fa
Feedback
هیتلر از پنجره‌اش کسی را بغل کرده بود

هیتلر از پنجره‌اش کسی را بغل کرده بود

رفتن به کانال در Telegram

آنتی‌ناتالیسم: مکتبی فلسفی‌ که تولد را ورود ناخواسته به چرخه‌ای از رنج، درد و زوال می‌داند. بر پایه‌ی این نگرش، نیاوردن یک انسان به هستی اخلاقاً برتر از آفرینش اوست؛ چرا که نبودن، رنج نمی‌زاید. https://t.me/BChatBot?start=sc-cb42678ad7

نمایش بیشتر
1 095
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1230 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+6
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+5
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+9
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+16
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+16
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+20
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+31
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+55
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+48
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+78
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+114
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 953
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
23 ژوئیه0
22 ژوئیه+2
21 ژوئیه0
20 ژوئیه0
19 ژوئیه0
18 ژوئیه0
17 ژوئیه+1
16 ژوئیه0
15 ژوئیه0
14 ژوئیه0
13 ژوئیه+1
12 ژوئیه0
11 ژوئیه0
10 ژوئیه0
09 ژوئیه0
08 ژوئیه0
07 ژوئیه0
06 ژوئیه0
05 ژوئیه0
04 ژوئیه+2
03 ژوئیه0
02 ژوئیه0
01 ژوئیه0
پست‌های کانال
-لیانید آندری‌یِف، خندهٔ سرخ (برگردان حمیدرضا آتش‌برآب-نشر کتاب پارسه)
-لیانید آندری‌یِف، خندهٔ سرخ (برگردان حمیدرضا آتش‌برآب-نشر کتاب پارسه)

2
یه قسمتی توی فرندز هست که چندلر و مانیکا تصمیم گرفتن از خونه‌شون، از همسایگی با جویی، از نزدیک بودن به باقی دوستاشون دل بکنن و برن خارج از شهر زندگی کنن. وقتی دارن این تصمیمشون رو به اعضای اکیپ که خیلی باهم صمیمی‌ان و هرروز همو می‌بینن، توی خونه‌ی هم وقت می‌گذرونن، به هم کمک می‌کنن، به نوای با همراهی هم زندگی رو پیش می‌برن و… می‌گن، جویی برمی‌گرده می‌گه (نقل به مضمون) «به نظرتون نباید تو اینجور تصمیم‌گیری‌های مهم همه‌مون حق رای داشته باشیم بعد تصمیم نهایی گرفته شه؟» و داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر این صحنه حالا چه نویسنده‌ها قصدشون بوده چه نه، اعتقادات آدم راجع‌به روابط انسانی رو به چالش می‌کشه. و واضحه ها اما خب همیشه با خودم فکر می‌کنم حرف زدن راجع‌به چیزهای واضح گاهی خیلی جالب‌تر از سناریوهای عجیب غریبه چون دقیقا به خاطر وضوحشون کم‌تر ازشون حرف زده می‌شه. توی این دنیا تهش همیشه قراره آدم ارتباطاتی بسازه که در بهترین حالت ۵۰٪ احتمال و ۱۰۰٪ امکان این وجود داره که به نوعی به پایان برسن هرچند هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه. قراره آدمی تصمیم بگیره بره، و بره، بی‌این‌که ما حق رای داشته باشیم بر رفتن یا نرفتنش، حتی اگر رفتنش برابر با تغییر بنیادین حداقل تیکه‌ای یا حداکثر کل زندگی ما باشه؛ اگر بخوایم عمیق‌تر شیم، اتفاقاً اگر رفتنش تاثیر مهمی بر ما و زندگیمون بگذاره باید تموم تلاشمونو کنیم که اون آدم رو در تصمیم‌گیریش آزاد و رها بگذاریم. و می‌دونم تقریباً هر کسی که الان این رو بخونه، مثل من، مثل خیلی‌هامون، دوستی داره (داشته!؟) که رفت و با رفتنش خیلی چیزها برد و الان هروقت آهنگ جدید خوبی پیدا می‌کنه یاد اون میفته اما دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نیست پس نمی‌تونن باهم گوشش بدن؛ دوستی که هروقت خبر خوبی می‌شنوه دلش می‌خواد به اون زنگ بزنه و بگه اما اول باید حساب کنه ببینه اختلاف ساعت چه‌قدره و بعد بفهمه که دوستش الان احتمالاً خوابه پس اشتراک اون ذوق ممکن نیست؛ دوستی که فیلم‌های جدید رو با اون دیدن شوق دیگه‌ای داشت اما خب… همراهی بود که کنارش بشینه و هرکس به کار خودش مشغول باشه اما به طریقی حضور اون آدم همه‌چیز و زندگی رو آسون‌تر یا بهتر می‌کرد. من هنوز اون دوستی رو دارم که باهم می‌رفتیم خرید خونه، می‌رفتیم اتاق همو باهم مرتب می‌کردیم، همدیگه رو برای مصاحبه‌ی کاری آماده می‌کردیم، قرارهامون به جای نشستن توی رستوران یا کافه یا هرچی این بود که زنگ بزنیم بگیم «چای بذار دارم میام.» و یه ربع بعدش بخار چای داشت می‌خورد به بینی‌هامون. هنوز اون دوستی رو دارم که باهاش حرف زدن از موسیقی اندازه‌ی (شاید بیشتر از) حرف زدن با بهترین نویسنده‌ی دنیا لذت‌بخش‌ بود. یا اون دوستی که شب می‌رفتیم بخوابیم اما تا طلوع خورشید حرف‌هامون تموم نمی‌شدن و بعدش هم حتی. غیاب‌شون از هزار حضور عزیزتره و خب به قول مولوی: «-دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صدهزار درمان ندهم» امّا خب در نهایت، دلمون می‌خواست ولی حق رای بر تصمیم رفتن‌شون نداشتیم، این هم از این واقعیت مسخره‌ی زندگی:)
221
3
یه قسمتی توی فرندز هست که چندلر و مانیکا تصمیم گرفتن از خونه‌شون، از همسایگی با جویی، از نزدیک بودن به باقی دوستاشون دل بکنن و برن خارج از شهر زندگی کنن. وقتی دارن این تصمیمشون رو به اعضای اکیپشون که خیلی باهم صمیمی‌ان و هرروز همو می‌بینن، توی خونه‌ی هم وقت می‌گذرونن و… می‌گن، جویی برمی‌گرده می‌گه (نقل به مضمون) «به نظرتون نباید تو اینجور تصمیم‌گیری‌های مهم همه‌مون حق رای داشته باشیم بعد تصمیم نهایی گرفته شه؟» و داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر این صحنه حالا چه نویسنده‌ها قصدشون بوده چه نه، اعتقادات آدم راجع‌به روابط انسانی رو به چالش می‌کشه. و واضحه ها اما خب همیشه با خودم فکر می‌کنم حرف زدن راجع‌به چیزهای واضح گاهی خیلی جالب‌تر از سناریوهای عجیب غریبه چون دقیقا به خاطر وضوحشون کم‌تر ازشون حرف زده می‌شه. چون تهش همیشه قراره آدم ارتباطاتی بسازه که در بهترین حالت ۵۰٪ احتمال و ۱۰۰٪ امکان این وجود داره که به نوعی به پایان برسن هرچند هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه. قراره آدمی تصمیم بگیره بره، و بره، بی‌این‌که ما حق رای داشته باشیم بر رفتن یا نرفتنش، حتی اگر رفتنش برابر با تغییر بنیادین حداقل تیکه‌ای یا حداکثر کل زندگی ما باشه؛ اگر بخوایم عمیق‌تر شیم، اتفاقاً اگر رفتنش تاثیر مهمی بر ما و زندگیمون بگذاره باید تموم تلاشمونو کنیم که اون آدم رو در تصمیم‌گیریش آزاد و رها بگذاریم. و می‌دونم تقریباً هر کسی که الان این رو بخونه، مثل من، مثل خیلی‌هامون، شاید دوستی داره (داشته!؟) که رفت و با رفتنش خیلی چیزها برد و الان هروقت آهنگ جدید خوبی پیدا می‌کنه یاد اون میفته اما دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نیست پس نمی‌تونن باهم گوشش بدن؛ دوستی که هروقت خبر خوبی می‌شنوه دلش می‌خواد به اون زنگ بزنه و بگه اما اول باید حساب کنه ببینه اختلاف ساعت چه‌قدره و بعد بفهمه که دوستش الان احتمالاً خوابه پس اشتراک اون ذوق ممکن نیست؛ دوستی که فیلم‌های جدید رو با اون دیدن شوق دیگه‌ای داشت اما خب… همراهی بود که کنارش بشینه و هرکس به کار خودش مشغول باشه اما به طریقی حضور اون آدم همه‌چیز و زندگی رو آسون‌تر یا بهتر می‌کرد.
1
4
78- Horizon Sun - Wager Ep1 (E78 Outro).mp3
44
5
بچه‌ها من هرچی تلاش کردم موفق نشدم به نظرتون یکیتون می‌تونه آرتیست این آهنگ رو پیدا کنه؟ :) اگه تونستین بهم بگین لطفاً @clowneeka
45
6
“Game of Thrones (The Climb)” dir. Alik Sakharov Co-created by David Benioff and D. B. Weiss [HBO] 2013, U.S.A 53 minutes (S0+1
“Game of Thrones (The Climb)” dir. Alik Sakharov Co-created by David Benioff and D. B. Weiss [HBO] 2013, U.S.A 53 minutes (S03, E06) #series | @lettucetaco
233
7
They were crying when their sons left, God is wearing black He's gone so far to find no hope, he's never coming back They were crying when their sons left, all young men must go He's come so far to find the truth, he's never going home From the album "Mezmerize" released in 2005 by System of a Down | @lettucetaco
277
8
خرید از بات 😎 @Kargadanvpn_bot
282
9
+1
بدون متن...
287
10
“You pick.” Dude I’m literally a non-binary pansexual, panromantic, multi-lingual biped animal (not to mention a bi-tch); do I look like I can make decisions?
313
11
“You pick.” Dude I’m literally pansexual, panromantic, multi-lingual, bipolar and a bi-tch, do I look like I can make decisions?
1
12
«بر او ببخش که سرگردان است و درد دارد و باید که چاره‌اش کند.»
345
13
For agеs, I've torn myself apart For reasons I could never grasp in the dark But I'm giving in, oh, I'm giving in I'm only here to play my part No longer lost beneath the weight of expectations I'm strangling old habits to let new life begin I've battled with the voices in my head With echoes of words I've left unsaid But I'm giving in, oh, I'm giving in I'm only here to play my part From the album "Vox Occulta" released in 2026 by Einar Solberg | @lettucetaco
345
14
بدون متن...
305
15
برام جالبه که معمولاً کسی نمی‌گه که انجام دادن کار درست گاهی چه‌قدر سخته، که بیش‌تر اوقات انجامش (دست کم برای مدتی) شاید اصلاً احساس خوبی بهمون نده، که این که می‌دونیم کاری درسته لزوماً باعث نمی‌شه بتونیم انجامش بدیم. اکثر اوقات درست‌ترین و سخت‌ترین کار یکی‌ان. حتی (مخصوصاً!؟) وقتی دلمون اون درسته رو شاید نمی‌خواد… این هم از این‌یکی مسخره‌بازی زندگی.
321
16
«حالم خوب بود! امّا حالا باز همه فكرهايم تيره و غمگين هستند؛ قلب من سنگین است. چه به سرم خواهد آمد؟ سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه اين است كه هیچ یقینی ندارم، آينده‌اى ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه كنم. گذشته چنان پر از بدبختی است كه فقط يادش كافى است تا دلم را پاره‌پاره كند.» -فیودور داستایفسکی، بیچارگان (برگردان خشایار دیهیمی-نشر نِی) | @lettucetaco
449
17
وصیت‌نامه‌ام را هر روز بازنویسی می‌کنم مبادا چیزی یا کسی از قلم افتاده باشد. مثلا همین امروز یادم افتاد که برای گربه‌ی سیاه و سفید همسایه که از سگ‌های ولگرد می‌ترسد و همیشه گوشه‌ی حیاط خانه کز می‌کند چیزی نگذاشته‌ام،جگرم را به وصیت‌نامه اضافه و عکس گربه‌ی همسایه را هم ضمیمه‌اش کردم،مبادا جگرم را اشتباهی به کس دیگری بدهید. ریه‌هایم باشد برای آخرین پاکت سیگاری که دود می‌کنم. چشمهایم را بدهید به پریسای رمان «تاریکی معلق روز» که پیمان جلایری آن یک جفت چشم زیبا را قربانی عشق بیمارش کرد. پاهایم را بدهید به سگ ولگرد کوچه‌ی بالایی که از بس پاهای فلج‌اش را روی زمین کشیده پوست و گوشتی بهشان باقی نمانده است. زبانم را بگذارید در خاک بپوسد،زیاده از حد سرخ است،ممکن است سر کسی را بر باد بدهد. گوش‌هایم را بدهید به تنبور سید خلیل عالی‌نژاد،برایشان وارث بهتری سراغ ندارم. دست‌هایم را به مرده‌شور بدهید حتما برای روز مبادا به دردش می‌خورند. مغزم را بپزید و بگذارید روی میز،خودش وارثش را پیدا می‌کند. برای قلبم هنوز وارثی پیدا نکرده‌ام و برای باقی اندام‌هایم. اگر عمری باقی باشد فردا و فرداها حتما به وصیت‌نامه اضافه‌شان می‌کنم و اگر شانس آوردم و همین فردا صبح چشم‌هایم را باز نکردم خودتان بگردید و ببینید به درد کدام درد می‌خورند. #خاطره_همتی #khatinevis
290