fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

رفتن به کانال در Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 525
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
و پیش رو هم مجلس عزاداری از گرفتن مسجد وپذیرایی و نهار وشام وسوم وهفتگی. بقول معروف این همه مصیبت قوز بالا قوز شده بود. چاره کار فقط، فروش خونه ارث مانده از پدر ندیده اش بود. اون هم چه خانه ای... شاید اگر می خریدن با پولش می شد هزینه های مجلس عزاداری تا هفتگی را داد. بعدش چی؟ قرض دوا ودکتر، به اکبر و صمد اقا واین واون از بقال وچقال چی؟ یک شبه ازفکر وخیال و غم وغصه موهای پرپشت سیاه پرکلاغی اش، خاکستری شد. در ان صبح گاه که جنازه را برای دفن می بردند، آسمان هم داشت می گریست. حسن دانایی 1404/7/30

آسمان هم گریست... به غلام، دور وبری هاش، بچه های تور وقفس و عشق بازها! میگفتن شاغلام. از بس که با صفا بود و در رفاقت لنگه نداشت یه دنیا معرفت بود .صورتی گرد با موهای فرفری وپشت کفتری به عشق کفترهاش وسبیلی چخماقی و دستمال یزدی دور گردن و کفش پاشنه تخم مرغی عینهو کفش های قیصر. از دار دنیا یه مادر داشت وبقول خودش بابا ندیده بود و از همون شیرخوری بچه یتیم بار اومده بود. و عشقش هم کفترهاش بود و چون سرمایه «مرمایه» نداشت. مادرش دو لنگه النگو، که از دار، دنیا برایش مانده بود به او داده بود وبچه های با مرام هم جمع شده ،برای کسری بودجه، پولی گذاشته بودند، خلاصه تور راه انداخته بود. از صب تا شوم پای تور بود و کفتر خرید وفروش می کرد و درامد بخور ونمیری بدست می اورد وراضی بود به رضای او. ننه اش پا به سن گذاشته بود و قوه اش روز به روز تحلیل می رفت و جلو چشمان شاغلام داشت اب میشد. غم وغصه وفکر مادر شاغلام را اسیر کرده بود و حالا دل به کار هم نمی داد ومجید شاگردش را می فرستاد و خودش می نشست کنار مادرش اما مادرش درسته که محرمش بود اما نیاز به یه همراه زن داشت و شاغلام نمی توانست بعضی از کارهای مادر را انجام بده این بود که همسایه ها بدادش رسیده بودند دو نفر « باجلق» مادرش،کبری خانم و فاطی خانم، به اونها سر می زدند واگه لازم بود زیر مادرش لگن هم می گرفتن. عمیقا اعتقاد داشتن اجرشو ان دنیا خواهند گرفت.یه روز، اکبر رفیق شاغلام گفت پسر چرا نشستی، دست روی دست گذاشتی، مادرتو برش دار ببر دکتر ببینه، شاغلام گفت دکتر بردم، ازمایش «مازمایش» داد و گفت باید ببری مشهد، متخصص ببینه. اینه که« آخ از نداری وبی کسی». اکبر گفت این چه حرفیه مگه من مردم تازه برو بچه ها هم هستند. شاغلام گفت حرفشو نزن بچه ها انقدر خوبی کردن همین تور را از اونها دارم خودت که می دونی دیگه روم نمی شه. اکبر گفت حرف نزن معطل نکن فردا با ماشینم راه می افتیم. اکبر هم از دار دنیا تاکسی پیکان، قراضه داشت. روز بعد راه افتادن به سمت مشهد.شاغلام همینکه از دور ضریح امام هشتم را دید تودلش دعا کرد وبا خودش وبا همان سادگی وبی ریایی وصفای وجودش گفت اقا قربونت بشم تو که ضامن اهو بودی.اینهمه کفتر به عشقت دور وبر حرمت می چرخند ومی پرند منم عشق بازم، دستمو بگیر. مستقیم رفتن خونه صمد که با او خرید وفروش کفتر داشتن. صمد هم از اون عشق بازان قدیمی و با معرفت بود. همراهشون راه افتاد و از این دکتر به اون دکتر از این ازمایشگاه به اون آزمایشگاه و خلاصه خرج روخرج انقدر که جیب هر سه خالی شد. و شاغلام با یه دنیا شرمندگی و قرض و دین و جواب دکترها که مادرت میهمان هست. این روزای اخر بیشتر کنارش باش. بویش کن، از محبت کردن دریغ نکن. نکنه روزی افسوس بخوری. با هر جون کندنی بود چند تا از اون داروهای اسپری ریه پیدا کرد انهم در زمانه ای که هر روز یه دارو نایاب می شد. دکترها گفته بودند مادرت سرطان ریه داره. نفس کشیدن برایش سخته. خرج ومخارج زیادی رودست شاغلام مانده بود. دارو ندارش را خرج دوا ودکتر کرد همه اش می گفت فدای یه تار موی مادرم. بعد که به درگز برگشتن چه شبها که مادرش نمی تونست نفس بکشه بدو می رفت سراغ ماشاالله واقا ماشالله نصف شب بی منت می امد و یه دگزا به مادرش می زد و مادر می تونست نفس بکشه. از تنگی نفس به عذاب افتاده بود. گوشت تنش ریخته بود. پوست واستخوان شده بود با چشمانی گود افتاده. نای حرکت نداشت. و شاغلام تریاک را تو قاشق حل می کرد ومی ریخت داخل دهان مادر. و تازه تازه شاغلام داشت ملتفت اون ور قضیه می شد . مادرم که مُرد و حالا یا امروز یا فردا نهایت یکهفته دیگه بیشتر با من نیست. انوقت چه خاکی بسرم بریزم. از کجا بیارم. اینجا که می رسید مرگ مادرو غم از دست دادنش را فراموش می کرد و از سرانجام کار لرزه براندام نحیفش می افتاد. شاغلام هم دیگه سرزنده نبود. اصلا یادش رفته بود کی غذا خورده. دائم سیگار را با سیگار روشن می کرد انقدر که حالت تهوع بهش دست می داد. خدایا چه کنم. با این نداری. باز فریاد خاموش می کشید خدایا بدادم برس. از کجا بیارم. فکرش شده بود خوب با اینهمه دوا ودرمان وقرض بالا اوردن مادرش که خوب نشده بود و باید او را به خاک می سپرد . عده ای میان برای خاکسپاری از همسایه ها وعشق بازها ودوست ورفیق. چطور از اونها پذیرایی کنه. خدایا بدادم برس. حداقل یک هفته هر شب قران خونها که باید بیان. این باجلقهای مادر که اونقدر زحمتشو کشیدن حداقل یه ابگوشت که باید به اونها بده. تازه اگر تونست این همه کار را دست خالی انجام بده. هفتگی را چکار کنه. باز سرش سوت می کشید. مشت می کوبید به دیوار و درسکوت گریه می کرد. مادرش درحال جان دادن درگوشه ای از اتاق افتاده بود. یه عالم قرض داشت و کاروکاسبی هم کساد بود، مجبور شده بود کفترهای پلاکی،طوقی، دم سیاه وآلمانی اش را بفروشد وقت نکرده بود جوجه کشی کنه .

سلام یکی از دغدغه های صاحبان عزا، صرف هزینه های سنگین مراسم عرفی مانند سوم وهفتگی وچهلم وحتی سالگرد است. بدیهی است که علاوه بر غم وغصه ناشی از مرگ عزیز، وتامین مخارج بیماری، هزینه های پیش بینی نشده براو تحمیل می شود . مدتی موج مخالفت ومنع برگزاری چنین مجالسی که اتفاقا وجاهت شرعی هم ندارد، راه افتاد. ولاکن متاسفانه تاکنون منتج به نتیجه همگانی نشده است. متاثر از چنین امری، قصه ای تنظیم کردم. امیدوارم مورد عنایت دوستان، قرار بگیرد. حسن دانایی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

این دلنوشته هم مربوط به سال ۹۶/۹۷ هستش تقدمیتان

این دلنوشته هرچند قدیمی هستش تقدیمتان🌹😍

یالان.دونیا...... واقعا ڪے یالان دونیا 🌹🌹

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی