fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Nevermind

Nevermind

رفتن به کانال در Telegram
708
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-1130 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+10
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '26
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+35
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+18
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+61
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+64
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+21
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+34
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+52
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+40
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+45
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+42
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+56
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+41
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+42
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+34
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+191
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+52
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+87
در 5 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+118
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+37
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+44
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+168
در 2 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
25 اکتبر+1
24 اکتبر+1
23 اکتبر0
22 اکتبر0
21 اکتبر0
20 اکتبر0
19 اکتبر0
18 اکتبر0
17 اکتبر+1
16 اکتبر0
15 اکتبر+1
14 اکتبر0
13 اکتبر0
12 اکتبر0
11 اکتبر+1
10 اکتبر0
09 اکتبر+2
08 اکتبر0
07 اکتبر0
06 اکتبر+2
05 اکتبر0
04 اکتبر0
03 اکتبر0
02 اکتبر0
01 اکتبر+1
پست‌های کانال
Repost from Nevermind

2
🎤#ستار ✍️ترانه‌سرا: #هما_میرافشار 🎼آهنگساز: #محمد_حیدری 🎚️تنظیم: #صادق_نوجوکی @dark13760
55
3
Something is rotten in the state of IRAN.
1
4
مرا یادت هست؟
91
5
@dark13760
89
6
بدون متن...
101
7
+1
🎤#ابی ✍️ترانه‌سرا: #مهین_آبادانی 🎼آهنگساز: #فرید_زلاند 🎚️تنظیم‌کننده: #فرید_زلاند و #دیوید_تباکمن @dark13760
104
8
بازپرس ناگهان گفت: — کتاب‌ها. کتاب‌ها را بریزید زمین. خیال کرده‌اید می‌خواهیم یک عمر اینجا بمانیم؟ دی بلازی در وسط اتاق، روبه‌روی قفسه‌هایی از چوب گردوی تیره نشست که مأموران کتاب‌ها را دسته دسته از آن بیرون می‌کشیدند و کنار او روی زمین می‌گذاشتند. دی بلازی برای اینکه خودش را مسخره کرده باشد، برای اینکه خودش را برنجاند، در دل گفت: «کتاب! کتاب‌هایت! کاغذهای پوسیده، پوست‌های کهنه، با چه علاقه و وسواسی جمعشان می‌کردی... اما این‌ها حتی به اندازهٔ موش‌ها برایشان ارزش قائل نیستند. موش‌ها دست‌کم آنها را می‌جوند. الآن دیگر به درد تو هم نمی‌خورند، البته اگر هیچ‌وقت به دردت خورده باشند. یا شاید هم، فایده‌شان فقط این بوده که تو را به وضعی که الآن داری بیندازند. در هرحال باید هم روزی ولشان می‌کردی، امروز یا بیست سال دیگر، باید آنها را برای دوستی، یا خویشاوندی، یا خدمتکاری می‌گذاشتی و می‌رفتی... اما، آها، باید آنها را به اورتولانیِ نوجوان می‌دادی که به اندازهٔ تو، یا شاید هم بیشتر از تو دوستشان دارد... نه، بیشتر از تو نه، او به شیوهٔ دیگری، به‌شیوه‌ای دانشمندانه دوستشان دارد. به کتاب علاقه‌ای علمی دارد. این خطر در کار نیست که او هم به سرنوشت تو دچار بشود. وانگهی، این مسئله دیگر مطرح نیست. چون سرنوشت تو دچار بشود. وانگهی، این مسئله دیگر مطرح نیست. چون این کتاب‌ها متعلق به شاه می‌شود که تو علیه‌ش توطئه کرده‌ای، یعنی که به دست مأموران می‌افتد. برای آخرین بار خوب نگاهشان کن... این است آن کتابی که دربارهٔ برابری انسان‌ها نوشته‌ای؛ و این، کتابی که تو را به قلمرو رؤیاها برد؛ و دایره‌المعارف: یک، دو، سه... - همچنان‌که مأموران مجلدات دایره‌المعارف را به زمین می‌گذاشتند او آنها را می‌شمرد؛ و این هم آریوستو: آه! کشمکش سترگ در اندیشه‌ای جوان، آرزوی ستایش، و شور و سرکشی عشق!...، این بیت‌ها نه، این بیت‌ها را فراموش کن... این هم کتاب‌های دیدرو، پنج جلد، چاپ لندن، ۱۷۷۳.) پایش را پیش برد و به نزدیک‌ترین دسته کتاب‌ها زد و آنها را نقش زمین کرد. دامیانی، که همزمان با خواندن نامه‌های کشوها او را هم زیرنظر داشت، از این حرکت به شک افتاد و به مأمورانش دستور داد کتاب‌های به زمین ریخته‌شده را ورق به ورق وارسی کنند. دی بلازی در دل به او گفت: «احمق، نمی‌فهمی که مرگ من شروع شده؟»  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
102
9
اسقف لوپز همچنان می‌گفت: - ... کتاب، کتاب واقعاً که آفت بزرگی است. نمی‌دانید چقدر تعداد کتاب‌ها زیاد شده و چقدر وارد مملکت می‌شود: صندوق صندوق... ارابه ارابه... اما همان‌قدر که کتاب از راه می‌رسد، ما هم کتاب می‌سوزانیم. چهره‌اش از خوشی سرخ شد، انگار آتش کتاب‌سوزان روی صورتش بازمی‌تابید و در چشمانش می‌درخشید. اسقف ایرولدی با آهی گفت: - امروزه روز، کتاب‌های خوب خیلی کم شده. - کم شده؟ اصلاً وجود ندارد... هرچه هست اوراق ضاله‌ای است که فقط با هدف خرابکاری و فساد نوشته شده، برای به هم زدن نظم و گمراه کردن مردم... امروزه هر قلم‌به‌دستی به خودش اجازه می‌دهد درباره امور مملکت، نظام قضایی، حقوق شاهان و البته حقوق مردم اظهارنظر کند... به همین خاطر است که من از کسانی مثل شما خوشم می‌آید که به تحقیق درباره گذشته‌ها می‌پردازند و زمان حال را با خیال راحت و آسوده می‌گذرانند، بدون اینکه خودشان را مجبور بدانند که نظم دنیا را به هم بزنند... واقعاً از شما خوشم می‌آید، بله، آدم‌هایی مثل شما را ستایش می‌کنم...  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
103
10
🎤#داریوش ✍️ترانه‌سرا: #ایرج_جنتی_عطایی 🎼آهنگساز: #فرید_زلاند 🎚️تنظیم: #تیگران_ساکیان @dark13760
91
11
🎤#داریوش #اونیک #کیوان #ماسیس 🎼آهنگساز: #پرویز_مقصدی ✍️ترانه‌سرا: #مینا_اسدی @dark13760
94
12
زن‌ها هم بودند: با حالتی گیج و گنگ و بدون شور و هیجان بازی می‌کردند، و تقریباً هیچ‌گاه از حد پول نقدی که خود داشتند فراتر نمی‌رفتند. به باختن سکه‌های طلا و نقره‌ای که همراهشان بود بسنده می‌کردند. در ذهن دن جوزپه، پول از سرشت زن جدا نبود، پول همان جوهرهٔ دنیای زنان بود: دنیای صدا و خنده و موسیقی، جوهره‌ای حسی و واهی، پژواک و آینه. جذبهٔ این دنیا را به گونه‌ای گنگ و نگفتنی حس می‌کرد: تمنا و خودداری، کشش شهوانی و پرهیز در درونش کشمکش داشت. اما این کشمکش مسألهٔ وخیمی را برنمی‌انگیخت، دیگر با آن کنار آمده بود، و همهٔ تمناهایش را با لذت تماشا ارضا می‌کرد.  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
101
13
راهب می‌پرسید: ـ قبول ندارید که زن را شیطان خلق کرده؟ دن جوزپه با لبخندی پاسخ می‌داد: ـ نه، نه. زن هم ساختهٔ دست خداوند است. در غیر این صورت، دوری جستن از او چه ثوابی می‌توانست داشته باشد؟ پرهیز کردن از چیزهای شیطانی کار آسانی است. کار شاق همین است که آدم از چیزهایی بپرهیزد که خود پروردگار آفریده، اما از ما خواسته که در راه رضای خودش به آنها دست نزنیم. راهب می‌گفت: ـ شاید حق با شما باشد. حتماً هم حق با شماست و از نظر اصول دین هم درست است، اما به عقیدهٔ من یک جای کار عیب دارد و خیلی منطقی نیست... آخر چرا باید آدم از یک مقدار از مواهب خداوند چشم‌پوشی کند و نتواند با استفاده از آنها شکرگزار او باشد... ـ البته که ما از پروردگار به‌خاطر همهٔ مواهبش، و از جمله زن، شکرگزاریم. ما زن را به‌خاطر زیبایی و لطافتش ستایش می‌کنیم، او را به عنوان مادر می‌پرستیم... اما با پرهیز از او پارسایی و ازخودگذشتگی خودمان را نشان می‌دهیم، تا بتوانیم خودمان را یکپارچه وقف خداوند کنیم و فقط و فقط در خدمت او باشیم... ـ واقعاً می‌توانید همچو کاری را بکنید؟ نه اینکه نتوانید از زن چشم‌پوشی کنید، بلکه منظورم این است که آیا موفق می‌شوید به زن فکر نکنید، خوابش را نبینید، در رؤیاهایتان از همنشینی با او لذت نبرید؟ واقعاً می‌توانید؟ دن جوزپه چشمانش را می‌بست و می‌گفت: - نه نمی‌توانم.  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
98
14
با خود گفت: «دروغ از حقیقت قوی‌تر است. از زندگی هم. با ریشهٔ وجود سر و کار دارد، رشد می‌کند و شاخ و برگ‌هایش از زندگی هم بالاتر می‌رود.» خش و خش شاخه‌های درختان دو طرف جادهٔ سن مارتینو در تاریکی بالا گرفت و با خش و خش شاخه‌های درخت سیاه دروغ درهم آمیخت. «ریشه‌ها... شاخ و برگ!» اغلب به تعجب می‌افتاد از اینکه در ذهنش افکار را به شکل تصویر می‌دید، و از این عادت خودش خوشش نمی‌آمد. «کودک به‌راحتی آب خوردن دروغ می‌گوید، اما حرف‌هایش را باور می‌کنیم. به همین ترتیب، معتقدیم که مردمان وحشی دروغ نمی‌گویند و حرف‌هایشان را باید باور کرد ـ یا دست‌کم این چیزی است که رهبانان یسوعی می‌گویند. اعتقادمان بر این است که حقیقت فقط قبل از تاریخ وجود داشته و تاریخ چیزی جز دروغ نیست. در حالی که، برعکس، این تاریخ است که انسان را از دروغ نجات می‌دهد، افراد و ملت‌ها را به حقیقت رهنمون می‌شود...» و در حالی که به خود می‌خندید و تا اندازه‌ای به حال خودش دل می‌سوزاند فکر کرد: «از آنجا که به روسو اعتقاد داشته‌ام، طبیعی است که کشیش ولا را نقطهٔ مخالف او بدانم.» اما از این فکر احساس ناراحتی کرد، مانند کسی که در برابر مانعی ناگهانی و نامتظّر، ناسزایی به زبان آورده باشد. «واقعیت این است که امروزه روز، ولتر برایم مفیدتر است... شاید هم ولتر همیشه مفیدتر باشد... اما نه آن اندازه که من دلم می‌خواهم. آنچه من می‌خواهم بدانم این است که افکار ولتر و دیدرو و حتی روسو در بطن انقلاب چگونه می‌توانسته باشد. در حالی که، متأسفانه، افکار آنها همراه با زندگی‌شان در آستانهٔ انقلاب مانده، در مرز انقلاب مانده و جلوتر نیامده...» 📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
97
15
+7
🎻#Classical @dark13760
118
16
ـ به نظر من، جمهوری و سلطنت هر دوشان از یک قماشند، هردو به یک نحو ستم می‌کنند. از اینکه شاه در کار باشد، یا کنسول، یا دیکتاتور، یا هر اسم دیگری که به آن بدهند، ککم هم نمی‌گزید. اما، باید اعتراف کنم که دربارهٔ انقلاب احساس دیگری دارم. از اینکه به شخص اول مملکت بگویند «بلند شو که من می‌خواهم سر جایت بنشینم» خوشم می‌آید... بله، چه کیفی دارد دیدن قدرتمندان و گردن‌کشانی که دنبال سوراخ موش می‌گشتند و ستمدیدگانی که پیروز می‌شوند... راهب با لحن کنایه‌آمیزی حرف او را دنبال کرد که: ـ ... سرهایی هم از بدن جدا می‌شود... کشیش بی‌آنکه از میدان به‌در رود گفت: ـ بله، چندتایی... ـ خودش را مانند پسرکی حس می‌کرد که هوای بازیگوشی داشته باشدـ بله، چندتایی. اما چه اهمیتی دارد؟ سری که قدرت تعقل نداشته باشد به چه درد می‌خورد؟ ـ پس آن‌طور هم که می‌گویید به شکل حکومت، به شکل دولت و چگونگی کسانی که آن را در اختیار دارند بی‌اعتنا نیستند. از آنجا که تفاوتی را، هرچند به نازکی تیغهٔ گیوتین، میان سرهای دارای قدرت تعقل و دیگر سرها می‌پذیرید، روشن است که ترجیح می‌دهید حکومت به دست کسانی باشد که می‌توانند تعقل کنند؛ یعنی کسانی که، به عقیدهٔ شما، می‌توانند تعقل کنند و بعد از سقوط کسانی که توانایی این کار را ندارند به قدرت می‌رسند.  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
135
17
ـ به نظر من، جمهوری و سلطنت هر دوشان از یک قماشند، هردو به یک نحو ستم می‌کنند. از اینکه شاه در کار باشد، یا کنسول، یا دیکتاتور، یا هر اسم دیگری که به آن بدهند، ککم هم نمی‌گزید. اما، باید اعتراف کنم که دربارهٔ انقلاب احساس دیگری دارم. از اینکه به شخص اول مملکت بگویند «بلند شو که من می‌خواهم سر جایت بنشینم» خوشم می‌آید... بله، چه کیفی دارد دیدن قدرتمندان و گردن‌کشانی که دنبال سوراخ موش می‌گشتند و ستمدیدگانی که پیروز می‌شوند... راهب با لحن کنایه‌آمیزی حرف او را دنبال کرد که: ـ ... سرهایی هم از بدن جدا می‌شود... کشیش بی‌آنکه از میدان به‌در رود گفت: ـ بله، چندتایی... ـ خودش را مانند پسرکی حس می‌کرد که هوای بازیگوشی داشته باشدـ بله، چندتایی. اما چه اهمیتی دارد؟ سری که قدرت تعقل نداشته باشد به چه درد می‌خورد؟ ـ پس آن‌طور هم که می‌گویید به شکل حکومت، به شکل دولت و چگونگی کسانی که آن را در اختیار دارند بی‌اعتنا نیستند. از آنجا که تفاوتی را، هرچند به نازکی تیغهٔ گیوتین، میان سرهای دارای قدرت تعقل و دیگر سرها می‌پذیرید، روشن است که ترجیح می‌دهید حکومت به دست کسانی باشد که می‌توانند تعقل کنند؛ یعنی کسانی که، به عقیدهٔ شما، می‌توانند تعقل کنند و بعد از سقوط کسانی که توانایی این کار را ندارند به قدرت می‌رسند.  📚#طوفان_در_مرداب ✍️#لئوناردو_شاشا 🖊️#مهدی_سحابی
1
18
کار تاریخ‌نویس چیزی جز نیرنگ نیست، کاری سراسر جعل، و شایسته‌تر این است که آدم تاریخ را از خودش دربیاورد تا اینکه متن‌هایی کهنه و قدیمی را عیناً و بدون دستکاری بازنویسی کند، یا از لوح‌ها و گورنبشته‌ها نسخه بردارد. و هرچه باشد، ابداع تاریخ کار بیشتری می‌برد و انصاف حکم می‌کند که دستمزد خودشان بیشتر و چرب‌تر از مزد یک تاریخ‌دان یا تاریخ‌نویسی باشد که برای خودش عنوان و لقب و مستمری و تیول دارد... دن جوزپه می‌گفت: همه‌اش ساختگی است. تاریخی وجود ندارد. مگر برای این همه برگ‌هایی که نسل اندر نسل، پاییز به پاییز، از این درخت می‌افتد تاریخی نوشته شده است؟ درخت وجود دارد، برگ‌های تازه هم هستند، اما نوبت افتادن این برگ‌ها هم می‌رسد و این درخت هم روزی دود و خاکستر می‌شود و از بین می‌رود. تاریخ برگ‌ها، تاریخ درخت، همه‌اش حرف مفت است! اگر هر برگی تاریخ خودش را می‌نوشت، اگر هر درختی سرگذشت خودش را می‌گفت، آن وقت می‌شد از تاریخ حرف زد. اما آیا پدربزرگ شما تاریخ زندگی‌اش را نوشته است؟ پدرتان چه؟ پدر من؟ پدربزرگ و نیاکان ما؟ همه‌شان درست مثل همان برگ‌ها پوسیده‌اند و خاک شده‌اند، بی‌آنکه از خودشان هیچ سرگذشتی به جا بگذارند... درخت هنوز پابرجاست و ما برگ‌های تازهٔ این درختیم، برگ‌هایی که به‌زودی از میان خواهیم رفت... درختی که پس از ما می‌ماند ـ اگر بماند ـ سرانجام ممکن است روزی گرفتار اره بشود، شاخه‌هایش را یکی پس از دیگری ببرند: شاهان، نایب‌السلطنه‌ها، پاپ‌ها، سرداران و خلاصه همهٔ بزرگان، همه‌ این‌ها آتشی و دودی به پا می‌کنند که خودی نشان بدهند، به مردمان و ملت‌ها و بشریت زنده این احساس را بدهند که خبری هست... تاریخ! پدر من، پدر شما! آیا فکر می‌کنید صدای قار و قور شکم خالی آن‌ها، صدای گرسنگی آن‌ها را، می‌شود در جایی از تاریخ شنید؟ آیا تاریخ‌نویسی هست که گوشش آن‌چنان تیز باشد که این صداها را بشنود؟...  📚طوفان در مرداب ✍️لئوناردو شاشا 🖊️مهدی سحابی
107
19
Mood+1
Mood
132
20
If u know, u know.
If u know, u know.
123