「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
رفتن به کانال در Telegram
499
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-130 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '260
در 1 کانالها
اکتبر '26
+4
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '260
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 1 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+8
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+7
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+7
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+10
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+26
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+9
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+14
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+13
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+5
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+12
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+22
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+11
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+18
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+16
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+19
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+23
در 1 کانالها
Get PRO
مه '24
+17
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+23
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '24
+27
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+22
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+37
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+25
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+24
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+17
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+34
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+40
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+35
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+38
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+29
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+55
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+55
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+54
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+43
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+22
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+49
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+69
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+54
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+40
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+36
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+81
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+58
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+83
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+59
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+78
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+62
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+98
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+78
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+84
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+99
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+120
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+127
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+559
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 02 نوامبر | 0 | |||
| 01 نوامبر | 0 |
پستهای کانال
+1
.˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
ناگهان جِیکِی دست وین رو محکم گاز گرفت و همون لحظه اتصال افکار وین، به کلی قطع شد! مرد مافیا صداش رو خفه کرد و با خشم به سمتش برگشت، اصلاً این پسره کِی پیشش اومده بود؟ دستش رو از دهن جِی بیرون کشید و با همون دست، بهش سیلی زد و محکم به دیوار کوبیدش. صدای مهرههای کمر جِی بلند شد اما برای وین مهم نبود. بلند داد زد:"الان؟ واقعاً؟ واقعاً الان و تو این وضع میخوای بری رو مخم؟!"
بهخاطر صدای شلیک تمرکز نداشت و صدای دادش بلندتر از همیشه به گوش میرسید. جِیکِی با چشمهای پر از نفرت نگاهش کرد، بعد دست وین رو فقط برای چند ثانیه پس زد اما انگشتهای اون مرد دوباره روی جای اول برگشتن. وین دوباره داشت سعی میکرد گردنش رو خفه کنه و در همون حال زمزمه کرد: "مثل آدم حرف بزن و بگو چه مرگته."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
| 2 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
جِی برای بار دیگه بهش حمله کرد و نامجون سریع جای خالی داد و به سرعت چرخید، دستش رو روی کمرِ جِی گذاشت و محکم گرفتش. جیکی که تعادلش رو از دست داده بود، با یه ناله، به سینهی نامجون برخورد کرد و دستهاش، ناخودآگاه، گردن مرد رو چنگ زدن:"باز زیرپایی زدی بهم!"
فاصلهی بین صورتهاشون، به اندازهی یه نفس بود. بوی عرق و ادکلن نامجون، توی هوای گرم زمینِ تمرین پیچیده بود. نامجون با نگاهی که پر از شیطنت بود، زمزمه کرد:"نمیدونم چرا همیشه توش ضعف داری."
جِی به اطراف نگاه کرد و بیتوجه به نقطهضعفش درباره مبارزه، بحث رو عوض کرد:"میدونی بقیه دارن نگاهمون میکنن؟ چی فکر میکنن الان؟"
نامجون نیشخند زد:"یه مربی سابق که داره به شاگردش درس میده؟"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 223 |
| 3 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
دیلر، زنی با دستکشهای مشکی، کارتها رو با مهارتی خیرهکننده بُر زد. تمام نگاههای افراد پشت میز برای چند ثانیه روی وین کیم ثابت مونده بود اما بعد، دوباره همه وانمود کردن مشغول کار خودشون هستن. وین رو به الکس پرسید:"بازی میکنی؟"
الکس سر تکون داد:"نه، ترجیح میدم نگاه کنم ببینم رفیقم چیکار میخواد بکنه."
مرد نیشخندی زد و دیلر، شروع کرد و دسته کارتها رو با حرکتی روان و دقیق بُر زد. صدای برخورد کارتها با نمد سبز میز، بین سکوت سنگین میز پیچید. کمی بعد، زن دکمهی دیلر رو مقابل مردی میانسال گذاشت و با صدایی آروم گفت:"بلایند پنج هزار و ده هزار یورو."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 343 |
| 4 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
جِیکِی دهن کجیای بهش کرد و بدون معطلی برای خودش پاستا کشید. لوکا خندید و خودش هم شروع به کشیدن غذا کرد. چند دقیقه اول فقط صدای قاشق و چنگال شنیده میشد. جِیکِی اینقدر با اشتها غذا میخورد که لوکا بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره:"یواشتر."
جِیکِی سرش رو بالا آورد و نالید:"نترس قرار نیست خفه بشم."
لوکا چیزی نگفت و جِی با کمی مکث به اطراف نگاه کرد. این سکوتِ اطراف اصلاً چیز نرمالی نبود. با تعجب پرسید:"هی، پدرت کجاست؟ نمیبینمش."
لوکا کمی آب نوشید و با خیالی راحت جواب داد:"اون به یه سفر رفته، تا پس فردا نمیاد نگران نباش. میتونی راحت باشی."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 320 |
| 5 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
چند ثانیه گذشت. بعد وین دستش رو جلو برد، انگشت کوچیکش رو مقابل لوکا گرفت و باعث شد پسر با دیدنش مات بمونه:"جدیای؟"
وین کاملاً جدی سر تکون داد و لوکا زد زیر خنده:"رئیس بزرگ مافیا داره با من قول انگشتی میبنده؟"
وین چشمهاش رو ریز کرد:"نمیشه؟"
لوکا همچنان که داشت میخندید، انگشت کوچیکش رو دور انگشت وین قفل کرد:"میشه عزیزم، قول!"
وین انگشتش رو محکمتر دور انگشتش گرفت:"قول!"
برای چند لحظه هیچکدوم دست همدیگه رو رها نکردن. لوکا به دستهاشون نگاه کرد و لبخند زد. عجیب بود، بعد از اونهمه حسادت و فاصله و خشم و حرف نگفته، چیزی که رابطهاشون رو زیباتر میکرد، همین دو انگشت گرهخورده بود. درست مثل بچگیهاشون! و شاید همین برای هردوشون کافی بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 408 |
| 6 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
نگاهش به در خروجی و قلبش جایی بالای اون پلهها، کنار مردی بود که صداش رو از همون جملهی اول شناخته بود.
چشمهای بهونه گیرش مثل آسمون اون شب، شروع به باریدن کردن و ردی که هر قطرهی اشکش به جا میذاشت، تموم وجودش رو میسوزوند.
گذشته ترک عمیقی از خودش به جا گذاشته بود که قابل ترمیم به نظر نمیرسید و تردیدش برای بالا رفتن از اون پلهها و دیدنش از همون روزها و اتفاقات بعدش میاومد.
اگه باز هم ترک میشد، اگه جای تهیونگ شخص دیگهای رو میدید، اگه ترسای توی ذهنش به واقعیت بدل میشدن و اگه تصویر اون غریبه توی ذهنش خراب میشد جیمین برای آخرین بار میمرد و دست از زندگی میکشید.
پس نگاهش رو از در خروجی گرفت و پلههای مقابلش رو یکی یکی رد کرد.
باید کار نیمه تمومش رو جای دیگهای تموم میکرد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 390 |
| 7 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
وین کمی عقب رفت و خط فک پسر رو با زبون مکید و آرومآروم به طرف پوست داغ گردنش حرکت کرد. مکهای کوتاه و آرومی میزد و رد خیسی از خودش بهجا میذاشت. لوکا بیاراده نفسنفس میزد و ناگهان طوری تسلیم شده بود که دیگه نمیتونست همراهیش کنه، فقط دستهاش رو به موها و پشت گردن وین میکشید و اجازه میداد تمام فضای دهن و زبونش، با ولع بوسیده بشن. وین ناگهان متوقف شد و توی گردنش زمزمه کرد:"ما..هردو مستیم..نباید فراتر از این...بریم."
لوکا نیشخند زد و از روی شلوار، عضو پسر رو گرفت و فشرد:"ولی این پایینی...داره بیدار میشه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 399 |
| 8 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
نگاهش رو از دوربین امنیتی به ساعت دیواری اتاق دوخت. قدمهاش رو به سمت راه پله کج کرد و از تمام اتاقها گذشت و مقابل اتاق اصلی ایستاد.
چند ضربهی کوتاه به در آجری رنگ اتاق زد و بلافاصله وارد شد.
-همه چیز طبق برنامه پیش رفت.
مردی که پشت بهش ایستاده بود، از پنجرهی اتاق، ساختمونهای کوچیک و بزرگ رو زیر نظر گرفته بود.
سکوت مرد رو با جملهی دیگهای شکست و این بار توجهش رو جلب کرد.
-به نظرتون وقتش نشده؟
-نه... دادگاه هنوز تموم نشده. ترجیح میدم جای فیلمهای ضبط شده کیم تهیونگ رو لایو ببینه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 359 |
| 9 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
لوکا خواست جواب دندونشکنی بده که ناگهان با دستی که روی شونهاش نشست به عقب برگشت و با دیدن جِیکِی، نیشخند زد. کلمات رو کشدار به زبون آورد:"چیه؟...ت-توام...مستی؟"
جِی هم دست کمی از پسر نداشت، الکل روش تأثیر گذاشته بود. بیتوجه به الکس، لوکا رو بغل کرد و با ذوق گفت:"بیا...بشینیم رفیق."
الکس کمی عقب رفت تا مزاحمشون نشه، تا وقتی خرابکاری نمیکردن، مهم نبود چقدر همدیگه رو بغل میکردن. لوکا چشمکی به جِیکِی زد و بازوش رو محکم گرفت و یه گوشه نشستن. همون لحظه دختری بهشون نزدیک شد و با اینکه نمیشناختشون، اما بهشون پیوست. لوکا با شیطنت دستش رو دور کمر اون دختر گذاشت و سرخوشانه گفت:"آره دیگه...مهمونیه و دخترها چسبیدن به همه!"
دختر، ریز ریز خندید و براشون سرتکون داد: "البته، کلاب یعنی همین!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 100 |
| 10 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
مچ لوکا رو تو هوا چنگ زد و بعد پسر رو محکم به قفسههای پشت سرش کوبید. بطریها به طرز ترسناکی تکون خوردن، ولی هیچکدوم از جاش نلغزیدن. لوکا با وحشت به وین نگاه کرد و با لحن ترسیدهای پرسید:"چ-چی چیکار...میکنی..؟"
"بهم بگو چراا..."
وین مستقیم به چشمهای لوکا زل زد و با عجز، ناگهان ادامه داد:"چرا همیشه در تلاشی منو بههم بریزی؟"
نفسهای داغش به صورت لوکا میخورد و فاصلهاش ذره ذره کمتر میشد. پسر فقط تونست اسمش رو صدا کنه:"و-وین...چته؟"
قلب لوکا داشت دیوانهوار به سینهاش کوبیده میشد و وین سه سانت بیشتر باهاش فاصله نداشت. نگاه عمیقش، مستقیم روی لبهای لوکا قفل شده بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 125 |
| 11 | ˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
به سمتش برگشت و نگاهش به چشماش افتاد
به اون چشمایی که دوباره اشک رو داخلشون میدید و به خودش قول داد بود هیچوقت نزاره دوباره ببینتشون
نفس لرزونش رو به آرومی بیرون داد و صورتش رو قاب کرد
قبل از اینکه نگاه متعجب هوسوک رو ببینه چشمانش رو بست و بوسه آروم، سطحی، سبک و کوتاهی به روی پیشونیش گذاشت
و لحظاتی بعد رفته بود و این بار صدای قدمهاش که دور و دورتر میشد برای هوسوک از هر فریادی بلندتر بود
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 269 |
| 12 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
-بهتره دخالت نکنی؛ اما اگه خلاف این رو ترجیح میدی خوب میشه اگه اون بچه رو از سر راهم برداری. مهم نیست با چه داستانی میخوای راضیش کنی تا دنبال جنازه مادرش با گریه راه نیافته و کارم رو سختتر از چیزی که هست نکنه. به هرحال نه برای من، نه آدمی که ازش دستور میگیرم فرقی نمیکنه یه جسد بیشتر یا کمتر سر به نیست کنیم.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 110 |
| 13 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
نامجون کمی مکث کرد و بعد، لبخندی پهن، از گوشهی لبش تا چشمهاش، شکل گرفت:"همین کار رو میکنم."
دوباره چرخیدن و لوکا توی پیست، یه لحظه نگاهش به میزِ وین افتاد. هنوز اونطرف نشسته بود و لیوانش رو به دست داشت، آنجلینا هم کنارش نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد، ولی وین بهش نگاه نمیکرد. اون، مستقیم به لوکا خیره شده بود.
لوکا یه چیز عجیب رو توی قلبش حس کرد. توی اون فاصلهی دور، توی اون سالنِ شلوغ، اون دوتا فقط همدیگه رو میدیدن. اما همون لحظه بود که وین سرش رو برگردوند و نگاهش رو ازش گرفت. آهی کشید و غر زد:"گاد، تو این بشر رو چطور خلق کردی؟ چطور منو همیشه به کونش میگیره؟"
نامجون صدای غرغرش رو شنید و تکخندهای زد:"کی؟ رئیس تورو به کونش میگیره؟ عمراً."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 112 |
| 14 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
بدون اینکه حرفی بزنه، با خونسردی دستکشهای چرمِ توی دستش رو سفت کرد و بعد جلو رفت. بیمقدمه مشتی حواله فک پسر کرد.
جیکی با ناله روی زمین افتاد، اما ماجرا همینجا تموم نشد. چون مشت و کتکهای وین، یکی پس از دیگری روی صورت و بدنش فرود میومدن. دستش رو سمت دهنش برد و خون رو لای انگشتهاش حس کرد:"آخ..."
وین نعره زد:"چه غلطی کردی هااا؟؟"
جیکی خون دهنش رو تف کرد و خواست چیزی بگه که دوباره لگدی محکم روی پهلوش نشست که نفسش رو برد. دوباره مشتی روی شکمش نشست و تا خواست از خودش دفاع کنه و بلند بشه، وین پاش رو روی سینهاش گذاشت و به زمین فشارش داد. آهی از درد کشید، دیگه حتی نمیتونست دستش رو بلند کنه و از خودش دفاع کنه! با خون توی دهنش نالید:"بس..کن...ب-بسه..."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 136 |
| 15 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
صدای آزار دهندهی لولای در ورود شخص دیگهای رو قبل از قدم هاش لو داد.
نگاه بیحوصلهی آنتوان به سرعت از جیمین گذشت و لابه لای بشکهها دنبال هانا گشت. قدمهای کوتاهش رو به سمت فضایی خارج از دید پسر سر گرفت و بی صدا از کنارش گذشت.
بی اختیار سرش رو چرخوند و از گوشهی چشم قدم های مرد رو دنبال کرد. احساس گنگ و نامفهومی از درون به وجودش چنگ میزد. بی دلیل؛ اما قلبا آرزو میکرد لباس روشن و لیمویی دختر دست از درخشیدن و لو دادنش برداره.
اما... گذشت چند ثانیه و بلند شدن صدای جیغ دختر سیلی محکمی به خواستهی قلبیش زد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 123 |
| 16 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
وین با شنیدن صدای لرزون پسرک، سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت، نفسهای تندش معلوم میکرد که استرس داره، پس واقعا نگران بود. نیشخند زد:"نکنه انتظار داشتی تو ساعت اداری بیام قاچاق دارو کنم؟!"
لوکا سکوت کرد. چیزی برای جواب دادن به ذهنش نمیرسید. این سکوت سنگین بینشون، وین رو کلافه کرد و باعث شد دوباره به حرف بیاد:"بعد از انتقال جنسها به انبار، مستقیم میایم."
و به سرعت تماس رو قطع کرد. نمیخواست چیز دیگهای ازش بشنوه، همین چند کلمهای هم که باهم حرف زده بودن، زیادی بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 125 |
| 17 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
جِیکِی، بدون کفش و پابرهنه وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. با قدمهای آروم، پشت صندلیِ نامجون رفت و دستهاش رو روی شونههای پهن اون مرد گذاشت. خم شد و بوسهای روی گردنش کاشت:"مگه میشد نیام؟"
نامجون نفس عمیقی کشید و دستش رو بالا آورد تا دست جیکی رو روی شونهاش بگیره:"چرا اینقدر دیر اومدی؟ وین داشت دنبالت میگشت."
جی اخم کرد و دور صندلی چرخید و روی پای نامجون نشست. با انگشتهاش، یقهی پیرهن نامجون رو بازی داد:"وین هروقت کارش لنگ میزنه همیشه دنبال منه."
نامجون دستش رو روی کمرِ جیکی گذاشت و آروم نوازش کرد:"اگه میدونستی چرا اینقدر بهت گیر میده بیشتر احتیاط میکردی. جیکی، وین آدم سادهای نیست! حتی ذرهای شبیه به فابیو هم نیست، که نسبت به بقیه رحم داشته باشه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 153 |
| 18 | ˚ ₍🐺₎┊..⃗. #BeMine
همگی دورهم جمع شده بودن و صدای داد و جیغ های از سر شادیِ دوقلوها که در حال بپر بپر بودن و از سرو کول پدربزرگشون بالا می رفتن، تو کلِ خونه ی پارک ها پر شده بود.. تائه یون یک سره روی دو زانوهای پدربزرگش می ایستاد و با قربون صدقه رفتنِ آقای پارک بلند بلند میخندید..
~افتر استوری
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 138 |
| 19 | ˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
قدمی جلوتر رفت اما مکثی کرد، انگار هنوز نمیدونست میتونه نزدیکتر بره یا نه اما با قدمهایی که جیمین به سمتش برداشت تردید رو کنار گذاشت و فاصله بینشون رو از بین برد
محکم همدیگرو در آغوش کشیدن، جیمین دستاش رو دورش حلقه کرده بود و سرش رو به روی شونهاش گذاشته بود
جونگکوک حالا محکمتر از قبل در آغوشش میفشردش و قطرههای اشک از چشماش سرازیر شده بود و جیمین اجازه داد تمام اون ترس و دلتنگی که ماهها در دلش جمع شده بود کمی از بین بره
« فکر کردم دیگه نمیبینمت » جونگکوک به آرومی زمزمه کرد
« اما من میدونستم، باید میدیدمت٫ قول داده بودم »
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 298 |
| 20 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
اسلحهاش رو از غلاف کمرش بیرون آورد، ضامن رو کشید. دستش رو بالا برد و سر اسلحه رو به سمت آسمون نشونه گرفت و اولین شلیک رو انجام داد:"برای میلان،"
دومین شلیک رو انجام داد:"برای متحدینمون،"
شلیک سوم رو انجام داد:"و برای پدرم، پدری که دیگه بینمون نیست."
به محض گفتن جمله آخر، سه تیر نهایی رو پشت سر هم شلیک کرد. وقتی آخرین تیر از سلاحش خارج شد، باقی حضار هم کلتهای خودشون رو بهطرف آسمون گرفتن و صدای وحشتناک تیراندازی فضا رو پر کرد. چندلحظه نگاهش به امیلیو افتاد که داشت با کلت شلیک میکرد و بعد، لوکا رو دید. لعنت! کاش این رسم عجیب زودتر تموم میشد تا اون پسر، اینجوری با ترس به اطراف خیره نشه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 313 |
