SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
484
اولش که سوزن رفت توی کمرم یه جرقه از کمرم تا نوک پام رفت. با خودم گفتم تموم شد، سوراخ شدی فلج شدی. الان بیحسیم رفته و یه جای سوزن ۱۲ سانتی تو کمرم میسوزه و تیر میکشه. کاش همون بیحس میموندم و هی جرقه میزدم ولی این سوزش رو حس نمیکردم.
سردرد و سرگیجه هم که خیلی وحشتناک دارم.
پرستارا از بس دیده بودن دیگه براشون عادی بود. فقط یکیشون اهمیت میداد که گریه میکنم. اونم اینقد مهربون بود که کاش اهمیت نمیداد چون خجالت میکشیدم ازش.
484
از وقتی از اتاق عمله اومدم گریه کردم تا همین الان. الانم نفسم بند اومده وگرنه بازم گریه میکردم. تف تو هر چی مریضیه.
484
الانم منتظر نشستم، تنها و یتیم، که بیاد یک سوزن گاوی فرو کنه تو کمرم. دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی زود میآد و وقت ندارم گریه کنم.
484
اومدم دکتر، باید دو تا آزمایش دیگه هم بدم تا درمانم مشخص شه. خدا منو بکشه. دیگه طاقت سوزن و امآرآی و درد و بدبختی ندارم.
484
کافیه یه شب ساعت ۳ بخوابی تا یه ماه ساعت خوابت به گه کشیده بشه. با هزارتا بدبختی بیدار شدم. قلبم تپش داره و بدنم پشتم کش میآد. بعد باید خودم رو جمع کنم برم دکتر. بزرگترین تست اراده و شخصیتم جلومه و از ته دلم میخوام که یه شخصیت ضعیف داشته باشم و بخوابم. یک NPC کاملا تنبل. 🙏
484
من هنوز نتونستم برای مامانبزرگم خیرات کنم. وسطش فاکینگ جنگ شد. بهنظرتون الان که محرم شروع شده زشته ببرم تیرامیسو بدم دست همسایهها؟ 😭
484
راس ساعت ده، اولین صدای طبل آمد و من فرار کردم توی راهرو و به پنجره خیره شدم ببینم ساختمون روبهرو آتیش گرفته یا نه. به حق همین شب عزیز خود امام حسین بزنه به کمر هیئت سر کوچهٔ ما.
484
شما هم تمرکزتون قهوهای شده؟ 🤡 فردا کارم شروع میشه دوباره و حتی یک خط کتاب رو هم تا ته نمیتونم بخونم. 🤡
484
این انشاهایی که مینویسن برای غمی که از «تمومشدن» جنگ روی دلشون نشسته عصبیم میکنه. تشریف میآوردید زیر صدای انفجار، با گریه شب بخیر میگفتید و هر شب برای عزیزانتون وصیت قبل از مرگ میکردید، ببینم بازم از کمرنگشدن سایهٔ مرگ ناراحت میشدید یا نه. حالا ما که زنده موندیم خون به جگر میشیم، چه زجری میکشن اونایی که عزیزشون از دست رفته. آدم خوبه یکم فکر کنه قبل نوشتن خطابه و انشا.
484
یه جوری گفتم انگار در دهاتهای سوییس بزرگ شدهم. دهات ما از دهات همه بهدردنخورتر بود (و هست) ولی اون موقع هنوز نمیفهمیدم. فکر میکردم آدم هرجای این دنیا میتونه خودش باشه که بعدا بدجوری خورد تو ذوقم. هنوز میرسیم نزدیک همین دهات، از استرس تهوع میگیرم و حالم گرفته میشه.
چه خیالها میبافه ذهن آدم. باید هی به خودم کثافت این دنیا رو یادآوری کنم تا دلم تنگ اونجا نشه و یادم بیاد که خاطرههای بچگی فقط همینن. یک روایت از دید معصومانهٔ یک بچه. واقعیت ندارن. و اینکه این تجربه دوباره تکرار نمیشه من رو غمگین میکنه.
484
برای فکرکردن به خاطرهٔ زمینهای پر از گندمهای طلایی، ببعیها و پدرم که با آرامش عرق پیشونیش رو خشک میکرد و با چوبی که عصاش شده بود راه میرفت. خاطرهٔ مادرم که سبزیها رو میچید توی سبد و باغچه رو آب میداد و حیاط رو جارو میزد. مادربزرگم که چای دم میکرد و میرفت به مرغهاش سر بزنه و تخممرغهای آجریرنگ رو برداره. برای خاطرههای شیرین از لباس مخملیای که وقتی میچرخیدم دامنش دایره میشد. خاطرههای دور، از آخرین باری که دنیا رو با تمام جزئیاتش دوست داشتم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
