fa
Feedback
با تاریخ

با تاریخ

رفتن به کانال در Telegram

نه بودن‌ِمان نه رفتن‌ِمان فرقی به حال دنیا نمی‌کند. کلنجار رفتن با «تاریخ»؛ و درباره چیزهایی که می‌بینم و می‌خوانم.

نمایش بیشتر
4 276
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-4330 روز
آرشیو پست ها
در آغاز جنگ جهانی اول، احمدشاه قاجار ۲۷ ساله هم می‌دانست که جنگ برایِ ایران بد است و نتیجه‌ای جز ویرانی و نابودی ندارد و نبای
در آغاز جنگ جهانی اول، احمدشاه قاجار ۲۷ ساله هم می‌دانست که جنگ برایِ ایران بد است و نتیجه‌ای جز ویرانی و نابودی ندارد و نباید وارد آن شد؛ و حالا تلاش‌ِ امثال فروغی، قوام و... برایِ این‌که ایران درگیر جنگ جهانی دوم نشود و از آن دور بماند، به کنار. امروز اما رضا پهلوی و فرقه سلطنت از آمریکا و اسرائیل برای نجات ایران (بخوانید رسیدن به تاج و تخت قدرت)، بمب و موشک گدایی می‌کنند، حتی به قیمت ویرانی و نابودی کامل این مملکت. | طرح از بهمن محصص، کشتار در ویتنام، ۱۹۶۷. @batarikh

️ ⭕️ افسانۀ آخرین راه «ما همۀ راه‌ها را رفتیم» ادعایی است که این روزها همچون حکمی قطعی در فضای عمومی طنین انداخته. این حکم فقط روایت گذشته نیست، افق آینده را نیز ترسیم می‌کند. برای درک نیروی اغواگرش باید هم جدی گرفته شود هم به‌دقت شکافته. ابتدا باید پذیرفت که این ادعا بی‌پایه نیست. چهار دهه تجربۀ انباشته نشان داده که مسیرهای گوناگون آزموده شده‌اند: از مشارکت انتخاباتی و امیدبستن به اصلاحات تدریجی تا خیزش‌های خیابانی، از کنش‌های مدنی تا شکل‌های مختلف فشار اجتماعی از پایین. هر بار یا حاکمیت توانسته‌ این انرژی‌ها را جذب و خنثی کند، یا سرکوب عملاً راه چنین ابتکاراتی را سد کرده، یا خود نیروهای اجتماعی بر اثر ضعف سازماندهی و فرسایش درونی با شکست مواجه شده‌اند. حاصل برای بخش مهمی از جامعه چیزی نبوده جز حس تکرار شکست. نه حاکمان تغییر کردند نه رفتار حاکمان در حدی که باید. ازاین‌رو ادعای «ما همۀ راه‌ها را رفتیم» بیان تجربۀ زیستۀ بن‌بست سیاسی است. اما این ادعا دقیقاً در همان لحظه‌ای که گذشته را جمع‌بندی می‌کند آینده را نیز قالب‌ می‌ریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راه‌های درونی بسته شده‌اند، پس تنها راه باقی‌مانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بن‌بست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه می‌شود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینه‌های داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام می‌کند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی می‌گذارد. بدین‌سان، تهاجم خارجی از یک انتخاب پرریسک بدل می‌شود به «آخرین راه ناگزیر». اما حاملان و قائلان این ادعا چه کسانی‌اند؟ پاسخ را باید در لایه‌های گوناگون اجتماعی جست. بخشی از طبقۀ متوسط شهری که سال‌ها سرمایه‌گذاری خود را بر اصلاح تدریجی نهاده و اکنون در وضعیت بی‌افقی قرار گرفته به این جمع‌بندی رسیده که زمان دیگر به سودش نمی‌گذرد. برای این گروه اصولاً تغییر سریع، هر قدر هم پرهزینه، تصورپذیرتر از انتظار طولانی است. در کنار اینان، بخش وسیعی از دیاسپورای ایرانی ایستاده که از هزینه‌های مستقیم جنگ فاصله دارد و آسان‌تر می‌تواند از مداخلۀ نظامی دفاع کند. به‌علاوه، بخش‌هایی از طبقات بالا که دارایی‌های‌شان به‌راحتی قابل‌انتقال به خارج است چه‌بسا از سر محاسبه به این نتیجه برسند که تغییرات سریع، هر قدر هم پرریسک، برای حفظ منافع‌شان مناسب‌تر از تداوم وضع موجود است. در مقابل، فرودستان که بیش‌ترین بار هزینه را بر دوش می‌کشند عموماً محتاط‌ترند، هرچند در شرایط فرسایش شدید حتی در میان آنان نیز زمزمۀ «بدتر از این نمی‌شود» به گوش می‌رسد. این‌جاست که یک همگرایی نگران‌کننده شکل می‌گیرد: همصدایی میان گروه‌هایی که یا هزینۀ تهاجم خارجی را مستقیماً نمی‌پردازند یا از شدت استیصال به پذیرش چنین هزینه‌هایی تن می‌دهند. بااین‌همه، تهاجم خارجی نه راه‌حل بلکه راه‌حل‌نماست، زیرا مسئله را بس نامحسوس از «تغییر نظم سیاسی» به «تخریب نظم موجود» جابه‌جا می‌کند. تخریب می‌تواند سریع رخ دهد اما ساختن نظمی پایدار به تمامی محتاج همان عناصری است که پیش‌تر غایب بوده‌اند: سازماندهی اجتماعی، نهادسازی، و توازن قوای درونی به نفع بهبود اوضاع. تهاجم خارجی نه‌فقط این کمبودها را جبران نمی‌کند بلکه غالباً مسبب تشدیدشان نیز می‌شود. وانگهی، این مسیر بر پیش‌فرضی لغزان استوار است: این که بدتر از وضع موجود ممکن نیست. حال‌آن‌که تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که فروپاشی دولت می‌تواند به بی‌ثباتی مزمن و چندپارگی و چرخه‌های خشونت گسترده‌تر بینجامد. مهم‌تر از همه، این گزینه فاعلیت را از جامعه سلب می‌کند و در دیسی طلایی به بازیگران بیرونی وامی‌گذارد، آن‌هم درحالی‌که هزینه‌ها کماکان بر دوش شهروندان قرار دارد. این همان منطق راه‌حل‌نماست: وعدۀ خروج از بن‌بست با تعمیق همان بن‌بست. در برابر این افق سراب‌گونه، بدیل‌های درون‌زا هر قدر هم که کُند و دشوار و بی‌میان‌بُر باشند واقعی‌ترند. نکتۀ تعیین‌کننده این است که بسیاری از این مسیرها هرگز به‌ طور جدی آزموده نشده‌اند. سازماندهی پایدار در محیط‌های کار و زیست، شکل‌دهی به تشکل‌های صنفی و حرفه‌ای ماندگار، پیگیری سیاست مطالبات مشخص و بسیج‌پذیر، و به‌کارگیری شکل‌های متنوع نافرمانی و فشار اجتماعیِ پراکنده اما مستمر، جملگی، راه‌هایی‌اند که نه در لحظه‌های انفجاری بلکه فقط در تداوم و انباشت معنا پیدا می‌کنند. این‌ها مسیرهای پرزحمتی‌اند، اما دقیقاً به همین دلیل اصولاً ظرفیت می‌سازند و فاعلیت را در درون جامعه حفظ می‌کنند. خلاصه این که مسئله مبادرت به انتخابی سرنوشت‌ساز است: میان «راه سختِ درون‌زا» و «میان‌بُرِ پرریسکِ برون‌زا». اگر ادعای «ما همۀ راه‌ها را رفتیم» به حذف اولی و توجیه دومی بینجامد، دیگر صرفاً توصیف یک بن‌بست نیست بلکه خود به عاملی در بازتولید همان بن‌بست بدل می‌شود. 🆔 @mmaljoo

«آیا از این بدتر هم ممکن است؟ به نظر می‌آید که هست. وای به روزهای دیگر.» شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۷ دوازده ۱۹۸۸. @batarikh

️ ⭕️ از نیروگاه تا نانوایی: زنجیرۀ فروپاشی تهدید به هدف‌گرفتن نیروگاه‌های برق صرفاً تهدیدی نظامی نیست. تهدیدی است علیه بافت زندگی روزمره. در جامعۀ مدرن اصولاً برق یک «کالای زیرساختی» است که نه‌فقط تولید بلکه بازتولید اجتماعی را ممکن می‌سازد: از بیمارستان‌ها و زنجیرۀ تأمین دارو تا شبکه‌های آب‌رسانی و حمل‌ونقل و ارتباطات و حتی اعتماد متقابل میان افراد. نابودی این زیرساخت یعنی فروپاشی دفعی نظمی که کنش جمعی را ممکن می‌کند. زیرساخت‌ها همان بسترهایی نامرئی‌‌اند که روابط اجتماعی را شکل می‌دهند. وقتی برق از کار بیفتد نه‌فقط کارخانه‌ها تعطیل می‌شوند بلکه قراردادهای نانوشته‌ای که زندگی را قابل پیش‌بینی می‌کنند نیز از هم می‌پاشند: نان به‌موقع نمی‌رسد، بیمار درمان نمی‌شود، اطلاعات قطع می‌شود و نااطمینانی به قاعده بدل می‌گردد. در چنین وضعی، جامعه وارد وضعیت «فرسایش شتابان» می‌شود، جایی که پیوندهای اجتماعی پیش از آن‌ که بازسازی شوند فرو می‌ریزند. این‌جاست که ساده‌انگاری مدافعان تهاجم خارجی آشکار می‌شود: تصور این که می‌توان به «نظام» ضربه زد بی‌آن‌که «جامعه» آسیب ببیند نادیده‌انگاری همین پیوستگی عمیق است. زیرساخت‌ها بی‌طرف نیستند. نابودی‌شان بیش از آن که قدرت سیاسی را هدف بگیرد ظرفیت زیست جمعی را تخریب می‌کند. 🆔 @mmaljoo

این‌جا خاورمیانه است سرزمین صلح‌های موقت بین جنگ‌های پیاپی سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرم‌سراها و مردمی که نمی‌دانند برای اعدام یک دیکتاتور باید بخندند یا گریه کنند. *حافظ موسوی

️ ⭕️ از آرزوهای بزرگ تا ترس‌های بزرگ دستورکار حکومت ایران در چند دهۀ اخیر، آرام اما پیوسته، از بلندای «توسعۀ اقتصادی» به حضیض «بقای حداقلی» لغزیده است. روزگاری بود که افق مملکت را رشد اقتصادی و رفاه مردمی تعریف می‌کردند. سپس به رفع تحریم‌ها از مسیر برجام تقلیل یافت، بعدتر به توافقی برای دورکردن سایۀ جنگ از سر کشور،  اکنون نیز به تمنای جنگ مهارشدۀ کم‌هزینه‌تری که نه به تغییر رژیم بینجامد و نه به تجزیۀ کشور. این سراشیبی، بیش از هر چیز، محصول محوریت خط مقاومت در سیاست خارجی و تحمیل الزامات آن بر حیات داخلی بوده است. اصرار بر این مسیر نه‌فقط گرهی نمی‌گشاید بلکه افق‌ها را مستمراً تنگ‌تر و خواسته‌ها را حداقلی‌تر می‌کند. امروز، بیش از همیشه، لحظۀ بازاندیشی است: بازنگری در خطی که هزینه‌هایش از توان جامعۀ فرسوده فراتر رفته است. در غیر این صورت، حتی اگر بقای حکومت تضمین شود، آنچه از ایران باقی می‌ماند کشوری است با زخم‌هایی عمیق و جبران‌ناپذیر. 🆔 @mmaljoo

️ ⭕️ ️اینترنتِ جنگی: بازتابِ فشردۀ یک نظمِ نابرابر الگوی دسترسی به اینترنتِ جهانی، در روزهای جنگ، چیزی بیش از یک وضعیتِ موقتی است. این الگو تصویری فشرده و عریان از منطقِ مسلط بر تخصیصِ منابع در ایرانِ دهه‌های اخیر را پیش چشم می‌گذارد. در این وضعیتِ استثنایی دقیقاً همان قواعدی عمل می‌کنند که سال‌هاست حیاتِ اقتصادی و سیاسی را سامان داده‌اند: آمیزه‌ای از اسلامِ سیاسی و نولیبرالیسم. تجربۀ زیستۀ این روزها خود گویاترین شاهد است. در شش روزِ نخستِ جنگ، دسترسی به اینترنتِ جهانی برای من به‌کلی قطع بود. در روزهای بعد، اتصال نه یک حقِ پایدار بلکه مجموعه‌ای از لحظاتِ ناپیوسته و تصادفی بود: دقایقی کوتاه از طریق پراکسی‌های تلگرام، چند ساعت با یک کانفیگِ ناپایدار، ساعاتی محدود در کنارِ دوستی روزنامه‌نگار که به اینترنتِ بدون فیلتر دسترسی داشت، اکنون نیز وضعی مشابه پس از حدوداً نُه روز قطع مداوم. حتی همین اتصال‌های موقت نیز دائماً در معرضِ قطع و افتِ کیفیت بوده‌اند. این تجربه به‌روشنی نشان می‌دهد که دسترسی به اینترنت، اکنون در وضعیت جنگی ما، دیگر نه یک زیرساختِ عمومی بلکه امتیازی ناپایدار و نابرابر است. از یک‌سو، دسترسیِ پایدار و کم‌هزینه به اینترنتِ جهانی عمدتاً در اختیارِ کسانی است که به درجاتی به ساختارِ قدرت نزدیک‌اند. سیم‌کارت‌های سفید نمادِ این انحصارند. البته در میانِ دارندگانِ این امتیاز همچنین روزنامه‌نگارانی نیز حضور دارند که لزوماً خود بخشی از قدرتِ سیاسی نیستند بلکه به اقتضای کارِ حرفه‌ای‌شان از این امکان برخوردار شده‌اند. بااین‌حال، حتی این استثناها نیز در چارچوبِ همان سازوکارِ توزیعِ از بالا تعریف می‌شوند: امتیازاتی که از سوی قدرت اعطا می‌شود نه حقوقی که از سوی جامعه تضمین شده باشد. این همان منطقِ اسلامِ سیاسی است: پیوندِ قدرتِ سیاسی با انحصارِ منابع و تخصیصِ امتیازات مستقل از میزانِ مقبولیتِ اجتماعی. از سوی دیگر، آنان که از این دایرۀ قدرت بیرون‌اند عمدتاً از مسیرِ بازارِ سیاه به اینترنت دست می‌یابند. خریدِ کانفیگ‌ها و پراکسی‌های گران‌قیمت یا استفاده از ابزارهایی چون اینترنتِ استارلینک مستلزمِ برخورداری از توانِ مالیداست و در دومی البته همراه با پذیرشِ مخاطراتِ امنیتی. این‌جا منطقِ نولیبرالیسم عمل می‌کند: دسترسی به یک کالای حیاتی نه بر اساسِ حقِ شهروندی بلکه متناسب با قدرتِ خرید. برآیندِ همزمانِ این دو منطق، درواقع، نظمی دوپاره است: یا نزدیکی به قدرت یا برخورداری از ثروت. هر که از این دو بی‌بهره است، در حاشیۀ خاموشی و انقطاع باقی می‌ماند. اینترنتِ جنگی، به این معنا نه صرفاً یک ابزارِ ارتباطی بلکه آینه‌ای است که ساختارِ نابرابرِ توزیعِ منابع را بازتاب می‌دهد. آنچه امروز در دسترسی به اینترنت می‌بینیم، دیروز در مسکن و آموزش و سلامت و اشتغال نیز، به درجات، جاری بوده است. همین تکرارِ نابرابری در عرصه‌های گوناگون است که نارضایتی‌های انباشته را به سطحی انفجاری رسانده است. مسئله در نهایت نه تکنولوژی بلکه منطقِ قدرت و ثروت است که بر سرنوشتِ جامعه حکم می‌راند. 🆔 @mmaljoo

عمق استراتژیک ایران کجاست؟ بسیاری از سیاست‌گذاران ایرانی و تحلیلگران اندیشکده‌ای غیرایرانی مدت‌ها گمان می‌کردند که عمق استراتژیک ایران در سوریه و لبنان قرار دارد. اما «جنگ ایران» درس متفاوتی بر دیوار نوشته است: عمق استراتژیک واقعی ایران درون مرزهایش جای دارد؛ ریشه‌گرفته در ترکیبی ویژه و منحصربه‌فرد از جغرافیای فلات ایران، کنترل گلوگاه‌های مهم دریایی، تاب‌آوری تمدنی، فرهنگ فداکاری، و بالاتر از همه رابطه میان دولت و جامعه. به بیان دیگر، اگر از منظر ژئوپولیتیکی بلندمدت (longue durée) به موضوع نگاه کنیم، عمق استراتژیک ایران صرفاً محصول جمهوری اسلامی یا دکترین نظامی مدرن نیست. بلکه در الگوهای تاریخی جغرافیا، بقا، و دولت‌داری در فلات ایران ریشه دارد. چند عنصر تاریخی این عمق استراتژیک را شکل داده‌اند: ۱. جغرافیای تاریخی فلات ایران: برای سده‌ها، فلات ایران به‌عنوان یک دژ طبیعی عمل کرده است. رشته‌کوه‌های زاگرس و البرز، بیابان‌های وسیع دشت کویر و دشت لوت، و فاصله‌های طولانی لجستیکی به‌طور تاریخی تهاجم و اشغال را دشوار کرده‌اند. بسیاری از ارتش‌های مهاجم که وارد فلات شدند با فشار شدید لجستیکی، فاصله‌های طولانی، و فرسایش نیروها مواجه شدند. در اصطلاح استراتژیک، این وضعیت شبیه چیزی است که نظریه نظامی آن را دفاع جغرافیایی در عمق (defense in depth) می‌نامد. ۲. تجربه تاریخی جذب ضربه و بازیابی: برای سده‌ها، فلات ایران تهاجم‌ها را جذب کرده، دولت‌ها را بازسازی کرده، و دوباره به‌عنوان یک مرکز قدرت ظهور کرده است. جغرافیا مهم است، اما یک حافظه تمدنی طولانی از تاب‌آوری نیز وجود دارد که بارها بقا را به استراتژی تبدیل کرده است. ایران در طول تاریخ خود بارها تهاجم و فروپاشی سیاسی را تجربه کرده است، اما هسته سیاسی و تمدنی آن بارها دوباره ظهور کرده است. این تجربه تاریخی طولانی، یک فرهنگ استراتژیک مبتنی بر تاب‌آوری و بازسازی ایجاد کرده است. در حافظه تاریخی ایران یک درک ضمنی وجود دارد: ممکن است دولت‌ها سقوط کنند، اما ایران به‌عنوان یک موجودیت تمدنی تمایل دارد دوباره زاده شود. این تاب‌آوری تاریخی به‌طور نزدیکی با چیزی مرتبط است که تحلیلگران معاصر آن را استقامت در جنگ‌های طولانی توصیف می‌کنند. ۳. کنترل بر چهارراه‌های استراتژیک تجارت و پیوندگاه‌های دریایی از دوران جاده ابریشم تا امروز، ایران در موقعیتی مرکزی برای پیوند دادن شرق و غرب قرار داشته است. نفوذ بر مسیرهای اصلی تجارت همواره یکی از منابع مهم قدرت ایران بوده است. امروز این منطق از طریق گره‌های راهبردی مانند تنگه هرمز و کریدورهای منطقه‌ای در حال ظهور ادامه پیدا می‌کند. ۴. فرهنگ مقاومت و فداکاری این فرهنگ پس از غلبه تشیع در فلات ایران شکل گرفت؛ جایی که روایت‌های شهادت، رنج، و استقامت در زندگی دینی و اجتماعی نهادینه شدند. پس از انقلاب ۱۹۷۹، این مضامین حتی پررنگ‌تر شدند و به یک عنصر مرکزی در فرهنگ استراتژیک ایران تبدیل شدند. همین درونی بودن عمق استراتژیک ایران است که حتی در حالی که استراتژی دفاع پیشرو (forward defence strategy) ایران در شامات پس از جنگ غزه تضعیف شده است، عمق استراتژیک کشور همچنان پابرجاست. کوه‌ها، بیابان‌های وسیع، فاصله‌های جغرافیایی، تنگه هرمز، و یک دولت-جامعه تمدنی که توانایی جذب ضربه را دارد، همگی با هم ترکیب می‌شوند تا به ایران شکلی از عمق استراتژیک بدهند که فناوری نوین به‌تنهایی و به‌آسانی نمی‌تواند آن را خنثی کند. دگربار، این نکته را دریابیم: «عمق استراتژيك⁩ ايران نه در عراق و سوريه است و نه در افغانستان و تاجيكستان. آن را درون كشور بجوييد! نقطه ثقل امنيت ايران بر رابطه حكومت و ملت استوار است و به "وحدت در بالا، كثرت در پايين" اشاره دارد: انسجام ميان سياستگذاران، احترام به شيوه‌های زندگي مردم؛ توازن ميان امنيت و آزادی» @Iran_Simorq

فیروزه کاشانی‌ثابت ـ منظره هولناک دودهای غلیظ و سیاهی که ایرانیان را در خود خفه می‌کند، گویی نشانه‌ای از خفگی تدریجی کشوری سربلند در برابر چشمان جهان است. کارزار نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل با هدف واداشتن جمهوری اسلامی به تسلیم کامل، اکنون بسیار فراتر از اهداف اعلام‌شده -هرچند متغیر- رفته است. عملیات «خشم حماسی» پرسش‌های فوری و جدی درباره مقصود واقعی این جنگ برمی‌انگیزد. پس از دو هفته دشوار، بمباران بی‌وقفه تهران و دیگر شهرهای ایران به‌روشنی نشان می‌دهد که این جنگ یک هدف بنیادین دارد: ایران‌کُشی، یا نابودسازی ایران. در حالی که ایرانیان زیر بار پیامدهای واقعی جنگ نفس می‌کشند، سکوت نهادهای نظارتی بین‌المللی کرکننده است و جای خالی محکومیت شدید چنین حملات بی‌ملاحظه زیست‌محیطی و انسانی را پررنگ می‌کند. آسیب واردشده به میراث معماری ایران (و بشریت) -از کاخ گلستان در تهران و کاخ چهل‌ستون در اصفهان گرفته تا غارهای پیشاتاریخی- اکنون به‌عنوان «خسارت جانبی» در جنگی ثبت می‌شود که هدف اعلامی آن همچنان مبهم است. بمباران سنگین ایران همچنین خطر برانگیختن زمین‌لرزه‌ها را در پی دارد، چرا که این کشور بر روی گسل‌های زمین‌شناختی قرار گرفته است. عدم واکنش‌های معنادار از سوی سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای بین‌المللی ناظر در برابر این بمباران سنگین و غیرانسانی، بار دیگر نشان‌دهنده اضمحلالِ نگران‌کننده معیارهای بشردوستانه جهانی است. در حالی که سازمان ملل، جمهوری اسلامی را به دلیل حمله به همسایگان و تشدید جنگ محکوم کرده است، چنین خشم و اعتراض آشکاری در قبال رنج مردم ایران -که در جنگی گرفتار شده‌اند که هیچ کنترلی بر آن ندارند- ابراز نمی‌شود. تاکنون بیش از سه میلیون ایرانی به سبب جنگ آواره شده‌اند و این رقم بی‌تردید افزایش خواهد یافت. ادامه این یادداشت را در وبسایت نیماد بخوانید: https://neemaad.com/nmd10031045.htm

Repost from M.R. Nikfar
باید ایران پابرجا بماند تا بتوان برای سامان آن فکری کرد و آرزویی داشت. https://www.radiozamaneh.com/882571

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک همچون گلوگاهِ پرنده‌یی، هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند. سالیانِ بسیار نمی‌بایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست که حضورِ انسان آبادانی‌ست. همچون زخمی همه عُمر خونابه چکنده همچون زخمی همه عُمر به دردی خشک تپنده، به نعره‌یی چشم بر جهان گشوده به نفرتی از خود شونده، ــ غیابِ بزرگ چنین بود سرگذشتِ ویرانه چنین بود. *احمد شاملو @batarikh

پت هگست: «تنها کسانی که باید الان ناراحت باشند ایرانیانی هستند که فکر می‌کنند زنده می‌مانند.» @batarikh

⭕️ پاسخی به جنگ‌طلبان می‌گویند هر که با تهاجم خارجی مخالف است در صف حاکمیت ایستاده. گویی جهان فقط میان دو تاریکی تقسیم شده: استبداد در درون و بمباران از بیرون. اما این دوگانه نه حقیقت که دام است. مردمی که زیر بار سرکوب نفس می‌کشند همانانی‌اند که از قربانیان آتش جنگ خواهند شد. بمب‌ها آزادی نمی‌زایند. فقط خاکستر را بر زخم‌ها می‌پاشند و استبداد را در جامهٔ «دفاع» استوارتر می‌کنند. مخالفت با جنگ به‌هیچ‌وجه دفاع از قدرت حاکم نیست. پاسداری از حق جامعه است تا سرنوشت خویش را خود بنویسد، نه در حصار زندان‌ها و نه زیر غرش جنگنده‌ها. 🆔 @mmaljoo

⭕️ زندگی در تهران: زیر سایهٔ سرکوب، زیر آوار بمب دقایقی پیش در تهران، پس از شش روز، به اینترنت وصل شده‌ام. صدای انفجار از پنجره‌های خانه می‌گذرد و هر لحظه ممکن است این رشتهٔ نازک ارتباط گسسته شود. نمی‌دانم این یادداشت کوتاه که به پایان برسد فرصت انتشارش در کانال تلگرامی‌ام را خواهم داشت یا خیر. تجربهٔ زیستهٔ این روزهای بمباران یک حقیقت بی‌رحم را عریان کرده است: جداسازی انتزاعی «حکومت» از «مملکت» نه تحلیل سیاسی که فرار اخلاقی است. آنان که می‌گویند می‌توان به نامِ زدنِ جمهوری اسلامی بر پیکر ایران آتش ریخت و مردم را مصون پنداشت، یا از واقعیت جنگ بی‌خبرند یا عامدانه چشم می‌بندند. بمب‌ها تفکیک‌پذیر نیستند. ویرانی اصولاً گزینشی عمل نمی‌کند. این استدلال اصلاً پوششی فریبنده برای دفاع پنهانی از تداوم جنگ است، بزک‌کردنِ مرگ با واژهٔ «رهایی». مبارزه با استبداد داخلی وظیفهٔ ماست، اما هر که آتش بیرونی را توجیه کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در صف استمرار ویران‌سازی ایستاده است. زندگی نه در سایهٔ سرکوب می‌بالد و نه زیر آوار بمب. 🆔 @mmaljoo

پهلوی راه‌حل نیست نقدِ جریان پادشاهی‌خواهی گفت‌وگو محمد فاضلی با محمد مالجو *محمد مالجو معتقد است بازگشت به پهلوی و به‌طور مشخص ایده‌های که رضا پهلوی و همفکرانش مطرح می‌کنند، در هر چهار مرحله مربوط به براندازی نظامی سیاسی موجود، دوران گذار، برگزاری رفراندوم برای تعیین نوع حکومت، و در نوبت استقرار نظام سیاسی جدید، حاوی تناقضات جدی و نقصان‌هایی است. این تناقضات و کاستی‌ها به حدی است که بازگشت به پهلوی نه تنها پیشرفتی در حرکت تاریخی مردم ایران به حساب نمی‌آید بلکه عقب‌گردی بزرگ است. @batarikh

کتاب «مسئله تقصیر» (Die Schuldfrage) نوشته کارل یاسپرس (۱۹۴۶)، فیلسوف آلمانی، واکنشی است به تجربه ویرانگر آلمان پس از شکست نازیسم در جنگ جهانی دوم. یاسپرس این کتاب را نه به‌منظور محاکمه حقوقی، بلکه برای طرح یک پرسش اخلاقی-فلسفی بنیادین می‌نویسد: یک ملت تا چه اندازه در قبال جنایت‌هایی که به نام او انجام شده مسئول است؟ دغدغه اصلی او نه مجازات، بلکه امکانِ خودآگاهی، مسئولیت‌پذیری و بازسازی اخلاقی جامعه است. یاسپرس برای روشن‌کردن این مسئله، میان چهار نوع تقصیر تمایز می‌گذارد: تقصیر کیفری، تقصیر سیاسی، تقصیر اخلاقی و تقصیر متافیزیکی. تقصیر کیفری به اعمالی اشاره دارد که از نظر حقوقی قابل پیگرد هستند؛ تقصیر سیاسی متوجه همه شهروندانی است که در نظام سیاسی‌ای مشارکت داشته‌اند که مرتکب جنایت شده است؛ تقصیر اخلاقی به مسئولیت فردی هر انسان در قبال کردار، انتخاب‌ها و حتی سکوت خود بازمی‌گردد؛ و سرانجام تقصیر متافیزیکی ناظر به هم‌بستگی انسانی است، یعنی این واقعیت که انسان در برابر رنج انسان دیگر، حتی اگر مستقیماً در آن دخیل نباشد، کاملاً بی‌مسئولیت نیست. اهمیت رویکرد یاسپرس در این است که از فروکاستن پدیده نازیسم به «گناه چند فرد» یا صرفاً «اجبار ساختاری» پرهیز می‌کند. او راهی میانه می‌گشاید که در آن، هم مسئولیت فردی محفوظ می‌ماند و هم امکان نقد جمعی جامعه فراهم می‌شود، بی‌آنکه این نقد به انتقام‌جویی یا انکار بینجامد. از نظر یاسپرس، تنها از مسیر پذیرش صادقانه تقصیر -به‌ویژه تقصیر اخلاقی و متافیزیکی- می‌توان به آزادی درونی و تجدید حیات سیاسی دست یافت. آزادی سیاسی بدون صداقت اخلاقی، توهمی بیش نیست. موضوعیت کتاب یاسپرس صرفاً به آلمانِ پس از جنگ محدود نمی‌شود؛ این اثر تأملی جهان‌شمول درباره نسبت فرد و قدرت، میل به اقتدارگرایی، بازتولید خشونت، سکوت، و مسئولیت اخلاقی در شرایط فاجعه است. به همین دلیل، برای وضعیت امروز ما نیز خواندنی و هشداردهنده است. در این روزها که جامعه ما در بحرانی عمیق به سر می‌برد، بخشی از افکار عمومی به‌صراحت یا تلویحاً از «مداخله نظامی خارجی» و حتی «جنگ» به‌عنوان راه رهایی و نجات از بن‌بست سیاسی یاد می‌کند؛ گویی خشونتی بیرونی می‌تواند ما را از چرخه خشونت درونی نجات دهد. اما طرح مسئله یاسپرس دقیقاً در همین‌جا برای ما مطرح می‌شود: آیا طلب جنگ از بیرون، خود شکلی از گریز از مسئولیت نیست؟ آیا امید بستن به نیرویی نظامی خارجی برای حل مسئله قدرت در ایران، ما را از مواجهه اخلاقی با وضعیت خود بی‌نیاز می‌کند؟ یاسپرس هشدار می‌دهد که بدون پذیرش سهم خود -در سکوت‌ها، در بازاندیشی‌ها، در ترس‌ها، در توجیه‌ها و...- هیچ رستگاری سیاسی پایداری ممکن نیست. جنگ، حتی اگر نظم سیاسی را دگرگون کند، لزوماً آگاهی اخلاقی تولید نمی‌کند. چه‌بسا تنها جنایت/خشونتی دیگر بیافریند و چرخه تقصیر را عمیق‌تر کند. بازسازی حقیقی، نه از بیرون بلکه از درونِ وجدان جمعی آغاز می‌شود. پرسش یاسپرس هم‌چنان زنده است و امروز بیش از همیشه به ما نزدیک: «ما در برابر آنچه رخ داده -و آنچه در حال رخ دادن است- دقیقاً چه مسئولیتی داریم؟» *مسئله تقصیر، کارل یاسپرس، ترجمه فریده فرنودفر و امیر نصری، نشر چشمه (۱۳۹۳). @batarikh

مصاحبه با مهشید امیرشاهی: «نمی‌توانم بپذیرم کسی مانند رضا پهلوی با حمایت قدرت‌های خارجی از راه دور دستور تغییر رژیم بدهد. برای من این بدتر از بزرگ‌ترین توهین است.»‏ https://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=68021&fbclid=IwY2xjawQLzJFleHRuA2FlbQIxMQBicmlkETBqWHlxTFQzMVJpUElqb015c3J0YwZhcHBfaWQQMjIyMDM5MTc4ODIwMDg5MgABHt4Ae2fQ2fA8y2MgV_sNhD_DzHhX6XTmRdO1S2BPqoXPGhrKJG77FmX-x9-h_aem_MdP-LG7tjHhWgyy2WjdG6w @batarikh

گفت‌وگو ویژه بی‌بی‌سی فارسی با عباس امانت، تاریخ‌نگار و استاد دانشگاه امانت: «صد سال اختناق در ایران، اجازه آموزش سیاسی به جامعه را نداده است./ نه رضاشاه و محمدرضاشاه هیچ‌کدام پایبند به اصول مشروطه نبودند.»‏ @batarikh

صحبت‌های درخشانِ «محسن نامجو»‏ در نقد رضا پهلوی، جریانِ سلطنت‌طلب و تکرار دوباره استبداد. *دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴. @batarikh

⭕️ حفظ کشور یا نظام؟ از نگاه تقابل‌گرایان داخلی، سیاست خارجی ایران نه صرفاً عرصۀ تعامل با دیگر کشورها بلکه هم بازوی محافظ نظام در برابر تهدیدات خارجی است و هم ابزار مدیریت سیاست داخلی. این برداشت در سطح کلی البته نادرست جلوه نمی‌کند. اولویت اصلی جمهوری اسلامی عملاً صیانت از «نظام» در برابر تهدید خارجی است نه صرفاً صیانت از «کشور». بااین‌حال، ازآن‌جاکه ایران جغرافیای تحقق نظام جمهوری اسلامی است، تقابل‌گرایان هر تهدید جنگی علیه نظام را تهدیدی علیه کشور به حساب می‌آورند و دفاع از نظام را نیز دفاع از کشور می‌دانند. بر همین مبنا، تغییر سیاست خارجی به‌ سوی توافق فقط یک چرخش دیپلماتیک تلقی نمی‌شود. از منظر تقابل‌گرایان داخلی، توافق می‌تواند به تضعیف توان نظامی ایران و کاهش برگ‌های کشور در منازعۀ جاری و محدود‌شدن ظرفیت بازدارندگی‌اش بینجامد. ایضاً چنین توافقی متضمن درجاتی از تسلیم در برابر آمریکا است و این تسلیم، از منظر تقابل‌گرایان، به معنای اِعلامِ شکست سیاسیِ مسیر طی‌شدۀ دهه‌های اخیرشان است. اگر نیروی «شکست‌خورده و تسلیم‌شده» به شکست و تسلیم خویش در سیاست خارجی عملاً رسمیت دهد، در سیاست داخلی نیز متناسباً از قدرت سیاسی‌اش کاسته خواهد شد، زیرا با پذیرش باج‌دهی به طرف خارجی عملاً مشروعیت و نفوذ خود در تعیین خط‌مشی داخلی را نیز بیش‌از‌پیش از دست می‌دهد. به عبارت دیگر، از منظر تقابل‌گرایان داخلی، پذیرش شروط ترامپ صرفاً یک مصالحه در سیاست خارجی نیست بلکه می‌تواند آغاز زنجیره‌ای از تحولات در توازن قوای داخلی باشد که بقای سیاسی‌شان را تهدید می‌کند. در چنین چارچوبی، «ریسک جنگ» را از «ریسک صلحِ بی‌مهار» کم‌هزینه‌تر ارزیابی می‌کنند. تقابل‌گرایان بر این مبنا کارکرد مقاومت را نه صرفاً سرسختی سیاسی بلکه راهی برای حفظ موقعیت راهبردی نظام در سطح خارجی و حفظ قدرت سیاسی خودشان در سطح داخلی می‌دانند. در مقابل، تداوم مقاومت نیز بسیار پرهزینه است. استمرار وضعیت تقابلی، به‌ویژه در شرایط افزایش فشارهای دولتِ ترامپ و آرایش نظامی آمریکا در منطقه، به معنای تشدید فشارهای اقتصادی و افزایش محدودیت‌های امنیتی و تشدید انسداد سیاسی در داخل و سرانجام نیز احتمالِ روز‌افزونِ جنگ است. بار اصلی چنین وضعی بر دوش جامعه می‌افتد. ازاین‌رو، هر انتخاب در سیاست خارجی بلافاصله به مسئله‌ای در توازن قوای داخلی بدل می‌شود: توافق به کاهش سهم قدرت تقابل‌گرایان در عرصۀ سیاست داخلی می‌انجامد و مقاومت به تشدید بار فشارها بر دوش جامعه. بنابرابن، سیاست خارجی مستقیماً به میدان سیاست داخلی سرریز می‌کند. از منظر انتقادی، مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: وقتی «حفظ نظام» با «حفظ کشور» یکی فرض می‌شود، دیگر به‌روشنی نمی‌توان تشخیص داد کدام تصمیم واقعاً برای تأمین امنیت ملی است و کدام صرفاً برای تداوم انحصار قدرت. در چنین شرایطی، نقد سیاست خارجی دیگر فقط به این محدود نمی‌شود که «کدام توافق بهتر است» یا «چه امتیازی باید داد یا گرفت». مسئلۀ اصلی این است که تصمیمات امنیتی تا چه حد با هدف حفاظت از جان و معیشت شهروندان اتخاذ می‌شوند و تا چه حد برای حفظ توازن و آرایش فعلی قدرت در داخل کشور. به بیان روشن‌تر، مسئله فقط کارآمدی یک تاکتیک دیپلماتیک نیست بلکه بحث بر سر این است که این یا آن نوع تصمیم‌گیری برای چه کسی سود دارد و برای چه کسی هزینه. اگر هزینه‌های مقاومت عمدتاً بر جامعه تحمیل شود اما دست‌آورد اصلی‌اش حفظ و تثبیت قدرت سیاسی تقابل‌گرایان باشد، آن‌گاه بحث امنیت خارجی عملاً به پرسشی داخلی گره می‌خورد: چگونه می‌توان میان حفظ کشور و صیانت از جان و معیشت شهروندان و جلوگیری از تمرکز انحصاری قدرت سیاسی توازن برقرار کرد؟ گشودن این گرهِ درهم‌تنیده‌ای که میان سیاست خارجی و آرایش قدرت داخلی شکل گرفته است صرفاً با تغییر یک تاکتیک دیپلماتیک ممکن نیست. تا زمانی که تصمیم‌گیری در سیاست خارجی در انحصار همان نیروهایی باقی بماند که بقای سیاسی‌شان در استمرار وضعیت تقابلی تعریف شده است، هر انتخاب در سیاست خارجی به‌ناگزیر در خدمت همان منطق حفظ انحصار قدرت در سیاست داخلی بازتولید خواهد شد. هنگامی که یک جناح بتواند هزینه‌های انتخاب‌های امنیتی خود را عمدتاً به جامعه منتقل کند، تداوم چنین انحصاری به بازتولید همان تصمیمات پرهزینه می‌انجامد. ازاین‌رو، حل معادله پیش از هر چیز مستلزم جابه‌جایی در سکوی تصمیم‌گیری است: سیاست خارجی باید از انحصار تقابل‌گرایان درآید و به عرصه‌ای پاسخ‌گو و چندصدایی و مبتنی بر منافع عمومی بدل شود. فقط در این صورت می‌توان امکان تمایز واقعی میان «حفظ کشور» و «حفظ انحصار قدرت» را پدید آورد و تصمیمات امنیتی را نه بر مدار بقا و تثبیت یک جناح بلکه بر محور صیانت از جان و معیشت شهروندان سامان داد. 🆔 @mmaljoo