Flare and Fire
رفتن به کانال در Telegram
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚 آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تماموقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همهست.
نمایش بیشتر2 075
مشترکین
-424 ساعت
+297 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
2 075
این هیا اینطوریه که صبح پا میشه دهنش رو با بدوبیراه به من و ✌🏼 آجرهایی که پرت کردم سمتتون✌🏼آب میکشه، بعد همون آجرها رو برمیداره از نزدیک میزنه تو سر اونهایی که I’d missed.
واقعاً که شماها آب نمیبینید وگرنه در مقام مقایسه من تختهسنگی ته دریاچه بودم و شما مایکل فلپس.🏊🏻
2 075
دوستان امیدوارم همگی بپذیریم که یارو جز این که کسکشه، کسخلم هست. خودش اومده جنگ راه انداخته. خودش باعث شده تنگه رو ببندن. بعد خودش ذوق کرده که یوهو یه کاری کردم تنگه رو، که mind you، تا قبل از کسخلبازی یارو باز بود، باز کنن و عین همون معاملهی اوباما رو کرد با جمهوری اسلامی و بلکه هم بدتر؛ بعد توی هر دو خط حرف کسشعری که میزنه یه لگد هم به اوباما میزنه.
خب اون حداقل گه اضافه نخورد، آخوند-پدر!
+ بابت ادبیاتم عذر میخوام. اعصاب ضعیفی دارم، عزیزانم.💆🏻
2 075
رن حرفش را نمیشنود. نگاهش از پنجرهی راهروی مدرسهشان به بیرون میفتد و ناگهان سؤالی کاملاً بیربط میپرسید: «برعکس قلدر چی میشه؟» فکرش مشغول مسئلهی رقص است، متوجه نمیشود که رن جلوی پنجره میایستد. «ینی اگه قلدر اونی باشه که زورش فقط به اونایی میرسه که ازش طفلکیترن...» سرش را کمی کج میکند؛ ژستی آشنا: چیزی، یا کسی، توجه او را جلب کرده. «اگه فقط از اونایی بخوری که ازت طفلکیترن، چی میشی؟»برای دریا. #سازمان_طراحی
2 075
و آدمهایی که آن روز، آن لحظه، در آن عصر تاریک زنده بودند و این جمله را شنیدند، میدانستند. میدانستند و به احترامش خاموش ماندند. سر به زیر انداختند و به دستهای خود نگریستند. شاید از خود پرسیدند جای آنها در این نبرد کجاست. شاید از خود پرسیدند کدامند: تهدیدی برای آزادی، یا مبارزی برای آزادی؟ چون در افسانهها خارج از این دو دسته نیستی و تاریخ مگر چیست جز افسانهای در تکامل؟برای 月宫🏳️🌈. #سازمان_طراحی
2 075
برای هلنا: با مهسا مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که صورتی. یعنی مهسا اینطوری بود که من حس میکنم یه جایی یه وقتی لیوشکا موهاش رو صورتی میکنه، و تو ذهن من این ایده نشست. :)
#سازمان_طراحی
2 075
من انسانها رو بهخاطر گرایش، هویت، ملیت، گذشته، آینده، و حتی حالشون قضاوت نمیکنم. اما اولین انسانی رو که دید از میوهای بوی انقراض نسل بشر به مشام میرسه و تصمیم گرفت امتحانش کنه، امتحانش کرد و دید مزهی مخاط بینی میده و تصمیم گرفت این ایدهی موفق رو تجاری کنه و نهایتاً ازش بستنی بسازه..
اون رو بنده که در جایگاه قضاوت نیستم، ولی امیدوارم نکیر و منکر همون کاری رو باهاش بکنن که از اسمشون برمیاد.
2 075
جای تو پیش من امن نیست. انگار جای آنها هرجایی جز کنار یکدیگر امن بود. بهتلخی اندیشید: ببین جداجدا چه بلایی سرمون اومد، قاصدک.برای اوتیس. #سازمان_طراحی
2 075
دستش نرم بهسوی جک آمد و جک منقبض شد. هر لمسی دردناک بود. امّا از طرفی نمیتوانست، نمیخواست جلوی او را بگیرد. بدنش، خسته از جنگ چندینساله، به نوازش نیاز داشت. نه حتی نوازش، تماسی انسانی. تماسی کوتاه، مثل ایوان و لئو و آدرین که انگشتشان را روی پیشانیاش میگذاشتند و سرش را عقب هل میدادند. مثل جس که با مشت به شانهاش میکوبید و از کنارش میگذشت. مثل زویی که به شقیقهاش تلنگر میزد و میگفت احمق نباشد. لمسی انسانی. تماسی که به او بگوید هست. وجود دارد. جک دلگادو هنوز زنده است. چون این شیوهایست که جک دلگادوها زنده میمانند: در حضور آنها که دوستشان دارند.برای ᴛʜᴇ ᴛᴀʟᴇ ᴏꜰ ᴜɴᴋɴᴏᴡɴ ᴄᴇʟʟ. #سازمان_طراحی
2 075
چشمان ایلیا بهیکباره گویی یخ بست. تاریکی عمیقی بر نگاهش سایه انداخت. چهرهاش چنان بیحرکت ماند گویی از سنگ مرمر تراشیده شده باشد. خورشید بود، ولی خورشیدی انتقامجو. خورشیدی تشنهبهخون که تصمیم گرفته زمین را در شرارههایش بسوزاند. از سیمای سپیدش که چنین برمیآمد: شعلهی سرخی به جا نمانده بود، فقط سفید و آبی.برای Viskino. #سازمان_طراحی
2 075
«برای من مهم نیست اونی که مُرده، بچهای بیگناه، رهبر قاتل بلوک غرب یا حشرهای بوده که اشتباهی زیر پا له شده. یه زندگی گرفته شده!» زندگی کاتیا. «یه زندگی ازش گرفته شده و اونها حقی برای گرفتنش نداشتن!» زندگی میکومو. «یه زندگی دزدیده شده و ما اون زندگی رو از حلق تکتکشون بیرون میکشیم!» یک نفر باید انتقام کودکی را میگرفت که فقط میخواست کسی دوستش بدارد. «ما صدای مردهها میشیم!» فریاد مستأصل پسربچهای که جهان در برابرش ایستاد، بیآنکه او مشتی گره کرده باشد. «ما از حق مردمی که نتونستن از حق خودشون دفاع کنن دفاع میکنیم!» کاتیایی که رگبار گلوله از دو سو بر تنش نشست و دفاعی نداشت. «ما تیر عدالت میشیم و زندگی رو پس میگیریم، ما قاتل قاتلها میشیم و بهتون قول میدم من میتونم به اندازهی همون آدمها بیرحم باشم! میتونم عدالت و انتقام باشم! و میشم!»برای ونچا، بهخاطر نقلقول محبوبش. #سازمان_طراحی
2 075
خب، این از بیست تای اول و میخوام دیگه وارد هفتهی سنگین و متمرکز بازنویسی بشم. ۹ تا چنل دیگه موندهن (فکر کنم دو نفرم از اونهایی که توی کامنتها/دایرکتها پیام داده بود مونده) که وسط بازنویسی اگر چیزی به چشمم خورد که بهشون میخورد، میذارم اینجا.
ماچ به کلههای رنگیپنگی همهتون، مرسی که کمک کردید برگردم سر سازمان طراحی.🐙
2 075
برای Crow Club:
فکر میکنم منطقیه که جوخهی سیاه همهشون سمت تیم سبز باشن و جوخهی اعدام همهشون سمت تیم سیاه. جوخهی اعدام از همون اول دنبال تحمیل نظم و اصول خودشون به سیستم بودن، و جوخهی سیاه تکتکشون معتقد بودن نظم موجود رو که نمیشه به هم زد، بیا با همین سیستم بازی رو ببریم. برای همین خیلی مختصر مفید بخوام بگم، جوخهها اینطوری تقسیم میشدن. :)
(متشکرم که سؤال پرسیدی.🥹)
#سازمان_طراحی
2 075
داخل کوچه میپیچد و ایلیا را میبیند که بالای سر فرن غیرهوشیار زانو زده. با ملایمت، چنانکه به گردن همانطوری آسیبدیدهاش آسیب بیشتری وارد نیاورد، یک دست را تکیهگاه گردن او میکند و دست دیگر را زیر زانوانش میبرد. محتاطانه پیکر ظریف را به سینهی خودش تکیه میدهد و برمیخیزد. وقتی مطمئن میشود جای پسر به حد کفایت راحت است، سر بالا میآورد. با آیدین چشم در چشم میشود. لبخندی میزند. «خب، معمار؟» سرش را کج میکند؛ ژستی پسربچهوار که آیدین تا آخرین لحظهی عمرش در برابر افسون آن بیدفاع میماند. «نظرت دربارهی تغییر دکوراسیون هرم پنجگانهها چیه؟»برای الهه. #سازمان_طراحی
2 075
وانیا اسنایپرش را قاپید. راست ایستاد. شلّیک کرد. فقط یکی. مرد دوم مبهوت بهطرف او برگشت. دستش را پشتش کشید. ناباورانه ابتدا به دست خونآلود و سپس به او نگریست. تلوتلویی خورد. سقوط کرد. ایوان شربینا با آرامش گفت: «دست کثافتتو به دخترای من نمیزنی.»برای مازو. #سازمان_طراحی
2 075
که خانواده همین بود. عشق میورزی و میجنگی و محافظت میکنی و دعا میکنی همینها کافی باشند. همین که عاشقشان باشی، کنارشان بایستی، در آغوششان بگیری و سپر بلایشان شوی. دعا میکنی اینها کافی باشند؛ تو کافی باشی. و اگر کسی در دنیا میپنداشت ایلیا شربینا برای هرکدام از آنها خانوادهای کافی نبود، به حد کافی عشق نورزید، به حد کافی نجنگید، به حد کافی محافظت نکرد، نمیدانست ایلیا شربینا کیست؛ نمیدانست خانواده نام دیگر او بود. او کافی بود. فقط گاهی دعاها کافی نیستند.برای Commotion Of Muse 🌈. #سازمان_طراحی
2 075
عشق ایلیا به هیچ عشق دیگری نمیماند. نه فقط با تمام قلبش عشق میورزید، بلکه رنج عشق را هم بهتمامی برای خود میخواست. آلکسی هرگز کسی را ندیده بود که چنین مانند ایلیا عاری از خودخواهی دوست داشته باشد. این آخرین داشتهاش بود؛ آخرین یادگار از مردی که زندگیاش را به قمار عشق برد و همه را باخت. از ایلیا شربینا فقط همین ماند که خودخواه نباشد. آلکسی نمیتوانست از او عصبانی باشد که به آخرین ذرات وجودش چنگ زده.برای ماشا، بهخاطر جملات آخرش. #سازمان_طراحی
2 075
آیدین تنها انسانی در دنیاست که نسبت به حدقهی خالی و پلک چروکیده و نیمهباز دختر بیتفاوت نیست، آن را عمیقاً دوست دارد. بهنظرش زیباست. خودش این را تشخیص نمیدهد، ولی من میدانم زیبایی را در چه میبیند. شجاعت، سرسختی، عشق آمیخته به خشونت و صداقت. رن واتانابه همان اندازهای به چشمش زیباست که بعدها، ایلیا شربینا. رن واتانابه به همان دلایلی به چشمش زیباست که ایلیا شربینا.برای واننی. #سازمان_طراحی
2 075
جس آرام گرفت. همهچیز در اطرافش آرام گرفت. تنها یک توجیه برای آنچه پیش رویش میدید، وجود داشت. «من مُردهم.» آیا چیز بدی بود؟ این که مرده باشد؟ اگر میشد یک بار دیگر پدرش را ببیند، یک بار دیگر کسی صدایش بزند جسیکا لی آلوارز؟ کسی این نام را بداند، که سالهای سال پیش فراموش شده بود؟ آیا اصلاً مرگ محسوب میشد، اگر نامی قدیمی دوباره زنده شود؟ نه واقعاً. نه آنقدری.برای ورسا. #سازمان_طراحی
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
