ar
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

الذهاب إلى القناة على Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

إظهار المزيد
2 068
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
سایه‌ها از زیر یه نیمکت خالی بیرون اومدن و به سمت گاری رفتن، سگ شروع کرد به واق زدن و حرکات عجیب و غریب، وحشت‌زده شده بودم. ا
سایه‌ها از زیر یه نیمکت خالی بیرون اومدن و به سمت گاری رفتن، سگ شروع کرد به واق زدن و حرکات عجیب و غریب، وحشت‌زده شده بودم. این صحنه تکراری بود، این صحنه رو توی مرد کاپشن‌پوش هم دیده بودم، توی شفیره‌ها! وقتی که سایه روی صورت پیرزن افتاد، چیزی توی نگاهش تغییر کرد‌. چشم‌هاش خون‌آلود شد و ماسکی از خشم صورتش رو گرفت.

با همدیگه رفتیم داخل و غذا خوردیم. برای اولین‌بار به تام گفتم که یه بچه‌ی یتیم هستم و هربار پیش یه خانواده زندگی می‌کنم. اون‌
با همدیگه رفتیم داخل و غذا خوردیم. برای اولین‌بار به تام گفتم که یه بچه‌ی یتیم هستم و هربار پیش یه خانواده زندگی می‌کنم. اون‌هم گفت که از خونه‌شون زده بیرون و مدت‌هاست که توی ماشینش می‌خوابه. وقتی که رفت دستشویی، من رفتم بیرون که منتظرش باشم که اون پیرزنی که بیرون دیده بودیمش، با وحشت فریاد می‌زد که "سایه‌ها قصد ورود به داخل رو دارن" و گاری‌ش رو رها کرد.

همون موقع، صدای آوازی توی اتاق پیچید. "ایکو ایکو آزاراک. ایکو ایکو زوملاک. ایکو ایکو آزاراک" این آواز داشت توی عمق وجودم می‌پ
همون موقع، صدای آوازی توی اتاق پیچید. "ایکو ایکو آزاراک. ایکو ایکو زوملاک. ایکو ایکو آزاراک"  این آواز داشت توی عمق وجودم می‌پیچید که از خواب پریدم. تام که تمام مدت رانندگی کرده بود، جلوی یه پمپ بنزین ایستاد که یه چیزی بخوریم. وقتی داشتیم وارد رستوران می‌شدیم، یه پیرزن رو دیدیم که یه سگ بامزه‌ رو توی سبدش می‌کشید. و چندتا پسری که ظاهرشون اصلا موجه نبود!

اما چون خبری از اتوبوس نبود، همکارم تام پیشنهاد داد که من رو برسونه. هوا به شدت سرد و طوفانی بود. صحنه‌ی حمله کردن اون مرد به
اما چون خبری از اتوبوس نبود، همکارم تام پیشنهاد داد که من رو برسونه. هوا به شدت سرد و طوفانی بود. صحنه‌ی حمله کردن اون مرد بهم، مدام جلوی چشم‌هام می‌اومد‌. اما اون‌قدر خسته بودم که توی ماشین خوابم برد. توی خوابم یه جایی پوشیده از مه بودم.
وارد برجی که مقابلم بود شد و از پله‌های سنگیش بالا رفتم. اما مقابلم، نه‌تا هیکل خاکستری رنگ دیدم. اونا به اندازه یه آدم دایره‌وار دراز کشیده بودن و کف سیمانی پوشیده از پرهای مشکی بود. جلوی یکی از هیکل‌های خاکستری زانو زدم، اون یه شفیره‌ی حشره به اندازه یه آدم بود. زیر پوسته‌ی نازکش نبضی تپنده و چهره‌ی سایه‌وار یه زن با چشم‌های بسته رو می‌دیدم.

همه متعجب و وحشت‌زده به صحنه‌ای که من اون مرد رو زمین زده بودم، زل زده بودن. تا این‌که رئیس مرکز اومد و من رو به خاطر رفتاری
همه متعجب و وحشت‌زده به صحنه‌ای که من اون مرد رو زمین زده بودم، زل زده بودن. تا این‌که رئیس مرکز اومد و من رو به خاطر رفتاری که داشتم اخراج کرد. چون مرد کاپشن‌پوش مدعی شده بود اومده جلو تا از من سوال بپرسه! اما من یقین داشتم که اون می‌خواست بهم حمله کنه. در هرحال مهم نبود، کوله‌پشتیم رو برداشتم، باید به جزیره‌ی باردسی می‌رفتم.

اما اون مرد کاپشن‌پوش، که با چشم‌های خون‌آلودش بهم نگاه می‌کرد و به سمتم می‌اومد، تمام وجودم لرزید. باید خودم رو حفظ می‌کردم
اما اون مرد کاپشن‌پوش، که با چشم‌های خون‌آلودش بهم نگاه می‌کرد و به سمتم می‌اومد، تمام وجودم لرزید. باید خودم رو حفظ می‌کردم و به مشتری لبخند می‌زدم. اما سرعت اون مرد هر لحظه بیشتر می‌شد. در نهایت به سمتم پرید و می‌خواست گلوم رو بگیره که به خودم اومدم و با چندتا فن کاراته، اون رو روی زمین انداختم. بعد از این‌که این اتفاق افتاد، دیگه خبری از چشم‌های خون‌آلود و چهره‌ی عرق ریزون اون مرد نبود. شبیه یه آدم عادی به نظر می‌رسید.

بهم گفت حالا که آدرسم رو براش فرستادم، اونا هم می‌دونن من کجام. و باید فرار کنم و هیچ‌‌وقت هم پیشش نرم، چون قدرتشون اون‌جا بی
بهم گفت حالا که آدرسم رو براش فرستادم، اونا هم می‌دونن من کجام. و باید فرار کنم و هیچ‌‌وقت هم پیشش نرم، چون قدرتشون اون‌جا بیشتره! من قلبم از شنیدن حرف‌های اون زن  به تپش افتاده بود.

همون زمان بود که گوشیم زنگ خورد و صدای یه زن توی گوشم پیچید که با لهجه‌ای مخصوص اهالی ولش صحبت می‌کرد، اون وحشت‌زده بود و بهم
همون زمان بود که گوشیم زنگ خورد و صدای یه زن توی گوشم پیچید که با لهجه‌ای مخصوص اهالی ولش صحبت می‌کرد، اون وحشت‌زده بود و بهم گفت که وقت ندارم و در خطرم! گفت اونا می‌تونن هر چیز و هر کسی رو کنترل کنن و بیان سراغم.

یکی از بازدیدکننده‌ها مردی با کت چرمی بود. رفتارش خیلی عجیب بود، و نگاهش تا عمق وجودم رسوخ می‌کرد. وقتی که توضیحاتم در رابطه
یکی از بازدیدکننده‌ها مردی با کت چرمی بود. رفتارش خیلی عجیب بود، و نگاهش تا عمق وجودم رسوخ می‌کرد. وقتی که توضیحاتم در رابطه با چرخه زندگی پروانه‌ها به اتمام رسید همه رفتن.

اون روز که طبق معمول داشتم به کارم میرسیدم احساس کردم که یه چیزی درست نیست! اول این‌که سه‌تا پروانه خاکستری که اسمشون "بازشاپ
اون روز که طبق معمول داشتم به کارم میرسیدم احساس کردم که یه چیزی درست نیست! اول این‌که سه‌تا پروانه خاکستری که اسمشون "بازشاپرک‌های کله‌مرگ" بود، به طرز عجیب و دیوانه‌واری بالای سرم پرواز می‌کردن. اون‌ها نشونه‌ی مرگ بودن و پرواز غیرعادی‌شون لرزه به تنم انداخته بود. اما اتفاق بدتری قرار بود بیفته.

بنابراین یادداشتی برای اون زن نوشتم و آدرس و شماره‌ام رو توش گذاشتم و فرستادم. امیدوار بودم مادرم جواب بده، از هفت‌روز پیش، چ
بنابراین یادداشتی برای  اون زن نوشتم و آدرس و شماره‌ام رو توش گذاشتم و فرستادم. امیدوار بودم مادرم جواب بده، از هفت‌روز پیش، چشمم به گوشی خشک شده بود. با این‌حال من اجازه نداشتم سر کارم، که یه نمایشگاه و مرکز نگه‌داری از پروانه‌ها و کرم ابریشم بود، از گوشی استفاده کنم.

و دیده که اون زن یه روز با بچه‌اش جزیره رو ترک کرده و وقتی برگشته خبری از بچه‌اش نبوده. از اون‌جایی که تاریخی که مرد می‌گفت،
و دیده که اون زن یه روز با بچه‌اش جزیره رو ترک کرده و وقتی برگشته خبری از بچه‌اش نبوده. از اون‌جایی که تاریخی که مرد می‌گفت، با تاریخ پیدا شدن من مطابقت داشت، تقریباً مطمئن بودم که حقیقت رو می‌گه. اما باردسی خیلی دور بود.

هرجایی که می‌تونستم، دنبال مادرم گشتم. سال‌ها وقتم رو با سایت‌های افراد گمشده گذروندم، و بالاخره تلاش‌هام نتیجه داد. یه مرد گ
هرجایی که می‌تونستم، دنبال مادرم گشتم. سال‌ها وقتم رو با سایت‌های افراد گمشده گذروندم، و بالاخره تلاش‌هام نتیجه داد. یه مرد گفته بود که سال‌ها پیش زنی رو که توی فانوس‌دریایی جزیره‌ی باردسی زندگی می‌کرده دیده که خیلی شبیه من بوده.

هفده‌سال از روزی که رها شدم می‌گذره و من همیشه از خودم می‌پرسم چرا؟ مادرم می‌خواست امنیت من رو در برابر چه کسی حفظ کنه که حاض
هفده‌سال از روزی که رها شدم می‌گذره و من همیشه از خودم می‌پرسم چرا؟ مادرم می‌خواست امنیت من رو در برابر چه کسی حفظ کنه که حاضر شد از من بگذره؟ اما به جوابی نمی‌رسیدم.

من توی پمپ بنزین رها شده بودم؛ از زمانی که یه نوزاد بود، با یه قاب‌آویز برنجی پروانه شکلو یه یادداشت که مشخص بود به صورت کامل
من توی پمپ بنزین رها شده بودم؛ از زمانی که یه نوزاد بود، با یه قاب‌آویز برنجی پروانه شکلو یه یادداشت که مشخص بود به صورت کاملاً شتاب‌زده نوشته شده! "خیلی متاسفم. سعی کردم امنیت تو را حفظ کنم، اما اکنون می‌بینم نمی‌توانم. تا به چنگت نیاورند، دست بر نمی‌دارند. اما اجازه نمی‌دهم این اتفاق بیفتد. قوی باش کوچولو، به کسی اعتماد نکن."

بریم سراغ معرفی اصلی؟

کی معرفی میزاری رزاا

رزاا معرفیی

فقط جمله روی صفحه که ادم رو به فکر فرو میبره😶‍🌫

با یک ترکیب افسانه ای قدیمی با دنیای مدرن روبه روایم که هم حس کلاسیک داره هم اسطوره ای یک داستان جدید و کاملا جذاب😍
با یک ترکیب افسانه ای قدیمی با دنیای مدرن روبه روایم که هم حس کلاسیک داره هم اسطوره ای یک داستان جدید و کاملا جذاب😍