روزنگار خانم شين
رفتن به کانال در Telegram
شیدا اعتماد معمار و نويسنده كتاب گوشوارهها / نشر روزنه هرگونه استفاده و كپى بردارى از مطالب كانال تلگرام و وبلاگ بدون اجازه كتبى نويسنده ممنوع و مشمول پيگرد قانونى است. لينك وبلاگ : mrsshin.blogspot.com ارتباط با نويسنده: @etemadsheyda
نمایش بیشتر1 389
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+44
در 2 کانالها
ژوئن '26
+50
در 3 کانالها
Get PRO
مه '26
+16
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+12
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+30
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+132
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+54
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+15
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+12
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+37
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+18
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+45
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+47
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+87
در 4 کانالها
Get PRO
مه '25
+32
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+39
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+27
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+55
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+20
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+17
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+46
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+77
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+38
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+54
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+56
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+30
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+83
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+163
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+55
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+44
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+61
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+34
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+842
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 19 ژوئیه | +1 | |||
| 18 ژوئیه | +3 | |||
| 17 ژوئیه | +3 | |||
| 16 ژوئیه | +2 | |||
| 15 ژوئیه | +1 | |||
| 14 ژوئیه | +3 | |||
| 13 ژوئیه | 0 | |||
| 12 ژوئیه | +4 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | +1 | |||
| 09 ژوئیه | +1 | |||
| 08 ژوئیه | +3 | |||
| 07 ژوئیه | +2 | |||
| 06 ژوئیه | +4 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | +3 | |||
| 03 ژوئیه | +4 | |||
| 02 ژوئیه | +2 | |||
| 01 ژوئیه | +2 |
پستهای کانال
| 2 | این خانه کودکیهای من است. پلاک ۱۲ خیابان پاستور. طبعا آن موقعها این شکلی نبود. ما طبقه دوم زندگی میکردیم و آن تراس بزرگ سهم ما از جهان بیرون بود.
این عکسها را یکی از خوانندههای اینجا قبلا برایم فرستاده. | 316 |
| 3 | ▫️بار دیگر شهر (یا شهرهایی) که دوست میداشتم
چهار ساله بودم که برگشتیم ایران. جنگ تازه شروع شده بود و هیچکس نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد. بابا باید طرحش را میگذراند و ما رفتیم همدان. شهر کوچک. خلوت. ساکت و سرد همدان.
پدرم کل دوره تحصیل پزشکی و تخصصاش و مادرم همه عمرش را در استانبول زندگی کرده بودند. آیا شما استانبول را دیدهاید؟
استانبول زیباترین شهر جهان است.
شهری شلوغ و زنده در کنار دریا که در آن کشتیهای کوچک هم جز وسایل نقلیه عمومی هستند. شهری کهنه که آثار تاریخی مربوط به دوره بیزانس هم هنوز در آن زنده و فعال حضور دارند.
گمانم این بخش مهاجرت والدینم، غمگینترین قسمتش بعد از دوری خانواده باشد. رفتن از شهری بزرگ و وسیع و ساحلی به شهری کوچک و سرد و کوهستانی. در شهرهای ساحلی مردم روحیات متفاوتی دارند. این همزیستی مدام با دریا، چیزی به زندگیشان اضافه میکند. دریا غم و اندوه را جذب میکند و شور زندگی میدهد. دریا همیشه پویاست و کوهستان ساکن. در کوهستان صدا میپیچد و در دریا صدا با باد میرود و دور میشود.
طبعا همدان این روزها که شهر بزرگ و مدرن و نسبتا شلوغی شده با همدان سال ۵۹ که خانواده من با آن مواجه شدند زمین تا آسمان متفاوت است.
در همدان آن سالها آنقدر برف میآمد که مجبور بودیم چکمههای بلند بپوشیم و من و برادرم سال اول مدام مریض میشدیم و دکتر برخوردار به مادرم گفته بود که اینقدر این بچهها را نپوشان. بايد به این هوا عادت کنند.
ترسناکترین خاطراتم پیاده رفتن از خانه تا مطب دکتر برخوردار بود ( دور میدان پاستور) و التماس به دکتر که آمپول ندهد. عموما بدون آمپول خوب نمیشدیم. بعد گریه تا خانه که آمپول را مامان بزند و بابا نزند. دست مامان سبک بود و آمپول زدنش خیلی دردناک نبود ولی یک سری آمپولها را نمیزد. بابا فقط پنیسیلین را نمیزد و دستش سنگین بود و آمپول زدنش ترسناک.
خانه بزرگ بود و تقریبا همیشه سرد. ما بچه بودیم. جنگ بود. در شهر کسی را نمیشناختیم مگر خانواده بقیه پزشکهای طرحی که جمع کوچک بود و من چیز زیادی از مهمانیهایشان به یاد ندارم. به جز کارتونهایی که میگذاشتند تا با آن ما بچهها را مهار کنند. به جز بدجنسیهای مهرزاد که بازی را بهم میزد و بعد که در تصادف ماشین با خانوادهاش کشته شد تا مدتها عذاب وجدانش با من ماند که آیا من با آرزوی تنبیه بدجنسیهایش که باعث مرگ مهرزاد شدهام یا نه؟
دنیا کوچک بود و نامعلوم.
ما بچه بودیم. خانه امن بود. پدر و مادرم دانا بودند. شهر توی مشت ما بود. آرامگاه. گنجنامه. بابا طاهر. مدرسه بهار آزادی. مطب بابا. بیمارستان بوعلی. یک سالی که بمباران همدان شدید شد، به ما در محوطه بیمارستان بوعلی خانه دادند و آنجا برای اولین بار در زندگی ما، حیاط بزرگ و وسیع و پر گلی جلوی روی ما بود و آناهیتا هم بود. دختر دکتر وثوق و ما در حیاط میدویدیم و بازی میکردیم و سعی میکردیم با کوبیدن گرده گلها عسل درست کنیم چون مگر ما چه چیزمان از زنبور عسل کمتر بود؟
چرا به همه اینها فکر کردم؟ گمانم به خاطر جنگ. تنها چیز مشترک آن لحظهها با امروز، جنگ است. والا نه من دیگر همان شیدا هستم نه همدان همان همدان و نه خبری از آناهیتا دارم و نه اصلا جانی مانده که بگردم دنبال تکههایی که در همدان جا گذاشتهام.
اما این جنگ که تمام شد - اگر تمام شود- من باید دوباره بروم همدان و تپههای هگمتانه را ببینم. همدان مهد تمدن ایران است. همهچیز از آنجا شروع شده. شروع همین ایران که حالا ایران ما شده. باید ببینم چه چیزی از کودکی بچه مهاجری که فارسی بلد نبود در آن شهر جا مانده و به همان بیاویزم برای ادامه دادن.
شیدا
۲۸ تیر ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 315 |
| 4 | Canım Sevgilim.mp3 | 93 |
| 5 | ▫️۴۰- از پر دادنها و شیاطین دیگر
به بچه گفتم که مثل جهان اولیها رفتار و برنامهریزی نکند چون اینجا ایران است و ما در ایران، فقط میتوانیم در لحظه زندگی کنیم و برنامهریزی کنیم و هرگونه برنامهریزی بلندمدت، که قبلا سخت و نامطمئن بود، حالا به کل ناممکن شده. مثلا تا همین چند روز پیش یک قطاری از تهران میرفت تا بندرعباس ولی الان دیگر نمیرود چون یک کشوری از آن طرف دنیا تصمیم گرفته بندرعباس را با بلوتوث به خاک خودش الحاق کند و دارد اتصال بقیه ایران را با آن قطع میکند.
اینکه آمریکا، به چه دلیل به ما حمله کرد و بقیه حواشی بماند، موضوع این پست نیست. موضوع این پست آن باریکه روی لبه تیغ است که ماههاست شده سبک زندگی ما و آن زیستن مدام در بحران است که واقعا فرساینده است. این سبک زندگی روی روان همه ما خراشهای عمیق به جا گذاشته و چقدر مگر میشود در این حالت هشدار ماند؟ بگذریم. یک جهاناولی یک هفته یا یک ماه هم نمیتواند در این شرایط زندگی کند.
ما بیش از یک سال است که در برهه خیلی خیلی حساس کنونی هستیم و این برهه، هی به حساسیتش اضافه میشود و کمتر نمیشود.
به بچه هم گفتم نمیشود دو روز قبل امتحانش راه بیفتد برود خارجه چون که هزار تا چیز در لحظه ممکن است پیش بیاید مثلا آسمان بسته شود، پرواز کنسل بشود، مرز بسته شود یا ما برگشته باشیم به عصر حجر جایی که از مرزها در آن اثری نیست و انسان غارنشین با نیزه دنبال گوزن میکند.
طبعا متعاقب برنامهریزی کوتاهمدت، پول امتحان دود میشود و میرود فضا و ما آنقدر پولدار نیستیم که بتوانیم به دود شدن پولهای بیزبانمان بیتفاوت بمانیم. گفتم که برنامهریزی را باید منعطف بگذارد. باید حداقل ده روز قبل از امتحان از این مرز پرگهر خارج شود و اگر هم جنگ شدیدتر شد اصلا دیگر برنگردد و همین را که گفتم به الیور فکر کردم که بدجور به بچه وابستهاست و اگر بچه برود احتمالا دچار افسردگی خواهد شد. به الیور فکر کردم که به خودم فکر نکنم چون یک زن بزرگسال هستم و نباید بچسبم به بچهام و بالاخره که چی، همین روزها باید پر بزند و برود. بابای من دو سال از الان همین بچهام کوچکتر بوده که خانه و خانواده و کشور محل تولدش را ول کرده و رفته یک کشور دیگر درس بخواند. تک و تنها. پس بچه من هم میتواند و باید هم برود چون اینجور روی لبه تیغ زندگی کردن شایسته هیچ انسانی نیست واقعا.
این چله تمام شد. چلهای که از سفر شروع شد و خیال و بعد مثل فواره در دنیای واقعیت سرنگون شد و نشست در اواخر تیر ماه تهران گرم و ایران درگیر جنگ. از جایی در رویا شروع شد و در واقعیت محض و فقدان خیال، به پایان رسید. چاره چیست؟ جبر جغرافیا حتی عمر رویا را هم محدود میکند.
بروم به لحظه کوتاه حال برگردم. شام درست کنم. سریال ببینم. بدن دردمند را کمی تسکین بدهم با آب گرم و چیزی پیدا کنم که با آن زیستن را تحملپذیر کنم تا از این درد که هر روز جانم را شرحه شرحه میکند، در امان بمانم.
شیدا
۲۷ تیر ماه ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 375 |
| 6 | 🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک | 104 |
| 7 | نفر نهم دیرتر رسید و در عکس صبحانه نیست. | 428 |
| 8 | ▫️۳۹- نقطه ثقل جهان کوچک و بینهایت بزرگ ما
۱۵ ساعت به جنگ فکر نکردم. به تن وطن زیر موشک فکر نکردم. به خانه زیر آتش بیگانه فکر نکردم. ۱۵ ساعت، شاید کمی هم بیشتر. بعد روز خوش تمام شد.
اما اول میخواهم از نقطه شروع روز خوش بنویسم.
از رفتن تا نقطه آشنای هر سال که انگار نقطه ثقل زمین است. انگار اگر بشود هنوز رفت تا باغچه مریم یعنی هنوز زمین در مدار درستش میچرخد. یادتان هست پارسال در شروع جنگ خرداد از باغچه مریم نوشتم؟ گفتم جان همه ما در خطر بود ولی من داشتم فکر میکردم به باغچه مریم و این نقطهای بود که بهش آویختم.
بعد جنگ ۱۲ روزه تمام شد و اتفاقا ما رفتیم باغچه مریم، بعدتر دوباره جنگ شد. دوباره تمام شد و حالا جنگ سوم از جنوب شروع شده… بماند.
ما دیروز صبح ساعت ۸/۵ نشسته بودیم دور میز صبحانه و ۷۰ کیلومتر دورتر از خانههایمان، قرار گذاشتیم از جنگ حرف نزنیم.
ساده بود کنار گذاشتن موبایلها و وانمود کردن به اینکه همهچیز عادی است و ما زنهایی معمولی در یک کشور معمولی هستیم که چند ساعتی از جهان شلوغ را برای خودمان برداشتهایم برای گفتن و خندیدن و نوشیدن و رقصیدن و آواز خواندن و … و جهان همانجا بود. همان کنار با همان سیاهیها و سنگینیهای همیشگی و حواسش نبود که ۹ تا زن ایرانی یوغ زن بودن در ایران را برای چند ساعت کنار گذاشتهاند.
خب، تقریبا.
هر چند ساعت یک بار بلاخره یک موبایلی زنگ میخورد. یک بچه یا والد یا همسری نگران میشد اما روز خوش بود و من آنقدر توی آب ماندم که شدم چیزی شبیه قطرههای آب. سیال. روان. سبک.
بعد برگشتیم تا ماشین و تا خانه و تا دریچههای موبایل و ۶ پل را در مسیرهای بندرعباس زده بودند و جنگ سیاه ادامه داشت اما شاید ما جان بیشتری اندوخته بودیم برای مقابله. اگر نشود زندگی کرد، نمیشود جنگید.
سیاهی جنگ را هم نمیشد انکار کرد.
با این حال ما ۱۵ ساعت شاید کمی هم بیشتر، در نقطه ثقل جهان خودمان ایستادیم و این یعنی زمین میتواند کماکان به چرخش خودش ادامه بدهد. شاید زندگی دوباره از زندهمانی فاصله بگیرد و بشود زندگی. چیزی که بشود با آن خاطره ساخت و سنجاق کرد به جهان.
مثل دیروز.
شاید یادمان بیاید که زندگی قرار نبود همینقدر سخت و غیرقابل تحمل باشد و خنده سلاح ماست… و زندگی کردن و به هر قیمت زندگی کردن تنها کاریست که از دست ما برمیآید.
شیدا
۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵
@mrs_shin | 458 |
| 9 | حرفهایی که دوست داشتم بزنم اما بلد نبودم.
منبع استوریهای اینستاگرام نقالباشی
https://www.instagram.com/naghal.bashi?igsh=MXNyaHltZ251NmVyaQ== | 462 |
| 10 | روز بیست و چهارم.
راستش حالم از دراما به هم میخورد دیگر.از جمله ی “جنوب چه دارد مگر جز اندوه و رقص”استفراغم میگیرد.از تیترهای اینترنشنال و گزارش هاشان درمورد فلاکت مردم جنوب.از تصویر جنوب بدبخت و فقیر و محروم.
من از بندرعباس حرف میزنم.خوزستان و سیستان و بوشهر را نمی دانم.بندرعباس گرم است اما خانه های ما در تابستان از خانه های مردم تهران و یزد و شیراز و اصفهان در تابستان به مراتب خنک تر است.در این ۳۷ سالی که من در این شهر زندگی کرده ام ما هرگز بی اب نبوده ایم و اب کثیف ننوشیده ایم.در این چندسال اخیر و با وجود بحران انرژی که دامن تمام کشور را گرفته قطعی برق ما نهایتا روزی دوساعت بوده.درمورد خانه ی خودم که یک آپارتمان ۱۳۰ متریست این قطعی دوساعته ابدا ما را اذیت نمیکند و خانه همچنان خنک می ماند.درست است که جنوب غارت شده و شاید یک دهم ثروتش هم خرج خودش نشده،درست است که حق جنوب بیشتر از این بوده و هست اما ما در جنوب با فقر و فلاکت و بدبختی زندگی نمیکنیم.آن زمانی که اجناس خارجی در پایتخت کالاهای فوق لوکس محسوب می شدند ما در جنوب پنیر خارجی و شکلات خارجی و نوشابه ی خارجی می خوردیم.برعکس چیزی که جامعه فکر میکند ما در جنوب با فراوانی بزرگ شدیم.با سفره های گسترده،خنکی کولرهای گازی و بعدتر اسپلیت های مدرن تر،شربت ویمتو و شکلات های مکینتاش و گلکسی،پنیر کرافت و ژله و کرم کارامل تیاری.از وقتی که یادم می اید پدرم کفش کلارک می پوشید و عینک ری بن به چشم میزد و ساعت دست مادرم همیشه تیسوت و رادو بود.برخلاف چیزی که مردم فکر میکنند در جنوب نعمت زیاد است،پول زیاد است و نرخ بالای مهاجرت به استان هرمزگان برای کار تاییدی بر این ادعاست.به قول پدرم در بندر کافیست کنار خیابان چند قالب یخ بفروشی،همیشه کاری برای انجام دادن هست اگر واقعا جویای کار باشی.ظاهر و پوشش مردم جنوب هم در مقایسه با دیگر شهرها تمکن مردم را نشان میدهد.حداقل قیمت یک شلوار بندری زنانه در حال حاضر ۶،۷ میلیون تومان است و اتفاقا هرمزگان جزو معدود استان های ایران است که زنانش پوشش سنتی خود را حفظ کرده اند و رفت و امد زنان با لباس های سنتی در سطح شهر امری بسیار عادی و پسندیده است.
چند روز پیش خانه ی مادرم سر نهار،از خاطرات سفر اصفهان و زیبایی هاش گفتم.برادرم که به علت شغلش به اصفهان زیاد سفر میکند گفت اصفهان در نظرش شهر غمگین و فقیریست و این را می شود از ظاهر مردم در خیابان و سوپرمارکت و سطح شهر فهمید و در مقابل بندر را مثال زد،اینکه ظاهر مردم گویای این است که در شهر پول هست.
خلاصه اینکه دوستان اگر برای جنوب دل می سوزانید ممنونم،من هم مثل شما فکر میکنم حق جنوب در این سال ها خورده شده.هم به خاطر غارت ثروت هایش و هم به خاطر معرفی اشتباهش در رسانه ها.جنوب فقیر نیست و ما جنوبی ها در فقر و نکبت و فلاکت زندگی نمی کنیم.جنوب سفره ی بزرگیست به وسعت همه ی ایران که خیلی ها را تا به امروز مهمان خود کرده و سیر کرده.جنوب فقط اندوه و رقص ندارد،اگر باور نمیکنید فقط کافیست یک بار به بندرعباس سفر کنید. | 405 |
| 11 | نوشتهای از کانال پریسا جانم در مورد جنوب عزیز ایران👇 | 469 |
| 12 | Canım Sevgilim.mp3 | 459 |
| 13 | هیچ فایدهای هم نداشته باشه این اثر رو داره که هزینه زدن حرف مفت رو برای اینها بالا ببره.
پ.ن. عاشق مردم طناز مملکتم هستم که این کارزار رو ایجاد کردن. | 628 |
| 14 | 🔹 کارزار "درخواست مردم برای حضور اعضای جبهه پایداری در مناطق جنوب کشور(مناطق جنگی) علیالخصوص سیریک و بندرعباس" که از روز گذشته راه افتاد، تاکنون 45 هزار امضا کننده داشته است.
https://www.karzar.net/333344
-kam-
@uttweet | 579 |
| 15 | ▫️۳۸- «هوای یار دگر دارم و دیار دگر»
برای بار هزارم، به من ثابت شد که بیشتر آدمها جنبه پذیرش همهجانبه و انعطافپذیری را ندارند و آن را به عنوان ضعف طرف مقابل تلقی میکنند و همین تلقی باعث تغییر رفتارشان میشود.
ماجرا از کجا شروع شد؟ چون راستش در سالهای اخیر خوشبختانه ( کمی هم هوشمندانه) در معرض این رفتار قرار نگرفته بودم. ماجرا از همان ۸ ماه پیش و شروع ورزش و برای اولین بار علاقمند شدن به ورزش شروع شد. خب رفتار مربی، خیلی مثبت بود و کاملا مشوق من بود. با اینکه من اصلا خودم را باور نداشتم، او مرا باور کرد و همین هم خیلی کمکم کرد در ادامه دادن.
منتها از بعد از عید چیزی تغییر کرد. مربی شروع کرد به نوعی از این نگرش مثبت من سواستفاده کردن که نمیخواهم قصه جزییاتش را اینجا تعریف کنم. کلیتش میشود اینکه من برایش شدم یک عنصر ثابتی که هر ساعتی به او کلاس بدهی یا هر جور که باهاش رفتار کنی، باز هم جلسات را ادامه میدهد و مربی هم مثل بیشتر آدمها، جنبه اینطور انعطاف را نداشت ظاهرا.
در این یک ماه اخیر دیگر حتی نظم قبلی هم بهم خورد. عملا تا صبح روزی که کلاس دارم، از ساعت کلاسم خبر نمیدهد. مدام پیغامهایم را بیپاسخ میگذارد. به کوچکترین بهانه زیر حرف خودش میزند و مانع برگزاری جلسات جبرانی میشود. با اینکه مطمئنم که هیچ رفتاری از من سر نزده که باعث این تغییر رفتارش بشود، مدتی مدارا کردم منتها صبر یک آدم عاقل بالغی که به خودش هم مطمئن است هم یک حدی دارد و الان دیگر رسیدهام به ته این صبر.
نمیدانم علت تغییر رفتارش با من چیست. صرفا چون فکر میکند تحت هر شرایطی همراهش هستم، اینطور شده یا از تمرین با من خسته شده و دنبال دلسرد کردن من است؟ رسیدهام به آن جای قصه که دارم جلسات باقیمانده را میشمرم که «روم به جای دگر، دل دهم به یار دگر» چون خوشبختانه چیزی که زیاد است استودیوی پیلاتس در اطراف من است و همین حالا ۴-۵ تا را که نزدیک هم هستند نشان کردهام.
این را نوشتم اولا به جهت ثبت در تاریخ شخصی خودم که باز به خودم یادآوری کنم که بیشتر آدمها جنبه اینطور پذیرش همه جانبه را ندارند و ثانیا برای درک بهتر داستان و طبعا شنیدن تجربههای مشترک. چه میدانم زندگی است دیگر. شاید کسی میدانست که چرا مربیام میخواهد شاگردی را که مرتب و منظم هفتهای سه روز میآید کلاسش، بپراند و یا اینکه آیا فکر میکند هر رفتاری هم بکند من، به آمدن ادامه خواهم داد؟
اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم خلاصه.
شیدا
۲۳ تیر ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 609 |
| 16 | ۳۷- نه به جنگ
از بیدار شدن با اخبار جنگ بیزارم. از اینکه هر روز آمریکا دستکم ۳۰-۴۰ نقطه جنوب ایران را میزند، عصبانیم. از اینکه تریبوندارها شعار وا انتقاما سر دادهاند و با دستهای سفید که یک روز هم کار نکرده، برای خیل زحمتکش سازنده این مملکت تعیین تکلیف میکنند بینهایت عصبانیم. بعد ذهن راهحل محورم از من میپرسد چه میشود کرد؟ واقعا چه میشود کرد؟
من جنگ نمیخواهم هیچوقت نخواستهام. من دلم نمیخواهد هیچ نقطه ایران از جنوبیترین نقطه در جزیره ابوموسی گرفته تا شمالیترینش هدف حمله قرار بگیرد. من صلح میخواهم و ثبات و امکان زیستن و هرکس انتقام میخواهد نماینده من نیست.
از جمع آن مردمی که فقط جنگ و انتقام میخواهند، من یکی را کم کنید!
شیدا
۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵
@mrs_shin | 653 |
| 17 | ⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای | 605 |
| 18 | آخرین غروب در ترابزون | 581 |
| 19 | در صومعه دختران از سنگ گل روییده بود. | 584 |
| 20 | روز تولدم و صومعه سوملا | 513 |
