SevenHells
Відкрити в Telegram
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
468
کتابام رسید. به مترجم و ویراستار آیندهٔ نزدیک سلام کنید. تا اینجایید بگم سفارشم میپذیرم. 😎
468
فردا اولین کتابای مرجعی که توی عمرم خریدم میرسه دستم و از هیجان نمیدونم چیکار کنم. دومین قدم مهم برای حرفهای شدنم! 🥲❤️
468
بچهها دکترم فاطمه صالحه. اینم مطبش:
https://www.darmankade.com/doctor/428/
اصلا هم خسیسی نمیکنم. به همهٔ عالم و آدم معرفیش کنید. آدم خوبو باید بالا سر برد. برای رزرو وقت زنگ بزنید بهتره. ویزیتش هم تا الان که من رفتم کارت به کارتی بوده. جلسهٔ اول وقت بذارید و علائمتون رو درست و کامل براش گزارش بدید، حتی به قیمت فقیر شدنتون :)))). به من خیلی کمک کرد. حاضرم دستشو ببوسم. امیدوارم به شما هم کمک کنه. ❤️
468
میخوام برم دست دکترمو ببوسم. از ته کثافت مغزم دارم میام بیرون و خیلی چیزها رو برای اولین بار دارم حس میکنم. من تا یک ماه پیش نمیدونستم آدم میتونه سیر منطقی فکرشو بیشتر از دو دقیقه نگه داره. نمیدونستم میشه به غریبهها بدون پشیمونی سلام کرد. نمیدونستم میشه تلفنی راحت صحبت کرد. کلی از این نمیدونستمها که اگه لیستشون کنم باید تا فردا بخونید. و همهٔ اینا توی یک ماه! کسی چه میدونه؟ شاید اگه ادامه بدم از آدمی که هستم هم خوشم بیاد!
468
امروز برای اولین بار بیاسترس به یکی زنگ زدم و صحبت کردم. باورتون بشه یا نشه چند دقیقهای از خوشحالی گریه کردم. بیماریهای روحی ذره ذره زندگیو خراب میکنن؛ همینقدر ناچیز و همینقدر دور از چشم. آدم فکر میکنه این تشویش و عذاب عادیه، در حالی که نیست. این زندگی نیست عزیزانم. یه زنگ زدن نباید ساختمان روان آدمو بیاره پایین.
468
مکن سرگشته آن دل را که دستآموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی
جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی
- سعدی
468
بعضی خندهها آدمو بغل میکنه. مثل خندهٔ بابا پشت تلفن وقتی دستت میندازه، مثل خندهٔ مامان وقتی داره میگه میخوای برات توی جعبه سوپ پست کنم؟ همون خندههایی که دلتو گرم میکنن و قلبتو آروم...
468
نمیدونید چقدر پرواز میکنم وقتی سر کلاس ترجمهام. اصلا میخوام یقهٔ گذشتهمو بگیرم تف کنم به خودم که تغییر رشته ندادم.
468
چند سال پیش که به گذشتهم که نگاه میکردم مدام از خودم میپرسیدم که چطور چنین دروغگوی قهاری بودم. ولی الان که گذشته میبینم من واقعا دروغگو نبودم. واقعا عقبمونده بودم، نه به معنای بد! فقط یک سال زودتر رفته بودم مدرسه و لوازم کافی نداشتم که بفهمم دنیای واقعی با خیالاتم متفاوته. فکر میکردم مرکز زمین منم و هرچی رو تصور میکردم با واقعیت یکی میدیدم. اینقدر باهوش بودم که با توجه به محیط دروغ میساختم و حتی یه سری دروغا رو تا مدتها ادامه میدادم اونقدر که خودمم یادم نمیموند این حرفا همهش توی خیالاتم بوده؛ همه هم باور میکردن!
چقدر مدیرای مدرسهم عصبانی میشدن و سرم داد میزدن. ولی من بازم نمیفهمیدم. همهچیز رو عین واقعیت میدیدم. پدر و مادرم دعوام میکردن؛ بازم نمیفهمیدم چرا یادم نمیآد که کجا دروغ گفتم. یادمه یک داستان تخیلی رو که خودم باور کرده بودم برای بچههای فامیل تعریف کردم و هیچکس بجز سرزنش حرفی نداشت. هیچکس سعی نکرد بفهمه اینا رو از کجا میگم و چرا میگم. هیچکس برام توضیح نداد خیالات با واقعیت فرق میکنن. حالا رسیدم اینجا، هنوزم هر روز دارم تلاش میکنم از خیالاتم دور بشم. من هنوز فکر میکنم گوسفندای مریضو میکشن فقط. هنوز فکر میکنم بزغالههای بچگیم یه جایی زندهان. هنوز فکر میکنم کبوتر پشت پنجره یک روز باهام دوست میشه. هنوزم همونقدر احمقم و هنوزم همونقدر از واقعیت نداشتن خیالاتم ضربه میخورم. همونقدر شدید که یک بچهٔ شیش ساله از دیدن قربونیای عید قربان میترسه و ضربه میخوره!
468
یکیو پیدا کنین که حتی وقتی حال بدتونو درک نمیکنه کنارتون باشه، نه کسی که به محض اینکه درک نمیکنه چی حالتونو بد کرده شما رو پس میزنه و دردتونو نادیده میگیره.
468
نمیدونم چی باعث شده خوی حیوانیم به ذات انسانیم غلبه کنه ولی اخبار بدبختی اروپا رو که میخونم دلم خنک میشه. خیلی هم از کارم خجالت میکشم ولی همهش یه صدایی کف مغزم میگه بهتر، اونا هم بکشن ببینن دنیا میتونه با چش رنگیای جهاناولی هم مثل کلهسیاهای خاورمیانهایِ جهانسومی بیرحم باشه. -_-
