1 655
订阅者
+124 小时
+57 天
+3530 天
帖子存档
1 655
📚داستان یک ترانه
داستان عاشقی "ملاممدجان" و "عایشه" در زمان حکومت "تیموریان" بر "هرات" اتفاق افتاده است.
دوران تیموری عصر شکوفایی هنر در هرات بود و مدارس متعددی در این شهر تاسیس شد و شاگردان در این مدارس به تحصیل علوم و فنون مختلف میپرداختند. یکی از شاگردان مدرسه به نام "ملامحمدجان" همه روزه از محل "سرحدیره" تا "چشمه قلمفور" که نزدیک زیارت "مولانا جامی" است پیاده طی مینمود و درس صرف و نحو حفظ میکرد، ساعتی در کنار چشمه می آسود و شکرانه بجای می آورد.
یکی از روزها جمعی از دختران سرحدیره با "عایشه" که دختر یکی از افسران مقرب و عالی رتبه دربار تیموریان بود به کنار چشمه قلمفور میرفتند و ملامحمدجان هم در راه رهسپار مدرسهاش بود.
ناگهان بادی با تندی وزیدن گرفت و روسری عایشه را از سرش پرانده و باد آن را نزدیک پای ملامحمدجان آورد. عایشه خواست تا روسریاش را بگیرد در همین زمان چشم ملامحمدجان به عایشه میافتد و هر دو دلباخته ی هم میگردند.
پس از این رخداد ملامحمدجان و عایشه عاشق و دلباخته یکدیگر میشوند. ملامحمدجان مکتب و درس صرف و نحو را کنار میگذارد و به فکر ازدواج با عایشه میافتد و از خانوادهاش خواستگاری مینماید.
پدر عایشه به علت محصل بودن و کم درآمد بودن ملاممد جان شدیدا جواب رد می دهد.
این دو عاشق دلباخته نذری را بر عهده میگیرند، در صورتیکه ازدواجشان صورت پذیرد در ایام نوروز به مزار شریف رفته و مدتی را در زیارت خاکروبی نمایند.
عایشه همواره با دختران سرحدیره در بین عصر و شام به چشمه قلمفور میرفت و در جمع آنها با سوز و درد بسیار از غم جدایی این آهنگ را با خود زمرمه میکرد:
بیا که بریم به مزار مُلاممَدجان
سَیلِ گُلِ لالهزار وا وا دلبرجان
اتفاقا در همین اثنا "امیر علیشیر نوائی"، وزیر دانشمند عصر تیموری با عدهای از همراهان خود از آنجا میگذشت و در نزدیکی چشمه آوازخوانی پر سوز عایشه را شنید، توقف نموده و آهنگ را از دور سراپا گوش کرد، با فراست و نکتهدانی دریافت که در خواندن این ترانهی زیبا فلسفهای نهفته است.
امیر پس از شنیدن آهنگ نزد عایشه آمد و با ملایمت و مهربانی از او پرسید که دخترم راست بگو، ملامحمدجان کیست و چرا در آهنگ صدای تو دردی نهفته است؟
عایشه ابتدا از حیا پاسخی نداد و سکوت اختیار کرد. ولی امیر علیشیر وزیر با شیوۀ پدرانه به او وعده داد که اگر راستش را بگوید به او کمک خواهد کرد. سپس عایشه ماجرای عاشقانۀ خود را مفصل به امیر حکایت نموده و افزود که ملامحمدجان از جمله شاگردان مدرسۀ شما است.
فردای آن روز امیر شخصاً به خانه پدر عایشه رفت و بهعنوان پدر ملامحمدجان از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی گردید. امیر این دو دلباخته را آن طور که تعهد کرده بودند به مزار شریف فرستاد، درآنجا عروسی نمودند و مدتی را به عنوان خادم ایفای وظیفه کردند و سال های سال با عشق مشهور و عالم گیر خود زندگی شیرینی را سپری کردند و ترانه عشق آنها را عاشقان دل سوخته نجوا نمودند.
بیا که بریم به مزار ملا ممد جان
سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان
بیا که بریم به مزار ملا ممد جان
سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان
برو با یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
برو با یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد
همان یار وفادار تو آمد
بیا که بریم به مزار ملا ممد جان
سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان
بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
نمیبوسم لب پیمانه ی می
پرشان و جگر خون تو هستم
پرشان و جگر خون تو هستم
بیا که بریم به مزار ملا ممد جان
سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان
