روزنگار خانم شين
رفتن به کانال در Telegram
شیدا اعتماد معمار و نويسنده كتاب گوشوارهها / نشر روزنه هرگونه استفاده و كپى بردارى از مطالب كانال تلگرام و وبلاگ بدون اجازه كتبى نويسنده ممنوع و مشمول پيگرد قانونى است. لينك وبلاگ : mrsshin.blogspot.com ارتباط با نويسنده: @etemadsheyda
نمایش بیشتر1 383
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1730 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+61
در 2 کانالها
ژوئن '26
+50
در 4 کانالها
Get PRO
مه '26
+16
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+12
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+30
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+132
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+54
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+15
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+12
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+37
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+18
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+45
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+47
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+87
در 4 کانالها
Get PRO
مه '25
+32
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+39
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+27
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+55
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+20
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+17
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+46
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+77
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+38
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+54
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+56
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+30
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+83
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+163
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+55
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+44
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+61
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+34
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+842
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 29 ژوئیه | +2 | |||
| 28 ژوئیه | +2 | |||
| 27 ژوئیه | +2 | |||
| 26 ژوئیه | +1 | |||
| 25 ژوئیه | +3 | |||
| 24 ژوئیه | +2 | |||
| 23 ژوئیه | +1 | |||
| 22 ژوئیه | +2 | |||
| 21 ژوئیه | +1 | |||
| 20 ژوئیه | +1 | |||
| 19 ژوئیه | +1 | |||
| 18 ژوئیه | +3 | |||
| 17 ژوئیه | +3 | |||
| 16 ژوئیه | +2 | |||
| 15 ژوئیه | +1 | |||
| 14 ژوئیه | +3 | |||
| 13 ژوئیه | 0 | |||
| 12 ژوئیه | +4 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | +1 | |||
| 09 ژوئیه | +1 | |||
| 08 ژوئیه | +3 | |||
| 07 ژوئیه | +2 | |||
| 06 ژوئیه | +4 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | +3 | |||
| 03 ژوئیه | +4 | |||
| 02 ژوئیه | +2 | |||
| 01 ژوئیه | +2 |
پستهای کانال
Repost from IranRepublican
💢 آخرین تصاویر از خلبانان ارتش ایران
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
این شهیدان ، خلبانان جنگنده سوخو 24 ایرانی بود که در جریان حمله 11 اسفند سال گذشته، خسارات سنگینی را به پایگاه العدید آمریکا در کشور قطر وارد کردند
| 2 | ⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای | 4 |
| 3 | ▫️«ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود، خوندلها خوردهایم»
اولین دوستپسری که داشتم، پسر یک خلبان شهید ارتش بود. تا قبل از آن، ذهنم مسموم تصاویری از شهدای جنگ بود که در مدرسه و ایام جنگ برایمان ساخته بودند. آدمهایی فوقمذهبی با افکار آخرالزمانی که فقط به نماز و حفظ حجاب تاکید داشتند و داشتند میرفتند راه قدس را از سمت کربلا باز کنند.
این دوست کذایی، بچهای معمولی بود شبیه برادر من و بقیه بچهها، با اسمی ایرانی و غیرمذهبی و افکاری شبیه افکار خودمان. خودمان یعنی من ۱۹ ساله.
همان موقع فکر کردم که لابد پدرش هم، پدری شبیه مال من بوده دیگر. بعدها در دانشگاه با بچههای بیشتری آشنا شدم که پدرهایشان شهید شده بودند و همهشان شبیه ما بودند. تصویری که رسانه سالها ساخته بود دود شد رفت هوا. آدمها ملموس شدند. دردهایشان آشنا شد. شدند شبیه خانواده.
نمیدانم واقعا آن قدیسنمایی از شهیدان جنگ برای چه بود. هر چه که بود برای من دانستن اینکه آنها آدمهایی شبیه والدین ما بودند خیلی بیشتر مفید بود.
روز ۱۱ اسفند۱۴۰۴ ، ۴ هواپیمای سوخو از خاک ایران بلند شدند و در پاسخ به حمله آمریکا به ایران، به پایگاه العدید در کویت حمله کردند. ۲ تا از این هواپیماها هرگز برنگشتند و ۴ خلبان مفقود شدند. دیروز پیکر خلبان شهید مجید کاظمی یکی از این خلبانها بعد از ماهها به ایران برگشت.
دوستم، که ارتشی است گفت آنها میدانستند که دارند به یک پرواز بیبرگشت میروند. با این همه رفتند.
حالا برای من همهچیز ملموستر شده. مردانی کوچکتر از من و برادرم که جان را که عزیزترین چیز است، هیچ میانگارند و در راه وطن به یک سفر بیبازگشت میروند. آدمهایی چنین شجاع و چنین اصیل، قیمتی هستند و نباید ارزان از دست بروند اما در کشور ما جان، ارزانترین چیز است و نیروی انسانی، ضعفهای سیستم را میپوشاند.
حالا انگار دوستان خودم هستند که به این سفر بیبازگشت رفتهاند و برنگشتهاند. انگار میشناسمشان. انگار چهره زنان و کودکانی را که در خانه منتظرشان هستند میبینم. شبیه بچه من هستند.
غمگینم.
جنگ بدترین چیز جهان است. در جنگ بچهها کشته میشوند. یتیم میشوند. زیر آوار میمانند.
جنگ آدمهایی را که باید بمانند و ادامه دهند به تصاویری در قاب تبدیل میکند.
جنگ خاک را مسموم میکند. آب را آلوده میکند و زندگی را تبدیل میکند به همین چیزی که حالا هست، کلاف سردرگمی بیآینده و عزادار.
شیدا
۸ مرداد ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 12 |
| 4 | ▫️در دوره آپارتاید در کیپ تاون چه گذشت و چرا!؟
کامپیوتر را خاموش کردم و دراز کشیدم روی مبل دنبال آن لحظه «تق» قطع برق. سر ساعت ۱ و ۲ دقیقه برق قطع شد.
قبلش داشتم مقطع پروژه را میکشیدم و همزمان پادکستی در مورد بمب اتم ساختن آفریقای جنوبی* گوش میدادم. تازگیها موقع کار باید چیزی دم گوشم قصه بگوید و خب اگر نروم سراغ Avrupa Yakası که سریال قدیمی طنز ترکی است، میماند پادکستها و تازگیها علاقمند شدهام به ژئوپلیتیک و البته که هر پادکستی با موضوعات مربوطه را هم میبلعم.
بچه هم که بودم موقع نوشتن مشقها جلوی تلویزیون مینشستم و مادرم اوایل اعتراض میکرد ولی بعدتر میدید که انگار روی عملکردم تاثیری ندارد و دیگر چیزی نمیگفت و من مخصوصا تمرینهای ریاضی را همیشه جلوی تلویزیون انجام میدادم.
حالا چرا آفریقای جنوبی؟ چون خسته شدم از بحث جنگ و زیرساخت و تنگه هرمز و اینکه جایگاه ایران چیست و چه باید باشد. فکر کردم یک چیز بیربطی گوش کنم و این اپیزود جدید بود و برای تنوع دادن به بدبختیهایی که کشور خودم درگیرش است، در مورد کشور دیگری بود.
مریم هم گفت دارد تاریخ افغانستان میخواند. من هر وقت به تاریخ افغانستان فکر میکنم قلبم درد میگیرد چون یاد بودای ۱۵۰۰ بامیان میافتم. ولی آفریقای جنوبی درد آشنایی برایم نداشت و میشد بهش پرداخت.
مقطع زدن کار مهمی است.
چون مسائل نقشهای را که به صورت افقی حل کردهای در ارتفاع بررسی میکند. معمولا یک رفت و برگشتی با پلان دارد چون خطاهایی کشف میشوند و هر چه بیشتر مقطع بزنی کار شفافتر میشود.
باید امروز نقشهها را به سازه تحویل بدهم. یک کار دیگری هم دارم که فکرش مغزم را سنگین کرده و عصبیام کرده و نمیخواهم ازش حرف بزنم ولی ماهیتا چیز بدی نیست. برایم قابل درک است که روان پریشانم طاقت کوچکترین فشار را، حتی برای مسالهای مثبت نداشته باشد. چون در نقطه فشار جهان، زیست من و همنسلهای ما دارد اتفاق میافتد و تقصیر ما چیست که آمریکا که یک هژمون در حال افول** است، به کشور ما چشم دوخته و خب همین کشور که اینقدر عزیز است، دارد توسط کسانی اداره میشود که شبانه جدول جلوی کافهها را تخریب میکنند که «پاتوقزدایی» کنند خیر سرشان، چون به اندازه کافی درگیری ندارند. از آن طرف عدهای هنوز پرچم تکان میدهند بعد از ۵ ماه. اعدامها با شدت و حدت و بدون تلاش برای اقناع افکار عمومی ادامه دارد. بحث لایحه حجاب باز پیش آمده. من چه میتوانم بکنم جز اینکه گوش کنم ببینم این آفریقاییها چرا داوطلبانه بمبهای اتم خودشان را نابود کردند و برای تنوع به کسی دیگر بگویم دیوانه. دیوانه زنجیری!
یعنی آدمیزاد ایرانی بین النبردین!، اگر بخواهد به زیستن ادامه بدهد باید جایی بتواند فاصله بگیرد از زیست دردناک خودش و بیاویزد به چیز دیگری در جهان. مثلا خیال ببافد از مه در ییلاقهای گیلان. دما آنجا ۱۶ درجه است حالا. یا به کباب دوش فکر کند که بهترین کباب جهان است. آدمیزاد باید بتواند به آبشار ویسادر فکر کند مثلا. آیا اگر پای آبشار در خنکای ذرات آب هم ایستاده باشی باز هم جهان این همه ترسناک خواهد بود؟ فکر نکنم.
بهرحال برق رفت و کار و پادکست نصفه ماند و من هنوز نفهمیدهام که چرا آفریقای جنوبی اول بمب اتم ساخت و بعد بمبهای اتم خودش را نابود کرد. جهان عجیبی است. جهان دیوانههای زنجیری. صدای موتور برق میآید و زندگی در رخوت گرم و بدون کولر ادامه دارد.
شیدا
۷ مرداد ۱۴۰۵
@Mrs_Shin
*اشاره به این اپیزود پادکست داکس:
https://podcasts.apple.com/gb/podcast/dox-podcast-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3/id1534375362?i=1000778812771
**استناد به این اپیزود پادکست ایران تاک:
https://podcasts.apple.com/gb/podcast/iran-talk-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%DA%A9/id1855319645?i=1000775365165 | 251 |
| 5 | آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
@Huobot | 361 |
| 6 | ▫️پلانک برای یک دقیقه شاید هم بیشتر
مربی جدیدم پردیس خیلی زیباست. البته از آن مدل زیباهایی که بیشتر زنها زیبا میدانندش تا مردها. ذائقه زیبایی زنها با مردها فرق دارد.
پردیس چشم و ابرو مشکی است و موهای مشکی لخت دارد و هیکلش فوقالعاده است. لاغر و شکننده و در عین حال ورزیده. حتی یک میلیمتر شکم ندارد. تخت تخت.
نمیدانم چند ساله است ولی بعید است بیشتر از ۲۵ سال داشته باشد. طفل معصوم.
گفت ۵ صبح بیدار میشود و ساعت ۷ صبح اولین کلاسش را دارد تا ۹ شب. گفت دیگر ساعت ۱۰ شب بیهوش میشود و خوابش میبرد و زندگیاش همهاش کار است و کار و کار و من که گفتم حیف است پرسید خب چیکار کنم؟ گفتم که طفل معصوم است.
من نه میدانم شرایط زندگیاش چیست و نه واقعا میتوانم راهکاری بدهم اما راستش فکر میکنم آن سالهای کمیاب و بینهایت کوتاه را نباید فقط با کار پر کرد.
باید فرصتی باشد برای خندیدنها. مسافرتها. دوستیها. عشق. زنانگی. چه میدانم. خیلی چیزها. والا اینکه زندگی کار باشد و کار و بعد هم بیفتی بخوابی تا باز فردایش بتوانی کار کنی دیگر باقی عمر است و نیازی نیست دهه درخشان زندگیت در این احوال بگذرد و تازه که با این همه دویدن هم نهایتش به هیچجا نمیرسی و نمیرسیم که بماند.
بله دختر گلم!
از این زن خردمند بشنو و برو جوانی کن و آن که گفته بود «برو کار میکن مگو چیست کار» برای سالهای بعد زندگیات گفته نه برای حالا که عشق تازه است و زندگی نو و هنوز کولهبارت سبک است و راه کوتاه.
اینها را گفتم؟ نه. طبعا نگفتم.
چون عاقلم و جوانها نصیحت دوست ندارند و من حتی بچه خودم را هم نمیتوانم قانع کنم به اینکه چه سالهای بیبدیلی را دارد بیخودی هدر میدهد چه برسد به پردیس زیبا. بنابراین آن لبخند پیر دانا را توی دل خودم میزنم و تلاش میکنم پلانک بروم. گفته بودم پردیس کشته مرده پلانک است دیگر؟
بعد فکر کردم من که ۲۵ ساله بودم حوالی ژوژمانم بود و بعد هم رفتیم شیراز و کیش. سال بعدش ازدواج کردم و آن هم اوایلش شادی بود و مهمانی و دوستها تا مادر شدن. تمام این سالها کار هم بود ولی نه کار اینجوری. حالا همه خوشیها آب رفته، مانده نوازش گربه و آب دادن گلدان و دیدن گاه به گاه دوستان و اگر لثه بخیهدار اجازه بدهد لذت بردن از یک غذای خوب و یک سفر مطلوب و کار هست و هست و وای خواهد بود و روزهای زندگی دیگر آنقدرها خوش نمیگذرد. نه که نخواهی. نمیشود. هزار تا زنجیر روی زنجیر افتاده. چه میشود کرد؟
هیچ. پلانک. گفتم که.
شیدا
۶ مرداد ۱۴۰۵
@mrs_shin | 741 |
| 7 | کافهتوپال_میدانمآرینیستیعلیرضاقربانی.mp3 | 597 |
| 8 | ▫️دندان عقل و ژئوپلیتیک و عراقچی و بقیه قضایا
کمی بهترم.
یک سمت صورتم ورم دارد ولی دردش کمتر شده. دیروز کلافهکننده بود همهچیز. تقریبا هیچکاری نکردم. دل و دماغش را نداشتم. درد جسمانی آدم را از چیزهای بسیار باز میدارد.
از جمله امید و ناامیدی.
فقط میخواهی همهچیز برگردد به حالت عادی و درد نداشته باشی. فیالواقع دیشب کشف کردم که حتی برای غوطهور شدن در ناامیدی هم فقدان درد لازم است.
حتی حوصله پادکستها و ویدیوهای یوتوب را نداشتم.
امروز با مربی دیوانهام جلسه دوم را دارم و تقریبا مطمئنم که یک ماه بیشتر با این دخترک ادامه نخواهم داد. دلایلش را وقتی حوصله داشته باشم مینویسم. شاید هم نظرم عوض شد.
صبح بلند شدم کمی به زندگی سامان دادم. کمی. خانه مثل خود من دردمند و بیحوصله بود. پنجشنبه فقط گلها را آب دادم و حالا خانه با نگاه مظلوم زل زده به من و کارهایم را یادآوری میکند. نگاهش را نادیده گرفتم.
یک ساعت داشتم فکر میکردم محفظه کوچک مخلوطکن برقی را کجا چپاندهام چون میخواستم دانه فلفل آسیاب کنم. وقتی بالاخره پیدایش کردم با صدای مخلوطکن الیور فضول را که آمده بود روی کانتر ترساندم. برای ناهار سینا مرغ با سبزیجات و آلو گذاشتم.
دانههای فلفل سیاه را حمید از جنوب فرستاده بود.
کیانوش گفته بود که وقتی فلفل را آسیاب کردم در مخلوطکن را فوری باز نکنم. منطقی. از آن توصیهها که هیچوقت مردها بهت نمیکنند چون فکر میکنند باید عقلات برسد که وقتی ذرههای فلفل در هوا شناور است چیزی را باز نکنی. یا فکر میکنند فوقش دو تا عطسه میکنی دیگر.
آلوها آلوهای باغ لیلاست.
یک جوری صبح را رفیقانه شروع کردم برای خودم. رقیق و خسته و دردمند و گرسنه. چیزهای پرت و پلایی خوردهام. دلم غذای معمولی میخواهد. نان برشته. پنیر. گردو و قهوه داغ داغ.
دلم زندگی معمولی میخواهد. گلهای بالکن را که آب میدادم فکر کردم به پارسال این موقع که کمبود شدید آب داشتیم. امسال آب هست و جنگ.
ای خاورمیانهای بیچاره!
این وسط چه کار به آن دندان عقل بدبخت داشتی؟
دیشب ایران همسایههایش را رنده کرده ولی آمریکا ایران را نزده. من باید بروم تعدادی پادکست که تویش کلمه جنگ و زیرساخت و ژئوپلیتیک تکرار میشود گوش کنم و همزمان سعی کنم در نقشههای زیرزمین پروژه جدید راهپله سوم را جابیندازم و به دندان دردناکم، ورم صورتم، مربی دیوانهام و جنگی که بینهایت از آن خستهام فکر نکنم.
شیدا
۳ مرداد ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 590 |
| 9 | Naser Abdollahi Sarboland.mp3 | 621 |
| 10 | ▫️«پر از خاطرات ترکخوردهایم»
دندان عقل برای بیرون آمدن از فک داشت مقاومت میکرد. دکتر جوان و دستیارش هر دو متمرکز به آن بودند و زیر لب پچپچ میکردند و من صدایشان را درست نمیشنیدم. نصف دهانم و زبانم بیحس بود.
دکتر دست به دامن چیزی شبیه مته شد تا دندان بیمناسبت دردسرساز را خرد کند. گفت صدای خرد شدن میشنوی که طبیعی است. دلم میخواست بگویم هعی دکتر ما چه صدای خرد شدنها شنیدیم که طبیعی هم نبود و تحمل کردیم. چه میشود کرد؟ ولی گاهی آدم دلش میخواهد زندگی چیزی بیش از تحمل کردن باشد.
دیشب مربی گفت پاها را تا جایی که میتوانیم از هم دور کنیم و زانوها را صاف کنیم و خم بشویم روی دستگاه. خدایا توبه. گمانم ۲ سانت به قدم اضافه شد یک روزه. بعدش نمیتوانستم راه بروم. زانوهایم پشت ماشین میلرزید. حالا از بالا تا پایین تنام دردمندم. عضلات پا از کشیدگی و ورزش دیروز و فک از جراحی امروز.
بعد از جراحی رفتم داروها را بگیرم. بابا از مسئول داروخانه پرسید داروها چیست. جراح برایم مسکن تزریقی گذاشته بود. بابا گفت نمیخواهد. مسکن را حذف کن. «درد نداره که!»
پنجاه ساله قرةالعین که من باشم دادم درآمد که چی چی که مسکنم را حذف میکنی! الان بیحس است. یک ساعت بعد درد میگیرد بعد انگار که همین دیروز پریروز باشد، یادم آمد که بیست و اندی سال پیش بعد از سزارین، مادرم اجازه نداد مورفینی که دکترم برایم گذاشته بود تزریق کنم و سختترین و دردناکترین شب عمرم را گذراندم. چرا؟ به خدا اگر بدانم برای این نسل چه قداستی دارد درد بیهوده تحمل کردن.
به بابا غر زدم که این مشکل تو و مامان با مسکن چیست و از کجا میآید؟ اصلا همان ۲۰ سال پیش بیخودی عذابم دادید بعد از سزارین. بابا گفت خب مامان خودش هم مسکن نمیخورد.
گفتم مسکن نخوردن خودش به خودش مربوط است. شاید دوست دارد درد تحمل کند، من دوست ندارم.
چه گفته بود مادرم قبل از طلاقم؟ «من تحمل کردم، تو هم باید تحمل کنی!» نه جانم. تو یک دختر مطیع حرفگوشکن نزاییدی مادر.
تهمانده آن حجب و حیا و مراعات کردنهای ۲۰ سال پیشش هم مدتهاست بربادرفته و بر جای مانده زنی که تحمل هیچ درد و فشار اضافهای را ندارد.
آمپول مسکنم را پیروزمندانه تزریق کردم و برگشتم. بابا دلخور شد ولی صدایش درنیامد. هم زبانم بیحس بود هم گاز استریل توی دهنم بود و هم خسته و لرزان بودم و حال حرف زدن نداشتم. نشستم پشت فرمان. بابا تمام راه تذکرهای رانندگی داد و با هر ماشینی که پیچید جلوی ماشین تن و بدنم را لرزاند. دوباره ۱۹ ساله شدم. دوباره کمی عصبانی. بعد به خودم یادآوری کردم که پیرمرد روز تعطیلش به خاطر من پاشده آمده آن سر شهر توی این گرما.
دم خانه اصرار کرد که بیا بالا. گفتم میخواهم بروم خانه خودم. همانجا که خنک است و سریال تکراری دارد و میتوانم یک عالمه بستنی بخورم کسی به من نگوید خرت به چند! جمله آخر را طبعا نگفتم.
خداحافظی کردم و آمدم خانه.
شیدا
۱ مرداد ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 564 |
| 11 | 🔊@Playlistpodcas | 590 |
| 12 | ▫️از سپیده به پردیس، لیترالی و سایر موضوعات جاری
آخرین جلسه کلاسم با سپیده را رفتم. از چهارشنبه به کلاس دیگری میروم. سختتر راستش. از الان تن و بدنم میلرزد. کلا هم در بحث ورزش و کارهای فیزیکی همیشه لنگیدهام از دیرباز. نه قشنگ میرقصیدم، نه اهل کوه بودم، نه هیچوقت به معنی واقعی کلمه ورزش کردهام.
تا… طبعا تا وقتی که بدن دادش در آمد که «آهای عضلههایم کو» که طبعا جوابی برایش نداشتم. از ریفورمر و کلاس سپیده تا همین چند وقت پیش لذت میبردم ولی این دو هفته آخر را واقعا به زور رفتم که کلاسم را تمام کنم. به سپیده پیغام دادم که چند روزی گرفتارم. توضیح بیشتری هم ندادم. بر خلاف ترامپ، طرفدار استراتژی حفظ پلهای پشت سرم هستم. آنقدر هم مربی سابقم اخلاق گندی دارد که اگر یک بار بهش بگویم بالای چشمت ابروست بعید است دوباره بتوانم در کلاسها شرکت کنم و خب خیلی نزدیک است به خانه. این نزدیک بودن لعنتیاش در زندگی من خیلی مهم است.
فعلا یک ماه کلاس جدید را ثبت نام کردهام. اسم مربی جدید پردیس است. جوان. بیست و اندی ساله. قشنگ و لاغر.
آنچه خوبان همه دارند، یک جا دارد.
چند روز پیش ویدیویی از ورزش کردن خانمی ۷۰ ساله دیدم که ورزش را در ۵۷ سالگی شروع کرده بود. فکر کردم لابد امیدی به من هم هست دیگر. گیرم که پیشرفتم در ۸ ماه اندازه ۸ هفته جوانترهاست.
این بخشی قابل نوشتن از دغدغههایم است.
از سه تا تخمی که کفتر توی تراس گذاشته یکی جوجه شده. ما منتظریم جوجه بزرگ شود و پرواز یاد بگیرد تا بساط لانه کفتر را جمع کنیم. جوجه هنوز فسقلی است ولی به زشتی روزهای اول نیست. کفترهای نر و ماده به نوبت ازش نگهداری میکنند. ساختمان گوشوارهها را که میساختیم گوشه یکی از کلبهها، قبل از اجرای چوب کف، کفتر لانه درست کرد و دو تا هم تخم گذاشت. ما اجرای آن تراس را تا زمان پرواز جوجهها عقب انداختیم. چنین آدمهای رمانتیک بهدردنخوری هستیم.
آن هم در جهانی که یک بمب منفجر میشود و دهها نفر میمیرند. یک دختر بچه ۱۹ ساله که سرباز ارتش آمریکا بوده در اردن کشته میشود و خونش رنگینتر از خون هفت سرباز وظیفه است که هفته پیش در بمپور ایران کشته شدهاند و جهان آشفته میشود که ای داد، «گونه برتر انسان - که میشود انسان وایت- کوشته شد!»
سازمان ملل رویاش نمیشود اسم حقوق بشر را عوض کند و بنویسد حقوق بشر وایت ولی از عکسالعملهایش میفهمی منظورش همین است.
دوستی پیغام داده بیا برویم دم سفارت واتیکان به جنگ اعتراض کنیم. گفتم یه نگاهی به نقشه میکردی ببینی کشوری کوچکتر از واتیکان هم هست احیانا که ما بیخودی از قلم نینداخته باشیمش. بعد هم به چی اعتراض کنیم دقیقا؟ میشود دفاع نکرد مگر؟
موقعیت عجیبی است. همهچیز چنان گره کور خورده که کسی نمیتواند گشایشی ببیند. من که هیچ. من در کار خودم ماندهام. با ترامپ هم تنها نقطه مشترکم متولد شدن در ماه خرداد است. آها یک جای دیگر هم باهاش همذات پنداری کردم. آنجا که کنار تیم ملی اسپانیا ایستاده بود و از استیج پایین نمیآمد. یک خردادی همچین ویژگی احمقانهای هم دارد. نمیداند کجای جشن دیگر مال او نیست. کجا زده به کاهدان و باید بنشیند عقب.
من و ترامپ هر دو زدهایم به کاهدان.
منتها دایره نفوذ به کاهدان زدن من محدود است به دایره کوچک اطرافم و آن بزرگوار چنان گند جهان شمولی زده که بیا و درستش کن. دیگر همین. بروم به روزم برسم که ظهر شد.
شیدا
۳۰ تیر ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 574 |
| 13 | Zahra Baghalzade-Cheshat.mp3 | 667 |
| 14 | این خانه کودکیهای من است. پلاک ۱۲ خیابان پاستور. طبعا آن موقعها این شکلی نبود. ما طبقه دوم زندگی میکردیم و آن تراس بزرگ سهم ما از جهان بیرون بود.
این عکسها را یکی از خوانندههای اینجا قبلا برایم فرستاده. | 798 |
| 15 | ▫️بار دیگر شهر (یا شهرهایی) که دوست میداشتم
چهار ساله بودم که برگشتیم ایران. جنگ تازه شروع شده بود و هیچکس نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد. بابا باید طرحش را میگذراند و ما رفتیم همدان. شهر کوچک. خلوت. ساکت و سرد همدان.
پدرم کل دوره تحصیل پزشکی و تخصصاش و مادرم همه عمرش را در استانبول زندگی کرده بودند. آیا شما استانبول را دیدهاید؟
استانبول زیباترین شهر جهان است.
شهری شلوغ و زنده در کنار دریا که در آن کشتیهای کوچک هم جز وسایل نقلیه عمومی هستند. شهری کهنه که آثار تاریخی مربوط به دوره بیزانس هم هنوز در آن زنده و فعال حضور دارند.
گمانم این بخش مهاجرت والدینم، غمگینترین قسمتش بعد از دوری خانواده باشد. رفتن از شهری بزرگ و وسیع و ساحلی به شهری کوچک و سرد و کوهستانی. در شهرهای ساحلی مردم روحیات متفاوتی دارند. این همزیستی مدام با دریا، چیزی به زندگیشان اضافه میکند. دریا غم و اندوه را جذب میکند و شور زندگی میدهد. دریا همیشه پویاست و کوهستان ساکن. در کوهستان صدا میپیچد و در دریا صدا با باد میرود و دور میشود.
طبعا همدان این روزها که شهر بزرگ و مدرن و نسبتا شلوغی شده با همدان سال ۵۹ که خانواده من با آن مواجه شدند زمین تا آسمان متفاوت است.
در همدان آن سالها آنقدر برف میآمد که مجبور بودیم چکمههای بلند بپوشیم و من و برادرم سال اول مدام مریض میشدیم و دکتر برخوردار به مادرم گفته بود که اینقدر این بچهها را نپوشان. بايد به این هوا عادت کنند.
ترسناکترین خاطراتم پیاده رفتن از خانه تا مطب دکتر برخوردار بود ( دور میدان پاستور) و التماس به دکتر که آمپول ندهد. عموما بدون آمپول خوب نمیشدیم. بعد گریه تا خانه که آمپول را مامان بزند و بابا نزند. دست مامان سبک بود و آمپول زدنش خیلی دردناک نبود ولی یک سری آمپولها را نمیزد. بابا فقط پنیسیلین را نمیزد و دستش سنگین بود و آمپول زدنش ترسناک.
خانه بزرگ بود و تقریبا همیشه سرد. ما بچه بودیم. جنگ بود. در شهر کسی را نمیشناختیم مگر خانواده بقیه پزشکهای طرحی که جمع کوچک بود و من چیز زیادی از مهمانیهایشان به یاد ندارم. به جز کارتونهایی که میگذاشتند تا با آن ما بچهها را مهار کنند. به جز بدجنسیهای مهرزاد که بازی را بهم میزد و بعد که در تصادف ماشین با خانوادهاش کشته شد تا مدتها عذاب وجدانش با من ماند که آیا من با آرزوی تنبیه بدجنسیهایش که باعث مرگ مهرزاد شدهام یا نه؟
دنیا کوچک بود و نامعلوم.
ما بچه بودیم. خانه امن بود. پدر و مادرم دانا بودند. شهر توی مشت ما بود. آرامگاه. گنجنامه. بابا طاهر. مدرسه بهار آزادی. مطب بابا. بیمارستان بوعلی. یک سالی که بمباران همدان شدید شد، به ما در محوطه بیمارستان بوعلی خانه دادند و آنجا برای اولین بار در زندگی ما، حیاط بزرگ و وسیع و پر گلی جلوی روی ما بود و آناهیتا هم بود. دختر دکتر وثوق و ما در حیاط میدویدیم و بازی میکردیم و سعی میکردیم با کوبیدن گرده گلها عسل درست کنیم چون مگر ما چه چیزمان از زنبور عسل کمتر بود؟
چرا به همه اینها فکر کردم؟ گمانم به خاطر جنگ. تنها چیز مشترک آن لحظهها با امروز، جنگ است. والا نه من دیگر همان شیدا هستم نه همدان همان همدان و نه خبری از آناهیتا دارم و نه اصلا جانی مانده که بگردم دنبال تکههایی که در همدان جا گذاشتهام.
اما این جنگ که تمام شد - اگر تمام شود- من باید دوباره بروم همدان و تپههای هگمتانه را ببینم. همدان مهد تمدن ایران است. همهچیز از آنجا شروع شده. شروع همین ایران که حالا ایران ما شده. باید ببینم چه چیزی از کودکی بچه مهاجری که فارسی بلد نبود در آن شهر جا مانده و به همان بیاویزم برای ادامه دادن.
شیدا
۲۸ تیر ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 689 |
| 16 | Canım Sevgilim.mp3 | 326 |
| 17 | ▫️۴۰- از پر دادنها و شیاطین دیگر
به بچه گفتم که مثل جهان اولیها رفتار و برنامهریزی نکند چون اینجا ایران است و ما در ایران، فقط میتوانیم در لحظه زندگی کنیم و برنامهریزی کنیم و هرگونه برنامهریزی بلندمدت، که قبلا سخت و نامطمئن بود، حالا به کل ناممکن شده. مثلا تا همین چند روز پیش یک قطاری از تهران میرفت تا بندرعباس ولی الان دیگر نمیرود چون یک کشوری از آن طرف دنیا تصمیم گرفته بندرعباس را با بلوتوث به خاک خودش الحاق کند و دارد اتصال بقیه ایران را با آن قطع میکند.
اینکه آمریکا، به چه دلیل به ما حمله کرد و بقیه حواشی بماند، موضوع این پست نیست. موضوع این پست آن باریکه روی لبه تیغ است که ماههاست شده سبک زندگی ما و آن زیستن مدام در بحران است که واقعا فرساینده است. این سبک زندگی روی روان همه ما خراشهای عمیق به جا گذاشته و چقدر مگر میشود در این حالت هشدار ماند؟ بگذریم. یک جهاناولی یک هفته یا یک ماه هم نمیتواند در این شرایط زندگی کند.
ما بیش از یک سال است که در برهه خیلی خیلی حساس کنونی هستیم و این برهه، هی به حساسیتش اضافه میشود و کمتر نمیشود.
به بچه هم گفتم نمیشود دو روز قبل امتحانش راه بیفتد برود خارجه چون که هزار تا چیز در لحظه ممکن است پیش بیاید مثلا آسمان بسته شود، پرواز کنسل بشود، مرز بسته شود یا ما برگشته باشیم به عصر حجر جایی که از مرزها در آن اثری نیست و انسان غارنشین با نیزه دنبال گوزن میکند.
طبعا متعاقب برنامهریزی کوتاهمدت، پول امتحان دود میشود و میرود فضا و ما آنقدر پولدار نیستیم که بتوانیم به دود شدن پولهای بیزبانمان بیتفاوت بمانیم. گفتم که برنامهریزی را باید منعطف بگذارد. باید حداقل ده روز قبل از امتحان از این مرز پرگهر خارج شود و اگر هم جنگ شدیدتر شد اصلا دیگر برنگردد و همین را که گفتم به الیور فکر کردم که بدجور به بچه وابستهاست و اگر بچه برود احتمالا دچار افسردگی خواهد شد. به الیور فکر کردم که به خودم فکر نکنم چون یک زن بزرگسال هستم و نباید بچسبم به بچهام و بالاخره که چی، همین روزها باید پر بزند و برود. بابای من دو سال از الان همین بچهام کوچکتر بوده که خانه و خانواده و کشور محل تولدش را ول کرده و رفته یک کشور دیگر درس بخواند. تک و تنها. پس بچه من هم میتواند و باید هم برود چون اینجور روی لبه تیغ زندگی کردن شایسته هیچ انسانی نیست واقعا.
این چله تمام شد. چلهای که از سفر شروع شد و خیال و بعد مثل فواره در دنیای واقعیت سرنگون شد و نشست در اواخر تیر ماه تهران گرم و ایران درگیر جنگ. از جایی در رویا شروع شد و در واقعیت محض و فقدان خیال، به پایان رسید. چاره چیست؟ جبر جغرافیا حتی عمر رویا را هم محدود میکند.
بروم به لحظه کوتاه حال برگردم. شام درست کنم. سریال ببینم. بدن دردمند را کمی تسکین بدهم با آب گرم و چیزی پیدا کنم که با آن زیستن را تحملپذیر کنم تا از این درد که هر روز جانم را شرحه شرحه میکند، در امان بمانم.
شیدا
۲۷ تیر ماه ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 668 |
| 18 | 🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک | 104 |
| 19 | نفر نهم دیرتر رسید و در عکس صبحانه نیست. | 671 |
| 20 | ▫️۳۹- نقطه ثقل جهان کوچک و بینهایت بزرگ ما
۱۵ ساعت به جنگ فکر نکردم. به تن وطن زیر موشک فکر نکردم. به خانه زیر آتش بیگانه فکر نکردم. ۱۵ ساعت، شاید کمی هم بیشتر. بعد روز خوش تمام شد.
اما اول میخواهم از نقطه شروع روز خوش بنویسم.
از رفتن تا نقطه آشنای هر سال که انگار نقطه ثقل زمین است. انگار اگر بشود هنوز رفت تا باغچه مریم یعنی هنوز زمین در مدار درستش میچرخد. یادتان هست پارسال در شروع جنگ خرداد از باغچه مریم نوشتم؟ گفتم جان همه ما در خطر بود ولی من داشتم فکر میکردم به باغچه مریم و این نقطهای بود که بهش آویختم.
بعد جنگ ۱۲ روزه تمام شد و اتفاقا ما رفتیم باغچه مریم، بعدتر دوباره جنگ شد. دوباره تمام شد و حالا جنگ سوم از جنوب شروع شده… بماند.
ما دیروز صبح ساعت ۸/۵ نشسته بودیم دور میز صبحانه و ۷۰ کیلومتر دورتر از خانههایمان، قرار گذاشتیم از جنگ حرف نزنیم.
ساده بود کنار گذاشتن موبایلها و وانمود کردن به اینکه همهچیز عادی است و ما زنهایی معمولی در یک کشور معمولی هستیم که چند ساعتی از جهان شلوغ را برای خودمان برداشتهایم برای گفتن و خندیدن و نوشیدن و رقصیدن و آواز خواندن و … و جهان همانجا بود. همان کنار با همان سیاهیها و سنگینیهای همیشگی و حواسش نبود که ۹ تا زن ایرانی یوغ زن بودن در ایران را برای چند ساعت کنار گذاشتهاند.
خب، تقریبا.
هر چند ساعت یک بار بلاخره یک موبایلی زنگ میخورد. یک بچه یا والد یا همسری نگران میشد اما روز خوش بود و من آنقدر توی آب ماندم که شدم چیزی شبیه قطرههای آب. سیال. روان. سبک.
بعد برگشتیم تا ماشین و تا خانه و تا دریچههای موبایل و ۶ پل را در مسیرهای بندرعباس زده بودند و جنگ سیاه ادامه داشت اما شاید ما جان بیشتری اندوخته بودیم برای مقابله. اگر نشود زندگی کرد، نمیشود جنگید.
سیاهی جنگ را هم نمیشد انکار کرد.
با این حال ما ۱۵ ساعت شاید کمی هم بیشتر، در نقطه ثقل جهان خودمان ایستادیم و این یعنی زمین میتواند کماکان به چرخش خودش ادامه بدهد. شاید زندگی دوباره از زندهمانی فاصله بگیرد و بشود زندگی. چیزی که بشود با آن خاطره ساخت و سنجاق کرد به جهان.
مثل دیروز.
شاید یادمان بیاید که زندگی قرار نبود همینقدر سخت و غیرقابل تحمل باشد و خنده سلاح ماست… و زندگی کردن و به هر قیمت زندگی کردن تنها کاریست که از دست ما برمیآید.
شیدا
۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵
@mrs_shin | 713 |
