مشاهدات
رفتن به کانال در Telegram
3 267
مشترکین
+424 ساعت
+497 روز
+17630 روز
آرشیو پست ها
3 267
Fremd bin ich eingezogen,
Fremd zieh' ich wieder aus.
بیگانه آمده بودم،
بیگانه نیز خواهم رفت.
-شب بخیر (Gute Nachte)، فرانتس شوبرت
3 267
Fremd bin ich eingezogen,
Fremd zieh' ich wieder aus.
بیگانه آمده بودم،
بیگانه نیز خواهم رفت.
-شب بخیر (Gute Nachte)، فرانتس شوبرت
3 267
Die Liebe liebt das Wandern —
Gott hat sie so gemacht.
Love loves to wander--
God made it that way.
«عشق، به سرگردانی [بلاتکلیفی؟] عشق میورزد--
خدا آن را چنین آفریده است.»
-شب بخیر (Gute nacht)، فرانتس شوبرت
3 267
💬شوبرتِ بزرگ! فقط "سفرِ زمستانی"اش (Winterreise) کافیست تا نامِ او را جاودانه کند بهتنهایی!
3 267
« Schubert et Schumann sont mes deux préférés, c'est tout. »
«شوبرت و شومان دو آهنگسازِ موردِ علاقهام هستند، همین.»
-پیانیست، ٢٠٠٣، میشائیل هانکه
3 267
Repost from موسیقیدن
هر جا که به موسیقی شوبرت نگاه میکنیم، جلوهای دوستداشتنی مییابیم، چیزی پیدا میکنیم که ما را به نشاط و طرب بیاورد، به جذبه دراندازد. موسیقی او همواره، به شکلی کاملاً جدی و قوی، حتی نافذ، با ملودی آمیخته است؛ ملودیهایی اغلب همراه با ماخولیا که فقط میشود ـ خب ـ آن را شوبرتی نامید. والسهایی ساده، بیواسطه و دلکش برای پیانو دارد. سه تریو هم برای پیانو که از آن میان، تریو در سی بمل معروفترین است. موومان آرام همین تریو، نمونههای شگفتآوری از مودولاسیون جادویی شوبرت را به ظهور میرساند. موسیقی از گام لا-بمل به حرکت در میآید و با چرخش در ورطههای شگرف، ناگهان خود را به دوردستهای گام می-ماژور میرساند.
ـــــــــــ
از همان (شونبرگ، ۱۳۹۹)، صفحهٔ ۱۹۸.
@fakhermozik
3 267
+2
💬امسال من تنها یک فیلم دیدم که واقعاً در ذهنم حک شد. آن هم فیلمِ "آینده" بود با بازیِ ایزابل هوپر که از همان اول من را میخکوبِ خودش کرد. یادم هست که همان اولِ فیلم وقتي دیدم کلِ خانواده رفتهاند به جزیرهیِ Grand Bé تا سری بزنند به مقبرهیِ شاتوبریان (این نویسندهیِ بزرگِ ملانکولیک با نثری درخشان و آتشین)، من هیجانزده شدم و گفتم ممکن نیست فيلمي که چنین شروعی داشته باشد، پایانِ بدی داشته باشد یا خوشساخت نباشد. و حدسم درست بود (قبلاً در موردِ این فیلم حرف زدهام).
بر لوحي که در کنارِ مزارِ فرانسوا شاتوبریان نصب شده است میخوانیم:
«Un grand écrivain français a voulu reposer ici pour n'entendre que la mer et le vent. Passant, respecte sa dernière volonté.»
«یک نویسندهیِ بزرگِ فرانسوی خواسته است که اینجا آرام بگیرد تا به چيزي گوش نسپارد جز صداها و زمزمههایِ دریا و باد. ای رهگذر، به آخرین خواستهاش احترام بگذار.»
3 267
Repost from Homonoia
شـبهنـگام، آنگاه کـه تنـدبـادی تـوفنـده و سـرد، کلبـۀ پوشـالینـم را بـه لـرزه درمـیآورد، بـاران، سیـلآسـا، بـر بامِ آن فرومیریخت؛ در آن هنگام کـه از میانۀ پنجـره، مـاه را مـیدیـدم، کـه راهِ خـویـش را در انبـوهِ ابـرهـای تودرتـویْ، چونـان سفینهای خشمگین که سینۀ موجهـا را برمیشکافـد و شیـار میزند، میگشود، بر من چنـان مینمود که توان و تکاپوی زندگی در ژرفای دلم فزونی میگیرد؛ در آن هنگـام، چنـان میانگاشتـم که میتوانم جهانها به نیروی خویش بیافرینم. آه! اگر میتوانستم حدیثِ شـوریدگیهـا و خیـزشهـای درون را با همـدلی همراز در میان نهم، چه مایه سبکسار و سبکبار میشدم!
برگرفته از کتابِ رُنه،
اثرِ فرانسوا رُنه دو شاتوبریان،
ترجمۀ میرجلالالدین کزازی، نشرِ مرکز.
3 267
« Tout enfant, j'ai senti dans mon coeur deux sentiments contradictoires: l'horreur de la vie et l'extase de la vie. »
«از همان دورانِ کودکی، در ژرفایِ دلم دو احساسِ متناقض همزمان حضور داشتند: هراسِ از زندگی و شورِ سرمستانهیِ زیستن.»
-شارل بودلر
3 267
💬ترانهیِ این آهنگِ مسحورکننده و جادویی را نیز دیوید لینچ نوشته است. در بخشي از ترانه (که با صدایِ جادوییِ جولی کروز اجرا شده) میخوانیم که:
"Halley's comet's come and go."
«ستارهیِ دنبالهدارِ هالی میآید و میرود.»
ولی نکتهیِ بسیار جالب و عجیب اینجاست که این ستارهیِ دنبالهدار که در این ترانه به آن اشاره شده، هر ٧۶ سال یکبار در دلِ آسمان مشاهده میشود! یعنی تقریباً به اندازهیِ عمرِ یک انسان! اصلاً مضمونِ اصلیِ این آهنگ هم گذرایی و تناهیِ زندگیِ انسان است. جایی که وجودِ متزلزلِ ناچیزِ انسان در برابرِ چرخشهایِ بیپایان و بیرحمِ کیهان قرار میگیرد و شکنندگیاش آشکار میگردد.
در این ترانه ما میبینیم که تمامِ اشیا و ابژهها میآیند و میروند و همه چیز گذراست و دنیا پیوسته دورِ سرِ خواننده میچرخد (عنوانِ آهنگ هم همین است: the world spins) و خواننده مستأصل و حیران شده است. به همین خاطر او "عشق" را خطاب قرار میدهد و ملتمسانه میگوید که او حداقل نرود و بماند:
"Love
Don't go away
Come back this way
Come back this way
Forever and ever
Please stay..."
3 267
«فرانتس کافکا، جیمز جویس و دی. اچ. لارنس شیفتهیِ نظریهیِ روانکاوی بودند و هر یک، به درجاتِ مختلف، آن را در داستانهایِ خود به کار گرفتند؛ اما همگی نسبت به ادعاهایِ درمانی فروید تردید داشتند و از قرار گرفتن تحتِ درمانِ روانکاوی خودداری کردند.
بیشترِ هنرمندان نمیخواهند «درمان» شوند، زیرا بیم دارند که این کار به خلاقیتشان آسیب برساند. همچنین آنان علاقهای ندارند که روانکاوان آثارشان را موشکافی کنند؛ از این رو با دیدگاهِ ویلیام وردزورث همدلاند که میگفت: «کالبدشکافی کردن، یعنی کشتن.»
اشارهیِ طعنهآمیزِ ولادیمیر ناباکوف به فروید به عنوانِ «جادوگر-درمانگرِ اهلِ وین» و ردِ تحقیرآمیزِ روانکاویِ او به منزلهیِ نوعی جادویِ سیاه، نمونهای افراطی از بیاعتمادی نویسندگانِ خلاق به تفسیرهایِ روانکاوانهیِ ادبیات است. ناباکوف در Bend Sinister مینویسد: «باید بر همهیِ کتابهایم این مُهر زده شود: "ورودِ فرویدیها ممنوع!"»
در Lolita نیز هامبرت هامبرت، که در اینجا سخنگویِ اندیشههایِ خالقِ خودش [ناباکوف] است، میگوید: «تفاوتِ میانِ متجاوز (rapist) و درمانگر (therapist) فقط در فاصلهگذاریِ میانِ حروفشان است.»
-همان، مقدمه (xiii)
3 267
💬ریلکه و مخالفت با روانکاوی
لوئی آندره سالومه چند بار به ریلکه پیشنهاد داده بود که برایِ تراپی نزدِ فروید برود ولی او هیچ اعتمادی به روانکاوی نداشت و بر این باور بود که خلاقیتِ هنری یک «جنونِ شخصی» (personel madness) است که اگر نورِ آگاهی بر آن تابانده شود، آن به قولِ خودش «مراتبِ بالاترِ تخیل» (higher orders of imagination) ویران میگردند و قابلِ ترمیم نخواهند بود.
-The beginning of terror, a psychological study of Rainer Maria Rilke's Life and Work, p. 43
