❤زادگاه من چاپشلو❤
关闭频道
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
显示更多1 518
订阅者
-124 小时
-47 天
-830 天
帖子存档
1 518
قبل خفتگیری یکی حضوری به کلانتری خواج ربیع میگه دوستام با چاقو دارند خفت میکنند
گفتند باید به 110زنگ بزنید!
از میدان شهید حسین فهمیده دنبال اینا بودن که خفت کنن اینا هم خواستن هر جور شده خودشونا به کلانتری برسونن
کلانتری هم گفته باید اول به ۱۱۰زنگ بزنید سیستم اعلام کنه بعد!
هر دو گوشی نو دوماه نبود خریده بودن
هنوز قسطش تمام نشده بود!
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۶/۱۳
1 518
سنجد
درخت سنجد
سنجد ها چند نوع هستند
باید باد پاییز بخوره تا برسه و شیرین بشه
1 518
سوهان روحش شده بود ، که همیشه اندرز می داد پسرم درس بخوان ،باسواد شو و مثل من کور نباش که بیسوادی فرقی با کوری ندارد و تلاش کن تا به جایی برسی و مثل من نشی که برای پشیزی و لقمه نانی مجبورم ازخروس خوان تا بوق سگ , بدوم .
شاید پدر ندانست که من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن حق کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.!!
این پند آقاجان همیشه آویزه گوشم هست که به تاکید می گفت :
پسرم هیچ وقت فراموش نکن - ما به همت ، سرخ رویی را به دست آورده ایم .
امروزه پدر نیست .اما پندش هست و یاد وخاطره اش هست .
می دانم که دیگر هیچگاه نمی آید ..
اما من هنوز منتظرم
به انتظار آن نگاه مهربان و آن تکیه کلامش وقتی در آغوشم می گرفت ومی گفت : بگردمت و یا وقتی همه بچه ها و نوه هایش تو خونش جمع بودند چشمهای بی فروغش از خوشحالی برق می زد ومی گفت : همتونو ! بگردم ...
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 518
این روایت پند پدر :(پسرم هیچ وقت فراموش نکن - ما به همت ، سرخ رویی را به دست آورده ایم .)
آقاجان هم پدری بود مثل همه پدرها با احساس وپر عاطفه و عشق به فرزند همانجور که الان خودمان هستیم و همین حس را بفرزندانمان داریم .منتهی آن زمان پدر کفشی با یک سایز بزرگتر برایمان می خرید که بتوانیم مدتها آن را بپوشیم بالاخره در حال رشد بودیم و پدر توان مالی نداشت که با رشد بدنمان رقابت کند تا بخودش می آمد ومی خواست اندوخته ای برای روز مبادا کنار بگذارد (و به کمک مادر ، زیر فرش خانه پنهان کند و یا در صندوق جای دهد ) . بنظرم امد هنوز ارزش بانک را نمی دانستن ومطلع نبودند که بهترین جا برای سپردن پول ودرامانت ماندن ان از گزند،بانک است.شاید هم هراسی نداشتن که پولشان به تاراج برود.هرچه به ذهنم فشار می اورم که بفهمم ایا دزدی بوده که به خانه ها دستبرد بزند،راستش چیزی دستگیرم نمی شود.القصه از حاشیه به متن برگردیم،، به نمره کفش پایمان و قدمان اضافه میشد و شلوار وپیراهنمان هم به زور به تنمان میشد .و چاره ای نبود یا یک نمره بزرگتر بگیرد یا از خیر آن چند اسکناس بگذرد و راه حل اول معقول تر بود .و این شرایط و عقلانیت پدرانه ظاهراً همه گیر بود و همین برنامه سختکیرانه اقتصادی در خانواده های محل به منظور تامین بودجه و جلوگیری از تورم دخل خانوار بقول علما طابق النعل بالنعل اجرا میشد.
برو بچه های کوچه خاکستری و محله و کلاس ، هنگام راه رفتن ، پای داخل کفش گشاد که اکثرا چکمه پلاستیکی با برند ملی می پوشیدند ،شتلق شتلق صدا می داد .انگار که پا در داخل کفش دارد لزگی ! می رقصد !! . همیشه آرزو داشتیم که کاش صدای پایمون مثل صدای پای قیصر و با تحکیم میشد !! اما مگر کفش بزرگتر از قالب پا می ذاشت ! .آقاجان زحمتکش بود .با کار از کودکی آشنا و خو گرفته بود و از دم صبح با مشتری سروکله می زد تا آخر شب ولی خوب مثل همه آدمها اوقات فراغت و سرگرمی هم داشت : اگر کاهو بازاری ! بود وبقول کاسبهای محل تخم مشتری را ملخ خورده بود ، خودش را به نوعی سرگرم می کرد مثلاً وارد گود مبارزه با مگس و زنبور میشد که اون موقع ها وزوزشان زیاد شنیده میشد. لابد هنوز در توری در محل کشف نشده بود ! و بعضی وقتها واخرای شب و کسب و کار که خیابان خلوت میشد و تک وتوک عابری در رفت وامد بود رفقای گرمابه وگلستان ، ابوالفضل رستگار ،فرهاد امیری ، قربان گرد ,اوستا صفر بنا ،اقا غلامحسین و ...، جمع میشدن تو مغازه و از هر دری حرف می زدند وبعضی هرهر می خندیدن وبعضی با لبخندی بر لب واکنش نشان می دادند و سیگاری دود می کردند و آخرسر در چوبی اکاردئونی مغازه را می بستیم و قفل و زنجیر می کردیم و راهی خانه و شام و قصه شب رادیو و خواب .و دوباره با برآمدن آفتاب روز از نو روزی از نو .
راستش آنطور که راویان اخبارو طوطیان شکر شکن شیرین گفتار مثل گلشا خانم باجلق صغری ننی ،یه بار هنگام گل انداختن گونه هایش و سرخوشی برایم نقل کرد قرار نبوده که آقاجان کاسب بشه و بقول خودش نتونه از جاش جم ! بخوره و درجا بزنه . اصلا اینکاره نبوده و حوصله سروکله زدن با مشتری را نداشته ، بقول خاله زیور ،همکلاس مادر با حسرت نهفته درکلامش، آقاجان یه زمانی برای خودش استیل داشته خوش اندام و قد بلند و چهارشانه با چشمان نافذ و درشت میشی .برای همین هم قبول کرده بودند درگارد شاهنشاهی استخدامش کنند .اون زمانها هرکس نمی تونست جزو کادر گارد شود .دانه درشتها گزینش می شدن باید هیکل و اندامی مثل آقاجان می داشتند و ضریب هوشی بالا .آقاجان تیزی و فراست خودش را داشت بموقع شوخی می کرد و بموقع هم اخم و کمتر برزخ میشد ولی اگه عصبانی میشد که واویلا بود .و مهربان بود و بخاطر مادرش صغری ننی ،که گفته بود می خواهی من را تنها بزاری از ظرافت ! استخدام در گارد شاهنشاهی ،افتاده بود! و برگشته بود نزد ننی .و همین گوش کردن به حرف مادرش آخر سر ، شده بود بقال .
دستان خالی و نداریش را کسی نفهمید ، حتی اگر سکه ای هم در جیب نداشت .ظاهر را حفظ می کرد وتمیز ومرتب و شیک می پوشید .دست نیاز به سوی احدی دراز نکرد .عزت نفس داشت .ممکن بود شب گرسنه بخوابد و سنگ به شکم ببندد! مگر نه اینکه زندگی بالا و پایین داره و در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه .
زجر کشید اما شکایت نبرد... .زخم داشت وننالید... .گریه کرد اما اشک نریخت... .
زمانی انش رضا قلی زبانزد خاص و عام بوده .خودش هم مثل کفترش انش بود ،انش زندگی ،انش زن و بچه ،مردقناعت مرد متانت ،مرد صبور ،مرد کار و کار وبازهم کار.شاید بخاطر مرارتی که کشیده بود و پشت پایی که خورده بود و سختی کار یدی که در تلاش معاش دائمی و نرسیدن .
1 518
سلام بر دوستان عزیز و بزرگوارم صبح شما بخیر ایام عزاداری تسلیت باد این بوته رو که داخل مزرعه پنبه یا چغندر بود رو یادتون هست دورنگ زرد ومشکی بود کی یادشه اسمش چی بود کامنت کنه
@hokmavardyarkohan
1 518
سلام بر دوستان عزیز و بزرگوارم صبح شما بخیر ایام عزاداری تسلیت باد این بوته رو که داخل مزرعه پنبه یا چغندر بود رو یادتون هست دورنگ زرد ومشکی بود کی یادشه اسمش چی بود کامنت کنه
@hokmavardyarkohan
1 518
#چاپشلو
چینار تیه
باغ باغدار زحمتکش کربلایی محمد عبدی
کشمش را شب یا صبح زود قبل طلوع آفتاب جمع میکنن
قدیمیها میگفتند هر کس قلبیر را نتونه درست تاب بده زن بهش نمیدن!😊
1 518
انگور باغات چاپشلو
باغ آقای بهرام پروان
ماشالله به خاک چاپشلو
👏👍😍
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۶/۱۰
1 518
برمی گردیم به دهه هفتاد شمسی و یا شاید دهه شصت. اون زمان که همه پشت بومهاشون انتن ۲۴ شاخه داشتند برای تماشای برنامه های اون طرفیها، تلویزیون عشق اباد گاه گاهی ترانه های ترکی اذری وازبکی هم پخش می کرد اگر خاطرتان باشد خواننده ای بود بنام بابا مراد خندانوا شباهت صورت داشت به شادروان محمد حسن شهبازی و اقای شهبازی از این شباهت استقبال می کرد. و شخصا نیز می خواندو با دایره می زد، روحش شاد. ویدیویی یافتم از اجرای بابا مراد خندانوا، تقدیم حضور می گردد.
ارسالی استاد حسن دانایی✍
https://t.me/chapeshloo_1
1 518
#درگز
پیتزا ،ساندویچ 🥯🥯🥓🌮🥘🥙🍗🧀🧇🥞
آقای کاکلی
روبروی پمپ بنزین درگز
https://t.me/chapeshloo_1
شهریور۴۰۳
1 518
#چاپشلو
کابرد سی دی 💿📀📀📀
در درختان پسته و مترسک
وقتی باد میاد سی دی ها تکان میخوره
نور خورشید هم که بهش میخوره برق میزنه
کلاغها و پرندگان میخواهند نزدیک بشن نور از سی دی مثل لیزر میفته چشمان بعد میرسند بیان!
احسنت به این خلاقیت 👏👏👏😊😍🌹
https://t.me/chapeshloo_1
شهریور۴۰۳
1 518
دستگاه نمونه گیری خاک
یکجا که بخوان ساختمان بزرگ بنا کنند
از چند محل همان زمین نمونه خاک از زیر زمین در میآورند آزمایش میکنند که ببینن
این زمین توانایی اون ساختمان را داره یا خیر.
یک لوله حدود ده متر سوراخ میکنه میره از زیر زمین خاک میاره بالا
👌🌺
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۶/۱۰
1 518
#درگز ، باغات انگور چاپشلو شهریور ۴۰۳ خداقوت به همه باغداران زحمتکش👌👏قربون اون خاک درگز که هر خوشه انگور حدود نیم متر هستش👌👏🌹😍
https://t.me/chapeshloo_1
1 518
آقای امیر محمد عبدی افتخار آفرینی شما و کسب مقام سوم مسابقات دوومیدانی قهرمان نوجوانان کشور در ماده ۴۰۰ متر بامانع را به شما و خانواده محترمتان تبریک عرض مینماییم و انشاالله شاهد افتخار آفرینی شما در میادین بین المللی باشیم🌹
از طرف محسن و مهدی محمودی
https://t.me/chapeshloo_1
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
