fa
Feedback
سیب صورتی

سیب صورتی

رفتن به کانال در Telegram

لینک پیام ناشناس https://telegram.me/dar2delbot?start=send_75wjg4

نمایش بیشتر
إيران190 964دسته بندی مشخص نشده است
424
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-230 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+9
در 1 کانال‌ها
نوامبر '24
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+440
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
21 دسامبر0
20 دسامبر0
19 دسامبر0
18 دسامبر0
17 دسامبر+5
16 دسامبر0
15 دسامبر0
14 دسامبر0
13 دسامبر0
12 دسامبر0
11 دسامبر+1
10 دسامبر+1
09 دسامبر0
08 دسامبر0
07 دسامبر0
06 دسامبر+1
05 دسامبر+1
04 دسامبر0
03 دسامبر0
02 دسامبر0
01 دسامبر0
پست‌های کانال
راننده اسنپ فقط همین پسرهای جوان. سوار میشی. یک سلام و والسلام. آهنگش رومیذاره و تو سرت به کار خودت، اونم سرش به کار خودش. حالا راننده‌های میانسال و سن بالاتر... تا تمام مسائل و مشکلات خاورمیانه رو موشکافی نکنه بیخیال نمیشه. بابا مرد مومن...دو دقیقه ساکت باش بذار چشم روی هم بذارم سر صبحی!

2
از معدود دفعاتی که از تپلی بودن احساس غرور و رضایت داشتم: خیلی نرمی مامان! دوستت دارم!
330
3
من و محمد همدیگه رو صدا می‌زنیم همسرم... حالا چند روزی میشه که سپهر هم محمد رو صدا میکنه همسرم و گیر داده که من همسر توئم بابایی! من من من!
487
4
تقریبا دو ماه پیش بذر فلفل و ریحان و جعفری را در سه گلدان کاشتیم. از هیجان‌انگیزترین کارهای سه‌نفره‌مان بود. هرروز با سپهر گلدان‌هایش را آب میدادیم و منتظر بودیم رشد کنند. ریحان که هیچوقت بیرون نیامد. جعفری در میانه راه نابود شد و فقط فلفل ماند. ماند و سبز شد و روز به روز شاداب‌تر. گلدان فلفلش را پشت پنجره آشپزخانه گذاشتیم و با آبپاش قرمز کوچکش هر روز آبش دادیم. هنوز از این گلدان کوچک فلفلی نصیبمان نشده و بعید هم میدانم به بار بنشیند اما همین گلدان کوچک که هیچ عکسی هم از آن ندارم، برای کودک من بسیار عزیز است. فردا می‌رویم سفر. یادمان نبود که گلدان را به کسی بسپاریم که در نبودمان مراقبش باشد. ساعت هشت شب گلدان را گرفتم دستم و رفتم دم خانه همسایه. نبودند. همسایه بعدی. آنها هم نبودند. گلدان به دست زنگ چهار واحد را زدم. هیچکدام خانه نبودند. معلوم است که جمعه شب خیلی‌ها خانه نیستند. از آخرین واحد صدای فوتبال می‌آمد. زنگ را زدم. خانم خانه در را باز کرد. چندباری با دخترهایش در آسانسور دیده بودمش. همسرش هم صبح‌ها می‌دیدم. شش صبح هردویمان میرفتیم سرکار. با تعجب نگاهم کرد. حق هم داشت. زنی، ساعت هشت شب جمعه، گلدان به دست در خانه‌اش سبز شده بود. گفتم همسایه‌ات هستم. واحد B6-703. این هم گلدان فلفل پسرم است که خیلی دوستش دارد... چیزهای دیگری هم گفتم و او هم چیزهایی گفت و گلدان را دادم و هردو لبخند زدیم و آمدم. آمدم و هنوز واژه‌ها در سرم می‌چرخند. پسرم... گلدان پسرم... من پسری دارم و پسرم آنقدر بزرگ شده که گلدانی دارد و من در ساعت هشت شب جمعه، واحد به واحد دنبال کسی می‌گردم که مراقب گلدان عزیز پسرم باشد.
560
5
با سپهر دوبار رفتیم سفر. سفر فردا میشه سومیش. یکی از رسم‌های مسافرتمون ناهار بین راهه: کوکو سیب‌زمینی و گوجه و خیارشور... آرزوم اینه وقتی بیست ساله شد، سی ساله شد، بگه: "یادش بخیر...میرفتیم مسافرت. مامانم همیشه کوکو سیب زمینی واسه ناهار برمیداشت. چه کوکوهایی هم بود". بعد لبخند بزنه و خاطراتش رو مرور کنه :)
411
6
ابی هیچوقت، هیییییچوقت حتی فکرش هم نمیکرد آهنگ به این لطیفی در مکالمه‌ای با مضمون جیش و پی‌پی خونده بشه بمیرم برای دلت ابی...
556
7
دارم با بچه دو سال و هفت ماهه‌ام در مورد دستشویی رفتن صحبت می‌کنم. یهو خیلی جدی توی چشمام نگاه میکنه و میگه: اهل کدوم دیاری؟ کجا تو خونه داری؟ . خداوندا...
529
8
امروز مادر خوبی نبودم. پرخاشگر بودم و در مقابل کودکم که لجبازی می‌کرد، کودک لجبازتری بودم که جنگ قدرت را شروع کردم و در نهایت شکست خورده و خسته و پر از حس گناه از آن بیرون آمدم. گاهی هم اینجوری پیش می‌رود. ما همیشه آن تصویر شاد و خندان و گوگول مگولی نیستیم که دیگران از ما می‌بینند و انتظار دارند.
454
9
تقریبا یک هفته‌ای میشه که شروع کردم به روتین پوستی داشتن. چیزی که قبلا اصلا رعایت نمی‌کردم. توی این یک هفته ده بار بهم گفته چقدر پوستت خوب شده. بعد از شروع ورزش هم همین کامنت‌ها رو در مورد بدنم میداد. چقدر لاغر شدی، چقدر هیکلت خوب شده و از این دست صحبت‌ها... نظر بدین پسرها. حرف بزنین. تغییرات رو، هرچند کوچک و جزئی، ببینین و به زبون بیارین. شاید متوجه نباشین ولی همین حرف زدن‌ها میتونه خیلی تاثیر زیادی روی طرف مقابلتون بذاره و امیدوارتر و پرانگیزه‌ترش کنه برای ادامه مسیری که شروع کرده؛ حالا اون مسیر هرچیزی میتونه باشه. شروع یک روتین پوستی تازه یا یک مسیر شغلی جدید یا هر چیز دیگه‌ای...
548
10
در حال شکایت از گرما با صدای بلند گفتم پس کی این تابستون تموم میشه؟ سپهر از توی اتاقش خیلی جدی گفت که وقتی گرماها برن. آفتاب بره و برف بیاد!
488
11
این دانش‌آموزم بعد از شش سال بهم پیام داد و حال و احوال کرد و کمی از روزهای مدرسه گفتیم و عکسش را فرستاد و تولد سپهر را تبریک گفت و مرا برد به روزهایی که معلم سال اولی پرشور و پرانگیزه و بی‌تجربه‌ای بودم و با چندرغاز حقوق، تمام تمام تمامم را گذاشته بودم وسط...
619
12
در وصف لجاجت و خودمحوری کودکم که احتمالا اکثر دو-سه ساله‌ها کم و بیش درگیرش هستند، همینقدر بگم که من توی آشپزخونه برای خودم میخونم: ((گل منو اذیت نکنین...))؛ ایشون در حین بازی از اتاق جواب می‌دهند: ((دلم میخواد اذیت کنمممم)) - چشماشو تر نکنید... + دلم میخواد تر کنممممم!
590
13
بچه‌دار شدن سخته دوستان! وااااااقعا سخته. شیرینی هم داره ولی سخته. اگر قصد بچه‌دار شدن دارید، بپرسید. از خانواده‌های بچه‌دار بپرسید. با خانواده‌های بچه‌داری که سطح فکرشون شبیه شما هست، بپرسید. نمیگم قراره اوضاع برای همه یکجور پیش بره ولی لااقل یک نمای کلی از زندگی با بچه داشته باشید. بچه داشتن اصلا و ابدا آسون نیست و بسیار چالش داره. من؟ دهنم سرویس شده و یه جاهایی حس میکنم دلم میخواد برگردم به عقب.
738
14
-بعد از اینکه شونصدمین قصه شب رو خوندیم- سپهر : گرسنمه من : شما که شام خوردی. توی شکمت پر از عدسیه سپهر: (در حالیکه به قسمتی از شکمش اشاره می‌کند) اینجای شکمم خالیه. برام حلوا ارده بیار!
805
15
حالا بعد از پونزده شونزده سال، بدون عینک و لنز، دنیا رو شفاف میبینم. عجب حس عجیبی!
764
16
امروز شروع کرد به سه‌چرخه‌سواری. خودش بدون کمک رکاب زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به جدول و پووووف! "تصافُف" ! سپهر رکاب می‌زد و من مغرورترین و شادترین آدم جهان بودم؛ بی‌اغراق!
882
17
..." تو یک روزی، یک جایی، در یک ارتباطی جوری برات رقم خورده و باهات رفتار شده که اون ارتباط و احساسات شده یک الگوی رفتاری مهم توی بقیه ارتباطاتت"
912
18
بچه‌ها من تصمیم به عمل لیزیک چشمام دارم و شماره چشمم بالاست (حدودا ۴). حالا سوالم از شما اینه... آیا تجربه عمل داشتین؟ راضی هستین؟ دکتر خوب در مشهد میشناسین؟ ممنون میشم راهنماییم کنید :٭
939
19
اون لحظه‌ای که بچه‌ خوابیده و تو در اتاقش رو میبندی و یه چایی میریزی و ماتحت عزیزِ خسته‌ات، بسیار بسیار بسیار خسته‌ات، رو بالاخره به زمین میرسونی... اون لحظه رو برای تمام مادرانِ ماتحت خسته سرزمینم آرزومندم!
838
20
بعنوان یک مزدوج شش هفت ساله خدمتتان عرض کنم که رابطه زناشویی، حتی عاشقانه‌ترین و صمیمانه‌ترین و دلچسبترینش هم نیاز به مراقبت دارد و در معرض خطر است.
829