❤زادگاه من چاپشلو❤
کانال بسته
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 516
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
1 516
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#چاپشلو
جوشاندن #شیره_انگور
0 تا 100
بسیار پر زحمت بیش از ۲۴ساعت همه را درگیر خودش میکنه وقتی هم شیره آماده میشه دیگه زحمات فراموش میشه😊
تشکر از این عزیزان که این شیرینی را برسر سفره ما میآورند
لحظاتتون همیشه شیرین🌺👍🌺
👇
https://t.me/chapeshloo_1
1 516
وگرنه اگه یک صفحه بود با حوصله و دقت می نوشتم ومسلما خوش خط در می آمد و دستم عادت می کرد به خوش خطی .و با گفتن جمله معروف نخود نخود هر که بره خانه خود ،لوبیا لوبیا فردا بیا جمع دوستان متفرق میشدیم ،می دیدم زنها با عجله چادر بسر کرده و با کتاب و دفتر و قلم می رن سمت اکابر و از صحبتهاشون فهمیده بودم خانم نیکوکار زن آقا موسی کفاش ،معلمشان بود
و با اینکه بعضی وقتها صدای گریه بچه ها که همراه مادر می رفتن به اکابر حواس پرتی میاورده .اما این اپیدمی توکوچمون به همه خونه ها سرایت کرده بود . بعضی همسایه ها زن و مرد با هم میرفتن و شبها جلو اکابر عده ای مرد نوجوان و جوان جمع بودند که در برگشت خواهر و مادروزن خود را همراهی کنند تا اونوقت شب زن بی دفاع تک و تنها نیاد خونه .
اکابر در ابتدا کنجکاوم کرده بود که چطور
جاییه وبعدا برایم جاذبه پیداکرد . دو باری که مخفیانه و همراه حسن رفتم ، شاهد بودم مردان بزرگ که پشت نیمکتهای چوبی می نشستن ،عین ما بچه ها می شدند و همون بگو و بخند و هلهله را داشتند .و رسول قمری را تشویق به خوندن می کردن و با دست زدن رو میز با او همراهی می کردند و وقتی رسول می گفت دستمال بالای سرت بگیر و گردونش کن ،مثل فیلم ایوالله همه دستمالی از جیب کتشون در می آوردند و رو سرشون می چرخوندن . اون زمون دستمال کاغذی نبود و یا هنوز بدرگز نیومده بود و اگه هم بود جزو کالاهای شیک محسوب میشد من که یادم نیست و ندیده بودم. ولی همه یه دستمال پارچه ای تو جیب داشتن و اون دستمال همه کاره بود. هم توش فین می کردن و هم دست و رو شسته را خشک می کردند .کی به کی بود .مهم نبود .ادا و اطوار و غیر بهداشتی و از این حرفها اگه هم بود ،کم بود .و کسی که رعایت میکرد میشد آدم وسواسی.
اینکه سازمان پیکار با بی سوادی چقدر موفق شد و چند نفر را سواد دار کرد و چند نفر را ازکوری در آورد ! واله اعلم ولی خوب میدونم که حسن قصه ما آخرش هم باسواد نشد .بااینکه بعدها خودش سلمانی مستقل باز کرد و عشق بروس لی بود و دیوارهای مغازه اش لبالب عکس بروس لی را چسبانده بود اما نتونست لااقل از بروس لی درس پیکار را یاد بگیرد . و در پیکار با بی سوادی مغلوبه شد .
و اکنون هردو قهرمان قصه من در کشاکش دهر تاب تحمل را از دست دادن ونام و خاطره ای از آنها باقی مانده است .
و بانگ آواز رسول قمری است که از اعماق روزگار سپری شده به گوش می رسد که می خواند :
... دستمال بالای سرت بگیر و گردونش کن ....
...و می نشیند در درونم ولی انگار این حس مخلوط غم وحسرت ،خوشایند است انگار که تروتازه است انگار که این روایت همین دیروز اتفاق افتاده است در
کوچه شهر دلم .
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 516
این روایت « کلاس اکابر »
عمری سپیده دمان از خواب بیدار شدیم
صبح زود در زمستانها یعنی هنوز شب . ساعت ۶ صبح فرقی با ۳ صبح نداره . هوا تاریکه ونور ، چراغ برق کوچه، راهنمای تک و توک عابرین است که یا شاطر وکارگر نانوایی هستند یا حمومی و کافه چی و کله پاچه ای،با دهن دره و کخ کخ و سرفه های تموم نشدنی به نیت کار شرافتمندانه زودتر از هر کاسب و فعله ای برای کسب روزی حلال به سرکار می روند و هنوز عمله ها و کارگران ساختمان در چهار راه کلات جمع نشده اند که باید از خواب ناز بیدار شی و سر و صورتت را با آب سرد شیر ، کنار حوض حیاط که آقاجان برای جلوگیری از یخ زدگی لوله آب را با کیسه برنج و نایلون پوشونده ، دست و صورت بشوری و خوب که سرما توجانت نفوذ کرد و شروع به لرزیدن کردی و خواب از سرت پرید به شتاب برگردی تو اطاق و بچسبی به چراغ علا الدین که کتری و قوری روشه و چایی در حال دم کشیدن است و با نگاهی به ساعت رو طاقچه به عجله لباس بپوشی و شیرین چای را هورتی سربکشی و نان و پنیر را یک لقمه کنی و همانطور که دهانت پر است کفش را لخه کش و با کتابها ومشقهایی نیمه تمام که درحال مشق نوشتن از جنب و جوش وخستگی روزانه خوابت برده با هراس از کتک معلم وناظم از انجام ندادن تکلیف ،هجوم بیاری به سمت مدرسه .
اینهمه مشقت که چه بشه
قرار بود باسواد شویم !
اگه باسواد شدیم بعدش چی ؟ نون میشه برامون یا آب . همین سئوال را یه روز صبح که به زور و به سختی از خواب بیدار شده بودم ،معترضانه از آقاجان پرسیدم .پدر در حالی که کتری را از روی علا الدین بر می داشت و مقداری از آبش را درون آفتابه مسی می ریخت تا آب مورد نیازش ولرم بشه جواب داد پسر جان ،چشمت بینا میشه . آدم بی سواد کوره و آدم باسواد بیناست و همه چیز فهم میشه .و این جمله و نصیحت پدر آویخته گوشم ماند و لابد برای همین بود که حسن شاگرد دایی ام که در دکان سلمانی کار می کرد با دوست جون جونی اش، رسول قمری تصمیم گرفتن که دوتایی در کلاسهای پیکار با بیسوادی که به اختصار می گفتن کلاس اکابر، ثبت نام کنند و شبها عوض یللی تللی کردن برن درس بخونند . کلاس اکابر شبها پر میشد از آدمای سن بالا که هرروز در کوچه وخیابان میشد انان را دید وبا انها سروکله زد از لخه دوز و نجار و کاسب و بنا و شاطر و رنگرز و قناد تا شاگرد مغازه ها بچه هایی که به هر دلیلی از درس خواندن روزانه باز مانده بودند و طبق مقررات دیگه نمی تونستن روزانه ثبت نام کنن واغلب سنشان هم اجازه نمی داد و صحیح نبود بچه ۱۲ ساله بره بشینه تو کلاس اول و همکلاس بشه با بچه ۷ ساله .
حسن نیز چون می گفت عقلم نمی کشه و نمی فهمم بعد از ترک تحصیل و در واقع مردودی،درجا زدن چند ساله در کلاس اول، از دبستان اخراج شده بود و برای اینکه بیکار نمونه و یه وقتی لات از کار درنیاد ! و در ضمن درآمدی داشته باشه ، دامادشون زیر پرو بالشو گرفته بود و برده بود مغازه سلمانی که تازه مد شده بود بگویند آرایشگاه و با خط خوش روی تابلویی که درسردر مغازه نصب شده بود این کلمه آرایشگاه خودنمایی می کرد و مردان را برای کوتاه کردن موی سر به سبک ومدل موی آلمانی و تراش ریش و آنکارد سبیل دعوت می کرد .و حالا پس از مهارت در کوتاه کردن مو،حسن می خواست از کوری در بیاد . اما قصه رسول قمری فرق داشت رسول اون زمون فراگیری اش بیشتر بود تموم تصنیفهای آغاسی را از بر بود و با تقلید از نعمت نفتی می خوند حتی پس از انقلاب کارش بالا گرفت و در عروسیها هم که بدون دعوت می رفت گاهی با همراهی نوازندگان و شور و اشتیاق مهمانان مجلس را با ترانه های لب کارون و ایوالله و ..آغاسی گرم می کرد .
دران زمانه کلاس اکابر خیلی سرو صدا راه انداخته بود و همه تشویق میشدن که برن سرکلاس و درس که چه عرض کنم الفبا یاد بگیرن و این موج پیکار با بی سوادی به زنهای همسایه هم سرایت کرده بود و با هزار ترفند زنانه ، شوهراشون را راضی کرده بودند که اونها هم برن کلاس اکابر مثل زرافشان خاله که شوهرش عزیز آقا درشکچی بود یا سکین خاله که شوهرش امنیه بازنشسته بود و مرجان خلی که بیوه بود و با اجاره دادن اطاقهای خونه اش ارثیه مانده ازپدرش سید ابراهیم به دانش آموزان از روستا آمده، گذران زندگی می کرد .
و همینکه غروب میشد و ما بچه ها می خواستیم از هم جدا بشیم و بریم خونه و شروع کنیم به انجام دادن تکلیفهای روز بعد بخصوص مشق بنویسیم که اون زمونها بدترین کار ممکن بود و عجله در پر کردن وسیاه کردن صفحه دفتر باعث شد که بد خط بشم . و علت بدخطی ام را همین مشق زیاد می دونم .
1 516
قبل خفتگیری یکی حضوری به کلانتری خواج ربیع میگه دوستام با چاقو دارند خفت میکنند
گفتند باید به 110زنگ بزنید!
از میدان شهید حسین فهمیده دنبال اینا بودن که خفت کنن اینا هم خواستن هر جور شده خودشونا به کلانتری برسونن
کلانتری هم گفته باید اول به ۱۱۰زنگ بزنید سیستم اعلام کنه بعد!
هر دو گوشی نو دوماه نبود خریده بودن
هنوز قسطش تمام نشده بود!
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۶/۱۳
1 516
سنجد
درخت سنجد
سنجد ها چند نوع هستند
باید باد پاییز بخوره تا برسه و شیرین بشه
1 516
سوهان روحش شده بود ، که همیشه اندرز می داد پسرم درس بخوان ،باسواد شو و مثل من کور نباش که بیسوادی فرقی با کوری ندارد و تلاش کن تا به جایی برسی و مثل من نشی که برای پشیزی و لقمه نانی مجبورم ازخروس خوان تا بوق سگ , بدوم .
شاید پدر ندانست که من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن حق کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.!!
این پند آقاجان همیشه آویزه گوشم هست که به تاکید می گفت :
پسرم هیچ وقت فراموش نکن - ما به همت ، سرخ رویی را به دست آورده ایم .
امروزه پدر نیست .اما پندش هست و یاد وخاطره اش هست .
می دانم که دیگر هیچگاه نمی آید ..
اما من هنوز منتظرم
به انتظار آن نگاه مهربان و آن تکیه کلامش وقتی در آغوشم می گرفت ومی گفت : بگردمت و یا وقتی همه بچه ها و نوه هایش تو خونش جمع بودند چشمهای بی فروغش از خوشحالی برق می زد ومی گفت : همتونو ! بگردم ...
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 516
این روایت پند پدر :(پسرم هیچ وقت فراموش نکن - ما به همت ، سرخ رویی را به دست آورده ایم .)
آقاجان هم پدری بود مثل همه پدرها با احساس وپر عاطفه و عشق به فرزند همانجور که الان خودمان هستیم و همین حس را بفرزندانمان داریم .منتهی آن زمان پدر کفشی با یک سایز بزرگتر برایمان می خرید که بتوانیم مدتها آن را بپوشیم بالاخره در حال رشد بودیم و پدر توان مالی نداشت که با رشد بدنمان رقابت کند تا بخودش می آمد ومی خواست اندوخته ای برای روز مبادا کنار بگذارد (و به کمک مادر ، زیر فرش خانه پنهان کند و یا در صندوق جای دهد ) . بنظرم امد هنوز ارزش بانک را نمی دانستن ومطلع نبودند که بهترین جا برای سپردن پول ودرامانت ماندن ان از گزند،بانک است.شاید هم هراسی نداشتن که پولشان به تاراج برود.هرچه به ذهنم فشار می اورم که بفهمم ایا دزدی بوده که به خانه ها دستبرد بزند،راستش چیزی دستگیرم نمی شود.القصه از حاشیه به متن برگردیم،، به نمره کفش پایمان و قدمان اضافه میشد و شلوار وپیراهنمان هم به زور به تنمان میشد .و چاره ای نبود یا یک نمره بزرگتر بگیرد یا از خیر آن چند اسکناس بگذرد و راه حل اول معقول تر بود .و این شرایط و عقلانیت پدرانه ظاهراً همه گیر بود و همین برنامه سختکیرانه اقتصادی در خانواده های محل به منظور تامین بودجه و جلوگیری از تورم دخل خانوار بقول علما طابق النعل بالنعل اجرا میشد.
برو بچه های کوچه خاکستری و محله و کلاس ، هنگام راه رفتن ، پای داخل کفش گشاد که اکثرا چکمه پلاستیکی با برند ملی می پوشیدند ،شتلق شتلق صدا می داد .انگار که پا در داخل کفش دارد لزگی ! می رقصد !! . همیشه آرزو داشتیم که کاش صدای پایمون مثل صدای پای قیصر و با تحکیم میشد !! اما مگر کفش بزرگتر از قالب پا می ذاشت ! .آقاجان زحمتکش بود .با کار از کودکی آشنا و خو گرفته بود و از دم صبح با مشتری سروکله می زد تا آخر شب ولی خوب مثل همه آدمها اوقات فراغت و سرگرمی هم داشت : اگر کاهو بازاری ! بود وبقول کاسبهای محل تخم مشتری را ملخ خورده بود ، خودش را به نوعی سرگرم می کرد مثلاً وارد گود مبارزه با مگس و زنبور میشد که اون موقع ها وزوزشان زیاد شنیده میشد. لابد هنوز در توری در محل کشف نشده بود ! و بعضی وقتها واخرای شب و کسب و کار که خیابان خلوت میشد و تک وتوک عابری در رفت وامد بود رفقای گرمابه وگلستان ، ابوالفضل رستگار ،فرهاد امیری ، قربان گرد ,اوستا صفر بنا ،اقا غلامحسین و ...، جمع میشدن تو مغازه و از هر دری حرف می زدند وبعضی هرهر می خندیدن وبعضی با لبخندی بر لب واکنش نشان می دادند و سیگاری دود می کردند و آخرسر در چوبی اکاردئونی مغازه را می بستیم و قفل و زنجیر می کردیم و راهی خانه و شام و قصه شب رادیو و خواب .و دوباره با برآمدن آفتاب روز از نو روزی از نو .
راستش آنطور که راویان اخبارو طوطیان شکر شکن شیرین گفتار مثل گلشا خانم باجلق صغری ننی ،یه بار هنگام گل انداختن گونه هایش و سرخوشی برایم نقل کرد قرار نبوده که آقاجان کاسب بشه و بقول خودش نتونه از جاش جم ! بخوره و درجا بزنه . اصلا اینکاره نبوده و حوصله سروکله زدن با مشتری را نداشته ، بقول خاله زیور ،همکلاس مادر با حسرت نهفته درکلامش، آقاجان یه زمانی برای خودش استیل داشته خوش اندام و قد بلند و چهارشانه با چشمان نافذ و درشت میشی .برای همین هم قبول کرده بودند درگارد شاهنشاهی استخدامش کنند .اون زمانها هرکس نمی تونست جزو کادر گارد شود .دانه درشتها گزینش می شدن باید هیکل و اندامی مثل آقاجان می داشتند و ضریب هوشی بالا .آقاجان تیزی و فراست خودش را داشت بموقع شوخی می کرد و بموقع هم اخم و کمتر برزخ میشد ولی اگه عصبانی میشد که واویلا بود .و مهربان بود و بخاطر مادرش صغری ننی ،که گفته بود می خواهی من را تنها بزاری از ظرافت ! استخدام در گارد شاهنشاهی ،افتاده بود! و برگشته بود نزد ننی .و همین گوش کردن به حرف مادرش آخر سر ، شده بود بقال .
دستان خالی و نداریش را کسی نفهمید ، حتی اگر سکه ای هم در جیب نداشت .ظاهر را حفظ می کرد وتمیز ومرتب و شیک می پوشید .دست نیاز به سوی احدی دراز نکرد .عزت نفس داشت .ممکن بود شب گرسنه بخوابد و سنگ به شکم ببندد! مگر نه اینکه زندگی بالا و پایین داره و در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه .
زجر کشید اما شکایت نبرد... .زخم داشت وننالید... .گریه کرد اما اشک نریخت... .
زمانی انش رضا قلی زبانزد خاص و عام بوده .خودش هم مثل کفترش انش بود ،انش زندگی ،انش زن و بچه ،مردقناعت مرد متانت ،مرد صبور ،مرد کار و کار وبازهم کار.شاید بخاطر مرارتی که کشیده بود و پشت پایی که خورده بود و سختی کار یدی که در تلاش معاش دائمی و نرسیدن .
1 516
سلام بر دوستان عزیز و بزرگوارم صبح شما بخیر ایام عزاداری تسلیت باد این بوته رو که داخل مزرعه پنبه یا چغندر بود رو یادتون هست دورنگ زرد ومشکی بود کی یادشه اسمش چی بود کامنت کنه
@hokmavardyarkohan
1 516
سلام بر دوستان عزیز و بزرگوارم صبح شما بخیر ایام عزاداری تسلیت باد این بوته رو که داخل مزرعه پنبه یا چغندر بود رو یادتون هست دورنگ زرد ومشکی بود کی یادشه اسمش چی بود کامنت کنه
@hokmavardyarkohan
1 516
#چاپشلو
چینار تیه
باغ باغدار زحمتکش کربلایی محمد عبدی
کشمش را شب یا صبح زود قبل طلوع آفتاب جمع میکنن
قدیمیها میگفتند هر کس قلبیر را نتونه درست تاب بده زن بهش نمیدن!😊
