SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
484
امروز کلاس ترجمه رفتم و زندگیم شیش درجه زیباتر شد. اونقدر که امشب افتخار میدم به هیئت سرکوچه هم فحش نمیدم؛ با اینکه امشب صداشون از هندزفری هم رد میشه.
484
میدونید؟ من خیلی کمبود بابابزرگ دارم. همیشه حسرت بابابزرگ بقیه رو خوردم. با پدربزرگ خودم اصلا نزدیک نبودم چون همیشه از سرکار برگشته بود و خسته بود. بقیهٔ وقتا هم حوصله بازی نداشت. برای همین همهش آدمایی پیدا میکنم که تصور کنم بابابزرگمن. واقعا میگم! یکیش همین ابتهاج بود. اون یکیشم سروش حبیبی بود. همهش با خودم تصور میکردم نوهٔ اینا بودن چه کیفی میده. شاید از کارشون خسته باشن ولی برات کتاب میخونن. شعر میخونن. باهات حرف میزنن خلاصه. چیزی که من تمام بچگیم دنبالش بودم. یکی که برام حرف بزنه، قصه بخونه و من باهاش همصحبت بشم. همینقدر نزدیک و همینقدر دستنیافتنی.
484
از وقتی به بقیبقی پشت پنجره دونه ندادم همهش میخورم به در و دیوار و زخم و زیلی میشم. این بچه چشم امیدش به من بوده. :(
* بچهٔ مذکور قیافهٔ او را هم نمیشناسد *
484
بین زمین و هوام، مثل همیشه؛ فقط نمیدونم چرا این دفعه حس غریبی داره. شاید یکجایی کف ذهنم به یه نتیجهای رسیدم و از این نتیجه میترسم. بزرگ شدن چقدر سخته حسن! همهش دوراهی. هرچقدرم از دو طرف کش بیای، بالاخره یک جایی باید یه چیزایی رو قیچی کنی و مسیرتو انتخاب کنی.
484
حالا هیئت سرکوچهمون با هیئت دو کوچه پایینتر مسابقه گذاشتن. یکی نیست این لامصبا رو توجیه کنه ثوابو با بلندگو و طبل بزرگ نمیدن. یک ساعته سردرد داره منو میکشه. این داد میزنه، اون داد میزنه. این محکم طبل میزنه اون محکم طبل میزنه. حناق بگیرید لعنتیا.
484
Repost from ماهگون
از هر نوع سیاستی فراریم. سیاست زنانه، سیاست حفظ روابط، سیاست جذب فالوور و الی آخر. هیچوقت برام جا نمیفته که وقتی میشه رک و راست و مودبانه حرفتو بزنی چرا باید خودتو لای هزار لایه لفافهگویی بپیچونی.
484
همینجوری که مذهبیها از نظر اخلاقی نباید شما رو تفتیش عقاید کنن، شما هم از نظر اخلاقی مسئولید که هی عقایدشون رو انگولک نکنید. احترامو اینجوری به دست میارن نه با زور.
484
کاش یه روزی برسه من آروم شم. ولی متاسفانه بابام با چهل سال سابقهٔ بیشتر میگه آرامش فقط تو قبره. حالا فکر کن برم تو قبر، جهنمم واقعی باشه بعد اونجا هم ببرنم جهنم. اونجا دیگه واقعا تا ابد کینهش میمونه روی دلم. :)))))
484
توی یه قسمت عن از زندگیم افتادم که هیچکاریش نمیشه کرد. یعنی اگه زندگیم سریال بود الان اون قسمتی بود که شخصیت اصلی داره جون میکنه و خودشو میکوبه در و دیوار و هرچی رو بتونه کتک میزنه. انگار یه چاقو رفته وارد شریان اصلیم شده. بکشمش بیرون میمیرم. نکشمش بیرون میمیرم.
رفتم روانپزشک. در حال حاضر سه تا قرص ناقابل میخورم. خوبه. دوست دارم. چون خلقم خیلی بهتره. ولی چیش بده؟ تمرکز ندارم.
از اونور وسواس و اضطراب میاد سراغم. خونه چقدر کثیفه خاک تو سرت. میفتم به جون خونه. پدرسگ هرجا رو تمیز میکنی اون طرفش کثیف میشه. هرچی غذا میپزی باز گرسنهای. هرچی میخری سریع تموم میشه. لباسا رو تا میکنی سبد رختچرک بعدی پر شده. تف بهش. یادم رفته نرم کننده بخرم. تا سه روز کارای خونه رو ول میکنم اعصابمو بهم میریزه. ولش نمیکنم وقتمو مثل سگ میگیره.
میخوام کار کنم. شیش هفت ماهه شروع کردم. سه ماهه که میگم بالاخره ماه دیگه درسم تموم میشه. ولی نه زکی. ریدم. تمرکزم کمه و وقتمم کمه و حالم هنوز خوب خوب نیست. یاد میگیرم ولی مثل حلزون.
از اونطرف پولمم کمه. نه که کسی نباشه بهم پول بده. نه. هم همسرم هست هم پدر و مادرم. ولی من مغرورتر و خرترم که راه به راه پول بگیرم. فقط هر روز به باقیمانده کارتم نگاه میکنم و استرس میکشم. میرم دکتر فقیرتر برمیگردم. نمیرم دکتر بدحال میشم. میرم خرید فقیرتر میشم. نمیرم خرید استرس گرسنگی و ناامنی میکشم. میرم درس بخونم استرس کارای خونه میاد بالا سرم. میرم کارای خونه رو انجام بدم استرس درس میاد بالا سرم. جفتشو انجام میدم خوابم مرتب نمیشه. بعد میگم اوه چقدر وقته مانتو نخریدم کاش برم بخرم. بعد یادم میاد هم فقیرم هم تورمه هم وای اگه چاق شده باشم چی؟ وای باید آدم ببینم. وای ولش کن مانتوهام خیلیم خوبه.
اصلا از اینجا که نگاهش میکنم تا قیامت توی این لوپ بیحاصل پراسترس گیرم. تا خود قیامت. تف تو سرتاپای بیریخت بزرگسالی و تف تو سرتاپای کودکی بیحاصل کمشادمانی من که حتی یادشم نمیتونه آرومم کنه.
484
یادمه رفته بودیم حرم و من چادر نداشتم. رفتم چادر بگیرم خانومه گفت دخترم اگه روسریتو بکشی جلو خیلی خوشگلتر میشی. منم گفتم بنظر خودم زشت میشم اینجوری بهتره. اونم گفت ولی تو چشم خدا خوشگلتر میشی.
هنوز که هنوزه عصبانیام که بهش نگفتم گهخوریش به تو نیومده که خدا منو چجوری میبینه. فقط گفتم شما با خدا حرف زدین؟ بعدم قبل اینکه حرف بزنه چادرو گرفتم اومدم بیرون و تا نیم ساعت بعدش بهش فحش دادم و گریه کردم و توی اوقات خودم و خانواده ریدم و اومدم بیرون.
باز خوبه من با وجود همهٔ شکهام به وجود خدا و حجاب و کوفت و زهرمار یه روسری سرم میکنم، وگرنه میگرفت کتکم میزد. حیف فحش. واقعا حیف فحش. کاش میشد بهصورت فیزیکی اینقدر بزنمش که اندازهٔ روحم زجر بکشه و بفهمه فضولیاش چقدر درد داره. دوباره یادش افتادم فشار خونم رفت بالا.
484
هیئت سر کوچهٔ ما واقعا استخوان در گلوی منه. دیر شروع میکنن. دیر تموم میکنن. بدصدا میخونن. بیریتم میخونن. طبل دارن اندازهٔ یه ماشین در صورتی که نهایتا ۱۵۰ نفرن. صدای بلندگو هم اینقدر بلنده که از در و پنجره دو جداره بدون هیچ زحمتی رد میشه. خب بزنه به کمرت. اه.
484
کاشکی حرفی داشتم برای نوشتن! اصلا بهانهای برای نوشتن. ولی دست و دلم به هیچ کار و نوشتنی نمیره. یک هفته مسافرت بودیم و بهجای تجربهٔ زیسته اندوختن، از چهرهٔ همهٔ آدما بیزار شدم. از روحیهٔ حساس خودمم بیزار شدم که توی مسافرت اینقدر اذیت میشم و نمیتونم از هیچی لذت ببرم.
484
همه دنبال اون دوستیان که مدام عکس میگیره و من دقیقا اون دوستیام که وقتی میبینمت یادم میره گوشیم وجود داره.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
