❤زادگاه من چاپشلو❤
کانال بسته
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 522
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
1 522
داستانکهای زیبا و اموزنده📚
💎روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت:
روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.
دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند.
سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد.
یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند.
دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند.
سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند
فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده، با آن ذکر یا قدّوس بگویند.
👤 عبید زاکانی
https://t.me/chapeshloo_1
1 522
نقاشیهای دیواری شهر بجنورد 🎨 با شعر ترکی خراسانی ✍️، زیبایی خاصی به استقبال عید نوروز دادن 🌸.
این کار فرهنگی ارزشمند 🌟، هویت تورکهای خراسان رو برجسته کرده 🏞️ و هنر خیابانی رو با ادبیات خراسانی پیوند زده 🎭.
از شورای شهر بجنورد 🏛️، شهرداری بجنورد 🌇 و همه عوامل اجرایی 👷♂️ که با تلاششون این پروژه زیبا رو به سرانجام رسوندن 🙌، صمیمانه تشکر میکنم ❤️.
این یه افتخار برای جامعه تُرک خراسانی 🦅 و گامی بزرگ برای حفظ هویت و فرهنگ ترکان خراسان هستش 🌿!
☀️🪕 | Xorasan
🪕🎙باخشی رسول عباسزاده
🪕🎙رحمتلی باخشی عیسی قلیپور
_
.
.
.
https://t.me/xorasan_demir
1 522
سلام عمو حیدر
شب بخیر
در فروردین سال آینده روز ۱۲ توسط هیات سوار کاری تازه تاسیس چاپشلو مسابقات اسب یورقه در پیست کنار امامزاده اولیا برگزار میکنیم
اگه امکانش هست برای دوستداران سوار کاری و پیشرفت صنعت اسب یورقه در شهرمان چاپشلو هر کمکی از دست جنابعالی بر میاد انجام بدین
ارادتمند و همشهری شما
مهدی رفعتیان
@chapeshloo_1
1 522
شعر از مرحوم جباریان از ترک های مهاجر ساکن درگز
گلریز از حواشی درگز بسیار پرگل ودرخت ودیدنی 🙏🌺🌺🌺
1 522
خوب بچه بود بلد نبود ازکلمه وجمله رسمی و مودبانه استفاده کنه،همون را که یاد گرفته بود،بیان می کرد،ادا درنمی اورد واینجور وقتها اقاجان با خنده ای خفه لب می گزید .یادمه یه اسفند ماهی پس از شستن فرش، که انروز هوا افتابی وگرم بود، یک هفته باران بارید. که دراون قدیمها می گفتن هفته باران. خوب تکلیف فرش روشن است پس از یک هفته بارندگی، چنان بوی نا می داد که حتی پس از خشک شدن هم نمی شد ان را در اطاق پهن کرد. برای همین خرسک امد تو اطاق من که چون بچه بزرگ خونه بودم یه اطاق بهم مرحمت کرده بودند که درقدیما پستوی مهمانخانه بوده و لحاف وتشک را انجا می گذاشتند. بعضی وقتها که با برادر کوچکه دعوا می کردم برای انتقام گیری فقط کافی بود نصف لیوان اب رو فرش اطاقم بریزه! همین!!.از بس که بوی بدی می داد چند روز سردرد میشدم تا من باشم که دیگر درحق برادر کوچکه، زورگویی وقلدربازی درنیارم. اکنون که فکر می کنم به گذشته ها، غمی بردلم می نشیند، حسرت ودریغ و افسوس که چه زود گذشت ان لحظه ها، وروزها، ایامی که رنگ سبزوقرمز داشت ورنگ تیره و رنگ خاکستری. نقش خیال می زنم از ان روزها که پا به پای من می ایند. من دارم پیر می شوم. اما این خاطرات همچنان گرم دروجودم شعله میکشند وزنده وسرزنده هستند. خاطرات هیچ وقت پیر نمی شوند.
حسن دانایی ۱۴۰۱/۱۲/۱۴
1 522
حال وهوای اسفند ماه:
خاطره ها
گاه و بیگاه
می آیند
کنارم مینشینند
میخندند
گریه میکنند
اما پیر نمیشوند
محمدرضا عبدالملکیان
مانند مسافری هستم که راه طولانی و پرپیج خمی را طی کرده باشم و رسیده باشم به مقصد. خسته وکوفته پا میگذارم بر سنگفرش خیابان، پاها سنگینن انگار به هرکدام وزنه ای وصل هست. متورم شده اند، درنگی می کنم، فرصتی هست که به اطرافم نگاهی بیندازم، ازمنظره دوروبر یکه می خورم، وه، من که داشتم از میان سنگ ویخ و برف وبرودت می گذشتم چه شده است که اکنون برف ها اب شده اند، صدای جویبارها بگوش می رسد، درختان دارند یواش یواش بیدار می شوند، سبزه ها نرم نرمک دارند از لای خاک سر برون می اورند.بال بال زدنهای پرستوها یاداورم می کنند که بهار دارد می اید، همین نزدیکی هاست.
اسفند ماه شده. اسفند ماه مثل پل ارتباطی است بین ننه سرما و بهار خانم. این میانه اسفند ماه تکلیفش هنوز روشن نیست، اصلا ژنتیکی جزو خانواده ننه سرماست اما به مصداق همنشینی ومجاورت با بهار خانم، تاثیر بهار نیز درنهادش، هویدا است. یک روز تکه های برف را پیشکش می کند روز دگر نعمت باران را و یومی نیز تحفه خورشید خانم را پیش کش می کند و این گرما، می نشیند بر دل وجانمان و باد سرکش که با شلاق سردی که همین چند وقت پیش و از دور دورها، می امد وبرتن می نشست وسوز داشت را، مهار کرده وحالا شده، نسیمی که هرچند سپیده دمان هنوز سردی خود را حفظ کرده اما به نیمه روز که می رسد فرح انگیز می شود ومفرح ذات. دراین اسفند ماه، ودرچنین وضعیتی ودرزیر پوست شهر وکوچه مان چه دردرون و چه در برون تحرک نویی درحال تکوین است. دران سالها هرچه به انتهای اسفند ماه نزدیک میشدیم، این تکاپو و خانه تکانی بیشتر به چشم می امد. مثل اون روزها که خبر امد شاه می خواد بیاد به درگز. همه، این همه را که می گم یعنی حقیقتا همه، دست به کار شده بودند برای استقبال درخور شان شخص اول مملکت. بیچاره سوپورهای شهرداری که اصلا خواب واستراحت نداشتن و درحال رنگ امیزی ظاهر شهر تا ان را مانند عروس خانمی، بزک کنند و تو چشم داماد بیاورند. وما دانش اموزان هم هرروز تمرین می کردیم که چگونه شعار بدهیم و کف بزنیم و پرچمها را تکون بدیم. موظف بودیم لباس های پلو خوری مون را بپوشیم. ما که از اشاقا دروازه بودیم اکثر برو بچه ها لباس درخور شان چنین استقبال رسمی را نداشتن. بنابراین به صلاحدید مدیر اونهایی که کت وشلوار عید شون را پوشانده بودن مثل من، جلو صف قرار گرفتیم بقیه بچه ها با اینکه بعضی مثل ایبو قدبلند بودند و همیشه جایش اول صف بود، حالا با اون کت وصله ای و کفش کتانی پاره پوره که با اون هم فوتبال بازی می کرد هم برو بچه ها را باپا می زد واگر کسی نبود به سنگ شوت می کرد!! مجبوربود پشت صف بایستد وبا شدت وحدت شعار بدهد وجاوید شاه بگوید. بله اسفند ماه هم همان تدارک قبل ازاستقبال است. استقبال از بهار، از جشن نوروز. انگار همین دیروز بود، صبح روز جمعه ای درخواب ناز بودم که با صدای اینبار آمرانه مادرم بیدار شدم. این چه وضعیه، داره ظهر میشه پاشو فدات شم. بیا کمک. بیدار شدم، مادر با کمک برادر وخواهر کوچکه داشتن خنزر پنزر! اطاق را به حیاط می بردند، مانده بود فرش زیر من. بلند شدم، غرغر کنان کمک کردم در بردن فرش به حیاط برای شستن، چقدر هم سنگین بود لامصب. بهر جون کندنی بود لوله کردم وبا کمک برادر کوچکه ومادر سه تایی، تو حیاط پهن کردیم و شلنگ اب، و پاشیدن پودر شستشو بقول مادر فاب را ریختم رو فرش ومادر فرز وچابک مانند بنایی که با مهارت کمچه وماله را روی ملات پس وپیش می کند انگار که ملات را نوازش می دهد، به همینطریق با کاسه مسی، رو فرش می کشید و خواهر کوچکه که از اب بازی لذت می برد، شلنگ را می گرفت روی فرش،و هارمونی فاب واب وکاسه ودست پرتوان مادر، فرش شسته میشد، تروتمیز مثل اون زمان که مادر من را با خودش حموم می برد ازبس با کیسه بجانم می افتاد که مثل لش می شدم. واز خستگی وا می رفتم ومتوجه تیکه سنگین سکینه دلاک به مادرم که می گفت خوب خواهر جان، باباش را هم می اوردی؟! نمی شدم و مادرم بی اعتنا به حرف سکینه دلاک می گفت پسرجان چقدر سنگین شدی، تن لشت را تکون بده. وفرش هم مثل من بعد از شستشو چنان سنگین می شد که باید وامی ایستادیم تا ظهر اقاجان بیاد تا بتونیم لوله اش کنیم ودر کنج حیاط، بزاریم تا ابش بره وبعد که کمی سبک شد، بالای نردبان قرار بدیم تا خشک شود و حتما وحکما بایستی کاملا خشک میشد و گرنه واویلا بود اگر نمدار، داخل اطاق پهن میشد. با هر آبی که روی فرش که مادرم به طعنه یا شوخی می گفت خرسک،پشنگ!و پاشیده می شد، بوی گندی از فرش پخش می شد و برادر کوچیکه دراین جور وقتها می گفت بوی چس! بلند شد.
1 522
بهار می آید تا تن هیچ درختی عریان نماند
لب هیچ طاقچه ای گردو غبار نباشد ......🌺🌺🌺
1 522
✨داستانکهای زیبا و اموزنده📚
✍ آبرویی که به یک تف بند است❗️
گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی مولانا رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم کرده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد : بلی.
مولانا : ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
+ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
+ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
+ پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
+ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی. چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد،شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد. اما همین که وارد آنجا شد، مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکدهای شد و شیشهای شراب خریداری کردو پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: " ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد : " این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد! "
سپس بر صورت مولانا آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند وبه ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند، یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:" ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است، زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند. "
رقیب مولوی فریاد زد : " این سرکه نیست بلکه شراب است. "
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولانا بر سر خود کوبید و خود را به پای مولانا انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولانا از شمس پرسید : برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت : برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
https://t.me/chapeshloo_1
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
