「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Ir al canal en Telegram
501
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-530 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
octubre '26oct '26
octubre '260
en 1 canales
septiembre '260
en 1 canales
Get PRO
agosto '260
en 1 canales
Get PRO
julio '260
en 1 canales
Get PRO
junio '260
en 1 canales
Get PRO
mayo '260
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+2
en 0 canales
Get PRO
enero '260
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+6
en 1 canales
Get PRO
noviembre '25
+8
en 1 canales
Get PRO
octubre '25
+7
en 1 canales
Get PRO
septiembre '25
+7
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+10
en 1 canales
Get PRO
julio '25
+26
en 1 canales
Get PRO
junio '25
+9
en 1 canales
Get PRO
mayo '25
+14
en 1 canales
Get PRO
abril '25
+21
en 1 canales
Get PRO
marzo '25
+13
en 1 canales
Get PRO
febrero '25
+5
en 1 canales
Get PRO
enero '25
+12
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+22
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+11
en 2 canales
Get PRO
octubre '24
+18
en 1 canales
Get PRO
septiembre '24
+16
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+21
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+19
en 2 canales
Get PRO
junio '24
+23
en 1 canales
Get PRO
mayo '24
+17
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+23
en 3 canales
Get PRO
marzo '24
+27
en 1 canales
Get PRO
febrero '24
+22
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+37
en 1 canales
Get PRO
diciembre '23
+25
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+24
en 1 canales
Get PRO
octubre '23
+17
en 1 canales
Get PRO
septiembre '23
+34
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+40
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+35
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+27
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+38
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+29
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+55
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+55
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+54
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+43
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+31
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+24
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+22
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+49
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+69
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+54
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+24
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+40
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+36
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+10
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+13
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+81
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+58
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+83
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+59
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+78
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+62
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+98
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+78
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+84
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+99
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+120
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+127
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+559
en 0 canales
Publicaciones del Canal
+1
.˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
جِیکِی دهن کجیای بهش کرد و بدون معطلی برای خودش پاستا کشید. لوکا خندید و خودش هم شروع به کشیدن غذا کرد. چند دقیقه اول فقط صدای قاشق و چنگال شنیده میشد. جِیکِی اینقدر با اشتها غذا میخورد که لوکا بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره:"یواشتر."
جِیکِی سرش رو بالا آورد و نالید:"نترس قرار نیست خفه بشم."
لوکا چیزی نگفت و جِی با کمی مکث به اطراف نگاه کرد. این سکوتِ اطراف اصلاً چیز نرمالی نبود. با تعجب پرسید:"هی، پدرت کجاست؟ نمیبینمش."
لوکا کمی آب نوشید و با خیالی راحت جواب داد:"اون به یه سفر رفته، تا پس فردا نمیاد نگران نباش. میتونی راحت باشی."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
| 2 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
چند ثانیه گذشت. بعد وین دستش رو جلو برد، انگشت کوچیکش رو مقابل لوکا گرفت و باعث شد پسر با دیدنش مات بمونه:"جدیای؟"
وین کاملاً جدی سر تکون داد و لوکا زد زیر خنده:"رئیس بزرگ مافیا داره با من قول انگشتی میبنده؟"
وین چشمهاش رو ریز کرد:"نمیشه؟"
لوکا همچنان که داشت میخندید، انگشت کوچیکش رو دور انگشت وین قفل کرد:"میشه عزیزم، قول!"
وین انگشتش رو محکمتر دور انگشتش گرفت:"قول!"
برای چند لحظه هیچکدوم دست همدیگه رو رها نکردن. لوکا به دستهاشون نگاه کرد و لبخند زد. عجیب بود، بعد از اونهمه حسادت و فاصله و خشم و حرف نگفته، چیزی که رابطهاشون رو زیباتر میکرد، همین دو انگشت گرهخورده بود. درست مثل بچگیهاشون! و شاید همین برای هردوشون کافی بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 285 |
| 3 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
نگاهش به در خروجی و قلبش جایی بالای اون پلهها، کنار مردی بود که صداش رو از همون جملهی اول شناخته بود.
چشمهای بهونه گیرش مثل آسمون اون شب، شروع به باریدن کردن و ردی که هر قطرهی اشکش به جا میذاشت، تموم وجودش رو میسوزوند.
گذشته ترک عمیقی از خودش به جا گذاشته بود که قابل ترمیم به نظر نمیرسید و تردیدش برای بالا رفتن از اون پلهها و دیدنش از همون روزها و اتفاقات بعدش میاومد.
اگه باز هم ترک میشد، اگه جای تهیونگ شخص دیگهای رو میدید، اگه ترسای توی ذهنش به واقعیت بدل میشدن و اگه تصویر اون غریبه توی ذهنش خراب میشد جیمین برای آخرین بار میمرد و دست از زندگی میکشید.
پس نگاهش رو از در خروجی گرفت و پلههای مقابلش رو یکی یکی رد کرد.
باید کار نیمه تمومش رو جای دیگهای تموم میکرد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 299 |
| 4 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
وین کمی عقب رفت و خط فک پسر رو با زبون مکید و آرومآروم به طرف پوست داغ گردنش حرکت کرد. مکهای کوتاه و آرومی میزد و رد خیسی از خودش بهجا میذاشت. لوکا بیاراده نفسنفس میزد و ناگهان طوری تسلیم شده بود که دیگه نمیتونست همراهیش کنه، فقط دستهاش رو به موها و پشت گردن وین میکشید و اجازه میداد تمام فضای دهن و زبونش، با ولع بوسیده بشن. وین ناگهان متوقف شد و توی گردنش زمزمه کرد:"ما..هردو مستیم..نباید فراتر از این...بریم."
لوکا نیشخند زد و از روی شلوار، عضو پسر رو گرفت و فشرد:"ولی این پایینی...داره بیدار میشه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 335 |
| 5 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
نگاهش رو از دوربین امنیتی به ساعت دیواری اتاق دوخت. قدمهاش رو به سمت راه پله کج کرد و از تمام اتاقها گذشت و مقابل اتاق اصلی ایستاد.
چند ضربهی کوتاه به در آجری رنگ اتاق زد و بلافاصله وارد شد.
-همه چیز طبق برنامه پیش رفت.
مردی که پشت بهش ایستاده بود، از پنجرهی اتاق، ساختمونهای کوچیک و بزرگ رو زیر نظر گرفته بود.
سکوت مرد رو با جملهی دیگهای شکست و این بار توجهش رو جلب کرد.
-به نظرتون وقتش نشده؟
-نه... دادگاه هنوز تموم نشده. ترجیح میدم جای فیلمهای ضبط شده کیم تهیونگ رو لایو ببینه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 323 |
| 6 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
لوکا خواست جواب دندونشکنی بده که ناگهان با دستی که روی شونهاش نشست به عقب برگشت و با دیدن جِیکِی، نیشخند زد. کلمات رو کشدار به زبون آورد:"چیه؟...ت-توام...مستی؟"
جِی هم دست کمی از پسر نداشت، الکل روش تأثیر گذاشته بود. بیتوجه به الکس، لوکا رو بغل کرد و با ذوق گفت:"بیا...بشینیم رفیق."
الکس کمی عقب رفت تا مزاحمشون نشه، تا وقتی خرابکاری نمیکردن، مهم نبود چقدر همدیگه رو بغل میکردن. لوکا چشمکی به جِیکِی زد و بازوش رو محکم گرفت و یه گوشه نشستن. همون لحظه دختری بهشون نزدیک شد و با اینکه نمیشناختشون، اما بهشون پیوست. لوکا با شیطنت دستش رو دور کمر اون دختر گذاشت و سرخوشانه گفت:"آره دیگه...مهمونیه و دخترها چسبیدن به همه!"
دختر، ریز ریز خندید و براشون سرتکون داد: "البته، کلاب یعنی همین!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 89 |
| 7 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
مچ لوکا رو تو هوا چنگ زد و بعد پسر رو محکم به قفسههای پشت سرش کوبید. بطریها به طرز ترسناکی تکون خوردن، ولی هیچکدوم از جاش نلغزیدن. لوکا با وحشت به وین نگاه کرد و با لحن ترسیدهای پرسید:"چ-چی چیکار...میکنی..؟"
"بهم بگو چراا..."
وین مستقیم به چشمهای لوکا زل زد و با عجز، ناگهان ادامه داد:"چرا همیشه در تلاشی منو بههم بریزی؟"
نفسهای داغش به صورت لوکا میخورد و فاصلهاش ذره ذره کمتر میشد. پسر فقط تونست اسمش رو صدا کنه:"و-وین...چته؟"
قلب لوکا داشت دیوانهوار به سینهاش کوبیده میشد و وین سه سانت بیشتر باهاش فاصله نداشت. نگاه عمیقش، مستقیم روی لبهای لوکا قفل شده بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 117 |
| 8 | ˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
به سمتش برگشت و نگاهش به چشماش افتاد
به اون چشمایی که دوباره اشک رو داخلشون میدید و به خودش قول داد بود هیچوقت نزاره دوباره ببینتشون
نفس لرزونش رو به آرومی بیرون داد و صورتش رو قاب کرد
قبل از اینکه نگاه متعجب هوسوک رو ببینه چشمانش رو بست و بوسه آروم، سطحی، سبک و کوتاهی به روی پیشونیش گذاشت
و لحظاتی بعد رفته بود و این بار صدای قدمهاش که دور و دورتر میشد برای هوسوک از هر فریادی بلندتر بود
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 261 |
| 9 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
-بهتره دخالت نکنی؛ اما اگه خلاف این رو ترجیح میدی خوب میشه اگه اون بچه رو از سر راهم برداری. مهم نیست با چه داستانی میخوای راضیش کنی تا دنبال جنازه مادرش با گریه راه نیافته و کارم رو سختتر از چیزی که هست نکنه. به هرحال نه برای من، نه آدمی که ازش دستور میگیرم فرقی نمیکنه یه جسد بیشتر یا کمتر سر به نیست کنیم.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 109 |
| 10 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
نامجون کمی مکث کرد و بعد، لبخندی پهن، از گوشهی لبش تا چشمهاش، شکل گرفت:"همین کار رو میکنم."
دوباره چرخیدن و لوکا توی پیست، یه لحظه نگاهش به میزِ وین افتاد. هنوز اونطرف نشسته بود و لیوانش رو به دست داشت، آنجلینا هم کنارش نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد، ولی وین بهش نگاه نمیکرد. اون، مستقیم به لوکا خیره شده بود.
لوکا یه چیز عجیب رو توی قلبش حس کرد. توی اون فاصلهی دور، توی اون سالنِ شلوغ، اون دوتا فقط همدیگه رو میدیدن. اما همون لحظه بود که وین سرش رو برگردوند و نگاهش رو ازش گرفت. آهی کشید و غر زد:"گاد، تو این بشر رو چطور خلق کردی؟ چطور منو همیشه به کونش میگیره؟"
نامجون صدای غرغرش رو شنید و تکخندهای زد:"کی؟ رئیس تورو به کونش میگیره؟ عمراً."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 112 |
| 11 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
بدون اینکه حرفی بزنه، با خونسردی دستکشهای چرمِ توی دستش رو سفت کرد و بعد جلو رفت. بیمقدمه مشتی حواله فک پسر کرد.
جیکی با ناله روی زمین افتاد، اما ماجرا همینجا تموم نشد. چون مشت و کتکهای وین، یکی پس از دیگری روی صورت و بدنش فرود میومدن. دستش رو سمت دهنش برد و خون رو لای انگشتهاش حس کرد:"آخ..."
وین نعره زد:"چه غلطی کردی هااا؟؟"
جیکی خون دهنش رو تف کرد و خواست چیزی بگه که دوباره لگدی محکم روی پهلوش نشست که نفسش رو برد. دوباره مشتی روی شکمش نشست و تا خواست از خودش دفاع کنه و بلند بشه، وین پاش رو روی سینهاش گذاشت و به زمین فشارش داد. آهی از درد کشید، دیگه حتی نمیتونست دستش رو بلند کنه و از خودش دفاع کنه! با خون توی دهنش نالید:"بس..کن...ب-بسه..."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 136 |
| 12 | .˚ ₍₎┊..⃗. #SOLAVITA
صدای آزار دهندهی لولای در ورود شخص دیگهای رو قبل از قدم هاش لو داد.
نگاه بیحوصلهی آنتوان به سرعت از جیمین گذشت و لابه لای بشکهها دنبال هانا گشت. قدمهای کوتاهش رو به سمت فضایی خارج از دید پسر سر گرفت و بی صدا از کنارش گذشت.
بی اختیار سرش رو چرخوند و از گوشهی چشم قدم های مرد رو دنبال کرد. احساس گنگ و نامفهومی از درون به وجودش چنگ میزد. بی دلیل؛ اما قلبا آرزو میکرد لباس روشن و لیمویی دختر دست از درخشیدن و لو دادنش برداره.
اما... گذشت چند ثانیه و بلند شدن صدای جیغ دختر سیلی محکمی به خواستهی قلبیش زد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪ | 123 |
| 13 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
وین با شنیدن صدای لرزون پسرک، سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت، نفسهای تندش معلوم میکرد که استرس داره، پس واقعا نگران بود. نیشخند زد:"نکنه انتظار داشتی تو ساعت اداری بیام قاچاق دارو کنم؟!"
لوکا سکوت کرد. چیزی برای جواب دادن به ذهنش نمیرسید. این سکوت سنگین بینشون، وین رو کلافه کرد و باعث شد دوباره به حرف بیاد:"بعد از انتقال جنسها به انبار، مستقیم میایم."
و به سرعت تماس رو قطع کرد. نمیخواست چیز دیگهای ازش بشنوه، همین چند کلمهای هم که باهم حرف زده بودن، زیادی بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 125 |
| 14 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
جِیکِی، بدون کفش و پابرهنه وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. با قدمهای آروم، پشت صندلیِ نامجون رفت و دستهاش رو روی شونههای پهن اون مرد گذاشت. خم شد و بوسهای روی گردنش کاشت:"مگه میشد نیام؟"
نامجون نفس عمیقی کشید و دستش رو بالا آورد تا دست جیکی رو روی شونهاش بگیره:"چرا اینقدر دیر اومدی؟ وین داشت دنبالت میگشت."
جی اخم کرد و دور صندلی چرخید و روی پای نامجون نشست. با انگشتهاش، یقهی پیرهن نامجون رو بازی داد:"وین هروقت کارش لنگ میزنه همیشه دنبال منه."
نامجون دستش رو روی کمرِ جیکی گذاشت و آروم نوازش کرد:"اگه میدونستی چرا اینقدر بهت گیر میده بیشتر احتیاط میکردی. جیکی، وین آدم سادهای نیست! حتی ذرهای شبیه به فابیو هم نیست، که نسبت به بقیه رحم داشته باشه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 153 |
| 15 | ˚ ₍🐺₎┊..⃗. #BeMine
همگی دورهم جمع شده بودن و صدای داد و جیغ های از سر شادیِ دوقلوها که در حال بپر بپر بودن و از سرو کول پدربزرگشون بالا می رفتن، تو کلِ خونه ی پارک ها پر شده بود.. تائه یون یک سره روی دو زانوهای پدربزرگش می ایستاد و با قربون صدقه رفتنِ آقای پارک بلند بلند میخندید..
~افتر استوری
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 138 |
| 16 | ˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
قدمی جلوتر رفت اما مکثی کرد، انگار هنوز نمیدونست میتونه نزدیکتر بره یا نه اما با قدمهایی که جیمین به سمتش برداشت تردید رو کنار گذاشت و فاصله بینشون رو از بین برد
محکم همدیگرو در آغوش کشیدن، جیمین دستاش رو دورش حلقه کرده بود و سرش رو به روی شونهاش گذاشته بود
جونگکوک حالا محکمتر از قبل در آغوشش میفشردش و قطرههای اشک از چشماش سرازیر شده بود و جیمین اجازه داد تمام اون ترس و دلتنگی که ماهها در دلش جمع شده بود کمی از بین بره
« فکر کردم دیگه نمیبینمت » جونگکوک به آرومی زمزمه کرد
« اما من میدونستم، باید میدیدمت٫ قول داده بودم »
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 298 |
| 17 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
اسلحهاش رو از غلاف کمرش بیرون آورد، ضامن رو کشید. دستش رو بالا برد و سر اسلحه رو به سمت آسمون نشونه گرفت و اولین شلیک رو انجام داد:"برای میلان،"
دومین شلیک رو انجام داد:"برای متحدینمون،"
شلیک سوم رو انجام داد:"و برای پدرم، پدری که دیگه بینمون نیست."
به محض گفتن جمله آخر، سه تیر نهایی رو پشت سر هم شلیک کرد. وقتی آخرین تیر از سلاحش خارج شد، باقی حضار هم کلتهای خودشون رو بهطرف آسمون گرفتن و صدای وحشتناک تیراندازی فضا رو پر کرد. چندلحظه نگاهش به امیلیو افتاد که داشت با کلت شلیک میکرد و بعد، لوکا رو دید. لعنت! کاش این رسم عجیب زودتر تموم میشد تا اون پسر، اینجوری با ترس به اطراف خیره نشه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 313 |
| 18 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
لوکا خندید و دوربین جدیدی که خریده بود رو جلو آورد:"دست انداختنت حال میده، راستی ببین اینو جدید خریدم."
وین نگاه دقیقی به رنگش انداخت و ابرویی بالا انداخت:"نگو که همه پولهاتو برای خریدنش دادی!"
لوکا خندید:"دقیقا همینکار رو کردم. پاپا اگه بفهمه چند میلیون دلار بهش پول دادم پوستمو میکنه!"
دوربین لایکا رو مثل یه تیکه فولاد سرد و صیقلخورده توی دستش چرخوند. اون دوربین و لنز خفنش واقعا پرستیدنی بودن. پسر بزرگتر دستی زیر چونهاش گذاشت و آهی کشید:"بعضیوقتها واقعا به عقلت شک میکنم جیمین. حالا دوباره چهجوری میخوای از عمو پول بگیری؟"
لوکا مظلومانه نگاهش کرد و لبهاش رو توهم کشید:"خب...خب تورو دارم. نه؟"
وین با فهمیدن منظورش اخم کرد. جدی که نبود، بود؟ دستهاش رو تکون داد:"عمرا رو من حساب نکن پسر، فکر کردی من روی گنج نشستم که دیلینگ دیلینگ پول بریزم به حسابت؟ مگه شوگرددیتم؟"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 147 |
| 19 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
وین بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، لبخند کمرنگی زد:"دوباره؟ جیمین، فکر کنم تا الان بیشتر از بیست تا عکس از من گرفتی. حافظه دوربینت تموم میشه."
لوکا خندید:"خب، سوژه بهتری از درختها و رودخونه پیدا کردم! تکون نخور."
چیک. صدای مکانیکی دوربین و خروجِ فوریِ عکسِ کوچیک و سفید، تنها چیزی بود که سکوت رو میشکست. لوکا عکس رو با دقت گرفت و اون رو تو دستش تکون داد تا تصویر کمکم ظاهر بشه. وین نیمخیز شد و با کنجکاوی به عکس نگاه کرد. تصویرِ خودش بود، با چشمهای بسته، موهایی که تو باد بهم ریخته بود و سایههایی که از میون برگ درختها روی صورتش افتاده بود.
وین عکس رو از دست لوکا قاپید و با خنده گفت:"عجب. اینجوری که تو عکس گرفتی، انگار واقعاً یه مدل حرفهایام. میخوای اینو بذاری تو رزومهات؟"
لوکا کنارش روی چمنها نشست. گرمای خورشید روی شونههاشون حس میشد:"شاید گذاشتم. حداقل یادم میمونه که عکاسی رو از کِی شروع کردم."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 152 |
| 20 | .˚ ₍🩸₎┊..⃗. #LOSTLOVE
تهیونگ با دقت به حرفهاش گوش میداد، کدوم اسمش رو باید میگفت؟ دوباره با تعجب پرسید:"اسم واقعیش لوکاست؟"
آنا سر تکون داد و تهیونگ بیشتر به اون بچه خیره شد. موهای خوشحالتش روی پیشونیش ریخته بود و چشمهای گرد و خوشگلی داشت. لبهاش رو به هم میمالید و صداهای بامزهای از خودش درمیاورد. تهیونگ ناخوداگاه لبخند زد و پرسید:"میشه..میشه من جیمین صداش بزنم؟ از لوکا خوشم نمیاد."
این جملهی صادقانهاش باعث شد آنا بیشتر براش ضعف کنه و جواب بده:"بیا از پاپاش اجازه بگیریم، هوم؟"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪ | 384 |
