزده توأمان در یاد و نقاشی.
وویار کارهای دیگری هم دارد با همین موتیفِ «خواب» یا «خوابیده» یا «از هوشیاری رفته»، این کار شاید معروفترین. یکی با صورتِ تیرهتر، یکی پیرتر، یکی شباهت به مرگ میبرد، یکی ناتوانتر از آن که صورتی ازش پیدا باشد؛ در این یکی اما شاید تمام کار ملتفت صورتِ خوابیده باشد. در آن چندتای دیگر، جهان را پهنههای رنگیِ مسطح و دستیافتنی و بیرمز و راز ساختهاند، سطوحی از اشیا که فقیرند و «بیجان»، یا بهتر بگوییم «بهچشمآمدنی»، در این یکی اما اتاق و جهان اطرافِ تختخواب ــــاین اریکهی ساکنِ از تولد تا مرگــــ فرورفته در رنگهای پوشاننده، دستنیافتنیست و البته رازآمیز. صورت فرورفته در بالش آرام است، چیزی از بدنِ پوشیده در روانداز پیدا نیست، از اتاق هم چیزی دستگیر سخت بشود. پهنهی بالای تابلو هم یک منظره ساخته انگار، چشم را میبرد و برمیگرداند. اتاقِ محرم، ملافهها و تختخوابِ پوشاننده و حریم، چشمهای بسته و پوشیدهازنور، یادهایی که وقتِ خواب میآیند.
یادْ محرمانه میگذرد.
—محاورات بیگاه، مانا روانبد
