745
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
745
Repost from Rendezvous•
“چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدم زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو نخ سیگار کاریش کرد.
اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.”
745
“I want to take you everywhere. And do everything with you. And ask you every single question that’s been on my mind for months. And I want to know when you knew what was happening between us and I want to tell you when I knew. And I want to hold your hand in a quiet corner and I want to lie in bed and hear your heartbeat through your chest. I want to bring you coffee in bed. And I want to hear you tell me anything you’ve always wanted to tell someone. Because you know that you’ve met someone who desperately wants to listen.”
-Atmosphere
745
Repost from پیشدرآمد
تقریبن هر روزم رو با خوندن خبر یک یا دوتا زنکشی شروع میکنم. ای لعنت بهتون که چشمتون اینارو نمیبینه و هنوزم میگید «اختلافات خانوادگی». قحبه اختلاف خانوادگی یعنی امشب بریم اینجا یا اونجا یعنی اون رفیقتو دوست ندارم یعنی جوراباتو نذار اینور بذار اونور. بگو زنکشی تا بیشتر ازین رو این قتلای ناموسی و کثیف پوشش نذاشته باشی.
745
Repost from سبد توتفرنگی
حس میکنم یکی از سختترین چیزهایی که ادمی مجبور میشه بپذیره اینه که تو نمیتونی روایت تو سر یه نفر دیگه رو عوض کنی. درک اون شخص از واقعیت، راست و دروغی که به خودش میگه، جوری که انتخاب میکنه یک موقعیت و واقعه رو ببینه، تحت کنترل تو نیست. این سخته. اینکه در این باره کاری از دستت برنمیآد و تا وقتی که خود شخص نخواد، نمیتونی وادارش کنی به دیدن حقیقت واقعا سخته، ولی خب، چه میشه کرد؟ گاهی آدم صرفا باید یه سری حقایق دشوار رو بپذیره و بگذره.
