1 598
مشترکین
+324 ساعت
+87 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
1 598
⭕ #فیلم ایرانی
" سوته دلان "
نویسنده و کارگردان: علی حاتمی
بازیگران: بهروز وثوقی،شهره آغداشلو،
جمشید مشایخی
خواننده: پریسا
اکران: ۱۳۵۶
🆔 @squareclip
1 598
چند شب پیش تو یکی از هیئتهای گناوه بوشهر، یه مداح به این شکل از جاویدنامهای وطن یاد کرد :
که این حرکتش باعث شد بعضی از طرفدارای تندروی حکومت به این نوحهش اعتراض کنن؛ میگن مراسم عزاداری امام حسین جای مطرح کردن این جور مسائل نیست...@moallemshad
1 598
.
سال ۱۳۵۲ و پورانِ۴۰ ساله در فیلم بیقرار با بازیگری و کاگردانی ایرج قادری.
"بیقرار" آخرین هنرنمایی بانو شاپوری خوشصدا توی سینما بود،
که سه آهنگ شنیدنی رو هم توی این فیلم اجرا کرد، یکی از اونها لج و لجبازی با ترانه و ملودی جهانبخش پازوکی و تنظیمی از ناصر چشمآذر هست.
#پوران : لج و لجبازی
ترانه و آهنگ: #جهانبخش_پازوکی
تنظیم: #ناصر_چشم_آذر
💢 @TvRadioMelli 💢
1 598
📚همنام!
ماشینم را برای پارهای تعمیرات به مکانیکی برده و بعد از مدتها روی صندلی جلوی تاکسی نشسته و غرق در غبارِ افکار خودم بودم.
صدایی، زمان را در گلویم منجمد کرد. صدایی که صدها بار برایم نجوا کرده بودم، در گوشم پیچید: «مستقیم.»
قلبم لرزید. اکسیژن در ریههایم حبس شد. صدای باز شدنِ در، مثل سقوطِ یک آوار بر سرم بود. او کنارم بود؛ همانجا، روی صندلی عقب. جراتِ چرخشِ سرم را نداشتم. فقط به آینهی کوچکِ روبهرو خیره شدم.
او بود. دقیقاً همان نگاه، همان وقارِ غریب. فقط گذرِ زمان، با قلمموی بیرحمش، چند خطِ نازک بر پیشانی و گونههایش کشیده بود؛ انگار او هم در این بیست و پنج سال، زخمهای مرا بر چهرهاش به یادگار داشت. چشمانش را چرخاند. ثانیهای که نگاهِ من در آینهیِ شکسته با چشمان او گره خورد.
کاش این مسیرِ لعنتی، بیانتها بود. کاش تاکسی، مسافری در زمان بود و ما را به همان عصرِ بیستوپنج سال پیش میبرد، به همان جایی که نرسیدیم...
اما چرخهای ماشین با بیرحمیِ تمام، ثانیهها را میبلعیدند و زمان زودتر از آنچه باید گذشت.
«آقا، ممنون. همینجا پیاده میشیم.»
ماشین ایستاد. قلبم زیرِ قفسهی سینهام میکوبید. در باز شد.
در همان لحظه، صدایی نامِ مرا خواند؛ صدایی که ضربآهنگِ تپشهای قلبم را تغییر داد. تمامِ وجودم، تمامِ آن بیستوپنج سال یکباره جمع شد در حنجرهام. میخواستم فریاد بزنم و بگویم: «جانم!»
اما پیش از آنکه لبهایم باز شود، صدایی ظریفتر و شادابتر در فضای ماشین طنین انداخت: «بله مامان؟!»
نگاهم به بیرون لغزید. پسربچهای با چشمانی به زیبایی چشمان خودش، در کنارش ایستاده بود. تمامِ دنیایم در کسری از ثانیه روی سرم آوار شد. به صورتِ کودک نگاه کردم؛ همنامِ من بود!
به او نگاه کردم. او هم به من نگریست؛ این بار نگاهش دیگر غریبه نبود. لبخندی تلخ، لبخندی که بویِ حسرتهای کال و آرزوهای دفنشده میداد، بر لبانش نشست.
همان لحظه، رادیوی تاکسی به آواز درآمد. صدای استاد بدیع زاده در فضای تنگِ ماشین پیچید، انگار که مرثیهای برای تمامِ سالهای از دست رفته بود:
"شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود..."
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
