کتابفروشی رزا📕🌸
رفتن به کانال در Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
نمایش بیشتر2 068
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
2 068
سایهها از زیر یه نیمکت خالی بیرون اومدن و به سمت گاری رفتن، سگ شروع کرد به واق زدن و حرکات عجیب و غریب، وحشتزده شده بودم. این صحنه تکراری بود، این صحنه رو توی مرد کاپشنپوش هم دیده بودم، توی شفیرهها! وقتی که سایه روی صورت پیرزن افتاد، چیزی توی نگاهش تغییر کرد. چشمهاش خونآلود شد و ماسکی از خشم صورتش رو گرفت.
2 068
با همدیگه رفتیم داخل و غذا خوردیم. برای اولینبار به تام گفتم که یه بچهی یتیم هستم و هربار پیش یه خانواده زندگی میکنم. اونهم گفت که از خونهشون زده بیرون و مدتهاست که توی ماشینش میخوابه. وقتی که رفت دستشویی، من رفتم بیرون که منتظرش باشم که اون پیرزنی که بیرون دیده بودیمش، با وحشت فریاد میزد که "سایهها قصد ورود به داخل رو دارن" و گاریش رو رها کرد.
2 068
همون موقع، صدای آوازی توی اتاق پیچید. "ایکو ایکو آزاراک. ایکو ایکو زوملاک. ایکو ایکو آزاراک" این آواز داشت توی عمق وجودم میپیچید که از خواب پریدم.
تام که تمام مدت رانندگی کرده بود، جلوی یه پمپ بنزین ایستاد که یه چیزی بخوریم. وقتی داشتیم وارد رستوران میشدیم، یه پیرزن رو دیدیم که یه سگ بامزه رو توی سبدش میکشید. و چندتا پسری که ظاهرشون اصلا موجه نبود!
2 068
اما چون خبری از اتوبوس نبود، همکارم تام پیشنهاد داد که من رو برسونه. هوا به شدت سرد و طوفانی بود. صحنهی حمله کردن اون مرد بهم، مدام جلوی چشمهام میاومد. اما اونقدر خسته بودم که توی ماشین خوابم برد. توی خوابم یه جایی پوشیده از مه بودم.
وارد برجی که مقابلم بود شد و از پلههای سنگیش بالا رفتم. اما مقابلم، نهتا هیکل خاکستری رنگ دیدم. اونا به اندازه یه آدم دایرهوار دراز کشیده بودن و کف سیمانی پوشیده از پرهای مشکی بود. جلوی یکی از هیکلهای خاکستری زانو زدم، اون یه شفیرهی حشره به اندازه یه آدم بود. زیر پوستهی نازکش نبضی تپنده و چهرهی سایهوار یه زن با چشمهای بسته رو میدیدم.
2 068
همه متعجب و وحشتزده به صحنهای که من اون مرد رو زمین زده بودم، زل زده بودن. تا اینکه رئیس مرکز اومد و من رو به خاطر رفتاری که داشتم اخراج کرد.
چون مرد کاپشنپوش مدعی شده بود اومده جلو تا از من سوال بپرسه! اما من یقین داشتم که اون میخواست بهم حمله کنه. در هرحال مهم نبود، کولهپشتیم رو برداشتم، باید به جزیرهی باردسی میرفتم.
2 068
اما اون مرد کاپشنپوش، که با چشمهای خونآلودش بهم نگاه میکرد و به سمتم میاومد، تمام وجودم لرزید. باید خودم رو حفظ میکردم و به مشتری لبخند میزدم. اما سرعت اون مرد هر لحظه بیشتر میشد. در نهایت به سمتم پرید و میخواست گلوم رو بگیره که به خودم اومدم و با چندتا فن کاراته، اون رو روی زمین انداختم. بعد از اینکه این اتفاق افتاد، دیگه خبری از چشمهای خونآلود و چهرهی عرق ریزون اون مرد نبود. شبیه یه آدم عادی به نظر میرسید.
2 068
بهم گفت حالا که آدرسم رو براش فرستادم، اونا هم میدونن من کجام. و باید فرار کنم و هیچوقت هم پیشش نرم، چون قدرتشون اونجا بیشتره!
من قلبم از شنیدن حرفهای اون زن به تپش افتاده بود.
2 068
همون زمان بود که گوشیم زنگ خورد و صدای یه زن توی گوشم پیچید که با لهجهای مخصوص اهالی ولش صحبت میکرد، اون وحشتزده بود و بهم گفت که وقت ندارم و در خطرم!
گفت اونا میتونن هر چیز و هر کسی رو کنترل کنن و بیان سراغم.
2 068
یکی از بازدیدکنندهها مردی با کت چرمی بود. رفتارش خیلی عجیب بود، و نگاهش تا عمق وجودم رسوخ میکرد.
وقتی که توضیحاتم در رابطه با چرخه زندگی پروانهها به اتمام رسید همه رفتن.
2 068
اون روز که طبق معمول داشتم به کارم میرسیدم احساس کردم که یه چیزی درست نیست! اول اینکه سهتا پروانه خاکستری که اسمشون "بازشاپرکهای کلهمرگ" بود، به طرز عجیب و دیوانهواری بالای سرم پرواز میکردن. اونها نشونهی مرگ بودن و پرواز غیرعادیشون لرزه به تنم انداخته بود. اما اتفاق بدتری قرار بود بیفته.
2 068
بنابراین یادداشتی برای اون زن نوشتم و آدرس و شمارهام رو توش گذاشتم و فرستادم. امیدوار بودم مادرم جواب بده، از هفتروز پیش، چشمم به گوشی خشک شده بود. با اینحال من اجازه نداشتم سر کارم، که یه نمایشگاه و مرکز نگهداری از پروانهها و کرم ابریشم بود، از گوشی استفاده کنم.
2 068
و دیده که اون زن یه روز با بچهاش جزیره رو ترک کرده و وقتی برگشته خبری از بچهاش نبوده.
از اونجایی که تاریخی که مرد میگفت، با تاریخ پیدا شدن من مطابقت داشت، تقریباً مطمئن بودم که حقیقت رو میگه. اما باردسی خیلی دور بود.
2 068
هرجایی که میتونستم، دنبال مادرم گشتم. سالها وقتم رو با سایتهای افراد گمشده گذروندم، و بالاخره تلاشهام نتیجه داد.
یه مرد گفته بود که سالها پیش زنی رو که توی فانوسدریایی جزیرهی باردسی زندگی میکرده دیده که خیلی شبیه من بوده.
2 068
هفدهسال از روزی که رها شدم میگذره و من همیشه از خودم میپرسم چرا؟ مادرم میخواست امنیت من رو در برابر چه کسی حفظ کنه که حاضر شد از من بگذره؟ اما به جوابی نمیرسیدم.
2 068
من توی پمپ بنزین رها شده بودم؛ از زمانی که یه نوزاد بود، با یه قابآویز برنجی پروانه شکلو یه یادداشت که مشخص بود به صورت کاملاً شتابزده نوشته شده! "خیلی متاسفم. سعی کردم امنیت تو را حفظ کنم، اما اکنون میبینم نمیتوانم. تا به چنگت نیاورند، دست بر نمیدارند. اما اجازه نمیدهم این اتفاق بیفتد. قوی باش کوچولو، به کسی اعتماد نکن."
2 068
با یک ترکیب افسانه ای قدیمی با دنیای مدرن روبه روایم که هم حس کلاسیک داره هم اسطوره ای یک داستان جدید و کاملا جذاب😍
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
