fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آقای شاید !

آقای شاید !

رفتن به کانال در Telegram

ایهام، تناقض، پر از ابهام و دو پهلو من، شایدم و شخصیتم شکل ندارد لینک‌ ارتباط به صورت ناشناس https://t.me/AghayeShayad/3

نمایش بیشتر
1 264
مشترکین
-224 ساعت
-37 روز
-3530 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26
نوامبر '260
در 0 کانال‌ها
اکتبر '26
+1 002
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '250
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+9
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+197
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+743
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+306
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
06 نوامبر0
05 نوامبر0
04 نوامبر0
03 نوامبر0
02 نوامبر0
01 نوامبر0
پست‌های کانال
مترسکانِ سرافراز، حاکمِ چمن‌اند کلاغ، قاضیِ شهر است و جغد، شاهدِ سود به جرمِ خواندنِ آواز، بال‌ها بستند که در شریعتِ مرداب، نغمه کفرآلود تبر نشسته به منبر، سخن زِ ریشه کند درختِ ساده چه خوش‌باورانه سَر فرسود! به بزمِ کرکس و کفتار، سفره رنگین است ولی به کامِ کبوتر، به جز گلوله نبود چنان زِ هیبتِ طوفان، ستونِ شب لرزید که خشت‌خشتِ قفس، رو به انهدام گشود گمان مبر که در این خاک، بذرِ کینه نخفت سپیده سر زند از سینه هایِ غرقِ کبود ​مترسکانِ پُرازکاه، غافل‌اند از باد که یک جرقه بس است و، تمامِ مزرعه دود! #آقای_شاید
AghayeShayad

2
پنهان شده در خنده، غمِ بی‌خبری‌ها دیگر چه نیازی‌ست به این هم‌سفری‌ها؟ من در قفسِ خویش به پرواز نشستم کاری به کسی نیست در این دربه دری‌ها از زخمِ عمیقم به کسی شِکوه نکردم بیزارم از این مرهم و از خیره‌سری‌ها چون نخلِ بلندی که تبر خورد و نیوفتاد سنگین شده دوشم زِ غمِ بی‌ثمر‌ی‌ها تنهاییِ من سلطنتِ مطلقِ درد است بیچارگیِ من چه به این رهگذری‌ها؟ #آقای_شاید AghayeShayad
73
3
وقتِ سخن گذشته، بیا و ببوسمش این لب که تشنه مانده، رها کن، ببوسمش! بگذر ز حرف و منطق و این شرمِ بی‌دلیل امشب قرارِ ماست که یک‌سر ببوسمش حرفی نزن، که نوبتِ لب‌هایِ داغِ توست بگذار در سکوتِ مکرر ببوسمش پیراهنِ حریر زِ تن باز کن که من از شانه‌هایِ گرم به آخر ببوسمش دیگر مجالِ صبر و تامل نمانده است لب را بده که تا دمِ محشر ببوسمش #آقای_شاید AghayeShayad
89
4
ملوان‌های قدیمیِ پرو، صدها سال پیش وقتی می‌دیدند درست حوالیِ کریسمس، آبِ یخِ اقیانوس ناگهان و بی‌هیچ دلیلی گرم می‌شود و دسته‌ی ماهی‌ها فرار می‌کنند، اسمِ این اتفاقِ مرموز را گذاشتند ال‌نینو؛ یعنی پسرِ کوچک. چه شوخیِ تلخ و سیاهی در این نام‌گذاری پنهان است. ما انسان‌ها همیشه عادت داریم رویِ فجایعی که قرار است هستی‌مان را زیر و رو کنند، اسم‌هایِ کوچک، معصومانه و دوست‌داشتنی بگذاریم. ال‌نینو در ظاهر با یک نوازش شروع می‌شود؛ یک تبِ ملایم و غیرعادی در سینه‌ی اقیانوسی که قرن‌ها به سردی و نظمِ خودش عادت کرده بود. دقیقاً شبیهِ همان لحظه‌ای که یک فکرِ ممنوعه، یک حسرتِ قدیمی یا نامِ کسی که سال‌هاست در اعماقِ فراموشی دفنش کرده‌ای، ناگهان در یک عصرِ معمولی از کفِ ذهنِ آرامت بالا می‌آید و سطحِ روحت را دو درجه گرم‌تر می‌کند. در ابتدا هیچ‌چیز شبیهِ فاجعه نیست. حتی کمی دلچسب است. آدم از این‌که می‌بیند هنوز می‌تواند وسطِ این‌همه روزمرگیِ منجمد، گرمایِ یک تپشِ نامنظم را در سینه‌اش حس کند، ذوق‌زده می‌شود. اما قانونِ طبیعت و روان، بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست: در سیستمی که به سرما عادت کرده، هر گرمایِ ناگهانی، اعلامِ جنگ است. همین دو درجه تبِ نامحسوس در نقطه‌ای دور و فراموش‌شده از اقیانوسِ ذهنت، کافی است تا جهتِ تمامِ بادهایِ زندگی‌ات عوض شود. ال‌نینو با چماق و رعدوبرق وارد نمی‌شود؛ با به هم زدنِ نامرئیِ فشارِ هوا کارش را می‌کند. تو صبح از خواب بیدار می‌شوی، لباس می‌پوشی، به سرِ کار می‌روی و به دیگران لبخند می‌زنی، اما در لایه‌هایِ زیرینِ وجودت، یک جابه‌جاییِ ترسناک رخ داده است. ابرهایِ بارانی از رویِ روزهایی که باید در آن‌ها گریه می‌کردی و سبک می‌شدی، فرار کرده‌اند و رفته‌اند درست بالایِ سرِ یک شبِ معمولی و بی‌دفاع، تبدیل به سیلی شده‌اند که تمامِ منطق و آرامشت را با خود می‌برد. وحشتِ واقعیِ ال‌نینو، در همین جابه‌جاییِ ظالمانه‌ی سهم‌هاست. وقتی یک جایِ دلت بی‌مورد گرم می‌شود، جایِ دیگری از زندگی‌ات محکوم به سوختن از تشنگی است. تمامِ بارانِ توجه‌ات، تمامِ رطوبتِ احساس و حوصله‌ات، یک‌جا در بیابانِ خیالِ کسی می‌بارد که اصلاً آنجا نیست تا سبز شود؛ و در عوض، آدم‌هایی که درست کنارِ دستت ایستاده‌اند و منتظرِ یک قطره مهربانیِ تو هستند، در خشکسالیِ مطلقِ بی‌تفاوتی‌ات ترک برمی‌دارند و خشک می‌شوند. ما گاهی سال‌ها درگیرِ یک ال‌نینویِ خاموشیم و خودمان خبر نداریم. فکر می‌کنیم فقط کمی خسته‌ایم یا حوصله‌مان سر رفته، اما حقیقت این است که در نقطه‌ای تاریک و دورافتاده از اقیانوسِ درونمان، جریانی از یک خاطره یا یک زخمِ کهنه، هنوز دارد در دمایی بالاتر از حدِ مجاز می‌جوشد. تا وقتی آن تبِ کوچکِ پنهان در اعماقِ آب آرام نگیرد، آسمانِ بالایِ سرمان همین است؛ یا غرقِ توفان‌هایِ بی‌موقع می‌شویم، یا در حسرتِ یک قطره آرامش، زیرِ آفتابِ داغِ کلافگی می‌سوزیم. #آقای_شاید AghayeShayad
132
5
امشب، آخرین شبی است که با این شکل و قواره وسطِ صورتت نشسته‌ام. فردا صبح، وقتی روی آن تختِ سردِ بیمارستان بیهوشت کنند، اولین جایی از تو که زیرِ تیغ و چکش می‌رود منم. تمامِ این مدت که جلوی آینه می‌ایستادی، با انگشت نوکِ مرا بالا می‌گرفتی و با نفرت به نیم‌رخت خیره می‌شدی، همه‌چیز را می‌فهمیدم. می‌دیدم که چشم‌هایت دیگر مرا نمی‌بینند؛ بلکه دارند یک نقشه‌ی مهندسی‌شده و بی‌روح را به جای من تصور می‌کنند. انصافاً کمی بی‌معرفتی نیست؟ من از اولین ثانیه‌ای که در این دنیا جیغ کشیدی، با تمامِ توانم برایت اکسیژن بلعیدم تا زنده بمانی. قبول دارم، شاید یک قوزِ کوچک روی پلِ استخوانم باشد، یا شاید موقعِ خندیدن‌های از تهِ دلت، کمی بیشتر از استانداردهایِ امروزی پهن بشوم؛ اما این انحنا، امضایِ اصالتِ صورتِ تو بود. میراثِ چهره‌ی اجدادی بود که قرن‌ها با همین زاویه به دنیا نگاه کرده بودند. واقعاً می‌خواهی تمامِ این تاریخچه و هویتِ منحصربه‌فرد را زیرِ تیغِ جراحی صاف کنی، فقط برای اینکه شبیهِ هزاران چهره‌ی تکراری و کپی‌پیست‌شده‌ی توی خیابان بشوی؟ یادت رفته در تمامِ آن شب‌هایی که در تاریکیِ اتاق دلت شکسته بود و بی‌صدا اشک می‌ریختی، این من بودم که پا‌به‌پایِ چشم‌هایت می‌سوختم، کیپ می‌شدم و بارِ سنگینِ بغض‌هایت را به دوش می‌کشیدم؟ بویِ خاکِ باران‌خورده، عطرِ پیراهنِ کسی که دیوانه‌وار دوستش داشتی، و بویِ نانِ داغ در صبح‌هایِ سرد را چه کسی به مغزت مخابره کرد؟ من تمامِ دود و غبارِ این شهرِ مسموم را فیلتر کردم تا ریه‌هایت سیاه نشوند، اما تو در جوابِ این‌همه سال رفاقت و وفاداری، مرا به دستِ غریبه‌ای می‌سپاری که با ماژیکِ بنفش روی پوستم خطِ تخریب می‌کشد. ترسناک‌ترین جایِ ماجرا برای من، دردِ شکستنِ استخوانم نیست؛ تحقیر شدنم است. فردا، تکه‌غضروف‌ها و بافت‌هایِ زنده‌ی مرا می‌تراشند و مثلِ یک زباله‌ی بی‌ارزش، پرت می‌کنند توی سطلِ زباله‌هایِ عفونیِ اتاقِ عمل. لطفا مرا دور نینداز. من یک زائده‌ی اضافی نیستم؛ من تپنده‌ترین بخشِ واقعیتِ صورتِ توام که زیرِ فشارِ نگاهِ دیگران و فیلترهایِ بی‌رحمِ دوربین‌ها، به اعدام محکوم شده است. چند هفته‌ی دیگر گچ را باز می‌کنی و به آن موجودِ کوچک، سربالا و فانتزیِ جدید در آینه لبخند می‌زنی. شاید در عکس‌هایِ نیم‌رخ بالاخره به آن تقارنِ دلخواهت برسی، اما هر بار که در خلوتت بخواهی یک نفسِ عمیق و راحت بکشی و ببینی هوا دیگر مثلِ سابق در سینه‌ات جاری نمی‌شود، یادِ من خواهی افتاد. یادِ رفیقِ قدیمی و وفاداری که برای هم‌رنگ شدن با جماعت، تکه‌تکه‌اش کردی و برای همیشه دور انداختی. #آقای_شاید AghayeShayad
198
6
در زندگی زخم‌هایی هست که دیگر مثل خوره در انزوا روح را آهسته نمی‌تراشند؛ چون اصلا انزوایی باقی نمانده و آن جغدِ کذاییِ روی دیوار، دیگر کور نیست. بوفِ عصرِ ما عملِ لیزیک کرده است. دو تا چشمِ درشت، بی‌رحم و چهارچشمی دارد که در تاریکی زل می‌زند به تمامِ جزئیاتِ حقیر و لوثِ زندگی‌مان. دیگر خبری از سایه‌های رازآلودِ روی دیوار، دودِ افیون و شرابِ زهرآلودِ پستویِ خانه نیست؛ بوفِ بینا زیرِ نورِ مهتابیِ سردِ آشپزخانه نشسته و با رزولوشنِ بالا دارد به لکه‌ی چربیِ روی گاز و کپکِ نانِ تست نگاه می‌کند. فاجعه‌ی ما دقیقا از روزی شروع شد که این جغد بینا شد. تا وقتی کور بود، می‌شد دردها را شاعرانه کرد، می‌شد از تنهایی یک اسطوره‌ی باشکوه و ترسناک ساخت. اما بوفِ بینا، حقیقت را لخت و عریان و بدونِ هیچ روتوشِ ادبی توی صورتت می‌کوبد. در آن سوی این اتاقِ روشن، صادق نشسته است؛ اما نه صادقی که نامِ خانوادگی‌اش هدایت باشد. کدام هدایت؟ او خودش وسطِ این هزارتویِ مسخره از همه گمراه‌تر است. صادقِ گمراه دیگر دنبالِ دخترِ اثیری و گلِ نیلوفرِ کبود کنارِ نهرِ سورن نمی‌گردد؛ چون با همین چشم‌های باز دیده است که حتی اگر فرشته‌ی نجاتش را هم پیدا کند، بعد از دو ماه زندگیِ مشترک، تمامِ ابهتِ آن عشقِ اساطیری زیرِ بحث‌های روزمره بر سرِ اینکه نوبتِ کیست ظرف‌ها را بشوید، له و لورده می‌شود. بوفِ کورِ قدیم، سایه‌ی خمیده‌ای بود که دردهای صادق را می‌فهمید و می‌بلعید؛ اما بوفِ بینایِ امروز، منتقدِ بی‌اعصاب و رک‌گویی است که بالای سرِ صادقِ گمراه ایستاده و به تمامِ ژست‌های افسردگی‌اش پوزخند می‌زند. صادق می‌خواهد قلم بردارد و از رنجِ عمیقِ هستی بنویسد، اما جغدِ بینا با بال‌هایش می‌زند پسِ گردنش و می‌گوید جمع کن این بساط را! کدام زخمِ روح؟ کدام تراژدیِ کیهانی؟ تو فقط ویتامینِ دیِ بدنت کم شده، قسطِ عقب‌افتاده داری و سه روز است که آفتاب به کله‌ات نخورده است! تراژدیِ خنده‌دارِ صادقِ گمراه این است که در این دوره و زمانه، حتی حقِ یک فروپاشیِ باشکوه و کلاسیک را هم از او گرفته‌اند. در دنیایی که همه‌چیز بیش از حد دیده می‌شود و زیرِ ذره‌بینِ این جغدِ همه‌چیزبین قرار دارد، دیگر نمی‌توان با ابهت غصه خورد یا باوقار مُرد. صادقِ بیچاره اگر امروز در آن آپارتمانِ کوچکِ پاریس درزهای پنجره را می‌بست و شیرِ گاز را باز می‌کرد تا به آرامشِ ابدی برسد، احتمالا قبل از اینکه به خلسه‌ی مرگ فرو برود، شرکتِ گاز به خاطرِ بدهیِ ماهِ قبل انشعابش را قطع می‌کرد؛ و او می‌ماند و یک سردردِ مسخره‌ی ناشی از گازِ نصفه‌نیمه، و صاحب‌خانه‌ای که پشتِ در عربده می‌کشید. ما همه فرزندانِ خلفِ همین صادقِ گمراهیم که هر شب زیرِ نگاهِ خیره و بی‌رحمِ بوفِ بینا به سقف زل می‌زنیم. نه آن‌قدر کوریم که با توهمِ رازآلود بودنِ جهان خودمان را گول بزنیم، و نه آن‌قدر هدایت‌شده‌ایم که راهِ خروج از این کمدیِ سیاه را بلد باشیم. فقط در روشناییِ زننده‌ی واقعیت نشسته‌ایم و به جغدی نگاه می‌کنیم که از فرطِ دیدنِ حقیقت، پرهایش ریخته و دیگر حتی حوصله‌ی هوهو کردن هم ندارد. #آقای_شاید AghayeShayad
168
7
اگر روزی در پیاده‌روهای شلوغ این شهر، با موجودی روبه‌رو شدید که شانه‌هایش به سمتِ جلو خم نشده، خطِ عمیقی بین دو ابرویش حفر نگشته و لبخندش از روی تعارف یا جنونِ عصبی نیست، لطفا هیچ حرکتِ ناگهانی‌ای نکنید تا نترسد و فرار نکند. شما در حالِ تماشای یکی از کمیاب‌ترین گونه‌های در حالِ انقراضِ این جغرافیا هستید: یک ایرانیِ شاد. موجودی افسانه‌ای و ناپیدا، چیزی در ردیفِ سیمرغ یا اژدهای هفت‌سر که همه اسمش را شنیده‌اند و درباره‌اش در کتاب‌های قدیمی خوانده‌اند، اما سال‌هاست کسی نسخه‌ی زنده‌اش را در طبیعت ندیده است؛ مگر اینکه آن فرد در چهار ساعتِ گذشته به اینترنت وصل نشده باشد و هنوز از آخرین خبرِ روز بی‌اطلاع باشد. واقعیتِ تراژیک و در عینِ حال خنده‌دار اینجاست که شادی در این سرزمین، هرگز یک وضعیتِ پایدار و طبیعی نیست؛ بیشتر شبیه یک کالای قاچاق است که باید در تاریکی، با عجله و با استرسِ دستگیر شدن مصرفش کنی. ما حتی وقتی می‌خندیم، عضلاتِ صورتمان در حالتِ آماده‌باش است تا در کسری از ثانیه به فرمِ تدافعی و ماتم برگردد. اگر وسطِ شلوغ‌ترین و پرسرصداترین مهمانی‌های ما، ناگهان موسیقی برای پنج ثانیه قطع شود، صدایی که از جمع بلند می‌شود صدایِ سرخوشی نیست؛ صدایِ آهِ دسته‌جمعیِ آدم‌هایی است که در آن سکوتِ کوتاه، ناگهان یادِ قسط‌های عقب‌افتاده، آینده‌ی مبهم و چمدان‌های نبسته‌شان افتاده‌اند. سیستمِ روانیِ ما با خوشحالی مثلِ یک نزول‌خورِ بی‌رحم برخورد می‌کند. کافی است یک عصرِ پنجشنبه، بدونِ هیچ دلیلی از تهِ دل بخندیم؛ بلافاصله یک آژیرِ خطر در مغزمان به صدا درمی‌آید و زیرِ لب می‌گوییم خدا به خیر کند. ما به شکلِ غریزی ایمان آورده‌ایم که این جهان به ما شادیِ رایگان نمی‌دهد و اگر امروز دو ساعت کیف کرده‌ایم، قرار است شنبه صبح روزگار با چماق درِ خانه‌مان را بزند و سودِ این دو ساعت لبخند را به اضافه‌ی جریمه‌ی دیرکرد، از حلقوممان بیرون بکشد. برای همین، ایرانیِ شاد نه تنها برای دیگران، که برای خودش هم ناپیداست؛ چون به محضِ اینکه بویِ آرامش به مشامش می‌رسد، خودش از ترسِ عواقبش فرار می‌کند. البته سوءتفاهم نشود، ما استادِ خندیدن هستیم، اما نه از سرِ شادی. خنده‌های ما در واقع همان گریه‌هایی هستند که از فرطِ تکرار، حوصله‌شان سر رفته و لباسِ طنز پوشیده‌اند. ما به بدبختی‌هایمان می‌خندیم، برای سقوطِ آزادِ آرزوهایمان لطیفه می‌سازیم و زیرِ آوارِ بحران‌ها، با هم شوخی می‌کنیم؛ چون خوب می‌دانیم اگر نخندیم، از شدتِ فشارِ این واقعیتِ عبوس متلاشی می‌شویم. این شادی نیست، این آخرین مکانیزمِ دفاعیِ غریقی است که در قعرِ اقیانوس، برای کوسه‌ها شکلک درمی‌آورد. با این حال، آن موجودِ ناپیدا هنوز به طورِ کامل منقرض نشده است. او فقط زیرِ خروارها خستگیِ تاریخی، اخبارِ مسموم و اضطرابِ فردا سنگر گرفته است. گاهی برای چند ثانیه‌ی کوتاه، درست در بخارِ چایی که در یک غروبِ سرد بینِ دو رفیقِ قدیمی رد و بدل می‌شود، یا در بویِ نانِ داغی که صبحِ زود در کوچه می‌پیچد، سرش را از زیرِ خاکستر بیرون می‌آورد، نفسِ عمیقی می‌کشد و لبخند می‌زند؛ درست پیش از آنکه جاذبه‌ی سنگینِ این خاک دوباره مچِ پایش را بگیرد و او را به اعماقِ ناپیدایِ خودش برگرداند. #آقای_شاید AghayeShayad
168
8
همه سه‌شنبه‌ها با موری را می‌شناسند؛ همان پیرمردِ رو به مرگی که هر هفته شاگردش را کنار تخت می‌نشاند و با لبخندی حکیمانه، قطره‌قطره عصاره‌ی معنای زندگی، عشق و بخشش را در حلقومِ مخاطب می‌ریخت. اما هیچ‌کس درباره‌ی یکشنبه‌ها حرف نمی‌زند. یکشنبه‌ها، روزِ تعطیلیِ حکمت بود؛ روزی که حتی خودِ موری هم دیگر حوصله‌ی عمیق بودن را نداشت، زیرپوشِ نخی و لکه‌دارش را می‌پوشید، به سقف زل می‌زد و به این فکر می‌کرد که چقدر از نصیحت کردنِ آدم‌ها و پیدا کردنِ فلسفه برای مرگ و زندگی خسته است. واقعیت این است که ما دیگر از معنا خسته شده‌ایم. نسلِ ما زیرِ آوارِ سنگینِ کتاب‌های زرد، جملاتِ انگیزشیِ چاپ‌شده روی ماگ‌های قهوه و آدم‌هایی که مدام در گوشمان فریاد می‌زنند باید رسالتِ شخصی‌ات را در این جهان پیدا کنی، له شده است. معنا، بارِ وحشتناک و طاقت‌فرسایی است. وقتی به تو می‌گویند زندگی‌ات باید یک هدفِ بزرگ و کیهانی داشته باشد، یعنی دیگر حتی حق نداری با خیالِ راحت روی مبل ولو شوی و دو ساعت تمام به پرزهای قالی خیره بمانی؛ چون هر ثانیه‌ی تلف‌شده، خیانت به آن رسالتِ باشکوه است. ما از این‌همه عمیق بودن، از اینکه مجبوریم از دلِ هر شکست و بدبختی یک درسِ بزرگِ معنوی بیرون بکشیم، به ستوه آمده‌ایم. اینجاست که سر و کله‌ی انسان‌های خسته پیدا می‌شود؛ لشکری از آدم‌های فرسوده با چشم‌های گودافتاده که نه دنبالِ رازِ جاودانگی‌اند و نه می‌خواهند جهان را تغییر دهند. آن‌ها در جستجویِ یک گوهرِ کمیاب و نجات‌بخش هستند: بی‌معناییِ مطلق. چقدر آرامش‌بخش می‌شد اگر یکشنبه‌ها می‌رفتیم پیشِ یک پیرمردِ خسته و او به جای اینکه از زیباییِ رنج و معجزه‌ی بیداریِ روح برایمان سخنرانی کند، خیلی ساده شانه‌اش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: ببین رفیق، هیچ خبری نیست. این دنیا هیچ نقشه‌ی پنهانی و رازآلودی برای تو ندارد. اینکه دیروز اخراج شدی یا کسی که دوستش داشتی ترکت کرد، قرار نیست تو را در کوره‌ی روزگار آبدیده کند و به یک انسانِ متعالی تبدیلت سازد؛ فقط یک اتفاقِ مسخره و اعصاب‌خردکن بوده، همین. ما به شدت به یکشنبه‌هایی نیاز داریم که در آن، هیچ‌چیز استعاره‌ای از چیزِ دیگری نباشد. سیبِ پلاسیده‌ی توی ظرفِ میوه، نمادِ گذرِ عمر و فنایِ تراژیکِ انسان نباشد؛ فقط یک سیبِ خراب باشد که یادت رفته دور بیندازی. انسانِ خسته‌ی امروز، بیش از هر معبدی، دنبالِ پناهگاهی از جنسِ پوچیِ شیرین و بی‌مسئولیتی می‌گردد؛ جایی که بتواند کفش‌های تنگ و پاشنه‌بلندِ فلسفه را از پایش دربیاورد، نفسِ راحتی بکشد و بپذیرد که ما فقط چند میلیارد موجودِ سردرگم روی یک تخته‌سنگِ معلق در فضا هستیم که گاهی تنها معنای زندگی‌شان، خوردنِ یک غذای گرم و خوابیدنِ بی‌دغدغه است، بدونِ اینکه بابتش به تاریخ و کائنات بدهکار باشند. #آقای_شاید AghayeShayad
188
9
لطفا موهایت را کوتاه نکن. این یک خواهشِ شاعرانه نیست، یک هشدارِ کاملا جدی است. می‌دانم آدم‌ها وقتی از وزنِ روزهایشان خسته می‌شوند و می‌خواهند انتقامِ یک کلافگیِ عمیق را از تصویرِ توی آینه بگیرند، اول از همه دست به قیچی می‌برند. تو فکر می‌کنی آن‌ها فقط دسته‌ای از تارهایِ بی‌جان‌اند که روی شانه‌هایت سنگینی می‌کنند و با یک تصمیمِ ناگهانیِ شبانه، می‌شود از شرشان خلاص شد و سبک‌تر ادامه داد. اما تو با این کار، داری صحنه‌ی جرم را دستکاری می‌کنی. هر سانتی‌متر از این تارهایِ بلند، تقویمِ فشرده‌ای از سکانس‌هایی است که ما در هم نفس کشیده‌ایم. بویِ دودِ سیگارهایِ نیمه‌شب، رطوبتِ خیابان‌هایِ بارانی، و ردِّ نامرئیِ انگشتانِ من که ساعت‌ها در آن تاریکیِ ابریشمی به دنبالِ راهِ فراری از این جهانِ مسموم می‌گشتند، همه در بافتِ همین موها زندانی شده‌اند. وقتی تیغه‌ی سرد و فلزیِ قیچی را به این جنگلِ تاریک نزدیک می‌کنی، در واقع داری رگِ خوابِ خاطراتِ مرا می‌زنی. این یک تغییرِ قیافه‌ی ساده نیست؛ یک قطعِ عضوِ بی‌رحمانه است. من تمامِ اضطراب، جنون و خستگی‌هایم را لابه‌لایِ همین موج‌هایِ سیاه پنهان کرده‌ام. اگر آن‌ها را تکه‌تکه کنی و روی سرامیک‌هایِ سردِ کفِ اتاق بریزی، من دیگر کجایِ این جغرافیایِ بی‌رحم سرم را فرو ببرم تا بویِ تند و زننده‌ی واقعیت خفه‌ام نکند؟ هشدارِ من دقیقا برایِ ثانیه‌ی بعد از فرود آمدنِ قیچی است. تو به خیالِ خودت می‌خواهی گذشته را از روی گردن و شانه‌هایت بتکانی، اما فراموش کرده‌ای که سنگینیِ این روزها در موهایت ذخیره نشده که با بریدنشان سبک شوی؛ آن وزنه درست وسطِ قفسه‌ی سینه‌ات جا خوش کرده است. دست به آن قیچی نزن. اگر این پناهگاهِ آخر را نابود کنی، هم خودت در آینه با غریبه‌ای روبه‌رو می‌شوی که با وجودِ موهایِ کوتاه هنوز به همان اندازه غمگین است، و هم مردی را بی‌خانمان می‌کنی که تنها وطنِ امنش، گم شدن در شلوغیِ موهایِ تو بود؛ و باور کن هیچ‌چیز در این دنیا خطرناک‌تر از آدمی نیست که وطنش را جلویِ چشمانش قیچی کرده‌اند. #آقای_شاید AghayeShayad
162
10
ذهنِ ما در خلوتِ خودش عاشقِ این است که ادای فیلسوف‌های عمیق و تراژیکِ تاریخ را دربیاورد؛ اما روزمرگی دقیقا همان هم‌خانه‌ی پررو و بی‌ملاحظه‌ای است که درست وسطِ باشکوه‌ترین کشف‌و‌شهودهای فکری، با زیرپوشِ نخی وارد اتاق می‌شود، شکمش را می‌خاراند و می‌پرسد شام چی داریم؟ تصور کنید نیمه‌شب است. در تاریکیِ اتاق به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده‌اید و دارید به پوچیِ جهان، به تنهاییِ ابدیِ انسان در این کیهانِ سرد و به معنایِ رنج فکر می‌کنید. غرقِ ابهتِ اندیشه‌هایتان شده‌اید و تنها یک قدم تا کشفِ رازِ کائنات فاصله دارید که ناگهان، یک حقیقتِ ترسناک‌تر مثل صاعقه به مغزتان اصابت می‌کند: یادتان رفته مرغ را برای فردا از فریزر دربیاورید! تمامِ زندگیِ ما همین نبردِ نابرابر و خنده‌دار است. یک طرفِ مغز می‌خواهد درباره‌ی جبر و اختیار، جاودانگیِ روح و تراژدیِ زمان فلسفه‌بافی کند، و طرفِ دیگرش درگیرِ این است که چرا کفِ ماهیتابه بعد از سه بار شستن هنوز چرب است، یا چرا سیفونِ دستشویی دوباره چکه می‌کند. اندیشه می‌خواهد بال بگیرد و در آسمانِ معنا اوج بگیرد، اما روزمرگی مثل یک وزنه‌ی آهنی به پایش زنجیر شده است؛ وزنه‌ای به شکلِ قبضِ عقب‌افتاده‌ی برق، ترافیکِ سرِ صبح و کیسه‌زباله‌ای که درست وسطِ راهرو پاره می‌شود و شیرابه‌اش روی سرامیک‌های تمیز راه می‌افتد. شوخیِ تلخِ ماجرا اینجاست که در این جنگ، همیشه روزمرگی برنده می‌شود. هیچ متفکرِ بزرگی نمی‌تواند با دندانی که تیر می‌کشد یا شکمی که قاروقور می‌کند، به سرنوشتِ بشریت فکر کند. یک نفخِ ساده‌ی معده یا پیدا نشدنِ لنگه‌جوراب در ساعتِ هفتِ صبح، خیلی سریع‌تر و بی‌رحمانه‌تر از هر بحرانِ فلسفی می‌تواند ابهتِ یک انسانِ عمیق را در هم بشکند و او را به زانو دربیاورد. ما موجوداتِ خنده‌دار و دوگانه‌ای هستیم؛ نیمی از وجودمان از غبارِ ستاره‌ها و سوالاتِ بزرگِ کیهانی ساخته شده، و نیمِ دیگرمان مجبور است در صفِ نانوایی بایستد و نگرانِ تاریخِ انقضای شیرِ پاکتیِ توی یخچال باشد. در نهایت به نظر می‌رسد اندیشیدن به معنای زندگی، فقط یک مرخصیِ ساعتی و کوتاه است که روزمرگی در فاصله‌ی بینِ شستنِ ظرف‌های شام تا ساعتِ خواب به ما می‌دهد، تا کمی توهمِ مهم بودن برمان دارد و فردا صبح دوباره با انرژیِ بیشتری برویم سراغِ جمع کردنِ موهای ریخته‌شده از روی فرش! #آقای_شاید AghayeShayad
158
11
💻
149
12
دریافت تاخیری یک انقراض آسمان شب، تماشایی‌ترین دروغی است که به خورد چشمانمان می‌رود. وقتی سرت را بالا می‌گیری و به آن نقطه‌های درخشان خیره می‌شوی، در واقع داری به یک قبرستان تاریک نگاه می‌کنی. ستاره‌ای که نورش الان مردمک چشمت را نوازش می‌کند، شاید هزاران سال پیش از درون فروپاشیده و مرده باشد. کالبدش مدت‌هاست که به خاکستر کیهانی تبدیل شده، اما نورِ لجاجت‌گرش تازه امشب، پس از طی کردن یک مسیر طولانی و خسته‌کننده، به قرنیه‌ی تو رسیده است تا فریبت دهد. دلتنگی، دقیقا تکرار همین قانون در روان انسان است؛ دریافت تاخیری احساس از مبدایی که دیگر در جهان تو وجود ندارد. تو در تاریکی اتاق روی مبل کز کرده‌ای که ناگهان، موجی از حضور یک آدم به تو برخورد می‌کند. عطرش، لحن صدایش وقتی اسمت را صدا می‌زد، یا گرمای دستی که روزی روی شانه‌ات نشسته بود، درست در همین ثانیه پوستت را مورمور می‌کند. قلبت برای لحظه‌ای با همان ریتم قدیمی می‌تپد و روحت گرم می‌شود. اما این گرما، فقط یک فریب فیزیکی است. تو داری با نور ستاره‌ای گرم می‌شوی که منبعش مدت‌ها پیش در جغرافیای زندگی‌ات یخ زده و منقرض شده است. دردناک‌ترین بخش ماجرا همین‌جا شکل می‌گیرد. تو منطقِ رفتن و جدایی را می‌دانی، می‌دانی که آن آدم دیگر همان آدم سابق نیست؛ اما این نور مرده هنوز دارد در آسمان ذهن تو می‌تابد. دستت را دراز می‌کنی تا این حضور درخشان را در آغوش بگیری، اما انگشتانت فقط در خلأ و تاریکی یک اتاق خالی فرو می‌رود. ما در دلتنگی، زندانیِ نورهایی هستیم که از گذشته می‌آیند و هیچ آینده‌ای ندارند. ما احمقانه به تماشای درخشش چیزی نشسته‌ایم که مدت‌هاست در نقطه‌ی دیگری از کیهان، به یک سیاه‌چاله‌ی سرد تبدیل شده است. #آقای_شاید AghayeShayad
225
13
سقوط از جغرافیا به دنیای پیکسل‌ها آفتاب شبیهِ یک زخمِ باز، روی آسفالتِ خیابان خون‌ریزی می‌کند. غروب، همیشه بی‌رحم‌ترین نور را برای لحظه‌ی جدایی دارد. کلِ سهمِ من از تو، از این دیدارِ نفس‌گیرِ لانگ، فقط شش ساعت بود؛ سیصد و شصت دقیقه‌ی ملتهب که مثلِ یک صاعقه به تاریکیِ فاصله‌هایمان زد و تمام شد. شش ساعتی که نیمی از آن به خیره‌شدن در چشم‌هایت گذشت تا مغزم باور کند واقعاً روبه‌رویم نشسته‌ای، و نیمِ دیگرش به دلهره‌ی مسمومِ اینکه چقدر زود باید برگردم. ما حتی فرصت نکردیم به بودنِ هم عادت کنیم. فاصله‌ی بینِ سلام و خداحافظیِ ما آن‌قدر کوتاه بود که صدایشان در هم گره خورد. حالا وقتِ رفتن است. در امتدادِ این پیاده‌رو، بادِ پاییزی به جانِ شهر افتاده است. دست‌هایت را که از میان انگشتانم بیرون می‌کشی، انگار یک بافتِ زنده از بدنم در حالِ کنده شدن است. با بغضی که به زور قورتش می‌دهی نگاهم می‌کنی و من، قدم‌به‌قدم به سمتِ مسیرِ برگشت عقب می‌روم. نگاهمان در هم قفل شده و این، آخرین سکانسِ لمسِ سه‌بعدی و حضورِ گوشتی و خون‌دارِ ماست؛ پیش از آنکه دوباره در کسری از ثانیه، تبعید شویم به دنیایِ دوبعدی و بی‌روحِ پیکسل‌ها، ویس‌ها و صفحه‌های لمسیِ موبایل. فاصله‌مان که بیشتر می‌شود، در واقع من فقط به جسمِ تو یک خداحافظ نمی‌گویم؛ بلکه دارم در همان لحظه به یک هیولایِ بیدارشده سلام می‌کنم. سلام به شب‌های استخوان‌سوزِ دلتنگی. سلام به انتظارِ کشدارِ بعدی. سلام به خیره‌شدن‌های عصبی به کلمه‌ی در حال نوشتن روی صفحه‌ی چت. من برای شش ساعت تنفس در مختصاتِ جغرافیاییِ تو، تمامِ این راه را بلعیده بودم؛ اما حالا این خیابان، دارد تپنده‌ترین تکه‌ی جانم را در غبارِ تاریکِ غروب جا می‌گذارد و یک کالبدِ خالی را با خود به خانه می‌کشد. خورشید در انتهای شهر می‌میرد و روزشمارِ بی‌رحمِ لانگ، دوباره از صفر به کار می‌افتد. #آقای_شاید AghayeShayad
241
14
حوصلم که سر میره، بعضی سایتا 500 میشن، بعضیا 503
224
15
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم بنشین که با من هر نظر با چشم دل با چشم سَر هر لحظه خود را مست‌تر از روی زیبایت کنم ای چشم تو شیشه‌ی عمر من آغوشِ تو غربتم را وطن بازی نکن با من و صحنه را در پرده آخر آتش نزن...
269
16
صبح که بیدار می‌شوی، پرده را که کنار می‌‌زنی، من رفته‌ام. پشت آن شیشه، فقط یک قابِ خالی از آسمان است و شاید یک پرِ خاکستریِ کوچک که لای شیارِ پنجره گیر کرده باشد. اما من دور نشده‌ام. فقط رفته‌ام تا در شلوغیِ این شهرِ بی‌رحم، لابه‌لای دود و آهن، دوباره دنبالِ بهانه‌هایی بگردم که شب‌ها برایت آواز کنم. وقتی جلوی آینه می‌ایستی، موهایت را می‌بندی و دوباره همان ریمل را می‌زنی تا خستگیِ چشم‌هایت را پشتِ آن پنهان کنی، من از روی سیمِ برقِ آن‌طرفِ خیابان نگاهم به توست. تو در خیابان راه می‌روی، با آدم‌ها می‌خندی، می‌جنگی و روی پاهای خودت می‌ایستی. هیچ‌کس در این شهرِ شلوغ نمی‌داند زنی که این‌طور محکم و مغرور قدم برمی‌دارد، دیشب با آوازِ یک پرنده، تمامِ غصه‌هایش را در خلوتِ اتاقش رقصیده است. من فهمیده‌ام که نیازی نیست حتماً وارد اتاقت شوم. بعضی از عشق‌ها، برای ابدی شدن به همین فاصله‌های شفاف نیاز دارند. شیشه، دیوار نیست؛ مرزِ امنی است که نمی‌گذارد این یاکریمِ آواره، با دست‌وپازدن‌های بی‌قرارش، آرامشِ دنیای تو را به هم بریزد. من از همان پشتِ شیشه هم می‌توانم تیر کشیدنِ دلت را حس کنم. «کو؟ کو؟»... این فقط صدای غریزیِ یک پرنده نیست. این تقطیعِ نفس‌نفس‌زدن‌های مردی است که دستش از واقعیتِ تو کوتاه است، پس در خواب پر درمی‌آورد و وجب‌‌به‌وجبِ این شهر را به دنبالِ بویِ تنت می‌گردد تا پیدایت کند. آدم‌ها می‌آیند، روی مبل‌های خانه‌ات می‌نشینند، قهوه می‌خورند و می‌روند؛ اما کسی که لانه‌اش را در شیارِ بغض‌های تو ساخته، دیگر کجا می‌تواند برود؟ غمت که گرفت، دلت که از رخت‌چرک‌های این جهان سنگین شد، هر جای این شهر که بودی؛ وسطِ یک خیابانِ شلوغ یا پشتِ میزِ یک کافه‌ی غریبه، اصلاً نترس. فقط کافی‌ست سرت را برگردانی و به اولین شیشه‌ای که دیدی نگاه کنی. من، یاکریمِ پشتِ پنجره‌ات هستم. #آقای_شاید AghayeShayad
287
17
نوستالژی، در واقع همان «روابط عمومیِ مکار» و «تدوین‌گرِ حقه‌بازِ» مغز ماست که روی تمام فاجعه‌های گذشته، یک فیلترِ گرم و طلایی می‌کشد. کارِ نوستالژی دقیقاً شبیه به یک فیلترِ زیباییِ قدرتمند در دوربین گوشی است؛ یک روتوشِ گرم، درخشان و بی‌نقص را روی چهره‌ی خسته، پر از جوش و بی‌خوابی‌‌کشیده‌ی گذشته می‌کشد تا ما اصلاً یادمان نیاید در آن روزها واقعاً چه زجری کشیده‌ایم و حال‌وروزِ واقعی‌مان چقدر به‌هم‌ریخته و داغون بوده است. یادتان می‌آید ده سال پیش چقدر درگیر بحران‌های هویتی بودید؟ چقدر برای اثباتِ خودتان دست‌وپا می‌زدید؟ چقدر نگرانِ آینده بودید؟ خب، نوستالژی اصلاً به این جزئیاتِ تلخ اهمیت نمی‌دهد. او فقط یک تصویرِ محو از قدم زدنِ شما در یک عصرِ پاییزی را قاب می‌کند و در گوشتان می‌خواند: «آخ... چه روزگارِ بی‌دغدغه و بکری بود!» در حالی که اگر ماشین زمان داشتید و به همان روزِ دقیق برمی‌گشتید، احتمالاً از حجمِ کلافگی و بلاتکلیفیِ آن دوران، همان‌‌جا فرار می‌کردید! دلیلِ تکاملیِ این دروغِ زیبا چیست؟ بقا. ذهنِ ما می‌داند که اگر بخواهیم تمامِ رنج‌های گذشته را با رزولوشنِ اصلی و بدون سانسور به یاد بیاوریم، زیر بارِ سنگینِ این حافظه خرد می‌شویم و دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن نخواهیم داشت. پس گذشته را به‌شدت روتوش می‌کند تا به ما این توهم را بفروشد که «زندگی قبلاً قشنگ بوده، پس حتماً در آینده هم می‌تواند قشنگ شود.» نوستالژی، کلاه‌برداریِ شیرینِ حافظه است؛ یک مخدرِ احساسی که باعث می‌شود برای روزهایی دلتنگ شویم که در زمانِ تجربه‌کردنشان، فقط آرزو می‌کردیم زودتر بگذرند و تمام شوند. ما در حقیقت به گذشته‌ای حسرت می‌خوریم که هرگز با این کیفیت وجود نداشته است؛ یک سرابِ خوش‌آب‌ورنگ که در استودیوی دروغ‌پردازیِ ذهنمان ساخته شده تا تحملِ تضادهایِ امروز را برایمان کمی راحت‌تر کند. #آقای_شاید AghayeShayad
239
18
کورتیزول در واقع همان نگهبانِ بیش‌ازحد جوگیر و پارانوییدِ بدن است که دفترچه راهنمای وظایفش را از عصر حجر تا الان آپدیت نکرده! هزاران سال پیش، وقتی یک ببر دندان‌‌خنجری از پشت بوته‌ها می‌پرید بیرون، این کورتیزول بود که مثل یک قهرمان فریاد می‌زد: «فرار کن احمق!» و با پمپاژ انرژی، جانِ اجدادمان را نجات می‌داد. اما امروز چه؟ شما فقط یک پیامک از رئیستان می‌گیرید که نوشته: «فردا صبح اول وقت بیا دفترم.» همین یک جمله کافی است تا کورتیزول در مغزتان دکمه‌ی آژیر قرمز را فشار دهد و داد بزند: «ببررررر! حملهههه!» غدد فوق‌کلیوی هم مثل سربازهای وظیفه‌شناس، سطل‌سطل هورمون استرس می‌ریزند توی خونتان. قند خون می‌رود بالا، مردمک‌ها گشاد می‌شود، ضربان قلب روی هزار می‌زند و ماهیچه‌ها منقبض می‌شوند... کالبدِ شما در این لحظه کاملاً آماده است تا با یک خرس گریزلی کشتی بگیرد یا از دست قبیله‌ی آدم‌خوارها فرار کند؛ اما واقعیت این است که شما فقط با پیژامه‌ی راه‌راه روی تخت دراز کشیده‌اید و دارید در تاریکی به سقف نگاه می‌کنید! تراژدیِ خنده‌دارِ انسان مدرن همین‌جاست: کالبد ما هنوز فرقِ بین «خطر مرگ فیزیکی» و «اضطرابِ اجتماعی» را نمی‌فهمد. شعور بیولوژیک ما متوجه نمی‌شود که چکِ برگشتی، ترافیک اتوبان یا دیر سین شدنِ پیاممان توسط یک نفر دیگر، نیازی به آمادگیِ رزمی ندارد. حالا تصور کنید این نگهبانِ جوگیر روزی ده‌بار سرِ چیزهای الکی آژیر خطر را بکشد. شما را مدام در حالتِ «آماده‌باش برای جنگ جهانی سوم» نگه می‌دارد. نتیجه؟ شما حتی یک قدم هم ندویده‌اید، اما از فرط خستگی در حال متلاشی شدن هستید. موهایتان می‌ریزد، سیستم ایمنی‌تان مرخص می‌شود و حافظه‌تان از کار می‌افتد؛ فقط به این خاطر که بدنتان فکر کرده در این چند سال، روزی سه بار با اژدها جنگیده‌اید. خلاصه که ما انسان‌ها، مثل گوشی‌های هوشمندِ فوق‌پیشرفته‌ای هستیم که متأسفانه هنوز داریم با سیستم‌عاملِ غارنشینی کار می‌کنیم! #آقای_شاید AghayeShayad
200
19
هر شب این تصویر را در قابِ خلوت می‌کشم مرزِ آغوشِ تو را تا بی‌نهایت می‌کشم از خطوطِ چهره‌ات یک سایه مانده در دلم نقشِ یک لبخند را با چشمِ حیرت می‌کشم جایِ قند و زعفران در استکانِ خالی‌ام خونِ دل می‌ریزم و بارِ ملامت می‌کشم نامه‌هایم بی‌جواب افتاده در آغوشِ باد من از این قاصد دگر دستِ رفاقت می‌کشم هیچ راهی نیست تا دروازه‌یِ آغوشِ تو دورِ تنهاییِ خود دیوارِ غربت می‌کشم رفتی و بعد از تو دنیا رویِ سر آوار شد بارِ این ویرانگی را بی‌شکایت می‌کشم #آقای_شاید AghayeShayad
186
20
عطر گیسویت میان کوچه‌ها پیچیده است یک پناهِ امن در این انزوا پیچیده است من در این مطبخ برایت خونِ دل دم کرده‌ام عطر ناب زعفران در شعله‌ها پیچیده است نقش روی تو برایم بهترین قالب بُوَد نور چشمت در نگاهِ آشنا پیچیده است نامه می‌دادم به دست باد تا کوی شما پاسخ سرد تو امشب بی‌صدا پیچیده است عاقبت ویران شدم در پای این عشق محال آه من در کوچه‌ی بی‌انتها پیچیده است #آقای_شاید AghayeShayad
188