SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
484
این نقاشی لحظهای رو نشون میده که تزار میفهمه نهتنها جانشین خودش رو از دست داده، بلکه عامل مرگش هم خودشه. درنهایت سلطنت ایوان مخوف به یه پسر دیگهش به نام فئودور میرسه که نه تربیت نظامی خاصی داشت و نه تربیت سیاسی خاصی. فئودور خیلی موفقیت خاصی بهعنوان یه تزار نداشت. تمام سرمایهگذاری ایوان مخوف روی تزاروویچ ایوان ایوانوویچ بود و اون خودش جانشینش رو کشته بود.
484
ولی همسر سوم ایوانوویچ (اسمش یلنا بود) قضیهش فرق میکرد. اون زود حامله شد و تزار رو به خواستهش نزدیک کرد. ولی سرنوشت برای عروسی که فکر میکرد قراره خوشبخت زندگی کنه خیلی بد رقم خورد.
یک روز تزار عروسش رو با لباسی خنک و سبکتر از چیزی که از عروسش انتظار داشت دید. ایوان که خیلی تندمزاج بود این رو در شأن عروس خودش نمیدید و احساس میکرد عروسش بهش توهین کرده. اون بهسرعت خودش رو به عروس بدبخت رسوند و شروع کرد به کتکزدنش و اون رو شدیداً تکون میداد.
ایوانوویچ که صدای جیغ زدن زنش رو از دور شنیده بود سریع خودش رو به اونها رسوند. اون سر پدرش فریاد زد که همسر اول و دومم رو برای بچه تبعید کردی و حالا بچهٔ همسر سومم رو بهخاطر هیچی سقط کردی.
ایوان مخوف که خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با خشم با عصاب خودش به سر پسرش ضربه زد. خیلیها معتقدن که با این ضربه جمجمهٔ ایوانوویچ شکافته شده. درهرصورت، هرچی که بود، ایوانوویچ بر اثر این ضربه میمیره و بچهش هم سقط میشه (حالا یا بهخاطر کتکها یا بهخاطر استرس یلنا در این حادثه).
484
همهچی خوب بود تا اینکه سن ایوانوویچ به سن ازدواج رسید. ایوان مخوف ترتیبی داد تا ایوانوویچ در ۱۷سالگی با کسی ازدواج کنه که قبلا بهعنوان عروس بهش پیشنهاد شده بود (یعنی پیشنهاد شده بود خود ایوان مخوف باهاش ازدواج کنه! اون یکی از ۱۲ دختری بود که در یک «نمایش عروس» جلوی تزار حاضر شده بود تا تزار همسرش رو انتخاب کنه. ولی ایوان مخوف حوالهش داد به پسرش!) ایوانوویچ هم اعتراضی نکرد. اونها زندگی خوبی داشتن. مشکل اینجا بود که تزار برای نوهدار شدن عجله داشت و همسر اول ایوانوویچ به اندازهٔ کافی حامله نشد. تزار اون رو تبعید کرد و برای ایوانوویچ یه همسر دوم گرفت. برای همسر دوم هم همین اتفاق افتاد و تبعید شد.
484
ایوان مخوف اولین کسی بود که با عنوان تزار تاجگذاری کرد. اون بزرگترین پسر خانوادهش بود و در سه سالگی بعد از مرگ پدرش جایگزین اون شد. اطرافیان ایوان مخوف موفق شدن ترتیبی بدن که اون در ۱۶ سالگی تاجگذاری کنه. اون درطول زندگیش با کمک اطرافیانش برنامههای مختلفی برای پیشرفت روسیه پیاده کرد. ولی یک بدی داشت که اون هم شخصیت تندمزاج، پرخاشگر و پارانوییدش بود که با بالارفتن سنش بدتر میشد.
ایوان ایوانوویچ، در ۲۴ سالگی ایوان مخوف به دنیا اومد. اون حاصل ازدواج اول ایوان مخوف با آناستازیا رومانوونا بود و انتظارات زیادی ازش میرفت.
ایوان مخوف تصمیم داشت ایوان ایوانوویچ رو تربیت کنه تا حکومتش رو ادامه بده. اون با پسرش در نبردهای زیادی شرکت میکرد و خلاصه با هم رفیق یار بودن و رابطهٔ خوبی داشتن. ایوان ایوانوویچ حتی در نبرد نووگورد هم شرکت کرد که یکی از موفقیتهای بزرگ تزار بود. اون یک بار هم جون پدرش رو نجات داده بود. ولی همهچی همینطوری نموند.
484
داستان این نقاشی اثر ایلیا رپین رو میدونید؟ ازش میشه یه رمان خفن درآورد اینقدر که عجیب و غریبه!
توی این نقاشی «ایوان مخوف»، اولین تزار روسیه رو میبینیم که بدن بیجان پسرش «تزارویچ ایوان ایوانوویچ» رو بغل کرده و حالت چهرهش احساسی رو نشون میده که همهمون میفهمیمش ولی اسمش رو نمیدونیم. با فهمیدن داستان این نقاشی، این حالت چهره اینقدر برامون آشنا میشه که دیگه تصویر این نقاشی از توی مغزمون پاک نمیشه.
484
شاید باورش سخت باشه ولی بهنظر من کشیدن نقاشیهای این مدلی خیلی سختتر از کضیدن نقاشیهای هایپررئالیستیکه. این چهارتا رو خیلی دوست داشتم.
484
بچهها این خیلیییییی قشنگه. خیلی.
ترجمه و صداشم خوبه.
قبل از خریدنش از شهرام همتزاده چیزی نخونده بودم. گفتم بهتون پیشنهاد کنم. 🥲
484
دو روزه اینقدر حالم بده منتظرم یکی تو خیابون بوق بزنه که بشینم گریه کنم. دیشب واقعا ساعتها سر هیچی گریه کردم.
امروز بعد از ساعتها فکر و تامل که چمه و چی شده فهمیدم پیاماسم.
ای بختت زن. بختت.
484
توی خونه زندونیام. نمیدونم دیگه چیکار کنم. اینقد خسته شدم و تکراریه همهچی که دیگه حوصلهٔ تمیز کردن خونه رو هم ندارم. حوصلهٔ غذا پختن هم ندارم. حوصلهٔ شیرینی پختن هم ندارم. حتی نون پختن رو هم دوست ندارم. همهچی خاکستریه. همهچی. شاید یک کاری رو شروع کنم و بعدش از اینکه تموم شده خوشحال باشم ولی کل پروسهٔ انجام شدنش دیگه خوشحالم نمیکنه. قبلش هم براش ذوق ندارم. بعد از تمومشدن اون خوشحالی هم احساس خاصی ندارم. حوصلهٔ کار جدیدی کردن رو هم ندارم. امروز حتی از چرخ خیاطیم استفاده کردم و حس خاصی نداشتم.
فقط بیدار میشم و کارم رو تحویل میدم و بعدش زل میزنم به گوشیم و چیزای تکراری میبینم و کتاب میخونم و بعدش شب میشه و میخوابم و بیدار میشم و کارم رو تحویل میدم. ملولم. تو یه حالت مالیخولیایی فرو رفتهم.
برای ارشد ثبتنام کردم. ولی حتی حوصلهٔ اونم ندارم. دلتنگ و خلقتنگ و ملول و خسته... همهش هستم.
484
یکی از بدیهای ترجمه و ویرایش اینه که نمیتونم مثل قبل موسیقی گوش بدم. واقعا دلم تنگ میشه.
484
دیوار خونه یه جوری ساخته شده که میدونم همسایه داره شوهرشو میشوره میذاره رو بند ولی هرچی گوش میدم نمیفهمم مامان آقاهه سر ناهار چی گفته که ناراحته. فقط میدونم مامانش سر ناهار گفته. نه از سکوت میشه لذت برد نه از سروصدا. 🚶
484
عه بچهها، حرفای این آقاهه رو میشه وصل کرد به این پست. جالبه ها. آدم بعضی چیزا رو میدونه و منطقا میفهمه، ولی قدرتی خدا تا وقتی باتلاق به گردنش نرسه نمیفهمه چجوری باید بهشون عمل کنه.
https://t.me/se7enhells/11585
484
عه بچهها، حرفای این آقاهه رو میشه وصل کرد به این پست. جالبه ها. آدم بعضی چیزا رو میدونه و منطقا میفهمه، ولی قدرتی خدا تا وقتی باتلاق به گردنش نرسه نمیفهمه چجوری باید بهشون عمل کنه.
https://t.me/se7enhells/11586
484
با اینم خیلی گریه کردم و خیلی حالم خوب شد با حرفایی که زدن. انگار دیدن این اتفاقها هم آدمو نیابتی درمان میکنه. 🥲
https://youtu.be/X5kiYlgAFZU?si=z_VP1jZ9exPtQTzo
484
یک آقایی پیدا کردم تو یوتوب. تراپیسته ولی برنامه برگزار میکنه و مشکلات خانوادگی رو سعی میکنه حل کنه. تقریبا بیشترشون مشکلشون اینه که طرف مقابلشون بهشون گوش نمیده. چه مادر، چه پدر، چه همسر، هر کی. توی یکی از قسمتها، مادره تا لحظهٔ آخر زیر بار نرفت و حتی حاضر نشد احساس بچهش رو به رسمیت بشناسه. تراپیسته هم بعد از اینکه مادرش رفت بیرون گفت: « تلاشتو کردی، زحمتتو کشیدی، ولی اون گوش نمیده. باید برای این رابطه عزاداری کنی. این یه رابطهٔ ازدسترفته است. دیگه با امید برگشت بهش فکر نکن. امید درک متقابل رو تموم کن تا بتونی حال خودت رو خوب کنی».
نشستم دیدم یکی از عذابهای من همینه. اینکه یهسری آدمها من رو اینجوری نمیپذیرن. من رو بیقیدوشرط دوست ندارن و خواستههام رو به رسمیت نمیشناسن. از اون عذابا که شب بهخاطرش خواب از سرت میپره. راستش، صرف اینکه حتی به این نتیجه رسیدم، یه بخش زیادی از این عذاب رو از روی دوشم برداشت. اینکه فهمیدم اصلا چنین چیزی چقدر مایهٔ عذابمه و چقدر راحت میتونم بپذیرمش از اون نقطههای عطف زندگی بود. از اون نقطههای رهاکردن و گذشتن ناگهانی که بعدش سبک میشی و حس میکنی پر پروازت دوباره دراومده.
484
ماشالا پرچم محل بالاست؛ دو دقیقه همسایه خفه شه و سر بچه داد نزنه و ساختمون روبرو صدای جوشکاری و برش و فلان نیاد و دزدگیر همهٔ ماشینا هم خاموش باشه یهو یا تصادف میشه یا دعوا یا صدای آژیر آتشنشانی میآد.
خدا منو بخوره که خوابمو به هم میریزم و محتاج پنج دقیقه سکوت اینام.
484
امشب اتفاقی فهمیدم این نقاشیه از کجا اومده. قسمت ناراحتکنندهش اونجا بود که بهخاطر این فهمیدم کیه که گفته بودن بهخاطر سرطان از دنیا رفته. 😭
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
