❤زادگاه من چاپشلو❤
Открыть в Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Больше1 528
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+130 день
Архив постов
1 528
روز سینما گرامی باد
این مجله را از سال ۱۳۷۹نگهداشتم 1000تومان هم خریدم
عشق علاقه به هنرمندان سینمای قدیمی
هرچند ما هنر نمایی اینا را در پرده سینما ندیدیم
ولی فیلمهای سیاه سفید شأن اگه کیفیت هم نداشت در ویدیو یا سی دی به تکرار تکرار نگاه کردیم
دیگه تاریخ سینمای ایران چنین هنرمندانی در خود نخواهد دید
رحمت خدا رفتند ویا خانه نشین شدن
ولی هنرشان صدایشان همچنان در جریان است 😍
1 528
✍ داستانکهای زیبا و آموزنده📚
🦋 سرجوخه
🍃 روزگاری دلم میخواست ژنرال شوم. سالهای اول جنگ جهانی دوم که در تاکوما به مدرسه ابتدایی میرفتم، بسیج عمومی بازیافت کاغذ راه انداخته بودند که همهچیزش به ارتش شباهت داشت.
خیلی جالب بود و کارها را اینطور تقسیم کرده بودند: اگر بیستوپنجکیلو کاغذ تحویل میدادی سرباز میشدی، با حدود سیوپنجکیلو کاغذ سرجوخه. پنجاهکیلو کاغذ به نوار سرگروهبانی ختم میشد. هرچه وزن کاغذ بالا میرفت درجه اعطایی ارتقاء مییافت، تا آنکه به ژنرالی میرسید. گمانم برای ژنرال شدن یکتن کاغذ لازم بود، نمیدانم شاید هم نیمتن. مقدارش را دقیقاً نمیدانم اما اول کار جمع کردن کاغذ لازم برای ژنرال شدن سخت به نظر نمیرسید.
از کاغذهای ولوی زیر دستوپا شروع کردم. همهاش شد یکیدوکیلو. راستش ناامید شدم. نمیدانم از کجا به سرم زده بود که خانه پر از کاغذ است. تصور میکردم که کاغذ همهجا ریخته. خیلی تعجب کردم که کاغذ هم میتواند آدم را گول بزند.
کم نیاوردم و اجازه ندادم این موضوع مرا از پا درآورد. همۀ توانم را جمع کردم و خانهبهخانه راه افتادم و دنبال کاغذ گشتم و از این و آن میپرسیدم اگر کاغذ باطله و اضافه دارند بدهند که توی بسیج کاغذ شرکت کنند تا ما جنگ را ببریم و نیروی دشمن را مضمحل کنیم.
پیرزنی به حرفهای من با دقت گوش داد بعد یک نسخه از مجله لایف را که تازه تمام کرده بود به من داد. در را بست و من پشت در مات و مبهوت مجله را در دست گرفته بودم و آن را نگاه میکردم. مجله هنوز گرم بود.
خانه بغلی کاغذی نداشت که بدهد دریغ از یک پاکت پستی باطله. آخر بچه دیگری قبل از من جنبیده بود. توی خانه بعدی کسی نبود.
خوب یک هفته همین طور گذشت. دربهدر، خانهبهخانه، کوچهبهکوچه و کوبهکو رفتم و سرانجام آنقدر کاغذ جمع کردم که درجه سربازی به من دادند.
نوار کشکی سربازی را انداختم ته جیبم و به خانه رفتم. گندش بزند. توی محل کلی افسر و ستوان و سروان داشتیم. خجالت میکشیدم آن نوار لعنتی را به لباسم بدوزم. باید هر روز جلو آن بچهها پا جفت میکردم. نوار را انداختم ته کشو گنجه لباس و جورابهایم را ریختم روی آن.
چندروز بعد را با دلخوری و آزردگی دنبال کاغذ گشتم و بختم گفت که یک بسته کولیرز از زیرزمین یکی پیدا شد. همین بسته کافی بود که به درجه سرجوخگی ارتقا پیدا کنم. البته درجههای سرجوخگی هم رفت زیر جورابها بغل دست درجههای سربازی.
بچههایی که بهترین لباسها را میپوشیدند و کلی پول تو جیبی داشتند و هر روز ناهار گرم میخوردند به درجه ژنرالی رسیده بودند.
آنها میدانستند کجا کلی مجله هست و پدر و مادرشان ماشین داشتند. شق و رق قیافه میگرفتند و سینه سپر میکردند و توی زمین بازی مانور میدادند و درجههاشان را به رخ این و آن میکشیدند. موقع راه رفتن هم مثل صاحب منصبها راه می رفتند.
💔 دیری نگذشت که به شغل باشکوه نظامیگری خاتمه دادم. یعنی روز بعدش. از شیفتگی کاغذ رها شدم و به جایی رسیدم که در آن شکست چک برگشتی یا سابقه بد مالی و بدحسابی بود یا نامه فدایت شوم که ماجرایی عشقی را مختومه میکرد با تمام کلماتی که وقتی طرح میشد مردم را میآزرد.
----------------------------------
✍️ #ریچارد_براتیگان
ترجمه #اسدالله_امرایی
@chapeshloo_1
1 528
درس سحر
#شهرام_ناظری
سحر کرشمه ی
صبحم بشارتی خوش داد
که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند
#حافظ🍒
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
بنابراین استقبال و ازدحام زیاد، دهان برخی ها را آب انداخت و آز و طمع پارو کردن پول نقد در هر شب عده ای را منجمله آقای حاج محمد زحمتی کارمند آموزش و پرورش و حاج محمد شمس بزاز و برادرش میرزا علی اکبر آموزگار را وادار ساخت فوری و فوتی به تاسیس سینمای دیگر دست یازند. نام آنرا سینمای نادر نهادند و شروع کردند به نمایش فیلمهایی نه چندان خوب چرا که مثل اسماعیل کا
شی ارتباطی با سازندگان فیلم در تهران نداشتند و از مشهد فیلمهایی بسیار قدیمی و از دور خارج شده را ارزان کرایه می کردند و به اکران می گذاشتند اینکار آقایان، برادران کاشی را مایوس کرد و به تعطیلی سینمایشان کشاند. از دور خارج شدن رقیب قوی که فیلمهای روز را از تهران می آوردند، از قبیل فیلمهای کمدین معروف آن موقع “بنام باب هوپ” که سالها رئیس و عضو دائم اهدای اسکار بود یا فیلمهای “ویکتوریا دسیکا” ایتالیایی و نیز کمدین ایتالیایی بنام “والتر کیاری” که فیلمهای این شخصیتها در آن روزها روی اکران سینماهای دنیا بود باعث شد کیفیت فیلمهای سینما نادر روز به روز تنزل یابد. فیلم دژبان قهرمان هم با پوستر تبلیغاتی بزرگ که در داخل سینما به دیوار زده شده بود همیشه در خاطـرات منقوش هست و یا فیلمهای هنـدی بنام واکسـی و اولاد و آواره که اشک مـردم را در می آورند.
کم کم صدای اعتراض برخی ها بلند شد و رو در روی حاج زحمتی، وی را متهم به اهمیت ندادن به کیفیت فیلم ها می کردند و به شهادت عینی دوست بسیار گرامی ام آقای مهندس شوکتی که خود ناظر بر اعتراض بعضیها در حضور حاج محمد شمس راجع به فیلم فرانسوی شوالیه ها که حتی فاقد زیرنویس بود با صدای اصلی روی اکران بود معترض می شوند که در پاسخ آنها حاج زحمتی از روی استیصال و با درماندگی در جواب معترضان می گویند “… توی جنگل آن جوان اسب سوار دختر را ربود و بر ترک خود گذاشت و فرار کرد …” جداً صحنه بدی بود. (قیزی قاچیران یر مگر گنده یدی) در رقابت فیلم ها که ما بین سینما سعدی (کاشی) و سینما نادر (زحمتی) برقرار بود بدانجا رسیده بود که آقا زحمتی فیلم دختر دریا را اکران داشت و آقای کاشی فیلم پسر دریا را از تهران آورده بود.
از توضیحات لازم فروش تنقلات (توسط رمضان) شاگرد فرج زولبیا در آنتراکت مانند آجیل، زولبیا و بامیه، ادفو، لیموناد، سینال و نیز موزیکهای قبل شروع فیلم ایرانی (جمیله یکه سوار، حوض کاشی، گندم الهه و نیز از موزیک خارجی موزیک با ساکسیفون بنام چیری پینک (گیلاس صورتی) همچنان در گوشمان هست. درضمن در پایان فیلم ملودی معروف عربی که بعضاً با یک شعر محلی که همشهریان ساخته بودند در خاطره ها مانده است. (پولیزی آلدیم … دورین گدین …) خطاطی و تبلیغات فیلم با خط خوش مرحوم غلامحسین قوی بازو همیشه در سرچهارراه نزدیک مغازه پاپا در خاطرها ماندگار است.
خاطره ی خوش دیگری که به یاد داریم در فیلم مشهدی عباد وطنی که به تقلید مشهدی عباد اصلی مه توسط آذربایجان شوروی وقت ساخته شده بود با شرکت زنده یاد « تفکری» کمدین ایرانی رو اکران بود، رقص لزگی گروهی که تک به تک می آمدند وسط گروه و می رقصیدند، زنده یاد رضا پیام آور یکی از همشهریان خودمان شرکت داشت و دیدن رقص و فروش فیلم را دو چندان کرده بود و یا بعضاً در سینماهای درگز بمنظور جلب تماشاچی در آنتراکتهای اول و یا دوم، رقص و آوازهای هنرمندان در اکران دیده می شد!
پی نوشت: این گفتگو به همت جناب آقای مهندس حیدر شوکتی از همشهریان حامی و بسیار دوستدار تاریخ و فرهنگ درگز (مدیرعامل شرکت هاتل در تهران) فراهم شده است، که صمیمانه از لطف شان سپاسگزاریم.
منبع: درگزآنلاین
کلمات کلیدی: درگز, شهر درگز, سینمای درگز, شهرستان درگز
0 دیدگاه
x

کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه سایتهای پرشین بلاگ می باشد
👇
🆔 @chapeshloo_1
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
ورود سینما به درگز از زبان نوجوان اپاراتچی سینما . با مطالعه این مصاحبه خاطره انگیر فیلم سینما پارادیزو اثر معروف تورناتوره سینماگر ایتالیایی و برنده نخل طلایی جشنواره کن به ذهنم امد . و خاطرات دوران کودکی ام زنده شد.
درگز دشت اندیشه و تمدن
جستجو
درگز با 60 سال سابقه سینما، امروز بی سینما
کماس - پنجشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
↓ نظرات
گفت و گو با آقای پرویز عبدالهی ثانی لطف آباد (محقق حقوق و سردفتر سابق)
برای بیان این تاریخچه با کنکاش گوشه و کنار سلول های خاکستری مغزم بیاد میآورم که در دهه سال 1330 خورشیدی که برق به شهرمان آمد، دگرگونی های چشمگیری به همراه آورد.
همچون کنار گذاشتن چراغ فانوس هایی که با غروب هر روز مامور شهرداری قد بلندی بنام قربان چراغ یا دولت با چوب بلندتر از خود بر روی تیرهای چوبی الصاق میکرد و در پگاه گرگ و میش شدن هوا یکایک را با همان چوب از روی تیرها برمیداشت و راهی شهرداری میشد. نیز با آسفالت خیابان اصلی که بصورت خط منکسری از کوشک یا از خشت کوپری تا چوق قور محله ادامه داشت، در پرانتز می گویم افسوس و صد افسوس از تقلید کورکورانه مدرنیسم که این تنها خیابان بسیار زیبا را تخریب کردند و آنرا به یک خیابان راسته همچون دگر شهرها در آوردند.
بدون آنکه به فکر بقای این بافت قدیمی باشند تا امروزه برای جذب توریست و گردشگر مورد استفاده قرار دهند. آنهم با وجود آنهمه بیابان و مزارع اطراف شهر که میشد شهر جدیدی به موازات شهر قدیم بنا کرد. دیگر از کوشک و چهارباغ و دیوار چینه ای با برج و باروی زیبا اثری باقی نمانده است. دستمال کاغذی بر میدارم و اشکهای روی گونه هایم را که بی اراده جاری است می زدایم. با عرض پوزش اندکی از موضوع پرت افتادم. در این مورد مقاله مفصلی در زمان خود نوشتم که در روزنامه ابیورد به چاپ رسیده است.
بهرحال با انجام آسفالت، دیگر نیازی به آب پاشی صبح و عصر آن که از دو جوی اطراف خیابان توسط دو مامور با سطل دستی انجام میشد، نبود. یادش بخیر هنوز که هنوز است بوی خوش نم و نای بعد آبپاشی را که با نسیم ملایم چهره ام را مرطوب میکرد بخوبی در مشام و مخیله ام حس می کنم، وه که چه احساسات قشنگی خاطراتم را پر کرده است. باری با فرا رسیدن شب همشهریهای چون جان عزیزم به خانه های خود پناه می بردند و شهرمان چون یک شهری سوخته در سکوت محض فرو می رفت، انگار خاک گورستان همانند ریزگردهای امروزی بر روی آن نشسته باشد.
این وضع بدین منوال سالها ادامه داشت تا اینکه شخصی بنام اسماعیل کاشی از تبار کلیمیهای شهرمان که در زبان عبری وی را “شمایل” می نامیدند و تا آن زمان در تهران اقامت داشت در تابستان سال 36-1335 خورشیدی دستگاه و ماشین آلات مربوط به آپارات مخصوص نمایش فیلم وارد درگز کرد، بیدرنگ هم یکباب منزل قدیمی با یک حوض وسط واقع در ابتدای کوچه اول به سمت چپ خیابان دبستان انوری منتهی به گورستان شهر را برای افتتاح سینما در نظر گرفت از آنجا که کار بنایی این منزل چون کشیدن دیوار بلند و سفید کردن آنرا با پدرم بود، نصرااله کاشی برادر بزرگ اسماعیل مرا بعنوان شاگرد آپاراتچی که جوان وارسته و مودبی بنام رضا تاجبخش بود و قرار داد خود را در مشهد بسته بود انتخاب کرد که برایم کار بسیار جالبی بود. دگر کی به مدرسه و درس و مشق می پرداخت که من بپردازم. شبهای شهرمان از آن پس دیگر سوت و کور نبود به یکباره ریزگردهای گورستان هم از روی آن زدوده شد و تبدیل به یک شهر زنده در شب شد حتی در پاسی از شب گذشته، صدای همهمه و اظهار نظر آدمهایی که از سینما باز می گشتند فضای شهر را پر می کرد.
بیشتر فیلمها هنوز دوبله نشده به نمایش در می آمد منتهی دارای زیر نویس فارسی بود و با سوادها با صدای بلند آنها را برای همراهانشان می خواندند که این عمل باعث فریاد کشیدن برخی تماشاچیان میشد که اعتراض میکردند زیرا بر اثر صداهای بلند نمی توانند فیلم را بفهمند. اغلب اوقات هم برق شهر می رفت و تنها ماه بود که با تجلی سایه روشن خودنمایی می کرد نیز خارج سینما در کوچه گاهی اتفاق می افتاد که تعداد زیادی اسب و الاغ را تماشاچیان روستایی بسته و وارد سینما شده بودند و ناگهان شیهه و عرعر آنها در میان نمایش فیلم غوغایی برپا می کرد و حوادثی به یاد ماندنی از این قبیل هنوز در زوایای ذهنم حک شده باقیست و یادآوریشان باعث شعف و سرورم می شود. برادران کاشی در منزل پدری واقع در کوچه پشت شهربانی قدیمی که محل آنهم اختصاص به این کاشیها داشت سالنی زمستانی تدارک دیدند و از محل سینمای تابستانی بدانجا نقل مکان نمودند، بدیهی است سالن کوچک بود و تکافوی همه مراجعین به سینما را نداشت لذا آنهایی که دیر می رسیدند بلیط گیرشان نمی آمد و در شبها نیز نمایش در بیش از دو سیانس مقدور نبود.
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
این روایت : سینمای من .
این سر در سینما که می بینید برای من فرجام همه رویاهای کودکی و نوجوانی ام است . این همان سر در سینمایی است که در سال ۶۵ با اجرای قانون توسعه معابر ،مثل همه مغازه های مجاور خیابان اصلی شهر ، عقب نشینی کرد و گیشه فروش بلیط که در ته راهرو بود ،متصل شد به پیاده رو . لااقل برای فروشنده بلیط نوروز ناوخی خوب بود که در زمان نمایش فیلم احساس تنهایی نمی کرد و می توانست از دریچه تنگ گیشه نیم نگاهی به خیابان و رفت و آمد مردم بیندازد .اما خیابان که عقب نشست ، سینما هم شکست و از رونق افتاد . تا جایی که اکنون ساختمانی است معمولی از جنس سنگ و بتن و اهن روح ندارد و دیگر واگوی زندگی وتماشاخانه وکلبه امالها و آرزوها نیست .زمانی اینجا ،بلبل مزرعه وپرستوها به لانه برمی گردند مجید محسنی را نمایش می داد و نجم الدین با صدای شفافش می خواند . زمانی سینمای بی رقیب فردین و فروزان بود با گنج قارون و چهچهه ایرج و سوت بلبلی تماشاگران که تا مغازه محمدعلی قالی فروش و اوستا عوض خیاط می رسید .باور می کنید این ویرانکده امروزین که حتما داخلش لانه عنکبوتان شده با تارهایی که تنیده اند برای به دام انداختن مگسی ،پشه ای ، پروانه ای اما دریغ که مرگ محتوم از گرسنگی سراغشان خواهد آمد . دری باز نمی شود تا مگسی و حشره ای بدرون آیدو به دام افتد .این سر در که با پرده های قیصر و کندو و رضا موتوری برای جیب تهی ما حیله ها در کار می کردانروزها چه بلند و دور از دسترس جلوه می فروخت .
صمد آقا با کلاه نمدی و عین اله باقرزاده و بزن بزن های بیک با اون نحو خاص صحبت کردن و « هنه» گفتن و ناصر ملک مطیعی ابر مرد با هیبت وکلاه مخملی وبازی چشم و ابرو و تکیه کلام « خدا این دو چشم پاکو از ما نگیره » و تف انداختنهای چپ و راست مرتضی عقیلی و میری بمب خنده که چه سبکسرانه و از ته دل می خندیدیم با اون لهجه بامزه گیلکی و سه تفنگدار قصه های ما گرشا ،سپهرنیا و متوسلانی و آراسته کچل و پیرمرد چشم چران تقی ظهوری و همایون خیک خنده و ایرج قادری بزن بهادر کوچه مردها و چادر پوری و حرکات موزون جمیله و ایواله آغاسی و نعمت نفتی .همه را دیده بودم .همه آرزوهام در اینجا برآورده میشد لیلی به مجنون می رسید ،گدایان میلیونر می شدند .و دختر پولدار عاشق مرد اس و پاس و یک لاقبا می شد و آخر سر این شادی های زندگی بود که دزد و پلیس را با هم آشتی می داد.
عصر جمعه ای که دالاهو را دیدم و می گشتم تا بفهم دالاهو یعنی چه ؟ و برای بچه های محله قیافه بگیرم که دلتان بسوزد من فیلم را دیدم .وایستا وایستای هنرپیشه زن و جلوه گری ثریا بهشتی ویتامین من تقی ظهوری .سینمای شهرم برای من حکم همان سینما پارادیزوی ،تورناتوره را دارد با موسیقی غمگنانه انیکو موریکونه .برای من کانادادرای، مزه آواز عهدیه را داشت آنگاه که شهرزاده ی رویاها را می خواند و فروزان لب می زد.
حالا در روزی که آغاز شده با چشم هایی عینکی ،گوشی را روشن می کنی و می بینی عکسی از سر در سینمایت فرستاده اند با دلنوشته ای از آن ایام .وقتی می خوانی و همراهی می کنی و بیاد می آوری ،دلت می گیرد . در تنهایی و خلوت می خواهی بگریی چنان که بالش زیر سرت خیس اشک شود وهیچ کس هم نباشد که بپرسد چه مرگت هست ...؟
دلم آن روزهایم را می خواهد ،سینمایم کو؟
حسن دانایی
https://t.me/chapeshloo_1
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
.
به بهانه روزملی سینما یادی کنیم از هنرمندانی که در بینمان نیستند.
روحشان شاد و یادشان گرامی🖤
🖤🥀🥀🥀
https://t.me/chapeshloo_1
1 528
ح دو گوش از این دو درس می گرفتیم و تجدید میشدیم و شهریور شده بود ماه عذاب ما .
چون افتخار خانواده بودیم و از کوری که پدر بیسوادی را به کوری تشبیه می کرد ،در آمده بودیم بایستی به هر قیمتی که شده با خواهش و التماس و عجز و لابه و پارتی بازی نمره قبولی را می گرفتیم . اگه هیچ کدام از این موارد نتیجه نداد که برای همکلاسی جواب نداده بود . تهدید را عملی کرده بود .تهدید معلم از اون حرفهاست البته نه تهدید جانی و ضرب و شتم بلکه از نوع زاغ سیاه طرف را چوب زدن . ملتفتیدکه !
معلمی داشتیم بسیار خجالتی و یه مقدار تا قسمتی شیرین عقل و ساده و شاید ساده لوح واز بس ماخوذ به حیا که نقل از مادرش خجالت می کشید که ازدواج کنه .و مادرش که زمانی بهش می گفتن سکینه دلاک زنی بود زحمتکش و حرف تو دهنش نمی ماند و آنچه به ذهنش می رسید بدون مزه مزه کردن به دهان می آورد و پرتاب می کرد به صورت مخاطب خود چه شنونده خوشش بیاد چه بدش بیاد .و چون خوش صحبت بود و جلو در خونه اش که خدابیامرز شوهرش ساخته بود سکو داشت زنان همسایه و دخترها که بعدها لقب زنان کوچه نشین گرفتن ! می رفتن جلودرخونه و رو سکوها می نشستند و از هر دری صحبت می کردند و حرف زنانه که همراه با « سیمشکه» باشه تمومی نداشت و دخترای دبیرستانی هم که مجلات اطلاعات هفتگی و بانوان و زن روز و جوانان که اون موقع ها هواداران زیادی داشت می گرفتن و معمولا همراه داشتند در دور همی زنان کوچه نشین شرکت می کردند و قضیه متلک گویی که توسط همین نوع مجلات رواج یافته بود و صفحه ای داشت که دختران مطالب خود و تجربه از این موضوع را برای مجله می فرستادن و چاپ می شد و مشاور مجله راهنمایی لازم را می کرد. سکینه دلاک که از رفتار پسر ساده اش به ستوه آمده بود اصرار می کند مادر خوب چی میشه تو هم به دختری متلک بگو شاید خدا کریمه و اتفاقی بیفته و من روی نوه را ببینم .و تصور پیر زن از متلک شاید یک نوع مدرن از خواستگاری بوده و پسر نیز خالی الذهن و یا شاید سراسیمگی و همان شرم و حیا سبب میشود دختر دبیرستانی همسایه نسترن را که می بیند و ظاهراً از نظرش هم موجه بوده صدا می کند نسترن خانم و او جواب نمی ده با اینکه زمانه مدرنیته بود اما دخترها حیا داشتند و حرف زدن با مرد جوان همسایه اون هم تو کوچه را دور از شأن و پسندیده نمی دونستند و مرد مجدد صدا می زند خانم وتکرار می کند خانم وبابی اعتنایی مخاطب ولوم صدا را بلندتر می کند خانم و بالاخره دختره بر می گرده با ناراحتی میگه خوب چیه ؟ و مرد جواب میده : « خانم متلک »
و این شده بود راز مگو و سر آقا معلم و عامل تهدید که اگه نمره ریاضی ندی منم به همه میگم وبقول ارتیست فیلم گوزنها (سید) اصغر آقا ، منم جریان دختر گارمان زن را لو می دم .
و یا استفاده از تک ماده که چه قانون خوب و طلایی بود .
آخر الامر نمره قبولی به لطایف الحیل گرفته میشود ودر کارنامه مهر قبولی در شهریور ماه زده میشد .
ولی شهریور ماه همیشه همان حکم مرگ و زندگی دانش آموزی را داشت .و این قصه و رویداد شهریوری سال به سال تکرار و تکرار میشد .
حالا از آن شهریور هاو امتحانات تجدیدی خاطره ای غبار گرفته باقی مانده است و بس .
حسن دانایی
1 528
این روایت « شهریور ، ماه امتحانات تجدیدی»
الان که وارد ماه شهریور شدیم به یاد می آرم بچه های محصلی رو که برای گرفتن نمره قبولی و فرار از مردود شدن ، سخت ترین سبک آموزشی تاریخ رو میگذروندند و ماه شهریور براشون حکم مرگ و زندگی را داشت .مگه غیر از درس خواندن و قبول شدن و رفتن به کلاس بالاتر کار مهمتری هم داشتند . وقتی می پرسیدند شغل شما چیست جواب می دادیم و در فرمهای مربوطه می نوشتیم : محصل .
کارنامه ی پلوکپی و استنسیل با بوی مرکب برام یه خاطره فراموش نشدنی ،باقی مونده .تموم درد بی درمون من از دوره راهنمایی و دبیرستان سر همین کارنامه شروع شد .اون هم سر درس پس گردنی خورده ریاضی و زبان انگلیسی .
تاریخ و جغرافیا و ادبیات و کتابهای روخونی و انشا و دیکته را فول بودم اصلا نیاز نداشتم دوباره خونی کنم .همون سرکلاس و یک بار خواندن حفظ و مسلط میشدم و بهترین نمرات را
می گرفتم اگه بازیگوشی نمی کردم و وقت برای مطالعه و مرور می گذاشتم ،بی برو برگرد کسی به رد پام نمی رسید .
اصلا این اعتماد به نفس در دروس حفظ کردنی وضع دیگه ای را برام رقم می زد و خودمو کشته بود .!! نوشته های کتاب درسی تاریخ را قبول نداشتم .! جلوتر از کتابهای درسی مثلا کتاب تاریخ جهان ترجمه مومنی و یا نامه های جواهر لعل نهرو به دخترش و یا قسمتی از تاریخ تمدن ویل دورانت را خونده بودم و امر بر من مشتبه شده بود ! تو اون عالم تصور می کردم یه پا تاریخ دان هستم ومی تونم نظریه بدم . به همین سادگی .
اما حقیقتا تو این زمینه ها توهین به همکلاسی ها نباشه یک سرو گردن از بقیه دانش آموزان کلاس بالاتر بودم .نه از نظر قدی اشتباه نشه از نظر داشتن اطلاعات منظورنظرمه .می گفتن تو معلومات عمومی خوبی داری اگه تو مسابقه بیست سوالی رادیو که اون موقع ها گل کرده بود شرکت کنی حتما جایزه مایزه ای می بری .اما ماکجا و رادیو تهران کجا.
امان از درس ریاضی که هیچ وقت حالیم نشد و مفهومشو نفهمیدم .نیاز به جرقه داشت که فندک ذهنم در این زمینه روشن نشد .با اینکه اولین درس ساعت ۸ صبح ریاضی بود که می گفتن در این موقع روز ذهن آمادگی بیشتری برای فهمیدن داره .اما تو کله من یکی که فرو نمی رفت و عین خر تو گل مانده بودم هر چه بیشتر زور می زدم ،نمی فهمیدم که نمی فهمیدیم و کله ریاضی ام بیشتر درد کله پاچه ای می خورد تا صبحانه لذیذ تهیه بشه ومفید واقع بشه وگرنه بهره هوشی ریاضی نداشت .درس انگلیسی تفاوت داشت .برخلاف ریاضی تمایل به یادگیری داشتم و چون فکر می کردم دستور زبان فارسی را بلدم شاید اگر کلمه های انگلیسی را می فهمیدم ،می توانستم جمله سازی کنم . مشکل درس زبان انگلیسی از بدو امر و با داشتن معلم آمریکایی بنام مستر ماتیس شروع شد .
ظاهر قضیه که خیلی عالی بود معلمی که زبان مادری اش انگلیسی است و عین بلبل انگلیسی صحبت می کنه .همچنانکه ناصرالدین شاه که به صدراعظمش در تسلط به زبان فرانسه حسودی می کرد و گفته بود به چی اینقدر فخر می فروشی
تو کاری نکردی برو پاریس بچه های سه و چهار ساله عین بلبل فرانسه را چهچهه میزنند .
معلمی داشتیم زبان مادری اش انگلیسی بود.از این بهتر که نمی شد بقول درگزیهای قدیمی مرگ می خوای برو کلاته کندی !
البته این ظاهر قضیه بود و عمق موضوع بنظرم فاجعه ، بود .تصور کنید بچه های پایین دروازه و خیابون حمام صداقت و لشگری و چند نفری از چقر و گلریز وسعد آباد و چاپشلو تو یک کلاس جمعند غیر از معدود زابلیها و یزدی ها که در خانواده به فارسی تکلم می کنند بقیه ترک زبان هستند و بعضاً کرمانج. سلیس و روان نمی توانستن فارسی حرف بزنند .رعایت قواعد دستور زبان فارسی که دیگه ول معطل بودند . حالا در این شرایط بیا به اینها دستور زبان انگلیسی را آموزش بده اونهم توسط معلم انگلیسی که فارسی بلد نبود جز سلام و علیک و بعضی لغات برای رفع حاجات ،حالت چطوره ، خوبی ، در راببند و ... و با لهجه غلیظ آمریکایی که تازه اگه فارسی هم حرف می زد با این لهجه ! نمی فهمیدی چه می گه . تو عمرمون یک کلمه انگلیسی نشنیده بودیم مثل الان نبود که اوکی از دهن نمی افته و اوه مای گاد شده واکنش تعجب انگیز و با کلاس . اولین بار بود که با کلمه ها ی انگلیسی آشنا می شدیم و با آب و تاب و مشتاقانه تو خونه تکرار می کردیم : هلو ، تنکیو ، هاواریو ، یس ، ...وقتی به حرف پدر اعتنا نمی کردیم و لجش رو در می آوردیم و داد می زد او اشی ! می گفتیم : یس . کفرشو در می آوردیم و دو تا فحش آبدار حوالمون می کرد .
اما جمله سازی بلد نبودیم و مستر عاجز و درمانده بود از تفهیم موضوع و این شدکه پایه انگلیسی تو اون سالهای مدل های مجله خیاطی بوردا ، دامنهای مینی ژوپ ، ماکسی و بیتلها ، وجان وین ، آلن دلون ، الیزابت تیلور وسوفیا لورن ...و واژه « متلک » شل و ول شده و ما جا ماندیم از مدرنیته تزریقی از بالا به لایه های جامعه که مظهرش انگلیسی بلغور کردن بود .و همیشه یه نمره زیر ده و باصطلا
1 528
سلام
تست آزمایشی
ما همیشه خواستم برای شما عزیزان یک برنامه جدید و نو آور بسازیم
کابران قدیمی کانال میدونن
مدتی برنامه هفتگی فرهنگی داشتیم عزیزان میامدن
بصورت ویدیو ضبط میشد
از طنز آهنگهای درخواستی تا فرهنگی ...
خب حمایت نشد بعد ضبط چند برنامه ادامه ندادیم
امیدوارم از این برنامه جدید حمایت کنید
درگز در هفته ای گذشت در ۶۰ثانیه
ما تیتر خبرهای مهم درگز را در هفته در ۶۰ثانیه برای شما بازگو خواهیم کرد
با همکاری آقای هادی مرجعی
1 528
✍تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند...
آنها تمام مدت می ترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند؛ یک روز یکی از آنها بر در اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود...!
وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.
وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود؛ حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
هم
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود؛ تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...!
«شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!»
📚https://t.me/chapeshloo_1
1 528
یکی از همسایه های قدیمی ما
یکی از بزرگان کوچه ما
یکی از دوستان بسیار صمیمی مرحومه مادرم
جانه خلی گشتی
خدا این مادر قدیمی کوچه ما را حفظ کنه همیشه سایه شون مستدام
باور کنید همسایه های ما بهترین بودن و بهترین هستند 🌹🌹🌹🙏😍
1404/5/27
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
