3 439
订阅者
+1624 小时
+987 天
+27530 天
帖子存档
3 440
Repost from Ride the Tiger
این [کارل] پوپر سالهاست که برای من سنگریزهای مزاحم بوده که باید پیوسته از سر راهم کنار بزنم... این کتاب [جامعۀ باز] یاوهای گستاخانه و ناشیانه است. هر تک جملهاش یک رسوایی است.
- اریک فوگلین
نامه به لئو اشتراوس ۱۹۵۰
3 440
💬من این کتاب را چند هفتهیِ پیش رؤیت کردم و از عنوانِ جسورانه و جاهطلبانهیِ آن واقعاً حیرت کردم. به نظرم ادعایِ بزرگی است که بگوییم افلاطون برایِ بسطِ فلسفهاش از زرتشت و آموزههایِ او تأثیر پذیرفته است. استفان پانوسی، مؤلفِ این کتاب مثلاً میگوید که مفهومِ «متکسیس» (مشارکت یا بهرهمندی) چنان بدیع هم نیست و میشود ردِّ آن را تا آموزههایِ زرتشت هم دنبال کرد. من که خیلی تعجب کردم، خصوصاً به این خاطر که ادبیاتِ پژوهشیِ مرتبط با تأثیرپذیریِ افلاطون از زرتشت و آموزههایِ او بهندرت در آکادمی وجود دارد و یا اگر باشد هم بسیار کم و انگشتشمار است (من که شخصاً خودم چيزي ندیدهام و این اولین بار است که با آن روبرو میشوم). خلاصه اینکه فهرستاش را هم نگاهی انداختم و با هیجان به دنبالِ ایدهیِ "نیک" در میانِ فهرستِ کتاب بودم که دیدم به آن اشارهاي نشده (با خودم گفتم نکند افلاطون ایدهیِ نیک را هم از زرتشت اخذ کرده است؟). هنوز کتاب را مطالعه نکردهام ولی به نظرم تحقیقاتِ بیشتر در این رابطه خیلی میتواند راهگشا و روشنگر باشد.
3 440
آن سان که تیر، زهِ کمان را تحمل میکند، تا گردِ او
در پرتاب
بیشتر از آن باشد که خود هست.
3 440
آیا هنگامِ آن نرسیده است، که ما
عاشقانه
خود را از بندِ معشوق آزاد کنیم و لرزان این را بر خود هموار سازیم
آن سان که تیر، زهِ کمان را تحمل میکند، تا گردِ او
در پرتاب
بیشتر از آن باشد که خود هست.
-سوگنامههایِ دوئینو، سوگنامهیِ اول، راینر ماریا ریلکه
3 440
💬آیا آدمیان عاشقِ عشق هستند یا عاشقِ معشوق؟
عاشق از معشوق به عشق فراروی میکند. یعنی از امرِ حسی (معشوق) به سمتِ امرِ انتزاعی و غیرِ حسی (عشق) گذر میکند. از ابژهیِ عشق (معشوق) به خودِ عشق (ایده) میرسد. در نهایت متوجه میشود که او عاشقِ نه معشوق، که عاشقِ ایدهیِ عشق و خودِ عشق بوده است، و معشوق همچون کمک و پل عمل میکرده است.
اگر دقت کنیم، عینالقضات نکتهیِ جالبی میگوید:
«چون از تو به جز عشق نجویم به جهان»
یعنی معشوق فقط وسیلهای بوده برایِ تجربهیِ استثناییِ عشق. و حال که این تجربهیِ عشق را عاشق از سر گذرانده، دیگر نيازي (به معنایِ جسمانی و حسّانی؟) به معشوق ندارد. حال عاشق از معشوق عبور کرده و به خودِ عشق رسیده است و نمیتواند عقب برگردد. او به آن نقطهای رسیده که فقط عشق میبیند، نه "هجران و یا وصال" که شيوهیِ خام و شتابزدهیِ عشقورزی هستند.
به نظرم بهترین بیانِ این نکته را ما در مثنویِ معنوی مییابیم، آنجا که مولوی میگوید:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سو رهبر است
اما این «بدان سو» کجاست؟ به نظرِ من این بدان سو، همان ایدهیِ عشق یا نفسِ عشق است نه مصداقِ عینیِ عشق و یا یک امرِ محسوس (بارها دیدهایم که آدمیان از مصادیقِ عشق بیزار و سرخورده میگردند ولی همچنان به عشق احترام میگذارند و در آن نیرویی عظیم میبینند و همین گواهي است بر این نکته که آنان به دنبالِ مصداق یا مصداقهایِ عشق نیستند شاید، بلکه به دنبالِ خودِ عشق هستند در کنهِ وجودشان). ما در اینجا شاهدِ فراروی از مصادیق (معشوقِ x و یا y) به سمتِ خودِ عشق هستیم.
پ.ن: به این فرسته بازگردید.
3 440
Repost from عقل آبی | صدّیق قطبی
.
«بدایتِ نهایتِ عشق آن بوَد که عاشقْ معشوق را فراموش کند. عاشق را با معشوق چه حساب؟ عاشق را کار وا عاشق است، وا درد و وا حسرت. نشنیدهای:
چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران»
«... تا در وصال همه عاشق باشی، و در فراق همه شوق. پس چندان دولت آن عشق بر تو بتابد که نه از وصال ترا شادی آید، و نه از فراق رنج روی نماید. یک نقطهٔ درد گردی، و تسبیح تو این بیت که:
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران»
▫️(نامههای عینالقضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۳۰۰ و ۴۱۳)
نزدیک به شعر مولانا است:
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
.
3 440
💬این دیالوگ دوباره ذهنم را به سمتِ تأملاتِ شخصیِ خودم راجع به تاریخ و سيرِ پیشرویِ آن برد.
3 440
💬مونولوگِ هومر، شاعرِ سالخورده:
«قهرمانانِ من دیگر جنگجویان و پادشاهان نیستند، بلکه چیزهایِ مربوط به صلحاند؛ هر کدام به همان اندازه ارزشمندند که ديگري. حتی پیازهایی که برایِ خشک شدن آویزان شدهاند یا تنهیِ درختي در یک مرداب. اما تاکنون هیچکس، نتوانسته حماسهای از برایِ صلح بسراید. چه ایرادی در صلح هست که الهامبخشیاش دوام نتوان آورد؟ چرا روایت کردنِ داستان صلح این اندازه دشوار است؟»
-زیرِ آسمانِ برلین (Wings Of Desire)، ویم ویندرس، ١٩٨٧
3 440
💬انصافاً نیما زاغیان ترجمهیِ پاکیزه و زیبایی از اشعارِ بودلر ارائه داده است، اگرچه بعضی جاها از اختیاراتِ مترجمیاش بهره گرفته و از اصل دور شده، ولی با این حال شخصاً ترجمهیِ او را بیشتر از دیگر ترجمههایِ بودلر میپسندم.
3 440
هم او که انديشههایش به سان چکاوکِ آسمانی
در قلبِ سپهرِ صبحگاه بال میزند
بس بالاتر از سقفِ کوتاهِ زندگی...
3 440
در فراسویِ سترگیِ غمها و همهیِ آن ملالها
که سنگینی میکند بر گردهها
و اندیشههامان تاریک میسازد....
3 440
پَر کشیدن
بر فرازِ رودها، بر فرازِ درهها،
بر فرازِ کوهسار، بر فرازِ بیشهها
بر فرازِ آبها، بر فرازِ ابرها
فراسویِ آفتاب
فراسویِ اثیر
فراسویِ سیاهچالِ سپهرِ شمعآجین
چه بیمهار پر میکشی ای روحِ من
و چون توانا شناوری سرخوش ز شکستنِ امواج
غرقه در شهوانیترین لذاتِ ناگفتنی
چه هوسبازانه با اثیرِ بیکران همآغوش میشوی
پر بگیر و چنان دور پرواز کن
که نیالاید گندِ مردابِ نامردمان
لُختیِ آزادْ پروازت را
بِپیرای پرهایِ خود در پالودگیِ کلامِ هوا
که چه راستگفتار است با پروازِ تو!
در آن قلمرویِ شفاف بنوش رخوتِ اثیریِ آتش را
که تویی خود مستِ مینویترین نکتارِ ایزد بانوان.
در فراسویِ سترگیِ غمها و همهیِ آن ملالها
که سنگینی میکند بر گردهها
و اندیشههامان تاریک میسازد
چه نیکبخت است آنکو
به پروازی پرشور
اوج میگیرد بر فرازِ آن دشتهایِ شبتاب و رخوتزا
هم او که انديشههایش به سان چکاوکِ آسمانی
در قلبِ سپهرِ صبحگاه بال میزند
بس بالاتر از سقفِ کوتاهِ زندگی
گشودهبال تاب میخورد
و چه آسان درمییابد
زبانِ گلها و
سکوتِ اشياء!
-پَر کشیدن، گلهایِ دوزخی، شارل بودلر، ترجمهیِ نیما زاغیان
3 440
"Instead of hovering above I'd like to feel a weight grow in me to end the infinity and to tie me to earth."
«به جایِ پرواز بر فرازِ همه چیز، دلم میخواهد که سنگینیای در وجودم شکل بگیرد. سنگینیای که به این امرِ لایتناهی پایان بدهد و من را به زمین پیوند بزند.»
-زیرِ آسمانِ برلین (Wings Of Desire)، ویم ویندرس، ١٩٨٧
3 440
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
-حافظ
هر فرشتهای هراسانگیز است.
-سوگنامههایِ دوئینو، سوگنامهیِ اول، ریلکه
💬فرشتهای که بر فرازِ شهرِ برلین پرواز میکند و با دغدغهها، افکار، ترسها و نگرانیهایِ بشری آشنا میشود فرشتهای غریب و عجیب است! مثلِ "دامیِل" در فیلمِ Wings of Desire به کارگردانیِ ویم ویندرس. او به هر انساني که نزدیک میشود این توانایی را دارد که واردِ "جریانِ سیالِ ذهنِ" آن فرد شود و با نشخوارهایِ فکری (overthinking) و ترسها، هراسها و آرزوهایش آشنا شود. این فرشته از این کار لذت میبرد، زیرا او دقیقاً نقطهیِ مقابلِ انسان است: او از آنجا که هستیای لایتناهی دارد و از بندِ زمان رسته است، با کنجکاوی و علاقه (از منظرِ ابدیت) به دغدغهها و نگرانیها و تشویقهایِ روزمرهیِ انسانهایِ فانی گوش میسپارد و همین علاقه و توجه است که آخر باعث میشود یک زندگیِ متناهی و فانی را برگزیند. فرشته در اینجا نقشِ دیگریِ انسان را بازی میکند، یعنی همان چيزي که ما در اشعارِ ریلکه شاهدش هستیم (من اخيراً متوجه شدم که ویم وندرس فرشتههایِ این فیلماش را با تأثیرپذیری از اشعارِ ریلکه خلق کرده است). در این صحنه از فیلم، دامیِل دارد به حرفهایی که ماریون با خودش در تنهایی روبرویِ آینه میزند گوش میدهد. ماریون که در یک سیرک کار میکند، یک شب، بعد از اتمامِ نمایش واردِ اتاقِ خودش میشود و بعد از تأمل در چهره و زیباییِ خودش، ناگهان به یادِ مرگ و تناهی میافتد و ترسی سراسرِ وجودش را فرا میگیرد و ما، همچون فرشتهیِ درونِ فیلم، شاهدِ گفتوگویِ درونیِ این زنِ زیبایِ جوان با خودش هستیم. ولی فرشته از آنجا که زندگیای ابدی دارد نمیتواند او را درک کند و به همین خاطر تصمیم میگیرد که زندگیای انسانی را انتخاب کند....
3 440
«و باز دوباره دارم احساساش میکنم، انگاری شب داره درونِ من فرومیافته. ترس... ترسِ از مرگ. اما چرا مرگ نه؟ گاهی مهمترین چیز فقط اینه که زیبا باشی؛ نه چيزي بیشتر. نگاه کردن به آینه یعنی نگاه کردن به خودت در حالِ فکر کردن. خب، به چی فکر میکنی؟ فکر میکنم هنوز هم این حق رو دارم که بترسم، اما دربارهاش حرف نزنم. هنوز کور نشدی. قلبت هنوز میتپه. و حالا، با همهیِ اینها، گریه هم میکنی. دوست داری مثلِ یه دختربچهیِ خیلی غمگین گریه کنی. میدونی چرا گریه میکنی؟ برایِ کی؟ برا خودم که نیست. نمیدونم برا چه کسی. دوست دارم بدونم. هیچی نمیدونم. یه کم میترسم. [ترس] رفت... ناپدید شد. دوباره برمیگرده. مهم نیست. فقط همین که بتونم بگم، همین حالا و فعلاً، خوشبختم.»
-Wings of Desire, Wim Wenders, 1987
3 440
Repost from N/a
+2
Et encore une fois je me sens Comme si la nuit tombait en moi. Peur ... peur de la mort. Pourquoi pas la mort? L'essentiel parfois ...juste être beau, et rien de plus. Se regarder dans le miroir c'est se voir penser. Alors, que pensez-vous? Je pense que j'ai toujours le droit d'avoir peur, mais pas pour en parler. Tu n'es pas encore aveugle, Le cœur bat toujours. Et maintenant vous pleurez après tout. Tu aimerais pleurer Comme une petite fille très triste. Savez-vous pourquoi vous pleurez? Pour qui? Pas pour moi. Je ne sais pas pour qui. J'aimerais savoir. Je ne sais rien. J'ai un peu peur. C'est parti, disparu. Ça reviendra. Cela n'a pas d'importance. Juste pour pouvoir dire, Comme en ce moment, je suis heureux.
-Wings of Desire, Wim Wenders, 1987
