کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید. @mhmd_exe درخواست رمان فقط از گروه گروه درخواست رمان: https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh تاریخ تاسیس تیم: 1397/5/10
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام کانال کافه رمان خونه📖
کانال کانال کافه رمان خونه📖 (@roman_khone_ch) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 29 731 مشترک است و جایگاه 1 077 را در دسته کتب و رتبه 11 912 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 29 731 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 15 اکتبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 540 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 25 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 16.67% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.89% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 4 957 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 156 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 5 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند رمان, #رمان, آذین, دختره, سایه تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397...”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 16 اکتبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگذاری دادهها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | +33 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | +16 | |||
| 12 اکتبر | +17 | |||
| 11 اکتبر | +21 | |||
| 10 اکتبر | +42 | |||
| 09 اکتبر | +49 | |||
| 08 اکتبر | +38 | |||
| 07 اکتبر | +34 | |||
| 06 اکتبر | +39 | |||
| 05 اکتبر | +21 | |||
| 04 اکتبر | +20 | |||
| 03 اکتبر | +32 | |||
| 02 اکتبر | +17 | |||
| 01 اکتبر | +26 |
| 2 | «ازت متنفرم.»
اردوان خندید، دستش را دور گردنش حلقه کرد و کنار گوشش گفت:
«میدونم.
ولی این بدن خیلی وقته که طرف منو گرفته.»
عروس پاشا
داستان کامل در کانالhttps://t.me/+-YyvlSTOgZkyNTlk | 1 088 |
| 3 | sticker.webp | 1 914 |
| 4 | 🔶️ #شیطان_عاشق_میشود
(#عاشقی_در_جوار_شیطان)
🔷️ نویسنده: #طناز_رادمنش
🔶️ ژانر: #عاشقانه #خشن #بزرگسال #مافیایی
خلاصه:
پسر ای به اسم داروین پسر داستانمون حرومزاده است وخانوادش اصلا قبولش ندارن در یک شب سرنوشتش عوض مشه. تو عمارت مهمونی بزرگ برگزار میشه داروین که ۱۵ سالش بوده یه لیوان مشروب میخوره صبح که پا میشه میبینه تو تخت خواهرش لخته اونا می گن که به خواهرش تجاوز کرده پسر قصمون رو از خونه می ندازن بیرون اما داروین با تمام این سختی ها و رنج ها بزرگ میشه، میشه بزرگترین تاجر ایران، داروین ما میشه شیطان، شیطانی که عاشق میشه، عاشق دختری که داره به زور باباش با پسر عموش ازدواج میکنه داروین ما بی کار نمیمونه از جلوی آرایشگاه دختر داستان می دزده حالا باید شیطان میتونه قلب شیطون ترین دختر دنیا رو به دست... | 1 896 |
| 5 | sticker.webp | 2 248 |
| 6 | عروس کوچولو به قلم آرام رضوانی
https://t.me/+wyvxj7oy4NEyNjZk | 2 186 |
| 7 | sticker.webp | 2 037 |
| 8 | رمان:#در_دست_تعمیر | در دست تعمیر
نویسنده:#هانیه_عصمتی
ژانر:#عاشقانه #پلیسی
خلاصه:
همه چیز از یه تصادف شروع میشه. یک طرف تسنیم، رانندهی ماشینه و طرف دیگه، مردی که حافظش رو از دست داده. مرد مرموزی که دو ماه توی کما بود، اما هیچکس سراغش نیومد. وقتی به هوش میاد، اسمش میشه سینا. به ناچار همخونهی تسنیم و خانوادش میشه تا از روی وسایلی که شب تصادف همراهش بوده، هویتش رو پیدا کنه. توی اولین قدم، پاش به یه مهمونی عجیب باز میشه که سینا رو وارد یه بازی خطرناک میکنه. یه بازی پر از قربانی، پر از خون بازی! تسنیم هم یکی از اون قربانیهاست، سینا میتونه نجاتش بده؟ | 1 992 |
| 9 | دوستان با ریکشن هاتون ما رو خوشحال کنید | 1 930 |
| 10 | sticker.webp | 2 338 |
| 11 | -حداقل اسلحهات رو از روی پیشونیم بردار وقتی داری قربون صدقهام میری
نیکزاد سر انگشتش رو روی گونهی هیرا کشید و بیخیال لب زد :
- یه بله به من بگو هیرا... دنیا که هیچ؛ خودم و کل این تشکیلات رو میریزم زیر پات
هیرا از ترس لرزید و سردی اسلحه روی شقیقه اش اون لرز رو هر لحظه شدیدتر میکرد
نیکزاد بازدمش رو روی لالهی گوش هیرا رها کرد و از همون فاصله ی نزدیک لب زد :
-امشب به ساز دلم برقص، از فردا صبح این #آدمکشِوحشی میشه کفتر جَلد خودت. در بیار لباساتو هیرا... دیگه نمیتونم صبوری کنم واست
دست نیکزاد روی حریر نازک تن هیرا چرخید تا سرنخی از زیپش پیدا کنه
حتی برخورد اون دستهای داغ با پوست کمر هیرا، نمیتونست سرمایی که به جونش نفوذ کرده بود رو کم کنه
لب پایینش لرزید و بریده بریده گفت :
-من.... میترسم.... ازت....
دست نیکزاد روی زیپ لباس حریر هیرا نشست و پچ زد :
-امشب یا مالِ من میشی، یا #جنازهات از این اتاق میره بیرون.
یا سهم منی هیرا، یا #خاک.... 🔥
قطرهی درشت اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد و با عجز پرسید :
-چرا؟ حداقل بهم بگو... چرا من؟
گناهم چیه که باید #زندانیِ تو باشم؟
نیکزاد با لذت به طعمهی لذیذش خیره شد
هیرا حیف بود که فقط یه وسیله واسه نزدیک شدن به هدفهاش باشه.... باید سهم بیشتری ازش بر میداشت
سهمی به جذابیت تن نرم و هیکل خوش تراشش....
تیغهی بینیشو روی گردن هیرا گذاشت و عمیق بو کشید
عطر تن لعنتیش مست کننده بود
گفت : تو خودت خواستی... التماس کردی که یه شب با من باشی یادت رفته؟
هیرا : آره من خواستم.... ولی فقط یه شب.... لعنت بهت من فقط میخواستم علیرضا فکر نکنه با خیانتش من نابود شدم!
ما قرار گذاشتیم.... تو... تو قول دادی قبل از اون مهمونیِ لعنتی!
نیکزاد با حرکت نرم نوک انگشتش بند باریک پیراهن حریر رو از سرشونه هیرا پایین کشید
حتی از تصوراتش هم وسوسه انگیزتر بود
سرخوش از شبی که قرار بود با هیرا صبح کنه ، گفت : آره.... قول دادم. امشب وقتشه
هیرا هق زد : اون واسه دو ماه پیش بود! دو ماهه منو #حبس کردی توی این خونه.... با حرفات گولم زدی که به اینجا برسی؟؟؟
من که خودم ازت خواسته بودم.... همون شب اول کار رو تموم میکردی و دست از سرم برمیداشتی!
سنگینی تنش رو روی تن ظریف هیرا گذاشت و شروع کرد به لمس کردن
یه لمس آروم و اغوا کننده از تار به تار موهای ابریشمیِ هیرا
نیکزاد زیادی بلد بود
اونم مقابل هیرای بی تجربه که میخواست وانمود کنه این کارا روش تاثیری نداره و تحریکش نمیکنه
نیکزاد رطوبت لبهاشو روی گردن هیرا گذاشت و زمزمه کرد
-باید وقتش میرسید.... باید غیبتت اونقدری طولانی میشد تا بابات نگرانت بشه... به نظرت #مدیر_ارشد_بانک_بینالمللی با اون همه نفوذ حاضره واسه آزادی دخترش و نطفهی توی شکمش چقدر هزینه کنه؟
بهت میگه #الماس درسته؟
واسه همین اسمتو گذاشته هیرا!
فکر میکنی واسه آزادیِ الماسش چقدر میده؟
هیرا مات و مبهوت خیرهی نیکزاد بود
نمیتونست حرفاشو هضم کنه و باورش نمیشد که #دوماه بازیچهی مرد مقابلش شده بود
با پایین رفتن رژهی انگشتهای گرم نیکزاد.....
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
🩵من هیرام.... هیرا سرلک 👩🏻⚕
یه پرستار شیطون و سرحال که هرجا میرفت بساط رقص و آواز و خندهاش به راه بود و زندگی باب میلم میچرخید تا وقتی که اون راز لعنتی رو فهمیدم
رازی که خونوادهام رو نابود و منو آواره کرد
به خودم که اومدم خونهی مردی زندگی میکردم که بهش میگفتن #صاحبچمنِسیاه ⚽️
نیکزاد مافیای #فوتبال بود که ظاهرش یه مرد #کاریزماتیک و عاشق پیشهی قابل اعتماد بود ولی هیچکس نمیدونست زیر اون لبخند چندتا #جنازه بینام و نشون دفن شده....🩸
از من سواستفاده کرد و به خودم که اومدم گوشهی زندان بودم
باید تاوان جرم پولشویی و جنایتهای نیکزاد رو منی پس میدادم که خودم قربانی بودم
من که نمیدونستم باید به نجات خودم فکر کنم یا نجات پدرم..... ⛓
این داستانِ منه؛ داستان رازِ من؛ رآز هیــــ🪔ــــــرا 🥂
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk | 2 364 |
| 12 | sticker.webp | 2 014 |
| 13 | 🎀رمان𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #حماقتی_که_کردم
🎀ژانر𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #عاشقانه #انتقامی #اروتیک #بزرگسال
🎀نویسنده𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #ویولا
🎀خلاصه𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 مهرسا دختری که بعد از شکست عشقی که خورده برای گرفتن انتقام دله شکسته اش با دوست صمیمی دوست پسرش وارد رابطه میشه اما زمانی که عشقش دوباره برمیگرده زندگیش از این رو به اون رو میشه با هم میخونیم خط به خط زندگی واقعیش و ... | 2 007 |
| 14 | AnimatedSticker.tgs | 2 025 |
| 15 | - #جدید💋 -
🎀رمان𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #صد_سال_دلتنگی
🎀نویسنده𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #زینب_پیش_بهار
🎀ژانر𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #عاشقانه #معمایی #خانوادگی
🎀خلاصه𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚
داستان حول محور خانوادهٔ «معین» و رازها و تراژدیهای پیچیدهٔ آنها میچرخد سالها پیش پسر نسرین مهرداد در ۴ سالگی ناپدید میشود اکنون با گذشت ۲۷ سال با تکرار اتفاق و گم شدن تینا نوه نسرین از پسر دیگرش نیما، تارا معین دختر ۲۳ ساله این خانواده پیگیر پیدا کردن مهرداد میشود و با پیدا شدن شخصی کارخونه دار و ثروتمند بنام علی جاوید رازها و تروماهای خانواده یک به یک از ابهام در میآیند... | 1 967 |
| 16 | AnimatedSticker.tgs | 1 918 |
| 17 | AnimatedSticker.tgs | 1 |
| 18 | sticker.webp | 1 |
| 19 | - #جدید 🎁 -
رمان𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #بید_مجنون
نویسنده𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #ماتینا_تولایی(#متینا)
ژانر𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 #عاشقانه
قسمتی از رمان𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚
کليدو توی در چرخاندم و به آرامی وارد خونه شدم. بدنم از شدت خستگی یاری نميکرد. خونه غرق در سکوت بود.
برقو روشن کردم و به سمتِ اتاقم روانه شدم
اتاقها در طبقه دوم قراره داشت و اتاق مورد علاقه من..
اتاق وسطی بود. وارد شدم کوله رو گوشهای پرتاب کردم. | 1 935 |
| 20 | sticker.webp | 1 732 |
