375
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
375
Repost from Art+
Bridges
Album by #Transmission_Zero
Album: Bridge
Released: 2021
#Post_Rock
کاش تو روبهروی من نشسته بودی و از زوال و پایان جهان میگفتی و اگر حوصله بود در غروبهای نابهکار جمعه فال قهوه میگرفتیم. چه آسان بودیم و آب را گاهی در تاریکی از کوزه مینوشیدیم و گاهی کلماتی در دستهای ما برف میشد و روز ما را به شب پیوند میزد. بوی نم و نیستی و غصه و بیماری با لطف کلام تو میمُرد.
کاش تو در این غروب جمعه بودی.
#احمدرضا_احمدی
پ.ن:
متلاشی شدن و دوباره به هم پیوستن.
متلاشی شدن و دوباره به هم پیوستن.
متلاشی شدن و دوباره به هم پیوستن.
متلاشی شدن و شدن و شدن و شدن و...
@artplAs
375
Repost from Art+
What Was Meant to Be
Song by #Ólafur_Arnalds
Album: Gimme Shelter
Released: 2014
درد كه تنها در نسوج آدمى پرسه نمىزند. گاهى هم ساكن اشياء مىگردد. حتی ممكن است در قالب عكسی منزل كند يا حتی در الفاظ يک صدا.
بايد كلمه، بهترين مكان براى سكونت درد باشد كه آدمى رنجاش را در كلمه مستحيل مىكند و بر صفحات كاغذ مىنويسد تا درد را دور از خود محبوس كلمات كند.
رود راوى
#ابوتراب_خسروى
پ.ن:
میگویم: این قطعه، موسیقیِ بالینی من است.
میگویند: بسیار غمزاست.
میپرسم: شما بالینیتر از غم سراغ دارید؟
@artplAs
375
Repost from Art+
What Was Meant to Be
Song by #Ólafur_Arnalds
Album: Gimme Shelter
Released: 2014
#شعر_جهان
آن روز...
زیرِ درختِ بلوطِ میدان
تنها دو نیمکتِ سنگی خالی مانده بودند
هر دو غرق در سکوت
به یکدیگر نگاه میکردند وُ
اشک میریختند...
#وديع_سعادة
برگردان: #محمد_حمادی
پ.ن:
میگویم: این قطعه، موسیقیِ بالینی من است.
میگویند: بسیار غمزاست.
میپرسم: شما بالینیتر از غم سراغ دارید؟
@artplAs
375
Repost from Art+
#شطحیات
همیشه آن چیزی که اتفاق میافتد همانی نیست که اتفاق افتاده است یا بهتر بگویم آنچه که اتفاق افتاده است با آنچه درواقع رخ داده است فرسنگها فاصله دارد.
یکیشان همین متولد شدن، وقتی اتفاقِ تولد میافتد، همان است که در واقع باید باشد؟
موعد آمدن ما دقیقا کِی است؟ آن روز، آن لحظه که رَحِم از اسارت ما دست برداشت؟ که با گریه و اشک آمدیم؟ گریهی غم است این یا شادی؟ اصلا چقدر و چه اندازه در اختیار ماست اینگونه آمدن؟
خب حالا یک تولدی داریم با این مختصات با این شمایل که اندوهش گمانم به قدری باشد که لبخند را روی لب بخشکاند و چه بسیار دوستان و عزیزانی را دیدهام که در زادروز خود از غمگینترینها بودهاند، یک حسی، یک حالی که مشترک است گویا بین بسیاری از ما.
یکجایی اما در یک نقطه، در یک آن این اندوه، این غمِ جانکاه قابل تحمل خواهد شد. آنجا که هر کسی آنکه را باید ببیند دیده باشد، و با خودش بگوید همین یک دلیل کفایت است تا قدردان آمدنم باشم، که اگر نمیآمدم "تو" را، و لبخندت را، و آن گیسهای طلایی بافته شده را، آن خطِ دلبر کنار خندههای شیرینت را چطور باید مییافتم؟
چطور باید میفهمیدم پاییز زیباست، یا چای در لحظاتی این امکان را دارد که شرابِ کهنهی سالها در زیر زمین نمور مانده باشد، یا همین پاها در راهرفتن معمولی چقدر توان کنده شدن دارد از زمین؟
اصلا همان سکوت، همان دلخوری، همان اخمهایِ منهدم کننده را چطور باید میدیدم؟
خب راستش من هم مثل همه قبل از اینکه شما را ببینم یک کارهایی میکردم، راه میرفتم، چیزکی میخوردم، از گرما مینالیدم، غذا میپختم، ماشین را کارواش میبردم و از همین کارها که همه میکنند، که فضیلتی ندارد انجامش، که یا جبر است یا غریزه.
برای من یک موعد برای تولد رسمیت دارد یعنی آنجا بود که ابر و باران و موسیقی و بهار و فروردین و دریا و گیس و گیس و گیس برای من از آنچه که بودند و اتفاق میافتادند سوا بود، رنگ دیگری داشت، من در نگاهت به من، در نگاهِ خیرهام به تو، متولد شدهام.
آنجا که "مسگران راستهی حاج عبدالعزیز در سرم سکنا داشتند و تو"*، آنجا که میخک خودش را از لای همهی گلها کشاند بیرون و شد زیباترینِ گلها.
آنجا که شاعری میگوید:
"دیروز وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بر زبان آورد
طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد. "**
دقیقا همین جا من جان گرفتم و زاده شدم. گمانم هیچ جماعتی بهتر از شاعران موعد تولد را افشا نمیکنند.
"آنجا که در مواجههی با تو مانند سنگپشتی بودم، که خزیدن در لاکِ خودش را خوب میدانست و در هنرِ پنهان شدن، بدعتگر بود.
و حالا بعد از دیدن تو من آن پرستویی شدهام
که بالهایش تو را همواره به یادش میآورد." ***
همین، همهاش همین است و به همین سادگی.
من قدردان و خوشحالم، از دیدن و شنیدن و دویدن و خندیدن با تو.
من با اینها زاده شدم و با اینها نیز مرگ را در آغوش خواهم کشید.
"من دوپارهام، یکی با درزِ چکمهها جامانده در برودتِ رود و رطوبتِ شالیزار که روزها در رزم دستهجمعی معاش بود و شبهای فروردینش، رهایی با چشمهای تو داشت.
با پاهای تو راه میرفت، با چشمهای تو میخندید با دستهای تو بهار میچید.
همانکه هنوز هیبتِ دریا با آن هراسِ مهیبِ جوانانِ از دست رفته در هیاتِ نیمهجانش حلول میکند.
پارهی دیگر اما در تظاهرِ زندگی ماند و میماند گویا در انکارِ مدام.
حضور تو اما اتصال پارههایِ متناقض من بود با خیالی که آسوده در گذشته و حال رفتوآمد دارد." ****
*در سرم مسگران راستهی حاج عبدالعزیز سکنا دارند و تو نام قطعهای از #امین_ناصری است.
** بخشی از شعر #شیمبورسکا
*** نقل به مضمون از یک شعر #غادة_السمان
**** تکهای از شطحیاتی که پیشتر نوشتهام
#زادروز
@artplAs
375
Repost from Art+
Anhedonia
Song by #Denis_Stelmakh
Album: The Nowhere
Released: 2018
#شطحیات
آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفتهام.
بذل کردهام پوست و استخوان را، چشم و دهان را که منزلتی ندارند وقتی جای انگشتان نیگونت، فقدان با برودتِ زمستان پیمان بسته و در شیارهای دستم، در مجاری زیستم جولان میدهد.
آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفتهام.
ای آنکه دریا را در موهایت تعبیه کردهای، رودی اگر باشم، نهری حتی به پیوستن نباید اندیشه کنم؟ مگر جز این است نهایتِ شگرفِ سرنوشت؟
آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفتهام و این چکههای پشتسر گرچه سرخ، گرچه گرم، عطر خندههای توست آغشته به آوای نرگس و میخک.
بخند، بحرف، بیا، بمان تا زخم، خشنودیِ التیام را تجربه کند.
#یاسر_متاجی
دوم بهمنماه یکهزار و چهارصد و یک شمسی
پ.ن یکم: افیونِ دریا، سحر میخک.
پ.ن دوم: بیلذتی یا آنهدونیا (Anhedonia) به معنی نقص در عملکرد هدونیک مرتبط با درک احساسات خوشایند یا ناخوشایند، کاهش انگیزه، یا عدم توانایی درک لذت است.
@artplAs
375
Repost from Theatre+
حضور سفیر و رایزن فرهنگی سفارت فرانسه در اولین اجرای ساوانابای اثر مارگریت دوراس در ایران
پییر کوشار سفیر فرانسه و رومن اوتل رایزن فرهنگی فرانسه در ایران با حضور در مکتب تهران اولین اجرای نمایشنامهی ساوانابای اثر مارگریت دوراس نویسنده فرانسوی در ایران را تماشا کردند.
این تئاتر به کارگردانی #یاسر_متاجی و بازی #ماریا_منافیزاده، #هستی_حیاتی و #حمیدرضا_بداغی در سیزدهمین فستیوال تئاتر مکتب تهران به روی صحنه رفت.
در این اجرا چهره هایی همچون دکتر محمدرضا خاکی مترجم و پژوهشگر حوزه تئاتر و گلچهره سجادیه بازیگر نیز حضور داشتند.
@theatreplAs
375
Durme Mi Alma Donzela
Song by #Françoise_Atlan
Released: 2006
سارا کین در متن ویار نوشته:«دوست دارم وقتی از خواب بیدار میشوم، برای لحظهای ندانم که چرا اینقدر غمگینم.» برنارـ ماری کلتس نیز در نمایشنامهی بازگشت به برهوت از قول شخصیت آدرین میگوید:«نمیخوام شبها امیدوار باشم، چون نمیخوام صبحها گریه کنم.»
@artplAs
375
Le temps perdu
Song by #Eleni_Karaindrou
Released: 2009
Album: Dust of Time
موقع خداحافظی به او گفتم: «استراحت که کردید، حالتان خوب میشود و سالم برمیگردید. آینده همهچیز را درست خواهد کرد. همهچیز را تغییر خواهد داد.»
کافکا تبسمکنان انگشتِ نشانِ دستِ راستش را بر سینهاش گذاشت: «حالا دیگر آینده اینجاست، در سینهی من است؛ و تنها تغییر ممکن، مرئیشدن زخمهای پنهان است.»
#گوستاو_یانوش | گفتوگو با #کافکا
پ.ن: انگشتِ نشانهی دستِ راست روی سینه و شببخیر.
@artplAs
375
Faded
Song by #Cedric_Vermue
Released: 2019
گرايشها و گريزها، ستايشها و نكوهشها، حملهها و دفاعها بر چه استوارند؟
جز بر بادی و دمی جز بر وهمی و انگاری، جز بر خوشايند و بدآيند بیپایهای؟
ميان باش و تنها باش !
منسوب به #شمس_تبریزی
375
Desert Life
Song by #Da_Voile
Album: Sleep, My Child
Released: 2015
حس میکنم باید بهخاطر هر آنچه زندگی به من پیشکش کرده منفجر شوم، و نیز بهخاطر دورنمای مرگ. انگار دارم میمیرم از انزوا، عشق، ناامیدی، نفرت و هر آنچه این جهان در اختیارم گذاشته. با هر تجربه همچون بادکنکی که بیش از ظرفیتش باد شده منبسط میشوم. تشدید این وضعیت، در هولناکترین غایت، بهناگاه به پوچی میانجامد. در خود میبالی، دیوانهوار گسترش مییابی، تا جایی که هیچ مرزی نمیماند. به کرانههای زندگی میرسی، آنجا که تاریکی، نور را میرباید و از آن فراوانی انگار که در گردبادی وحشی به دلِ نیستی پرتاب میشوی. زندگی هم فراوانی بهبار میآورد، هم خلا، هم سرخوشی و هم دلمردگی.
چیستیم ما در رویارویی با گرداب درونی که به درون پوچی فرو میبلعدمان؟ حس میکنم زندگی در درونم از شور و بیثباتی بیش از حد تَرَک میخورد. همچون انفجاری مهارنشدنی که تو را با هر چیز دیگر به هوا پرتاب میکند.
بر قلههای ناامیدی
#امیل_چوران
مترجم: سپیده کوتی
@artplAs
375
🎵ساز و آواز
💠آواز :محمدرضا شجریان
💠سنتور: رامین صفایی
💠نی:شاهو عندلیبی
💠شعر :هوشنگ ابتهاج
💠مایه :بیات اصفهان
💠اجرا : بوستون آمریکا - ۲۰۱۲
💠💠💠
🎶کانال آواز استاد شجریان
🎶 @ostad_shajariyan
375
اجرای خصوصی(شوشتری)
آواز: استاد #محمدرضا_شجریان
ویولن: حبیب الله بدیعی
شعر: حافظ
مایهی شوشتری
چگونه میتوانیم آن را سرزمینِ مادری بنامیم که گورستان ماست؟
آنجا که جز از همهجا بیخبران را خنده بر لب نمیتوان دید؛ آنجا که آه و نالهها و فریادهای آسمانشکاف را گوشِ شنوایی نیست؛ آنجا که اندوه جانکاه چیزی است همهجا یاب.
و چون ناقوسِ عزا به نوا درآید کمتر میپرسند از برای کی است؛ و عمرِ نیکمردان کوتاهتر از عمرِ گُلی است که به کلاه میزنند؛ و میمیرند پیش از آنکه بیماری گریبانگیرشان شود.
مصیبتها چنان دمبهدم میرسند که از مصیبتِ ساعتی پیش دم نمیتوان زد.
#ویلیام_شکسپیر
برگردان: #داریوش_عاشوری
بخشی از نمایشنامهی مکبث
@artplAs
375
Repost from Theatre_as_Theatre
فراخوان تصویری دعوت از همهی کارگردانان، اهالی تئاتر و علاقمندان برای حضور در رویداد نمایشنامهخوانی _تئاتر از تئاتر_ در مکتب تهران
برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
#تئاتر_از_تئاتر
#مکتب_تهران
@theatre_as_theatre
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
