کتابفروشی رزا📕🌸
رفتن به کانال در Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
نمایش بیشتر2 012
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
2 010
وقتی از همون چپتر اول آیش به پا میکنهه❤️🔥🙌‼️
میتونم بگم که تو این کتاب اصلا چیزی به اسم سانسور وجود ندارهه🙂↔️👌
2 010
تازههه تو رزا بوک شما میتونید چند مدل خرید داشته باشین🛒💗✨️📍روش اول ((میتونید قسطی خریداری کنید)) "یعنی چطوری:: اینطوری که در قسط اول ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزارتومان میتونید پرداخت کنید و در قسط دوم بقیه مبلغ پرداخت کنید♥️✨️ 📍روش دوم ((میتونید سبد خرید باز کنید)) "یعنی چی :: یعنی اینکه شما کتاب هایی که میخواین لیست میکیند و بعد پرداخت میکنید و هر وقت خواستین میتونید به سبدتون کتاب اضافه کنید که اینطوری صرفه جویی در پرداخت هزینه پستتون هم هستش 📍روش سوم ((خرید درب منزل)) "یعنی چی :: میتونید کتابی که سفارش دادین فقط هزینه پست پرداخت کنید و خود کتاب درب منزل پرداخت کنید💞✨️
2 010
نگاه کنید کتاب چه نقشه جذاب خفنی دارههه🗺✨️
خیلییی راحت میتونید داستان تصور کنید 🙂↔️📚✨️
با وجود همچین نقشه خفنی😍❤️🔥✨️
2 010
کتابی جذابببب و هاتتتت 😍📚✨️
‼️🩸((از خون و خاکستر))🔥‼️
جلد سخت و آستربدرقه ❤️🔥
لبه رنگی♥️✨️
فن آرت خفن و با کیفیت💞
دارای نقشه🗺✨️
2 010
دنیاسازی گسترده و پرجزئیات
«از خون و خاکستر» 🙂↔️🍷✨️
دنیایی پر از قوانین، طبقات اجتماعی، موجودات ماورایی و تاریخ پنهان داره که کمکم برای مخاطب آشکار میشه.❤️🔥✨️
2 010
فضای تاریک و مرموز کتاب که قرار با...خون، موجودات شب، آیینهای عجیب، قصرها و رازهای ممنوعه، فضای فانتزی نسبتاً تاریکی به داستان میدن.🩸☠️‼️
2 010
+2
کتاب_از خون تا خاکستر🩸🔥✨️
دختری که قرار با سرنوشتش مبارزه کنه و قرار کلی راز های زیادی افشا بشه و کلی ماجراجویی های خفن دیگه♥️🍷✨️انتشارات:: نشریه مات❤️🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / اکشن /ماجراجویی🦋✨️ نوع جلد :: سخت ولبه رنگی♥️🍷✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: 600 صفحه]]🦋 *❤️🔥‼️قیمت :: 1080‼️❤️🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin
2 010
اما این لحظه قرار نبود زیاد طول بکشه. هاک دوباره سرش رو خم کرد تا منو ببوسه.💋✨️
و من بین دو ترس گیر کردم: از یک طرف میترسیدم اگر طبق باور والاتباریها بیلیاقت باشم، سرنوشتم مرگ یا تبعید باشه؛ 👀☠️‼️
از طرف دیگه، چیزی درونم شکل گرفته بود که دیگه نمیتونستم نادیدهش بگیرم؛🙂↔️❤️🔥✨️
امیدی که برای اولینبار به من میگفت شاید زندگی فقط همون چیزی نباشه که از بدو تولد برام تعیین شده.🙃🤌
هاک دوباره داشت به من نزدیک میشد و من هنوز نمیدونستم باید به کدوم طرف برم؛🫠
به سمتی که تمام زندگیام برای من تعیین کرده بود، یا به سمت چیزی که برای اولینبار خودم انتخابش میکردم.👀🍷✨️
و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود: اگر این بار انتخاب خودم رو بکنم، بهاش قراره چی باشه؟☠️🔥✨️
2 010
ازم پرسید کی هستم. جوابش رو ندادم و فقط اجازه دادم «شاهدخت» صدام کنه؛💗👑✨️
هرچند خودش هم گفت در این پادشاهی هیچ شاهدخت واقعیای وجود نداره، جز کاستیل که خودش رو شاهدخت مینامه. 👑✨️
برای هاک، من فقط یک زن نقابدار بودم که هویتش رو ازش پنهان میکرد؛ و همین برای من امنتر بود.🙃🤌
بعد دربارهی پدر و مادرم پرسید. گفتم هر دو مردهان. این بار لحنش عوض شد.💞
صادقانه باهام همدردی کرد و بعد دربارهی مرگ و از دست دادن حرف زدیم. برای چند لحظه، همهچیز عجیب و ساده شده بود؛🍸❤️🩹
انگار نه من دوشیزهی دربار بودم و نه اون نگهبان بلندا که زندگی و وظیفهاش هیچ شباهتی به زندگی من نداشت.🥹💗✨️
2 010
هاک منو به اشتباه «عسلم» صدا زد و خیلی زود فهمیدم منو با شخص دیگهای اشتباه گرفته؛
احتمالاً بریتا، صاحب اصلی شنل. باید همون لحظه بهش میگفتم اشتباه کرده، اما چیزی نگفتم.
پیراهنش رو درآورد و من هنوز ساکت مونده بودم که اولین بوسهی زندگی من اتفاق افتاد.
تمام وجودم رو حس نیاز و خواستن فرا گرفت. احساساتی که مدتها یاد گرفته بودم باید سرکوبشون کنم.
وقتی کلاه کاملاً عقب رفت، هاک فهمید من کسی نیستم که فکر میکرده. ازم پرسید تا حالا کسی منو بوسیده یا نه. دروغ گفتم.💋✨️
خندید؛ اولینبار بود که صدای خندهی واقعیش رو میشنیدم.😍💗✨️
2 010
بالا رفتم و وارد اتاق تاریکی شدم که فقط با نور یک شمعدان روشن بود. 🕯✨️
در رو پشت سرم بستم و هنوز فرصت نکرده بودم نفسی بکشم که دستی از پشت دور کمرم حلقه شد. 🫣
صدایی نزدیک گوشم گفت انتظار نداشته که بیام.👀
یک لحظه خشکم زد و دستم ناخودآگاه رفت سمت خنجرم. کلاه از سرم افتاد و وقتی برگشتم، 🗡✨️
شناختمش.
هاک فلین.🔥‼️
نگهبان بلندا که چند ماه قبل از کارسودونیا به تیرمن اومده بود و من همیشه از دور محو تماشاش میشدم، بدون اینکه حتی یکبار باهاش حرف زده باشم.😍❤️🔥🤌
یک بار هم توی قصر ملکه دیده بودمش؛ داخل قفسی که برایش ساخته بودن.⛓️🔥✨️
2 010
برای همین، اسم فروتبارها دیگه فقط به معنی مخالفان سلطنت نبود؛ پای شورش و خشونت هم به میون اومده بود.☠️🩸⚔️
همون موقع ویکتر واردول، محافظ شخصی من، وارد شد.🙃⚔️✨️
اگر منو میشناخت، تمام نقشهام برای پنهان موندن و داشتن حتی یک شب زندگی عادی به هم میریخت. 👀🔥🤌
با دیدنش قلبم ریخت. اگه منو میشناخت چی؟
سریع کلاه رو روی صورتم کشیدم و سعی کردم خودمو پنهان کنم.🫣
خوشبختانه ساریا متوجه ترسم شد و بهم گفت هرکسی حق داره گاهی برای دل خودش زندگی کنه. 🥹💗✨️
بعد راهنماییم کرد برم طبقهی بالا؛ اتاق ششم سمت چپ، که گفت خالیه.🙃👌
2 010
اونجا نگهبانها و سربازهای گارد سلطنتی هم حضور داشتن. ⚔️👑✨️
صدای موسیقی توجهم رو جلب کرد و به سمت پردههای سرخ رفتم؛ پردههاییم که پشتشون رقص و عشقبازی جریان داشت.❤️🔥💃🏻✨️
اما قبل از اینکه جلوتر برم، زنی جلوم رو گرفت. بعداً فهمیدم اسمش ساریاست.💗
بهم گفت اونجا جای من نیست و مطمئنه که من رو تابهحال اینجا ندیده.🙃
بهجای برگشتن و فرار کردن، باهاش دربارهی فروتبارها حرف زدم؛ گروهی که با سلطنت مخالفن و از کاستیل حمایت میکنن. 👀⚔️✨️
کاستیل ادعا میکنه وارث سلطنت و شاهزادهی واقعیه، اما در حقیقت نه شاهزادهست و نه وارث حقیقی.🫠
اون بازماندهی خاندان فاسد و منقرضشدهی آتلانتیاست؛ خاندانی که ویرانیهای زیادی به بار آورده و حالا کاستیل با تکیه به همین ادعا، خودش رو صاحب حق تاجوتخت میدونه. 👑⚔️✨️
فروتبارها هم طرفدار همین ادعا هستن و علیه سلطنت فعالیت میکنن.👀‼️
تا همین اواخر، بیشتر به تجمعات کوچیک و اعتراضهای پراکنده بسنده میکردن، اما حالا شورشهاشون خشونتآمیز شده و به شهرهایی مثل کارسودونیا، پایتخت سولیس، پنسدرث و سهرودان حمله کرده بودن.⚔️🩸🔥
2 010
سربازهایی که بین شهرها رفتوآمد میکنن و از مردم محافظت میکنن، اما بعضیهاشون هیچوقت برنمیگردن. 🫠🔥
برای همین مرگ فینلی فقط خبر مرگ یک سرباز نبود؛ ‼️☠️🤌
چیزی دربارهی نحوهی کشته شدنش درست به نظر نمیرسید و من میخواستم بفهمم چه اتفاقی براش افتاده.☠️✨️
توی سالن، چند نگهبان، از جمله آیریک و فیلیپس راتی، دربارهی مرگ فینلی پچپچ میکردن. بیشتر از هر چیز نگران فیلیپس بودم. 🫣
سالها من رو دیده بود و میترسیدم از روی رفتار یا حتی صدام منو بشناسه. اما خوشبختانه نشناخت.
با دلشوره جامی نوشیدم و بین مهمونها چرخیدم.🍷✨️
زنی سرخپوش با مردها شوخی میکرد و چند زن نقابدار دیگه مشغول ورقبازی بودن. 🎭✨️
کمی بعد دیدم یکی از نگهبانها زنی نقابدار رو به سمت اتاقهای خصوصی سمت راست میبره. منم مسیرم رو عوض کردم و به سمت چپ رفتم.👀🤌
2 010
با لباس و نقابی که از بریتا، یکی از خدمتکارهای قصر، قرض گرفته بودم، خودمو بین جمعیت جا دادم. 🙂↔️💃🏻✨️
میخواستم قبل از اینکه به پایتخت برگردم و برای همیشه توی چارچوب قوانین والاتباری گرفتار بشم، فقط یک شب طعم انتخاب کردن و زندگی عادی رو بچشم.🙃
اما فقط برای تفریح به مروارید سرخ نرفته بودم. دنبال خبری از فینلی هم میگشتم؛🩸✨️
یکی از نگهبانان بلندا که به شکل وحشتناکی کشته شده بود.👀☠️✨️
خونش تا آخرین قطره کشیده شده بود و بدنش طوری آسیب دیده بود که انگار سگهای وحشی جنگل بهش حمله کرده بودن.🩸⚔️✨️
نگهبانان بلندا از دیوار غولپیکری محافظت میکنن که پادشاهی سولیس، از جمله ماسادونیا، جایی که خانوادهی من زندگی میکنن، رو در برابر خطرات بیرون محافظت میکنه.🔥✨️
فینلی هم یکی از همون نگهبانها بود و من تصور میکردم از شکارچیهاست؛👀⚔️✨️
2 010
اما اون شب، توی قلعهی تیرمن، تصمیم گرفتم برای یکبار هم که شده از این زندگی فاصله بگیرم.🙃🔥
بهجای اینکه توی اتاقم بمونم، راه افتادم سمت مروارید سرخ؛🩸✨️
محفل مخفی و ممنوعهای که هیچ دوشیزهای قبل از من جرئت نکرده بود پاش رو اونجا بذاره.👀‼️🤌
نگهبانان بلندا، اعضای گارد سلطنتی و بزرگزادگان نقابدار اونجا جمع میشدن تا بنوشن، ورق بازی کنن و در اتاقهای خصوصی طبقهی بالا وقت بگذرونن.⚔️🔥🙌
