fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آقای شاید !

آقای شاید !

رفتن به کانال در Telegram

ایهام، تناقض، پر از ابهام و دو پهلو من، شایدم و شخصیتم شکل ندارد لینک‌ ارتباط به صورت ناشناس https://t.me/AghayeShayad/3

نمایش بیشتر
1 287
مشترکین
-324 ساعت
-67 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
لطفا موهایت را کوتاه نکن. این یک خواهشِ شاعرانه نیست، یک هشدارِ کاملا جدی است. می‌دانم آدم‌ها وقتی از وزنِ روزهایشان خسته می‌شوند و می‌خواهند انتقامِ یک کلافگیِ عمیق را از تصویرِ توی آینه بگیرند، اول از همه دست به قیچی می‌برند. تو فکر می‌کنی آن‌ها فقط دسته‌ای از تارهایِ بی‌جان‌اند که روی شانه‌هایت سنگینی می‌کنند و با یک تصمیمِ ناگهانیِ شبانه، می‌شود از شرشان خلاص شد و سبک‌تر ادامه داد. اما تو با این کار، داری صحنه‌ی جرم را دستکاری می‌کنی. هر سانتی‌متر از این تارهایِ بلند، تقویمِ فشرده‌ای از سکانس‌هایی است که ما در هم نفس کشیده‌ایم. بویِ دودِ سیگارهایِ نیمه‌شب، رطوبتِ خیابان‌هایِ بارانی، و ردِّ نامرئیِ انگشتانِ من که ساعت‌ها در آن تاریکیِ ابریشمی به دنبالِ راهِ فراری از این جهانِ مسموم می‌گشتند، همه در بافتِ همین موها زندانی شده‌اند. وقتی تیغه‌ی سرد و فلزیِ قیچی را به این جنگلِ تاریک نزدیک می‌کنی، در واقع داری رگِ خوابِ خاطراتِ مرا می‌زنی. این یک تغییرِ قیافه‌ی ساده نیست؛ یک قطعِ عضوِ بی‌رحمانه است. من تمامِ اضطراب، جنون و خستگی‌هایم را لابه‌لایِ همین موج‌هایِ سیاه پنهان کرده‌ام. اگر آن‌ها را تکه‌تکه کنی و روی سرامیک‌هایِ سردِ کفِ اتاق بریزی، من دیگر کجایِ این جغرافیایِ بی‌رحم سرم را فرو ببرم تا بویِ تند و زننده‌ی واقعیت خفه‌ام نکند؟ هشدارِ من دقیقا برایِ ثانیه‌ی بعد از فرود آمدنِ قیچی است. تو به خیالِ خودت می‌خواهی گذشته را از روی گردن و شانه‌هایت بتکانی، اما فراموش کرده‌ای که سنگینیِ این روزها در موهایت ذخیره نشده که با بریدنشان سبک شوی؛ آن وزنه درست وسطِ قفسه‌ی سینه‌ات جا خوش کرده است. دست به آن قیچی نزن. اگر این پناهگاهِ آخر را نابود کنی، هم خودت در آینه با غریبه‌ای روبه‌رو می‌شوی که با وجودِ موهایِ کوتاه هنوز به همان اندازه غمگین است، و هم مردی را بی‌خانمان می‌کنی که تنها وطنِ امنش، گم شدن در شلوغیِ موهایِ تو بود؛ و باور کن هیچ‌چیز در این دنیا خطرناک‌تر از آدمی نیست که وطنش را جلویِ چشمانش قیچی کرده‌اند. #آقای_شاید
AghayeShayad

ذهنِ ما در خلوتِ خودش عاشقِ این است که ادای فیلسوف‌های عمیق و تراژیکِ تاریخ را دربیاورد؛ اما روزمرگی دقیقا همان هم‌خانه‌ی پررو و بی‌ملاحظه‌ای است که درست وسطِ باشکوه‌ترین کشف‌و‌شهودهای فکری، با زیرپوشِ نخی وارد اتاق می‌شود، شکمش را می‌خاراند و می‌پرسد شام چی داریم؟ تصور کنید نیمه‌شب است. در تاریکیِ اتاق به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده‌اید و دارید به پوچیِ جهان، به تنهاییِ ابدیِ انسان در این کیهانِ سرد و به معنایِ رنج فکر می‌کنید. غرقِ ابهتِ اندیشه‌هایتان شده‌اید و تنها یک قدم تا کشفِ رازِ کائنات فاصله دارید که ناگهان، یک حقیقتِ ترسناک‌تر مثل صاعقه به مغزتان اصابت می‌کند: یادتان رفته مرغ را برای فردا از فریزر دربیاورید! تمامِ زندگیِ ما همین نبردِ نابرابر و خنده‌دار است. یک طرفِ مغز می‌خواهد درباره‌ی جبر و اختیار، جاودانگیِ روح و تراژدیِ زمان فلسفه‌بافی کند، و طرفِ دیگرش درگیرِ این است که چرا کفِ ماهیتابه بعد از سه بار شستن هنوز چرب است، یا چرا سیفونِ دستشویی دوباره چکه می‌کند. اندیشه می‌خواهد بال بگیرد و در آسمانِ معنا اوج بگیرد، اما روزمرگی مثل یک وزنه‌ی آهنی به پایش زنجیر شده است؛ وزنه‌ای به شکلِ قبضِ عقب‌افتاده‌ی برق، ترافیکِ سرِ صبح و کیسه‌زباله‌ای که درست وسطِ راهرو پاره می‌شود و شیرابه‌اش روی سرامیک‌های تمیز راه می‌افتد. شوخیِ تلخِ ماجرا اینجاست که در این جنگ، همیشه روزمرگی برنده می‌شود. هیچ متفکرِ بزرگی نمی‌تواند با دندانی که تیر می‌کشد یا شکمی که قاروقور می‌کند، به سرنوشتِ بشریت فکر کند. یک نفخِ ساده‌ی معده یا پیدا نشدنِ لنگه‌جوراب در ساعتِ هفتِ صبح، خیلی سریع‌تر و بی‌رحمانه‌تر از هر بحرانِ فلسفی می‌تواند ابهتِ یک انسانِ عمیق را در هم بشکند و او را به زانو دربیاورد. ما موجوداتِ خنده‌دار و دوگانه‌ای هستیم؛ نیمی از وجودمان از غبارِ ستاره‌ها و سوالاتِ بزرگِ کیهانی ساخته شده، و نیمِ دیگرمان مجبور است در صفِ نانوایی بایستد و نگرانِ تاریخِ انقضای شیرِ پاکتیِ توی یخچال باشد. در نهایت به نظر می‌رسد اندیشیدن به معنای زندگی، فقط یک مرخصیِ ساعتی و کوتاه است که روزمرگی در فاصله‌ی بینِ شستنِ ظرف‌های شام تا ساعتِ خواب به ما می‌دهد، تا کمی توهمِ مهم بودن برمان دارد و فردا صبح دوباره با انرژیِ بیشتری برویم سراغِ جمع کردنِ موهای ریخته‌شده از روی فرش! #آقای_شاید
AghayeShayad

💻

دریافت تاخیری یک انقراض آسمان شب، تماشایی‌ترین دروغی است که به خورد چشمانمان می‌رود. وقتی سرت را بالا می‌گیری و به آن نقطه‌های درخشان خیره می‌شوی، در واقع داری به یک قبرستان تاریک نگاه می‌کنی. ستاره‌ای که نورش الان مردمک چشمت را نوازش می‌کند، شاید هزاران سال پیش از درون فروپاشیده و مرده باشد. کالبدش مدت‌هاست که به خاکستر کیهانی تبدیل شده، اما نورِ لجاجت‌گرش تازه امشب، پس از طی کردن یک مسیر طولانی و خسته‌کننده، به قرنیه‌ی تو رسیده است تا فریبت دهد. دلتنگی، دقیقا تکرار همین قانون در روان انسان است؛ دریافت تاخیری احساس از مبدایی که دیگر در جهان تو وجود ندارد. تو در تاریکی اتاق روی مبل کز کرده‌ای که ناگهان، موجی از حضور یک آدم به تو برخورد می‌کند. عطرش، لحن صدایش وقتی اسمت را صدا می‌زد، یا گرمای دستی که روزی روی شانه‌ات نشسته بود، درست در همین ثانیه پوستت را مورمور می‌کند. قلبت برای لحظه‌ای با همان ریتم قدیمی می‌تپد و روحت گرم می‌شود. اما این گرما، فقط یک فریب فیزیکی است. تو داری با نور ستاره‌ای گرم می‌شوی که منبعش مدت‌ها پیش در جغرافیای زندگی‌ات یخ زده و منقرض شده است. دردناک‌ترین بخش ماجرا همین‌جا شکل می‌گیرد. تو منطقِ رفتن و جدایی را می‌دانی، می‌دانی که آن آدم دیگر همان آدم سابق نیست؛ اما این نور مرده هنوز دارد در آسمان ذهن تو می‌تابد. دستت را دراز می‌کنی تا این حضور درخشان را در آغوش بگیری، اما انگشتانت فقط در خلأ و تاریکی یک اتاق خالی فرو می‌رود. ما در دلتنگی، زندانیِ نورهایی هستیم که از گذشته می‌آیند و هیچ آینده‌ای ندارند. ما احمقانه به تماشای درخشش چیزی نشسته‌ایم که مدت‌هاست در نقطه‌ی دیگری از کیهان، به یک سیاه‌چاله‌ی سرد تبدیل شده است. #آقای_شاید
AghayeShayad

سقوط از جغرافیا به دنیای پیکسل‌ها آفتاب شبیهِ یک زخمِ باز، روی آسفالتِ خیابان خون‌ریزی می‌کند. غروب، همیشه بی‌رحم‌ترین نور را برای لحظه‌ی جدایی دارد. کلِ سهمِ من از تو، از این دیدارِ نفس‌گیرِ لانگ، فقط شش ساعت بود؛ سیصد و شصت دقیقه‌ی ملتهب که مثلِ یک صاعقه به تاریکیِ فاصله‌هایمان زد و تمام شد. شش ساعتی که نیمی از آن به خیره‌شدن در چشم‌هایت گذشت تا مغزم باور کند واقعاً روبه‌رویم نشسته‌ای، و نیمِ دیگرش به دلهره‌ی مسمومِ اینکه چقدر زود باید برگردم. ما حتی فرصت نکردیم به بودنِ هم عادت کنیم. فاصله‌ی بینِ سلام و خداحافظیِ ما آن‌قدر کوتاه بود که صدایشان در هم گره خورد. حالا وقتِ رفتن است. در امتدادِ این پیاده‌رو، بادِ پاییزی به جانِ شهر افتاده است. دست‌هایت را که از میان انگشتانم بیرون می‌کشی، انگار یک بافتِ زنده از بدنم در حالِ کنده شدن است. با بغضی که به زور قورتش می‌دهی نگاهم می‌کنی و من، قدم‌به‌قدم به سمتِ مسیرِ برگشت عقب می‌روم. نگاهمان در هم قفل شده و این، آخرین سکانسِ لمسِ سه‌بعدی و حضورِ گوشتی و خون‌دارِ ماست؛ پیش از آنکه دوباره در کسری از ثانیه، تبعید شویم به دنیایِ دوبعدی و بی‌روحِ پیکسل‌ها، ویس‌ها و صفحه‌های لمسیِ موبایل. فاصله‌مان که بیشتر می‌شود، در واقع من فقط به جسمِ تو یک خداحافظ نمی‌گویم؛ بلکه دارم در همان لحظه به یک هیولایِ بیدارشده سلام می‌کنم. سلام به شب‌های استخوان‌سوزِ دلتنگی. سلام به انتظارِ کشدارِ بعدی. سلام به خیره‌شدن‌های عصبی به کلمه‌ی در حال نوشتن روی صفحه‌ی چت. من برای شش ساعت تنفس در مختصاتِ جغرافیاییِ تو، تمامِ این راه را بلعیده بودم؛ اما حالا این خیابان، دارد تپنده‌ترین تکه‌ی جانم را در غبارِ تاریکِ غروب جا می‌گذارد و یک کالبدِ خالی را با خود به خانه می‌کشد. خورشید در انتهای شهر می‌میرد و روزشمارِ بی‌رحمِ لانگ، دوباره از صفر به کار می‌افتد. #آقای_شاید
AghayeShayad

حوصلم که سر میره، بعضی سایتا 500 میشن، بعضیا 503

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم بنشین که با من هر نظر با چشم دل با چشم سَر هر لحظه خود را مست‌تر از روی زیبایت کنم ای چشم تو شیشه‌ی عمر من آغوشِ تو غربتم را وطن بازی نکن با من و صحنه را در پرده آخر آتش نزن...

صبح که بیدار می‌شوی، پرده را که کنار می‌‌زنی، من رفته‌ام. پشت آن شیشه، فقط یک قابِ خالی از آسمان است و شاید یک پرِ خاکستریِ کوچک که لای شیارِ پنجره گیر کرده باشد. اما من دور نشده‌ام. فقط رفته‌ام تا در شلوغیِ این شهرِ بی‌رحم، لابه‌لای دود و آهن، دوباره دنبالِ بهانه‌هایی بگردم که شب‌ها برایت آواز کنم. وقتی جلوی آینه می‌ایستی، موهایت را می‌بندی و دوباره همان ریمل را می‌زنی تا خستگیِ چشم‌هایت را پشتِ آن پنهان کنی، من از روی سیمِ برقِ آن‌طرفِ خیابان نگاهم به توست. تو در خیابان راه می‌روی، با آدم‌ها می‌خندی، می‌جنگی و روی پاهای خودت می‌ایستی. هیچ‌کس در این شهرِ شلوغ نمی‌داند زنی که این‌طور محکم و مغرور قدم برمی‌دارد، دیشب با آوازِ یک پرنده، تمامِ غصه‌هایش را در خلوتِ اتاقش رقصیده است. من فهمیده‌ام که نیازی نیست حتماً وارد اتاقت شوم. بعضی از عشق‌ها، برای ابدی شدن به همین فاصله‌های شفاف نیاز دارند. شیشه، دیوار نیست؛ مرزِ امنی است که نمی‌گذارد این یاکریمِ آواره، با دست‌وپازدن‌های بی‌قرارش، آرامشِ دنیای تو را به هم بریزد. من از همان پشتِ شیشه هم می‌توانم تیر کشیدنِ دلت را حس کنم. «کو؟ کو؟»... این فقط صدای غریزیِ یک پرنده نیست. این تقطیعِ نفس‌نفس‌زدن‌های مردی است که دستش از واقعیتِ تو کوتاه است، پس در خواب پر درمی‌آورد و وجب‌‌به‌وجبِ این شهر را به دنبالِ بویِ تنت می‌گردد تا پیدایت کند. آدم‌ها می‌آیند، روی مبل‌های خانه‌ات می‌نشینند، قهوه می‌خورند و می‌روند؛ اما کسی که لانه‌اش را در شیارِ بغض‌های تو ساخته، دیگر کجا می‌تواند برود؟ غمت که گرفت، دلت که از رخت‌چرک‌های این جهان سنگین شد، هر جای این شهر که بودی؛ وسطِ یک خیابانِ شلوغ یا پشتِ میزِ یک کافه‌ی غریبه، اصلاً نترس. فقط کافی‌ست سرت را برگردانی و به اولین شیشه‌ای که دیدی نگاه کنی. من، یاکریمِ پشتِ پنجره‌ات هستم. #آقای_شاید
AghayeShayad

نوستالژی، در واقع همان «روابط عمومیِ مکار» و «تدوین‌گرِ حقه‌بازِ» مغز ماست که روی تمام فاجعه‌های گذشته، یک فیلترِ گرم و طلایی می‌کشد. کارِ نوستالژی دقیقاً شبیه به یک فیلترِ زیباییِ قدرتمند در دوربین گوشی است؛ یک روتوشِ گرم، درخشان و بی‌نقص را روی چهره‌ی خسته، پر از جوش و بی‌خوابی‌‌کشیده‌ی گذشته می‌کشد تا ما اصلاً یادمان نیاید در آن روزها واقعاً چه زجری کشیده‌ایم و حال‌وروزِ واقعی‌مان چقدر به‌هم‌ریخته و داغون بوده است. یادتان می‌آید ده سال پیش چقدر درگیر بحران‌های هویتی بودید؟ چقدر برای اثباتِ خودتان دست‌وپا می‌زدید؟ چقدر نگرانِ آینده بودید؟ خب، نوستالژی اصلاً به این جزئیاتِ تلخ اهمیت نمی‌دهد. او فقط یک تصویرِ محو از قدم زدنِ شما در یک عصرِ پاییزی را قاب می‌کند و در گوشتان می‌خواند: «آخ... چه روزگارِ بی‌دغدغه و بکری بود!» در حالی که اگر ماشین زمان داشتید و به همان روزِ دقیق برمی‌گشتید، احتمالاً از حجمِ کلافگی و بلاتکلیفیِ آن دوران، همان‌‌جا فرار می‌کردید! دلیلِ تکاملیِ این دروغِ زیبا چیست؟ بقا. ذهنِ ما می‌داند که اگر بخواهیم تمامِ رنج‌های گذشته را با رزولوشنِ اصلی و بدون سانسور به یاد بیاوریم، زیر بارِ سنگینِ این حافظه خرد می‌شویم و دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن نخواهیم داشت. پس گذشته را به‌شدت روتوش می‌کند تا به ما این توهم را بفروشد که «زندگی قبلاً قشنگ بوده، پس حتماً در آینده هم می‌تواند قشنگ شود.» نوستالژی، کلاه‌برداریِ شیرینِ حافظه است؛ یک مخدرِ احساسی که باعث می‌شود برای روزهایی دلتنگ شویم که در زمانِ تجربه‌کردنشان، فقط آرزو می‌کردیم زودتر بگذرند و تمام شوند. ما در حقیقت به گذشته‌ای حسرت می‌خوریم که هرگز با این کیفیت وجود نداشته است؛ یک سرابِ خوش‌آب‌ورنگ که در استودیوی دروغ‌پردازیِ ذهنمان ساخته شده تا تحملِ تضادهایِ امروز را برایمان کمی راحت‌تر کند. #آقای_شاید
AghayeShayad

کورتیزول در واقع همان نگهبانِ بیش‌ازحد جوگیر و پارانوییدِ بدن است که دفترچه راهنمای وظایفش را از عصر حجر تا الان آپدیت نکرده! هزاران سال پیش، وقتی یک ببر دندان‌‌خنجری از پشت بوته‌ها می‌پرید بیرون، این کورتیزول بود که مثل یک قهرمان فریاد می‌زد: «فرار کن احمق!» و با پمپاژ انرژی، جانِ اجدادمان را نجات می‌داد. اما امروز چه؟ شما فقط یک پیامک از رئیستان می‌گیرید که نوشته: «فردا صبح اول وقت بیا دفترم.» همین یک جمله کافی است تا کورتیزول در مغزتان دکمه‌ی آژیر قرمز را فشار دهد و داد بزند: «ببررررر! حملهههه!» غدد فوق‌کلیوی هم مثل سربازهای وظیفه‌شناس، سطل‌سطل هورمون استرس می‌ریزند توی خونتان. قند خون می‌رود بالا، مردمک‌ها گشاد می‌شود، ضربان قلب روی هزار می‌زند و ماهیچه‌ها منقبض می‌شوند... کالبدِ شما در این لحظه کاملاً آماده است تا با یک خرس گریزلی کشتی بگیرد یا از دست قبیله‌ی آدم‌خوارها فرار کند؛ اما واقعیت این است که شما فقط با پیژامه‌ی راه‌راه روی تخت دراز کشیده‌اید و دارید در تاریکی به سقف نگاه می‌کنید! تراژدیِ خنده‌دارِ انسان مدرن همین‌جاست: کالبد ما هنوز فرقِ بین «خطر مرگ فیزیکی» و «اضطرابِ اجتماعی» را نمی‌فهمد. شعور بیولوژیک ما متوجه نمی‌شود که چکِ برگشتی، ترافیک اتوبان یا دیر سین شدنِ پیاممان توسط یک نفر دیگر، نیازی به آمادگیِ رزمی ندارد. حالا تصور کنید این نگهبانِ جوگیر روزی ده‌بار سرِ چیزهای الکی آژیر خطر را بکشد. شما را مدام در حالتِ «آماده‌باش برای جنگ جهانی سوم» نگه می‌دارد. نتیجه؟ شما حتی یک قدم هم ندویده‌اید، اما از فرط خستگی در حال متلاشی شدن هستید. موهایتان می‌ریزد، سیستم ایمنی‌تان مرخص می‌شود و حافظه‌تان از کار می‌افتد؛ فقط به این خاطر که بدنتان فکر کرده در این چند سال، روزی سه بار با اژدها جنگیده‌اید. خلاصه که ما انسان‌ها، مثل گوشی‌های هوشمندِ فوق‌پیشرفته‌ای هستیم که متأسفانه هنوز داریم با سیستم‌عاملِ غارنشینی کار می‌کنیم! #آقای_شاید
AghayeShayad

هر شب این تصویر را در قابِ خلوت می‌کشم مرزِ آغوشِ تو را تا بی‌نهایت می‌کشم از خطوطِ چهره‌ات یک سایه مانده در دلم نقشِ یک لبخند را با چشمِ حیرت می‌کشم جایِ قند و زعفران در استکانِ خالی‌ام خونِ دل می‌ریزم و بارِ ملامت می‌کشم نامه‌هایم بی‌جواب افتاده در آغوشِ باد من از این قاصد دگر دستِ رفاقت می‌کشم هیچ راهی نیست تا دروازه‌یِ آغوشِ تو دورِ تنهاییِ خود دیوارِ غربت می‌کشم رفتی و بعد از تو دنیا رویِ سر آوار شد بارِ این ویرانگی را بی‌شکایت می‌کشم #آقای_شاید
AghayeShayad

عطر گیسویت میان کوچه‌ها پیچیده است یک پناهِ امن در این انزوا پیچیده است من در این مطبخ برایت خونِ دل دم کرده‌ام عطر ناب زعفران در شعله‌ها پیچیده است نقش روی تو برایم بهترین قالب بُوَد نور چشمت در نگاهِ آشنا پیچیده است نامه می‌دادم به دست باد تا کوی شما پاسخ سرد تو امشب بی‌صدا پیچیده است عاقبت ویران شدم در پای این عشق محال آه من در کوچه‌ی بی‌انتها پیچیده است #آقای_شاید
AghayeShayad

واژه واژه این غزل را می‌نویسم جای تو تا بماند در پناهِ واژه‌ها، دنیای تو قاب قابِ این فضا را غرقِ رویا کرده‌ام تا مگر روزی بیفتد در اتاقم پای تو من میانِ صفحه‌ها طرحِ سپیده می‌کشم تا نماند در سیاهی، چهره‌یِ زیبای تو پشتِ قابِ شیشه‌ای دارد نفس جان می‌دهد عاشقی که غرقِ خون افتاده در دریای تو لحظه لحظه از تو می‌گویم پیاپی، ای دریغ مانده دستم دور از آن خورشیدِ بی‌همتای تو بی‌نشان ماندم در این شب‌های بی‌تسکین، ولی جانِ سرگردانِ من گم شد در این سودای تو #آقای_شاید
AghayeShayad

در خلوتِ تاریکِ شب، «عریانِ تن» می‌بوسمت دیوانه‌وار، ای شعله‌ور! «سوزانِ تن» می‌بوسمت ​آهسته می‌بندم گره، آغوشِ خود را دورِ تو بی‌واهمه، با هر نفس، «لرزانِ تن» می‌بوسمت ​با هر نفس می‌نوشمت، ای معنی دیوانگی! گم می‌شوم در هُرمِ تو، «عطشانِ تن» می‌بوسمت ​من قایقی سرگشته‌ام در ساحلِ آغوشِ تو مستانه پهلو می‌زنم، «مرجانِ تن» می‌بوسمت ​بی‌پرده و دیوانه‌وار، امشب خدایی می‌کنم در خلوتِ این معبدِ «پنهانِ تن» می‌بوسمت ​خاکسترم کن بی‌نفس، ای شعله‌ی آغوشِ من! در اوجِ این ویرانگری، «طوفانِ تن» می‌بوسمت #آقای_شاید
AghayeShayad

معمای غزل | شب سوم پاکت سوم نیمه‌شب پیدا شد. روزبه این بار چیزی را حدس نزده بود. شعر را چند بار در دفترچه رونویسی کرده و بعد روی کلمات آغاز بعضی سطرها کار کرده بود. متن داخل پاکت چنین بود: به چشمانت قسم خوردم، که قلبم بی‌تو بیمار است ببین در چشمِ بی‌خوابم، غمی تاریک بیدار است از این آشوب و ویرانی، دلم خون است و می‌نالد در این دنیایِ سرگردان، همان اندوه تکرار است یقین دارم در این دنیا، کسی هم‌دردِ آدم نیست به زیرِ سقفِ این زندان، فقط تنهایی‌ام یار است گمان کردی که خوشبختی، در این ویرانه می‌روید؟ در این زندانِ تاریکی، نفس‌ها نیز آزار است اسیرِ دستِ تقدیریم و راهی جز پذیرش نیست که در قاموسِ این جنگل، فرار از سایه دشوار است نقاب از چهره‌ها افتاد و دیدم ذاتِ انسان را در این بازارِ مکّاران، حقیقت رو به انکار است یکی در گوشِ من می‌گفت: دنیا جایِ ماندن نیست مسیرِ زندگی بی‌شک، اسیرِ دستِ پرگار است در صفحه‌ی بعد دفترچه، هفت واژه جدا شده بود: به از یقین گمان اسیر نقاب یکی روزبه حرف اولشان را کنار هم گذاشته بود: ب ـ ا ـ ی ـ گ ـ ا ـ ن ـ ی «بایگانی» زیرش فقط نوشته بود: «منتظر من است.» به پلیس زنگ نزد. هیچ یادداشتی هم برای همکارانش نگذاشت. دفتر نگهبانی نشان می‌دهد کمی بعد از نیمه‌شب به بخش قدیمی ساختمان رفته است؛ جایی که بایگانی متروکه‌ی روزنامه در زیرزمین قرار داشت. از آن ساعت به بعد، هیچ ثبت قطعی دیگری از حضور او وجود ندارد. صبح، روزبه به تحریریه نیامد. کمالی پس از اطلاع از غیبتش به روزنامه رفت. درِ بایگانی قفل نبود. مأموران زیرزمین را جست‌وجو کردند. نه خونی پیدا شد و نه نشانه‌ی روشنی از درگیری. یک صندلی فلزی افتاده بود. چراغ‌قوه‌ای هنوز روشن بود و میان دو قفسه روی زمین افتاده بود. روی میز نیز پوشه‌ی پرونده‌ی بیست سال قبل باز مانده بود. خود روزبه آنجا نبود. بیمارستان‌ها و پایانه‌های مسافربری بررسی شدند. جست‌وجوی ساختمان و اطراف آن هم نتیجه‌ای نداشت. روی پوشه، تکه‌ای کاغذ پیدا شد. انتهای مصراع دوم از کاغذ کنده شده بود: رها کردم تو را در شب، که این پایان چه خاموش است تو امّا مانده‌ای تنها، که فردایت .......... است دکتر شفیعی کاغذ را بررسی کرد. در گزارشش نوشته بود با توجه به قافیه و ساختار بیت، نمی‌توان با قطعیت گفت چه کلمه‌ای در قسمت پاره‌شده قرار داشته است. کنار گزارش، با مداد دو کلمه نوشته بود: کفن‌پوش؟ سیه‌پوش؟ توضیح دیگری نداده بود. کلمه‌ی اول می‌توانست به مرگ روزبه اشاره داشته باشد. دومی معنای دیگری می‌داد: شاید کسی او را به بایگانی کشانده، وادارش کرده با گذشته‌اش روبه‌رو شود و بعد زنده رهایش کرده بود. سرگرد کمالی هیچ‌کدام را قبول نداشت. همکاران قدیمی‌اش سال‌ها بعد گفته‌اند او از کلمه‌ی سومی حرف می‌زد، اما حاضر نبود آن را در گزارش بنویسد. معلوم نیست آن واژه را از کجا آورده بود یا چرا آن را مهم می‌دانست. کمالی پیش از بازنشستگی هم چیزی درباره‌اش نگفت. سال‌ها بعد ساختمان روزنامه تخریب شد و بایگانی قدیمی از بین رفت. دکتر شفیعی درگذشت. کمالی بازنشسته شد. از روزبه نه جسدی پیدا شد و نه خبری که بتوان به آن اعتماد کرد. هویت کسی که پاکت‌ها را می‌فرستاد نیز اثبات نشد. هنوز معلوم نیست شاعر محکوم بیست سال قبل از تصادف جان سالم به در برده بود یا فرد دیگری از پرونده‌ی او برای تسویه‌حساب استفاده کرد. پرونده‌ی ۱۳۷۸ همچنان در بایگانی آگاهی نگهداری می‌شود. سه پاکت، شعرها، دفترچه‌ی روزبه و آن تکه‌کاغذ هنوز جزو مدارک آن هستند. در انتهای کاغذ فقط جای یک کلمه خالی است. کلمه‌ای که شاید روشن می‌کرد روزبه آن شب چه شد. کمالی ظاهراً فکر می‌کرد جواب را می‌داند. اما هیچ‌وقت آن را نگفت. #آقای_شاید
AghayeShayad

معمای غزل | شب دوم سه روز بعد پاکت دیگری روی میز روزبه بود. این بار پیش از باز کردنش چند ثانیه نگاهش کرد. بعد کاغذ را بیرون آورد، شعر را چند بار خواند و سه کلمه را در دفترچه‌اش نوشت. شعر این بود: نمی‌بینی در این ظلمت، چقدر از غصه لبریزم؟ شبیهِ برگِ غمگینی، میانِ دستِ پاییزم سکوتِ کوچه‌یِ هفتم، گواهِ اشکِ پنهان شد غرورِ زخمی‌ام اینجا، اسیرِ دستِ طوفان شد یقین دارم نمی‌دانی، که با یادِ تو درگیرم کسی شاهد نبود اینجا، که در یادت زمین‌گیرم مرا بگذار و رد شو از، خیالِ خامِ آغوشم که بعد از تو در این شب‌ها، لباسِ تیره می‌پوشم سه کلمه‌ای که روزبه جدا کرده بود این‌ها بودند: «کوچه» «هفتم» «شاهد» در نوار مرکز تماس پلیس، صدای روزبه در ساعت سه بامداد ضبط شده است. به افسر کشیک می‌گوید احتمالاً مکان حادثه‌ی بعدی را پیدا کرده: خیابان هفتم، کوچه‌ی شاهد. یک گشت به محل فرستاده شد. مأموران حدود بیست دقیقه آنجا ماندند. اتفاقی نیفتاد و کسی هم توجهشان را جلب نکرد. نزدیک دو ساعت بعد، کلانتری منطقه‌ای دیگر خبر کشف جسدی در یکی از مهمان‌پذیرهای ارزان شهر را مخابره کرد. روی تابلوی ساختمان نوشته شده بود: «مهمان‌پذیر نسیم» ساختمان در کوچه‌ی هفتم قرار داشت. جسد متعلق به مجید نادری، مردی شصت‌وچندساله بود. پزشکی قانونی زمان مرگ را حدود ساعت ۳:۱۰ تا ۳:۳۰ بامداد برآورد کرد؛ زمانی که مأموران در آدرس دیگری منتظر بودند. یکی از صفحات دفترچه‌ی روزبه با بقیه فرق دارد. نوشته‌ها تندتر و نامرتب‌ترند. او حرف نخستِ مصراع اول هر بیت را جدا کرده بود: ن س ی م نسیم. پایین صفحه نوشته بود: «اسم مهمان‌پذیر جلوی چشمم بود. من فقط دنبال آدرس داخل کلمات گشتم. اگر درست می‌دیدم، نزدیک‌ترین گشت می‌توانست آنجا باشد. مجید نادری... خدای من. حالا یادم آمد.» بیست سال پیش از این قتل‌ها، نام قاضی مرتضایی و مجید نادری در پرونده‌ی دیگری کنار هم آمده بود. دختر جوانی به قتل رسیده و نامزدش، شاعری بیست‌وچندساله، به اتهام قتل بازداشت شده بود. مجید نادری تنها شاهد عینی پرونده بود و قاضی مرتضایی در پایان محاکمه حکم اعدام صادر کرده بود. روزبه هم در آن سال‌ها خبرنگار جوان صفحه‌ی حوادث بود؛ جاه‌طلب، تازه‌کار و مشتاق اینکه نامش دیده شود. یکی از گزارش‌های پربازتاب پرونده را او نوشته بود. سال‌ها بعد، در دفترچه‌اش درباره‌ی همان گزارش نوشت: «نادری در مصاحبه به من گفت: هوا تاریک بود، فکر کنم خودش بود. من دو کلمه را حذف کردم. فقط دو کلمه. تیتر زدم: شاهد عینی قاتل را در صحنه دید. فردای آن روز همه درباره‌ی پرونده حرف می‌زدند. نمی‌دانم گزارش من چقدر در رأی قاضی اثر داشت. شاید هیچ. شاید بیشتر از آنچه جرئت دارم تصور کنم. اما یک چیز را می‌دانم. من تمام حقیقت را جعل نکردم. فقط دو کلمه را حذف کردم. و همان دو کلمه او را تا پای چوبه‌ی دار برد.» نام شاعر در نسخه‌های باقی‌مانده‌ی پرونده مخدوش شده است. او البته هیچ‌وقت به محل اجرای حکم نرسید. خودروی انتقال زندانیان در جاده از مسیر منحرف شد، به دره افتاد و آتش گرفت. در گزارش رسمی آمده بود تمام سرنشینان جان باخته‌اند، اما یکی از اجساد آن‌قدر سوخته بود که شناسایی قطعی‌اش ممکن نشد. با این حال، پرونده با فرض مرگ زندانی بسته شد. حالا، بیست سال بعد، قاضی آن پرونده و تنها شاهدش هر دو کشته شده بودند و شعرها پیش از قتل به دست روزبه می‌رسید؛ همان خبرنگاری که دو کلمه را از گفته‌ی شاهد حذف کرده بود. کمالی احتمال می‌داد شاعر از تصادف جان سالم به در برده باشد. در گزارش دیگری احتمال دوم هم مطرح شده بود: شاید شاعر واقعاً در همان حادثه مرده و شخص دیگری عمداً نشانه‌ها را طوری چیده که همه‌چیز به او ختم شود. برای هیچ‌کدام مدرک کافی وجود نداشت. #آقای_شاید
AghayeShayad

معمای غزل | شب اول در یکی از قفسه‌های قدیمی اداره‌ی آگاهی پایتخت، پرونده‌ای نگهداری می‌شود که روی برچسبش نوشته‌اند: «مختومه ـ ۱۳۷۸». در ثبت اداری، پرونده همان سال بسته شده؛ بااین‌حال مأموران قدیمی دایره‌ی جنایی هنوز آن را به نام دیگری به یاد می‌آورند: «معمای غزل». آنچه از ماجرا باقی مانده پراکنده است: گزارش‌های پزشکی قانونی، چند نوار مکالمه‌ی پلیس، دفترچه‌ی یادداشت روزبه ـ خبرنگار حوادث ـ و یادداشت‌هایی که سال‌ها بعد دکتر شفیعی، استاد ادبیات، به پرونده اضافه کرد. روایت حاضر از کنار هم گذاشتن همین مدارک به دست آمده است. ماجرا در یک شب بارانی پاییزی شروع شد. روزبه نوشته بود حدود ساعت دو بامداد، هنگام مرتب کردن نامه‌های روی میزش، به پاکتی برخورده که نام فرستنده نداشته است. پاکت میان نامه‌ها و یادداشت‌های داخلی روزنامه بوده و ظاهراً مثل بقیه‌ی آن‌ها به تحریریه رسیده بود. پلیس بعدها کارکنان شیفت شب را یکی‌یکی بازجویی کرد؛ از کارگران چاپخانه و نگهبان گرفته تا مسئول توزیع نامه‌ها و نظافتچی. کسی به یاد نمی‌آورد پاکت را دیده باشد. هیچ دوربینی هم مسیر آن را ثبت نکرده بود. روزبه آن شب چندان درگیر این موضوع نشد. پاکت را باز کرد. داخلش یک برگ کاغذ کاهی بود و روی آن شعری نوشته شده بود: دلم از دوری‌ات امشب، در این ویرانه می‌گیرد بهانه از نگاهِ تو، در این کاشانه می‌گیرد شبیهِ ساعتِ پیری، که رویِ چار می‌خوابد خیالِ رویِ زیبایت، بر این دیوار می‌تابد تو رفتی و دلم اینجا، شبیهِ رودِ تنهایی‌ست گرفتارِ غمی مبهم، که در چشمانِ من جاری‌ست سفیدی‌هایِ دستانت، میانِ سایه پنهان شد بهارِ خنده‌هایِ تو، اسیرِ دستِ طوفان شد در حاشیه‌ی دفترچه‌اش نوشته بود: «یک شاعر دیوانه؟» حدود چهار ساعت بعد، تلفن تحریریه زنگ خورد. جسد مردی را کنار رودخانه‌ی جنوبی شهر پیدا کرده بودند. مقتول دستکش‌های سفید نخی به دست داشت. ساعت مچی‌اش از کار افتاده بود و عقربه‌ها چهار بامداد را نشان می‌دادند. مرد، قاضی مرتضایی بود؛ قاضی بازنشسته‌ای که تنها چند ماه از بازنشستگی‌اش می‌گذشت. روزبه وقتی نام او را شنید، در صفحه‌ی بعد نوشت: «این اسم را می‌شناسم. سال‌هاست نشنیده بودم.» پرونده همان روز به سرگرد کمالی، از دایره‌ی جنایی، سپرده شد. کمالی شعر را هم خواست. در آن چهار بیت، سه اشاره با صحنه‌ی کشف جسد جور درمی‌آمد: «چار»، «رود» و «دستان سفید». برگه‌ی کاهی به مدارک پرونده اضافه شد. #آقای_شاید
AghayeShayad

کنارم می‌نشینی، از غمِ پنهان نمی‌دانی منم ابری که می‌بارد، تو از باران نمی‌دانی برایت شعر می‌خوانم، تو می‌گویی: «چه زیبا بود!» منِ بیچاره می‌سوزم، تو از تاوان نمی‌دانی من آن دریایِ خاموشم، که در بطنِ خودم غرقم تو از آشوبِ امواجم در این طوفان نمی‌دانی نگاهم می‌کنی، می‌پرسی از حالِ پریشانم جوابت می‌دهم: "خوبم"، از این کتمان نمی‌دانی چنان در خود شکستم من، که حتی سایه‌ام گم شد چه مغرورانه می‌خندم، مرا ویران نمی‌دانی #آقای_شاید
AghayeShayad

چه بی‌موقع رسیدی! چایِ تو در استکان یخ زد درونِ سینه‌ام آن قلبِ گرم و مهربان یخ زد! برایِ دیدنم دیر آمدی، سرما شبیخون زد درختی بودم و روحم به دستِ باغبان یخ زد! صدا کردی مرا: «بیدار شو! من باز برگشتم!» جوابی برنیامد، واژه در عمقِ دهان یخ زد! نگاهی کن به خاکستر، چه می‌خواهی از این آتش؟ که حتّی آرزوهایم در اوجِ آسمان یخ زد! برو، در را مزن! دنبالِ آن دیوانه می‌گردی؟ همان سایه که در تنهایی‌اش تا استخوان یخ زد #آقای_شاید
AghayeShayad

جایِ خالیِ تو در خانه مجسم می‌شود ذره‌ذره، از هوایِ خانه‌ام کم می‌شود هر صدایی از خیابان می‌رسد در گوشِ من در روانم مثلِ یک شلیکِ محکم می‌شود می‌نشینم روبه‌رویِ مبلِ خالی از تنت خاطراتت در نگاهم تلخ و مبهم می‌شود هر نفس در غیبتت، یک حمله‌یِ ویرانگر است این اتاقِ خواب، کم‌کم یک جهنم می‌شود روحِ من در انتهایِ این نبردِ تن‌به‌تن خسته از این جنگِ باطل، مات و درهم می‌شود #آقای_شاید
AghayeShayad